بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

اکبر اکسیر

 

چیزهای بزرگ در خیالم نمی گنجد

به فیل که فکر می کنم

خرطومش بیرون می ماند

حرف های گنده تر از دهانم نمی زنم

« مردم » که می گویم

دمش بیرون می ماند

خرطوم را به دُم گره می زنم

از خودم می نویسم

تا جهالتم را جهانی کرده باشم !

 

 

از : اکبر اکسیر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٧
comment نظرات ()

داوود ملک زاده

 

چرا محکوم به عاشقانه شده‌ام؟

چرا با همین شعرها اعدام می‌شوم؟

دیگر برای هیچ‌کس از عشق نمی‌خوانم،

بی‌چاره شاملو راست می‌گفت:

«دهان‌ات را می‌بویند

مبادا گفته باشی…»

من ادامه‌ی همان عشقی هستم

که هنوز

کنار تیرک راه‌بندان

تازیانه می‌خورد.

 

 

از : داوود ملک زاده

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٧
comment نظرات ()

شهرام پوررستم

 

دایره‌ها

دایره‌ها

دایره‌ها

دایره‌ها

از همه‌ی دو پایان

تنها

پرگار شبیه من است.

 

 

از : شهرام پوررستم

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٧
comment نظرات ()

آزاده دواچی

 

دوست داشته ام که دیده شوم ،

دوست داشتم فنجا نهای چای را که بر می دارند،

من ته فنجا نها مثل تفا له ای جمع شوم

یا اینکه رختهای خیس طنا بی را بپوشم،

و به آ فتا ب نگاه کنم

دوست داشتم اکسیژن هو را با سیگا رم بیا میزم

و پکی به آن بزنم،

بگویم چه هوای پا کی

دوست داشتم که دستم را در گردنم بیا ویزم

و از آن آ ویزان شوم

دوست  داشتم که در ختان را زیر نا خنها یم بکارم

نا خنهایم با برگ درختان تزئیین شوند زیبا شوند

دوست داشتم که خودم را بغل کنم

به آ یینه که پشت می کنم خودم را ببینم،

بچرخم روی ماه

و روی سیا ره ها نقا شی متحر ک بکشم

دوست داشتم روی فرشم چمن بکا رم

وسط خیا بان به ما شینی برخورد کنم ،

و خودم غلت دهم

دوست داشتم که دیده شوم،

حتی به صورت جسدی روی خط عابر پیا ده

 

 

از : آزاده دواچی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٧
comment نظرات ()

مسعود فردمنش

 

روزای سختیه ! نه ؟

باز می گم : نه ! مثل روزای دیگه است ….

توو سرم چیزایی هست !

باز می گم : نه ! مثل چیزای دیگه است ….

با خودم حرف می زنم

از خودم

از تو

از زندگی ….

شعرامو خط می زنم

از رو بی حوصله گی ….

 

 

از : مسعود فردمنش

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٧
comment نظرات ()

اسماعیل خویی

 

با من بگو:

” وقتی که صد ها صد هزاران سال بگذشت، آنگاه…”

اما مگو “هرگز”

هرگز چه دور است، آه

هرگز چه وحشتناک،

هرگز چه بی رحم است…

 

 

از : اسماعیل خویی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٧
comment نظرات ()

حسین منزوی

 

یک شب هوای گریه

یک شب هوای فریاد

امشب دلم…

هوای تو کرده است…

 

 

از : حسین منزوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٧
comment نظرات ()

رضا حیرانی

 

کاش می شد فاصله ها رو

از توی خاطره ها برد

اون روزایی رو که رفتن

کاش می شد دوباره آورد…

 

 

از : رضا حیرانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٧
comment نظرات ()

غلامرضا کافی

 

عاشق چگونه صادق است

که در انتظار

دلش هزار راه می رود…

 

 

از : غلامرضا کافی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٧
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

نظر در تو می کنم ای بامداد

که با همه جمع چه تنها نشسته ای…

 

 

از : احمد شاملو

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٧
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

بهار آمد ، نبود اما حیاتی

درین ویران سرای محنت آور

بهار آمد ، دریغا از نشاطی

که شمع افروزد و بگشایدش در !

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٧
comment نظرات ()

محمد ارثی زاد

 

همیشه اول فصل بهار می خندم

به حال و روز خودم زار زار می خندم

 

 

از : محمد ارثی زاد

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٧
comment نظرات ()

سینا بهمنش

 

می گفت :

” جسارت می خواهد ! ”

دیوانه ای که

سنگی به کوه می کوفت ….

 

 

از : سینا بهمنش

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢۳
comment نظرات ()

سعدی

 

غزال اگر به کمند اوفتد ، عجب نبود

عجب فتادن مرد است در کمند غزال ….

 

 

از : سعدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢۳
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

یک درختِ پیرم و سهم تبرها می‌شوم

مرده‌ام، دارم خوراکِ جانورها می‌شوم

 

بی‌خیال از رنجِ فریادم ترد‌ّد می‌کنند

باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می‌شوم

 

با زبان لالِ خود حس می‌کنم این روزها

هم‌نشین و هم‌کلام ِ ‌کور و کرها می‌شوم

 

هیچ‌کس دیگر کنارم نیست، می‌ترسم از این

این‌که دارم مثل مفقود الاثرها می‌شوم

عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه‌ای

می‌کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می‌شوم!

 

 

 

از : زنده یاد نجمه زارع

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢۳
comment نظرات ()

مهدی فرجی

 

همیشه در دل همدیگریم ودور ازهم

چقدر خاطره داریم در مرور ازهم

 

دو ریل در دو مسیر مخالفیم و به هم ـ

نمی رسیم بجزلحظهءعبورازهم

 

تو من،تومن،تومنی،من تو،من تو،من توشدم

اگرچه مرگ جدامان کند به زور ازهم

 

نه…تن نده پریِ من،تو وِردها بلدی

بخوان که پاره شود بندهای تور از هم

 

…و مثل ریل نه،فکر دوباره آمدنیم

شبیه عقربه ها لحظهءعبورازهم

 

 

از : مهدی فرجی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢۳
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

سال ِ بد

سال ِ باد

سال ِ اشک

سال ِ شک .

سال ِ روزهای دراز و استقامت های کم .

سالی که غرور گدایی کرد .

سال ِ پست

سال ِ درد

سال ِ عزا

سال ِ اشک ِ پوری

سال ِ اشک ِ مرتضا

سال ِ کبیسه ….

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢۳
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

زندگی دام نیست

عشق دام نیست

حتی مرگ دام نیست

چرا که یاران ِ گم شده آزادند

آزاد و پاک ….

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢۳
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

من عشقم را در سال ِ بد یافتم

که می گوید « مایوس نباش » ؟ ــ

من امیدم را در یاس یافتم

مهتاب ام را در شب

عشقم ام را در سال ِ بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم

گـُر گرفتم …

 

زندگی با من کینه داشت

من به زندگی لبخند زدم،

خاک با من دشمن بود

من بر خاک خفتم ،

چرا که زندگی ، سیاهی نیست

چرا که خاک ، خوب است .

 

من بد بودم اما بدی نبودم

از بدی گریختم

و دنیا مرا نفرین کرد

و سال ِ بد در رسید :

سال ِ اشک ِ پوری ، سال ِ خون ِ مرتضا

سال ِ تاریکی .

و من ستاره ام را یافتم من خوبی را یافتم

به خوبی رسیدم

و شکوفه کردم ….

 

 

از : احمد شاملو

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢۳
comment نظرات ()

مهدیه لطیفی

 

دیوانه نمی گوید دوستت دارم

دیوانه می رود تمام دوست داشتن را

به هر جان کندنی

جمع می کند از هر دری

می زند زیر بغل

می ریزد پای کسی که

قرار نیست بفهمد دوستش دارد…

 

 

از : مهدیه لطیفی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢۳
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

تو خوبی

و این همه ی اعتراف هاست .

من راست گفته ام و گریسته ام

و این بار راست می گویم تا بخندم

زیرا آخرین اشک ِ من نخستین لبخندم بود .

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢۳
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من

من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من

 

می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو

حالا بریز هستی خود را به پای من

 

وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند

خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

 

تو انعکاسِ من شده‌ای… کوه‌ها هنوز

تکرار می‌کنند تو را در صدای من

 

آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است، هیچ‌کس

در شهر نیست باخبر از ماجرای من

 

شاید که ای غریبه تو همزاد با منی

من… تو… چه‌قدر مثل تو هستم! خدای من!!

 

 

از : زنده یاد نجمه زارع

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢۳
comment نظرات ()

محمدرضا عبدالملکیان

 

حالا که آمده ای

گریه نمی کنم

این باران

از آسمان دیگر است

 

از : محمدرضا عبدالملکیان


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢۳
comment نظرات ()

مهدی مظفری ساوجی

 

در آپارتمان ما

بهار

با سبزه های کوچک چند روزه

به خانه می آید

و چند روز بعد

با سطل های زباله

از خانه می رود

 

 

از : مهدی مظفری ساوجی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢۳
comment نظرات ()

رضا کاظمی

 

بهار

و این همه دلتنگی ؟!

 

نه ،

شاید فرشته ای

فصل ها را به اشتباه

ورق زده باشد !

 

 

از : رضا کاظمی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۱٧
comment نظرات ()

محمد حسین بهرامیان

 

باز شب ماند و من و این عطش خانگی ام

باز هم یاد تو ماند و من و دیوانگی ام

 

اشک در دامنم آویخت که دریا باشم

مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

 

خواب دیدم که تو می آمدی و دل می رفت

محرم چشم ترم می شدی و دل می رفت :

 

یک نفر مثل پری یک دو نظر آمد و رفت

با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت

 

خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد

باز دنبال جگر گوشه ی مردم افتاد

 

” آخرش هم دل دیوانه نفهمید چه شد

یک شبه یک شبه دیوانه چشمان که شد ”

 

تا غزل هست دل غمزده ات مال من است

من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است

 

” آی تو تو که فریب من و چشمان منی

تو که گندم تو که حوا تو که شیطان منی

 

تو که ویران من بی خبر از خود شده ای

تو که دیوانه ی دیوانه تر از خود شده ای ”

 

در نگاه تو که پیوند زد اندوه مرا

چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا ؟

 

ای دلت پولک گلنار ؛ سپیدار قدت

چه کسی اشک مرا دوخته بر چارقدت ؟

……

 

 

از : محمد حسین بهرامیان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۱٧
comment نظرات ()

حسین پناهی

 

فرقی نمی کنه !

گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

شب باشه ، یا روز !

زمستون باشه ، یا تابستون !

چای بخوری ، یا یه کوفت دیگه !

ضبط مسخره ات اینوره تلویزیون مسخره ات باشه ،

یا اون ورش !

یساری بخونه یا گروه پینگ فولاید !

پرده پنجره کشیده باشه یا نباشه !

سیگار بکشی ، یا نکشی !

دوستانت پیشت باشن ، یا نباشن !

خوش بوکننده ی هوا سرت رو به درد آورده باشه ، یا نیاورده باشه !

جواب سلام صاحب خونه رو با لبخند بدی ، یا بی لبخند !

اجلاسیه سازمان ملل

راه حلی برای آتش بس در افغانستان پیدا کرده باشه ،

یا نه !

افغانستان بدبخت باشه ، یا خوش بخت !

زنای افغانی زن باشن ، یا کابوس !

سیگارت زَر باشه ، یا مالبرو !

تو رسانه ها و مطبوعات دیگران رو بکوبی ، یا نکوبی !

هر چه زور بزنی یادت بیاد ، یا یادت نیاد !

تیغ رو صورتت باشه ، یا صورتت زیر تیغ . . .

آره !

فرقی نمی کنه !

گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

خواب باشی ، یا خواب نباشی !

شاعر باشی ، یا کـِـش !

هُنرمند باشی ، یا مُنرهند !

پولت از پارو بالا بره ، یا پاروت از پول !

عاشق باشی یا کیف قاپ !

آواز بخونی ، یا گریه کنی !

عمود ایستاده باشی ، یا افقی ُ وارفته !

تلفن یه زنگ بزنه ، یا پنج زنگ !

گوشی رو برداری ، یا برنداری !

شامت نون ُ پیازچه باشه ، یا پیازچه ُ نون !

اصلن زنده باشی ، یا مـُرده !

آره ! فرقی نمی کنه !

گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

همین حالا ! چند ساعت دیگه !

امروز ! فردا !

عوارض اتوبان !

زمستونای بی برف !

برفای بی کلاغ !

کلاغای بی چنار !

شاعرای بی شعر !

سکته ی دوم !

اضطراب !

وقتی که تو تلویزیون بعضی پروژه ها ،

مثل تخته آوازی یه کشتی شکسته تو بغل یه غریق می افته !

لیست اسامی مـُرده هایی که میشناختم و نمی شناختم !

حالا یا هرگز !

لیست قشون آغا محمد خان قاجار وقتی به تبریز حمله کرد !

لیست ِ وحشت های استالین !

لیست ِ خواب های سربازای عیال وار !

آره ! فرقی نمی کنه !

گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

…. خُب داره دیرم می شه !

باید برم !

در که بسته شد ،

دیگه فرقی نداره

فاصله ات با من صد متره ، یا صد قرن !

وقتی نمی بینمت ،

چشمام باشن ، یا نباشن !

وقتی نیستی دیگه ،

برام هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

شعرم شعر باشه یا مـِـعر !

آره !

اینجوریه که اون جوری می شه !

نی نی !

مگه نه ؟!

 

 

از : حسین پناهی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۱٧
comment نظرات ()

مهدی مظفری ساوجی

 

شاعر که نیستم

به کلاغ ها هم نمی مانم

به جغدها باید

شبیه تر باشد این صدا

که می آید از دل ویرانه ها

از دل ویرانی ها

 

 

از : مهدی مظفری ساوجی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۱٧
comment نظرات ()

نغمه مستشارنظامی

 

هرگز نخواستم که بگویم تورا چه قدر

عاشق شدم؟ چه وقت؟چگونه؟ چرا؟ چه قدر؟!

 

هرگز نخواستم که بگویم نگاه تو

از ابتدای ساده این ماجرا چه قدر ـ

 

من را شکست،ساخت،شکست و دوباره ساخت!

من را چرا شکست؟ چرا ساخت؟ یا چه قدر…؟

 

هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولی

عادت نبود حسی از آن ابتدا چه قدر

 

مانند پیچکی که بپیچد به روح من

ریشه دواند و سبز شد و ماند تا … چه قدر ـ

 

تقدیر را به نفع تو تغییر می دهند

اینجا فرشته ها که بدانی خدا چه قدر ـ

 

خوبست با تو،با همه بی وفائیت

قلبم گرفته است،نپرس از کجا؟ چه قدر؟!

 

قلبم گرفته است،سرم گیج می رود

هرگز نخواستم که بدانی تو را چه قدر…

 

 

از : نغمه مستشارنظامی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۱٧
comment نظرات ()

فاطمه قاعدی

 

رد شد درست یک دو قد م از مقابلم

آرام ریخت پشت قد م های او دلم

 

تبدیل شد به حس هبوطی که عاقبت

با چشم های بسته فرو برد در گلم

 

دریا نبود،…بود ولی، رد گام هاش

طرحی همیشه ریخت بر اندوه ساحلم

…..

یک اتفاق نه…که بیفتد و بگذرد

آمد نشست،هم نفسم شد وقاتلم

 

حالا تمام رهگذران مکث می کنند

این نقش رد پای شما هست یا دلم

 

 

از : فاطمه قاعدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۱٧
comment نظرات ()

محمدعلی بهمنی

 

تو آسمانی ومن ریشه در زمین دارم

همیشه فاصله ای هست-داد ازاین دارم

 

قبول کن که گذشته ست کار من از اشک

که سال هاست به تنهایی ام یقین دارم

 

تو نیز دغدغه ات از دقایقت پیداست

مرا ببخش اگر چشم نکته بین دارم

 

بخوان و پاک کن واسم خویش را بنویس

به دفتر غزلم هرچه نقطه چین دارم

 

کسی هنوز عیار ترا نفهمیدهست

منم که از تو به اشعار خود نگین دارم

 

 

از : محمدعلی بهمنی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۱٧
comment نظرات ()

شهریار

 

سیزده را همه عالم به در از شهر کنند

من خود آن  سیزدهم کز همه عالم به درم…

 

 

از : شهریار

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

درین شبها

که گل از برگ و

برگ از باد و

ابر از خویش می ترسد،

و پنهان می کند هر چشمه ای

سرّ و سرودش را،

در این آقاق ظلمانی

چنین بیدار و دریا وار

توئی تنها که می خوانی

 

درین شب ها،

که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد.

درین شب ها،

که هر آیینه با تصویر بیگانه ست

و پنهان می کند هر چشمه ای

سرّ و سرودش را

چنین بیدار و دریا وار

توئی تنها که می خوانی.

 

توئی تنها که می خوانی

رثای ِ قتل ِ عام  و خون ِ پامال ِ تبار ِ آن شهیدان را

توئی تنها که می فهمی

زبان و رمز ِ آواز ِ چگور ِ نا امیدان را.

 

بر آن شاخ بلند،

ای نغمه ساز باغ  ِ بی برگی!

بمان تا بشنوند از شور آوازت

درختانی که اینک در جوانه های خُرد ِ باغ

در خوابند

بمان تا دشت های روشن آیینه ها،

گل های جوباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را

ز ِ آواز تو دریابند.

تو غمگین تر سرودِ حسرت و چاووش این ایام.

تو، بارانی ترین ابری

که می گرید،

به باغ مزدک و زرتشت.

تو، عصیانی ترین خشمی، که می جوشد،

ز جام و ساغر خیام.

 

 

از : محمدرضا شفیعی کدکنی

به مهدی اخوان ثالث

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

غزل کریمی

 

عادت نکرده ام به حضور غریبه ها

در اجتماع ساکت و کور غریبه ها

 

تو با منی ؛ وگرنه که حتما شکسته بود

این ساده ی تکیده به زور غریبه ها

 

تو با منی ؛ اگرچه خودت منکرش شوی

تو بامنی ؛ اگرچه … به گور غریبه ها !

 

تا حد این حضور صمیمی نمی رسد

هرگز نگاه و دست و شعور غریبه ها

 

عادت نکرده ام – نه که عقلم نمی رسد –

این که پرم گرفته به تور غریبه ها …

 

… آری ! تو شعر روشن هر صفحه ی منی

در لابه لای وهم سطور غریبه ها !

 

 

 

از : غزل کریمی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

نمی دانم ….

تو به آسمان چشم دوخته ای

یا آسمان را به چشمان تو ….

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

واهه آرمن

 

سرود نواخته می شود

همه می ایستیم

لبخند می زنیم

و اشک می ریزیم

 

سرود به پایان می رسد

اما هنوز ایستاده ایم

-صندلی ها را دزدیده اند

زمین را هم فروخته اند-

دیگر جایی برای نشستن نداریم

 

 

از : واهه آرمن

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

عبدالحسین انصاری

 

لم داده یک کفتار در پایان این شعر

با احتیاط آقا! نیا! میدان مین! – شعر-

 

تو لذت آن میوه‌ی ممنوعه بودی

من شاعرِ بی واژه‌یِ بی سرزمین، شعر!

 

یا روی پاکت‌ها خودم را می‌نویسم

یا می‌کشم دور خودم دیوار چین – شعر-

 

تقدیر من یک عمر پرسه در خیابان

با آدمک‌های غلیظ و ته‌نشین، شعر!

 

حالا بیا نزدیک، فالت را بگیرم

حافظ که نه! با خون شاعر بر زمین – شعر-

 

بغض تمام ابرها را من سرودم

باران نمی‌بارد بیایی زیر این شعر!

 

 

از : عبدالحسین انصاری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

عبدالله اسفندیاری

 

درست اول این نوبهار عاشق شد

دلم میان همین گیرو دار عاشق شد

 

زنی که صاعقه وار آمد و ببادم داد

به یک اشاره دلش بیقرار عاشق شد

 

به شوق لحظه دیدار اشک می ریزم

دوباره ساعت شماته دار عاشق شد

 

ببین هماره دو چشمش ز اشک لبریز است

ستار و تار و ترانه و یار عاشق شد

 

بس است این همه بیهودگی دلم خوش نیست

دوباره شاعر این روزگار عاشق شد

 

 

 

از : عبدالله اسفندیاری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

مریم اسکندری گندمانی

 

شبی شناخت دلت را و نی‌لبک برداشت

برای از تو سرودن دلش ترک برداشت

 

چه آسمان سپیدی مقابلش رویید

دو بال سبز به ابعاد شاپرک برداشت

 

در آرزوی بهاری همیشه جاویدان

خیال سبز ترا مثل یک محک برداشت

 

شبیه آدم عاشق گناه را فهمید

وسیب چشم تو انگار بوی شک برداشت

 

درست لحظه‌ی چیدن…چه خواب شیرینی

میان هق‌هق باران دلش ترک برداشت

 

 

 

از : مریم اسکندری گندمانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

هادی حسنی

 

اسم من چیست؟ خدایا چه کنم یاد م نیست

امشب آماد ه شدم تا چه کنم یاد م نیست

 

من که همسایه نزدیک شقایق بود م

پا شدم آمد م اینجا چه کنم یادم نیست

 

من چرا از تو برید م وچرا برگشتم

وبنا شد که دلم را چه کنم یا د م نیست

 

من نشانی دل دربدرم را بانو

از تو پرسید ه ام اما چه کنم یاد م نیست

 

این نوشته غزل کیست که من می خوانم

اسم او چیست؟خدایا چه کنم یاد م نیست

 

 

از : هادی حسنی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

محمد رضا رستم پور

 

گمان نمی کنم این دست ها به هم برسند

دو دل شکسته ی در انزوا به هم برسند

 

ضریح و نذر رها کن ،بعید می دانم

دو دست دور به زور دعا به هم برسند

 

کدام دست رسیده به دست دلخواهش

که دست های پراز زخم ما به هم برسند

 

شکوه عشق به زیر سؤال خواهد رفت

وگرنه می شود آسان دوتا به هم برسند

 

فلک نجیب نشسته است وموذیانه به فکر

که پیش چشم من آن دو چرا به هم برسند

 

نشانی ده بالا به یادمان باشد

مگر دو دور در آن دورها به هم برسند

 

 

از : محمد رضا رستم پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

علی هوشمند

 

بوی ترانه های ازل می دهد لبت

خوش باش خوش که طعم عسل می دهد لبت

 

لب نیست نازنین! ملکوت ملاحت است

بوی سبوی عزوجل می دهد لبت

 

بگشای آن طراوت فرزانه را که باز

ماراشبانه ذوق غزل می دهد لبت

 

الله اکبراز تو که با خمر بوسه ای

معنای ناب خیر عمل می دهد لبت

 

گل شرم گونه های تو خود وحی منزل است

بوی ترانه های ازل می دهد لبت

 

 

از : علی هوشمند

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

امیر خسرو دهلوی

 

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

 

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان ، ابر جدا ، یار جدا

 

سبزه نو خیز و هوا خرّم و بستان سر سبز

بلبل روی سیه مانده ز گلزار جدا

 

ای مرا در ته هر بند ز زلفت بندی

چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا

 

دیده ام بهر تو خون بار شد ای مردم چشم

مردمی کن ، مشو از دیده ی خون بار جدا

 

نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این

مانده چون دیده از آن نعمت دیدار جدا

 

می دهم جان ، مرو از من وگرت باور نیست

بیش از آن خواهی بستان و نگه دار جدا

 

حسن تو دیر نماند چو ز خسرو رفتی

گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا

 

 

 

از : امیر خسرو دهلوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

مجتبی صادقی

 

چراغ ساعت شش روی ریل ها روشن

قطاری آمد از آغاز ماجــــــرا روشن

 

به این که؛ هیچ کسی مثل من نمی پلکد

قطار پلک نزد از ستـاره تا روشن

 

از آن سوی پرده ، آفتاب پیدا شد

و بعداز آن ،شب، گسترده شد،هوا روشن

 

قطار آمده با کفش های آهنی اش

به اتفاق زنی تازه ردپا روشن

 

زنی که از پس پرده به آفتاب شبیه

زنی که کرده تمام دریچه را روشن

 

سکوت کرده در آن ایستگاه سرد سپید

به خود نهیب زدم تا شود صدا روشن

 

سلام کردم و زن ایستگاه را نگریست

که بود در وسط برف جا به جا روشن

 

قدم به دیده ی ما می نهید خانم! نه؟

چه تازه اید و چه خوبید! چشم ما روشن!

 

تمام دهکده از عطر یاس پر شده است

گلی نمانده به جز ‹نرگس› شما روشن

***

به آخر رویا می رسم و چشمانم

رسیده اند به پایان ماجرا خاموش

 

چرا دروغ بگویم ردیف را خانم؟!

نیامدید و زمین ماند بی صدا ـ‌‌‌‌‌‌‌ خاموش ـ

 

نیامدید و ندیدید روی ریل آیا

چراغ ساعت شش روشن است یا خاموش؟

 

 

از : مجتبی صادقی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۸
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

این سوی دیوار ، مردی با پُتک ِ بی تلاش اش تنهاست ،

به دست های خود می نگرد

و دست هایش از امید و عشق و آینده تهی ست .

 

این سوی شعر ،

جهانی خالی ،

جهانی بی جنبش و بی جنبنده ،

تا ابدیت گسترده است

گهواره ی سکون ،

از کهکشانی تا کهکشانی دیگر در نوسان است

ظلمت ، خالی ِ سرد را از عصاره ی مرگ می آکند

و در پشت حماسه های پُرنخوت

مردی تنها

برجنازه ی خود می گرید !

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۸
comment نظرات ()

ساره دستاران

 

تو

رنگ می‌دهی

به لباسی که می‌پوشی

بو می‌دهی

به عطری که می‌زنی

معنا می‌دهی

به کلمه‌های بی‌‌ربطی

که شعرهای من می‌شوند

 

 

از : ساره دستاران

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۸
comment نظرات ()

آلیس فرمپتون

 

گوساله‌ی مرده

زبان زدن‌های مادر

خستگی

 

 

از : آلیس فرمپتون

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۸
comment نظرات ()

دروتی پارکر

 

سکوت بودم من

آنگاه که عشق

با خمیازه‌ای

روی گرداند و رفت

و اندوه

با ناله

به دامان‌ام ریخت

من اما

ناگفته بسیار دارم

 

 

از : دروتی پارکر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۸
comment نظرات ()

فرناندو پسوآ

 

اگر کسی روزی بر در تو کوبد

و ترا بگوید که از من خبر آورده

مبادا باورش کنی یا گمان بری که او

خود منم

آخر به در کوفتن با نازکاری من

هموار نیست

حتی در اگر آن در ناپیدای

آسمان باشد.

 

اما تو اگر ناگاهی

بی آنکه بشنوی بر در بکوند

سوی در آیی  ، در بُگشایی

و کسی به انتظار ایستاده ببینی

که انگاری بیم به درکوفتنش هست

کمی درنگ کن.

آن هم منم

و هم آن که از من خبر آورده

و هم خیل همرکابان من در فخرکردنم

به آنچه

نومیدی سازد

و آنچه

نومید می سازد

در برای آنی باز کن

که بر در نمی کوبد.

 

 

 

از : فرناندو پسوآ

ترجمه از : علی ثباتی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۸
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

فریادی و دیگر هیچ .

چرا که امید آنچنان توانا نیست

که پا بر سر یاس بتواند نهاد ….

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۸
comment نظرات ()

فروغ فرخزاد

 

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت

شب

حرف می زنم

اگر به خانه ی من آمدی

برای من

ای مهربان !

چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ….

 

 

از : فروغ فرخزاد

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۸
comment نظرات ()

سعدی

 

من  آن  نیم  که  حلال از حرام  نشناسم

شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام

 

از : سعدی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۸
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

شب تار

شب بیدار

شب سرشار است .

زیباتر شبی برای مردن .

 

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد .

.

.

.

شب تار است

شب بیمار است

از غریو دریای وحشت زده بیدار است

شب از سایه ها و غریو دریا سرشار است

 

زیباتر شبی برای دوست داشتن .

 

با چشمان تو مرا به الماس ِ ستاره ها نیازی نیست

با آسمان

بگو .

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۸
comment نظرات ()

هوشنگ ابتهاج

 

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

 

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

 

تو رهرو دیرینه ی سرمنزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

 

آبی که بر آسود زمین اش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

 

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

این دیده از آن روست که خونابه فشان است

 

دردا و دریغا که در این بازی خونین

بازیچه ی ایام دل آدمیان است

 

دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت

این دشت که پامال سواران خزان است

 

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

 

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

دردی است در این سینه که همزاد جهان است

 

از داد و وداد آنهمه گفتند و نکردند

یا رب ! چــِـقدر فاصله ی دست و زبان است

 

خون می رود از دیده در این کنج صبوری

این صبر که من می کنم افشردن جان است

 

از راه مرو “ سایه ” که آن گوهر مقصود

گنجی است که اندر قدم راهروان است

 

 

 

از : هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٤
comment نظرات ()

رسول یونان

 

نیامدنش را باور نمی کنم

غیر ممکن است

او نیامده باشد

حتما، حالا

زیر باران مانده است

و نا امید و خسته

در خیابان ها قدم می زند

من به باز بودن درها…

مشکوکم..

 

 

از : رسول یونان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٤
comment نظرات ()

مینو نصرت

 

به پیوست این شعر

خود را

در باقیمانده ی سپیدی کاغذ می پیچم

بگو

حضرت مرگ بیاید

دیگر زندگی شعر تازه ای ندارد

 

 

از : مینو نصرت


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٤
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

بر شرب ِ بی پولک ِ شب

شرابه های بی دریغ ِ باران …

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٤
comment نظرات ()

هوشنگ ابتهاج

 

ارغوان !

شاخه ی همخون ِ جدا مانده ی من

آسمان ِ تو

چه رنگ است امروز ؟

آفتابی است هوا

یا گرفته است هنوز ؟

من

در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است …

آه ! این سخت ِ سیاه

آنچنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند …

ره چنان بسته که پرواز ِ نگه

در همین یک قدمی می ماند !

کور سویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز ِ شب ِ ظلمانی است

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا

زندانی است !

 

هر چه با من اینجاست

رنگ ِ رُخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه ی چشمی هم

بر فراموشی ِ این دخمه

نینداخته است ….

اندرین گوشه ی خاموش ِ فراموش شده

ــ کز دم ِ سردش هر شمعی خاموش شده ــ

یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد …

ازغوانم آنجاست !

ازغوانم تنهاست !

ارغوانم دارد می گرید !

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد ….

.

.

.

.

تو بخوان نغمه ی نا خوانده ی من

ارغوان !

شاخه ی همخون ِ جدا مانده ی من ….

 

 

 

از : هوشنگ ابتهاج ( ه . الف سایه )

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٤
comment نظرات ()

حافظ

 

از دیده خون دل همه بر روی ما رود

بر روی ما ز دیده چه گویم چه‌ها رود

 

ما در درون سینه هوایی نهفته‌ایم

بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود

 

خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک

گر ماه مهرپرور من در قبا رود

 

بر خاک راه یار نهادیم روی خویش

بر روی ما رواست اگر آشنا رود

 

سیل است آب دیده و هر کس که بگذرد

گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود

 

ما را به آب دیده شب و روز ماجراست

زان رهگذر که بر سر کویش چرا رود

 

حافظ به کوی میکده دایم به صدق دل

چون صوفیان صومعه دار از صفا رود

 

 

 

از : حافظ

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٤
comment نظرات ()

الهام دیداریان

 

وقتش رسیده  حال و هوایم عوض شود

با  سار  ِ پشت پنجره  جایم عوض شود

 

هی کار دست من بدهد   چشم های تو

هی  توبه بشکنم  و  خدایم  عوض شود

 

با بیت های  سر زده  از سمت ِ ناگهان

حس  می کنم  که قافیه هایم عوض شود

 

جای تمام  گریه ،  غزل های ناگــــــزیر

با قاه قاه ِ خنده ی بی غم    عوض شود

 

سهراب ِ شعرهای من   از دست می رود

حتی اگر عقیده ی  رستم عوض شود

 

قدری کلافه ام    و هوس کرده ام  که باز

در بیت های بعد ،  ردیفم عوض شود

 

حـوّای جا گرفته  در این  فکر رنج ِ تلخ

انگــار  هیچ وقـت  به آدم  نـمی رسد

 

تن  داده ام  به این که بسوزم در آتشت

حالا  بهشت هم  به  جهنم  نمی رسد

 

با این ردیف و قافیه  بهتر  نمی شوم !

وقتش رسیده  حال و هوایم  عوض شود  ؟

 

 

از : الهام دیداریان


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٤
comment نظرات ()

مسعود گیتی جلال

 

یگانه ی هستی

ای یگانه هستی من

با کدامین بوسه دیوانه وار جاودانه شوم؟

در کدامین آغوش؟

حماسه ی چمان تو را در کدامین واژه ره پویم؟

– همهمه ی چهار دیواری های پریده رنگ اتاق

خش خش جاروی پیرمرد از پنجره ی نیمه باز  ِ  پنج صبح

فریاد مرگ قفس در دل زرد قناری

و عزای آینه های مرگ اندود –

وسوسه ای ناله کنان صدایم می زند

به کدامین ره روانی؟ ار چه؟

پوچم پوچم پوچ چ چ چ چ چ

زمزمه های سکوت ذهنم را فریفته

روحم در عبث خیال محبوس است

به دنبال یار میگردم در آغوش بی کسی

راه من از کدامین بیغوله میگذرد ای درد آشنای روح من

در تلاطم هزار توی شک و یاس

و سکوت هولناک صبحدم

نابهنگام،در آسمان خیالم به سرودی خاکی ره می جویم

خاکی از سرشت آدمی!

و تهی خواهم شد

رهایم کنید…

 

 

 

از : مسعود گیتی جلال

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٤
comment نظرات ()

عبدالرضا کوهمال جهرمی

 

در این غزل دوباره تو را آفریده ام

امشب قدم گذاشته ای روی دیده ام

 

با دیدن نگاه تو روشت ترین شبم

من ماه را به خلوت دنجی کشیده ام

 

دستام بوی یک تپش ساده می دهد

من سیبی از بهشت خداوند چیده ام؟!

 

نه، فکر چشم های تو بودم که آمدی

من جرعه جرعه جرعه تو را سر کشیده ام

 

مستم چنان که نفهمیدم از کجا

هی پنجه پنجه دست خودم را بریده ام

 

خونم حلال عشق، که درگیر او شدی

من عشق را از آتش دست تو چیده ام

 

حالا برای چه نگرانی؟!…برای چه؟!…

وقتی که با تو من به خدایم رسیده ام

 

 

 

از : عبدالرضا کوهمال جهرمی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٤
comment نظرات ()

غلامرضا قاسمی

 

آهسته شب از کنار دیوار گذشت

آهسته که انگار نه انگار گذشت

 

یکباره هجوم خاطراتی وحشی

آن لحظه میان خواب وبیدار گذشت

 

آن لحظه که با خنده سلامم کردی

آن لحظه که، آه، کارم از کار گذشت

 

گفتم بروم قید تورا هم بزنم

یک فعل هزار باره تکرار-گذشت-

***

آن دختر کولی چه به روزت آورد

آن شب که برای آخرین بار گذشت

 

آن دختر کولی که از این پس کوچه

با چار قد آبی گلدار گذشت

 

یادت نرود جواب خوبی هایش

من با تو نمی ….خدا نگهدار، گذشت

***

من ماندم و قلبی که فرو ریخته بود

بی معرفت از کنار دیوار گذشت

 

من ماندم و یک اتاق خالی، یک عکس

من ماندم و یک پاکت سیگار، گذشت ….

 

 

از : غلامرضا قاسمی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٤
comment نظرات ()

بیژن جلالی

 

آرزویم مردن در صدای تو بود

یا رفتن با صدایت

یا خاموش شدن در صدایت

صدای تو چون باد گذشت

و من به دامن تاریکی

آویخته ام

 

 

از : بیژن جلالی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٤
comment نظرات ()

سهراب سپهری

 

روزگارم بد نیست.

تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.

مادری دارم ، بهتر از برگ درخت.

دوستانی ، بهتر از آب روان.

 

و خدایی که در این نزدیکی است:

لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.

روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.

 

من مسلمانم.

قبله ام یک گل سرخ.

جانمازم چشمه، مهرم نور.

دشت سجاده من.

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.

در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.

سنگ از پشت نمازم پیداست:

همه ذرات نمازم متبلور شده است.

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو.

من نمازم را پی “تکبیره الاحرام” علف می خوانم،

پی “قد قامت” موج.

 

کعبه ام بر لب آب ،

کعبه ام زیر اقاقی هاست.

کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر.

 

“حجر الاسود” من روشنی باغچه است.

 

اهل کاشانم.

پیشه ام نقاشی است:

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهایی تان تازه شود.

چه خیالی ، چه خیالی ، … می دانم

پرده ام بی جان است.

خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است.

 

اهل کاشانم

نسبم شاید برسد

به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک “سیلک”.

نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.

 

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ،

پدرم پشت زمان ها مرده است.

پدرم وقتی مرد. آسمان آبی بود،

مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.

پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.

مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟

من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟

 

پدرم نقاشی می کرد.

تار هم می ساخت، تار هم می زد.

خط خوبی هم داشت.

 

باغ ما در طرف سایه دانایی بود.

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه،

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.

باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود.

میوه کال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب.

آب بی فلسفه می خوردم.

توت بی دانش می چیدم.

تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره خواهش می شد.

تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت.

گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.

شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت.

فکر ،بازی می کرد.

زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.

زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود،

یک بغل آزادی بود.

زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود.

 

طفل ، پاورچین پاورچین، دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها.

بار خود را بستم ،

 

رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

 

دلم از غربت سنجاقک پر.

 

من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه،

من به باغ عرفان،

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله مذهب بالا.

تا ته کوچه شک ،

تا هوای خنک استغنا،

تا شب خیس محبت رفتم.

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.

رفتم، رفتم تا زن،

تا چراغ لذت،

تا سکوت خواهش،

تا صدای پر تنهایی.

 

چیزهایی دیدم در روی زمین:

کودکی دیم، ماه را بو می کرد.

قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.

نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت.

من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوفت.

ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود.

من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست

 

و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز.

بره ای دیدم ، بادبادک می خورد.

من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.

در چراگاه ” نصیحت” گاوی دیدم سیر.

شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت: “شما”

 

من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.

کاغذی دیدم ، از جنس بهار،

موزه ای دیدم دور از سبزه،

مسجدی دور از آب.

سر بالین فقهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال.

 

قاطری دیدم بارش “انشا”

اشتری دیدم بارش سبد خالی ” پند و امثال”.

عارفی دیدم بارش ” تننا ها یا هو”.

 

من قطاری دیدم ، روشنایی می برد.

من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت .

من قطاری دیدم، که سیاست می برد ( و چه خالی می رفت.)

من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.

و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی

خاک از شیشه آن پیدا بود:

کاکل پوپک ،

خال های پر پروانه،

عکس غوکی در حوض

و عبور مگس از کوچه تنهایی.

خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می آید.

و بلوغ خورشید.

و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.

 

پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت.

پله هایی که به سردابه الکل می رفت.

پله هایی که به قانون فساد گل سرخ

و به ادراک ریاضی حیات،

پله هایی که به بام اشراق،

پله هایی که به سکوی تجلی می رفت.

 

مادرم آن پایین

استکان ها را در خاطره شط می شست.

 

شهر پیدا بود:

رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ.

سقف بی کفتر صدها اتوبوس.

گل فروشی گل هایش را می کرد حراج.

در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست.

پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.

کودکی هسته زردآلو را ، روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد.

و بزی از “خزر” نقشه جغرافی ، آب می خورد.

بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب.

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،

مرد گاری چی در حسرت مرگ.

 

عشق پیدا بود ، موج پیدا بود.

برف پیدا بود ، دوستی پیدا بود.

کلمه پیدا بود.

آب پیدا بود ، عکس اشیا در آب.

سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون.

سمت مرطوب حیات.

شرق اندوه نهاد بشری.

فصل ول گردی در کوچه زن.

بوی تنهایی در کوچه فصل.

 

دست تابستان یک بادبزن پیدا بود.

 

سفر دانه به گل .

سفر پیچک این خانه به آن خانه.

سفر ماه به حوض.

فوران گل حسرت از خاک.

ریزش تاک جوان از دیوار.

بارش شبنم روی پل خواب.

پرش شادی از خندق مرگ.

گذر حادثه از پشت کلام.

 

جنگ یک روزنه با خواهش نور.

جنگ یک پله با پای بلند خورشید.

جنگ تنهایی با یک آواز:

جنگ زیبایی گلابی ها با خالی یک زنبیل.

جنگ خونین انار و دندان.

جنگ “نازی” ها با ساقه ناز.

جنگ طوطی و فصاحت با هم.

جنگ پیشانی با سردی مهر.

 

حمله کاشی مسجد به سجود.

حمله باد به معراج حباب صابون.

حمله لشگر پروانه به برنامه ” دفع آفات”.

حمله دسته سنجاقک، به صف کارگر ” لوله کشی”.

حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی.

حمله واژه به فکر شاعر.

 

فتح یک قرن به دست یک شعر.

فتح یک باغ به دست یک سار.

فتح یک کوچه به دست دو سلام.

فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سواری چوبی.

فتح یک عید به دست دو عروسک ، یک توپ.

 

قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر.

قتل یک قصه سر کوچه خواب .

قتل یک غصه به دستور سرود.

قتل یک مهتاب به فرمان نئون.

قتل یک بید به دست “دولت”.

قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ.

 

همه روی زمین پیدا بود:

نظم در کوچه یونان می رفت.

جغد در “باغ معلق ” می خواند.

باد در گردنه خیبر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.

روی دریاچه آرام “نگین” ، قایقی گل می برد.

در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود.

 

مردمان را دیدم.

شهرها را دیدم.

دشت ها را، کوه ها را دیدم.

آب را دیدم ، خاک را دیدم.

نور و ظلمت را دیدم.

و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم.

جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم.

و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم.

 

اهل کاشانم، اما

شهر من کاشان نیست.

شهر من گم شده است.

من با تاب ، من با تب

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.

من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.

من صدای نفس باغچه را می شنوم.

و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد.

و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت،

عطسه آب از هر رخنه سنگ ،

چکچک چلچله از سقف بهار.

و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهایی.

و صدای پاک ، پوست انداختن مبهم عشق،

متراکم شدن ذوق پریدن در بال

و ترک خوردن خودداری روح.

من صدای قدم خواهش را می شنوم

و صدای ، پای قانونی خون را در رگ،

ضربان سحر چاه کبوترها،

تپش قلب شب آدینه،

جریان گل میخک در فکر،

شیهه پاک حقیقت از دور.

من صدای وزش ماده را می شنوم

و صدای ، کفش ایمان را در کوچه شوق.

و صدای باران را، روی پلک تر عشق،

روی موسیقی غمناک بلوغ،

روی آواز انارستان ها.

و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب،

پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،

پر و خالی شدن کاسه غربت از باد.

 

من به آغاز زمین نزدیکم.

نبض گل ها را می گیرم.

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

 

روح من در جهت تازه اشیا جاری است .

روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد.

روح من بیکار است:

قطره های باران را، درز آجرها را، می شمارد.

روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

 

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من ندیدن بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.

رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.

هر کجا برگی هست ، شور من می شکفد.

بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.

 

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.

مثل یک گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن.

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.

مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.

 

تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.

 

من به سیبی خوشنودم

و به بوییدن یک بوته بابونه.

من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.

و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند.

من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم،

رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را.

خوب می دانم ریواس کجا می روید،

سار کی می آید، کبک کی می خواند، باز کی می میرد،

ماه در خواب بیابان چیست ،

مرگ در ساقه خواهش

و تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی.

 

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه دستی است که می چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه ، که در دهان گس تابستان است.

زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهایی “ماه”، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

 

زندگی شستن یک بشقاب است.

 

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی “مجذور” آینه است.

زندگی گل به “توان” ابدیت،

زندگی “ضرب” زمین در ضربان دل ما،

زندگی “هندسه” ساده و یکسان نفسهاست.

 

هر کجا هستم ، باشم،

آسمان مال من است.

پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچهای غربت؟

 

من نمی دانم

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست .

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

 

چترها را باید بست.

زیر باران باید رفت.

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.

دوست را، زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست.

زیر باران باید با زن خوابید.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باید باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی ،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.

 

رخت ها را بکنیم:

آب در یک قدمی است.

 

روشنی را بچشیم.

شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.

گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم.

روی قانون چمن پا نگذاریم.

در بوستان گره ذایقه را باز کنیم.

و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.

و نگوییم که شب چیز بدی است.

و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.

 

و بیاریم سبد

ببریم این همه سرخ ، این همه سبز.

 

صبح ها نان و پنیرک بخوریم.

و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.

و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست

و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.

و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.

و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.

و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت.

و اگر فنج نبود ، لطمه میخورد به قانون درخت.

و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت.

و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.

و بدانیم که پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه دریاها.

 

و نپرسیم کجاییم،

بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.

 

و نپرسیم که فواره اقبال کجاست.

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.

و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.

پشت سر نیست فضایی زنده.

پشت سر مرغ نمی خواند.

پشت سر باد نمی آید.

پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.

پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.

پشت سر خستگی تاریخ است.

پشت سر خاطره موج به ساحل ، صدف سرد سکون می ریزد.

 

لب دریا برویم،

تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوت را از آب.

ریگی از روی زمین برداریم

وزن بودن را احساس کنیم.

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

(دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین،

می رسد دست به سقف ملکوت.

دیده ام، سهره بهتر می خواند.

گاه زخمی که به پا داشته ام

زیر و بم های زمین را به من آموخته است.

گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.

و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)

و نترسیم از مرگ

(مرگ پایان کبوتر نیست.

مرگ وارونه یک زنجره نیست.

مرگ در ذهن اقاقی جاری است.

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.

مرگ در حنجره سرخ – گلو می خواند.

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.

مرگ گاهی ریحان می چیند.

مرگ گاهی ودکا می نوشد.

گاه در سایه است به ما می نگرد.

و همه می دانیم

ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است.)

 

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم.

 

پرده را برداریم :

بگذاریم که احساس هوایی بخورد.

بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.

بگذاریم غریزه پی بازی برود.

کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.

چیز بنویسد.

به خیابان برود.

 

ساده باشیم.

ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.

 

کار ما نیست شناسایی “راز” گل سرخ ،

کار ما شاید این است

که در “افسون” گل سرخ شناور باشیم.

پشت دانایی اردو بزنیم.

دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.

صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.

هیجان ها را پرواز دهیم.

روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.

آسمان را بنشانیم میان دو هجای “هستی”.

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.

نام را باز ستانیم از ابر،

از چنار، از پشه، از تابستان.

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

 

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم.

 

 

 

 

از : سهراب سپهری

کاشان، قریه چنار، تابستان ۱۳۴۳

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٤
comment نظرات ()