بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

حامد ابراهیم پور

 

زندان آن زن

مانتوی قرمزش بود

زندان آن پلیس ها

ماشین سیاه شان

زندان پدرم

کت و شلوار راه راهش بود

که راه اداره را فراموش نمی کرد

زندانی های زیادی

در خیابان راه می روند

با تلفن حرف می زنند

سیگار می کشند

مثلا آن زن

زندانش آشپزخانه ی کوچکی ست

یا آن مرد

که زندانش را در آغوش گرفته

و دنبال شیر خشک می گردد

یا آن چند نفر

زندانشان اتوبوسی ست

که هر روز شش صبح

به سمت کارخانه می رود...

 

زندان من و تو اما

تخت خوابی دو نفره بود

که روزها از آن

فرار می کردیم

و شب ها

ما را باز می گرداندند

چراغ ها که خاموش می شد

زیر ملحفه ای راه راه

خود را به خواب می زدیم

تا صدای گریه ی

هم سلولی مان را نشنویم ...

 

 

از : حامد ابراهیم پور

مجموعه شعر "دور آخر رولت روسی"

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱٩
comment نظرات ()

آنتونیو ماچادو

 

ای یار، نسیم

از جامه ی پاک ِ سپید تو می گوید...

تو را نبیند چشم؛

دل ولی چشم به راست!

 

به من آورده باد

نام تو را صباح؛

صدای پاهای تو

می پیچد روی کوه ...

تو را نبیند چشم؛

دل ولی چشم به راست!

 

در برجهای تاریک

می زنند زنگها ...

تو را نبیند چشم؛

دل ولی چشم به راست!

 

صدای چکشها

از جعبه ی سیاه می گوید؛

جای گور

صدای بیل ...

تو را نبیند چشم؛

دل ولی چشم به راست!

 

 

از : آنتونیو ماچادو

ترجمه از : بیژن الهی 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۳/٥
comment نظرات ()