بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

سارا محمدی اردهالی

 

اشتباه از شما نبود!

تقصیر من هم نبود!

به جان مادرم

خودکشی هم نبود

 

زنگ که زدم

اشتباهی

پنجره را

جای در باز کرد

 

گفتم از شیراز نامه دارید

به جای پله‌ها

باز اشتباهی

مثل پرنده‌ها از پنجره پرواز کرد.

 

 

 

از : سارا محمدی اردهالی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٧
comment نظرات ()

رحیم سینایی

 

نمی‌دانم دلم تنگ است

دلم در آرزوی یک نگاه پاک وبی رنگ است

نگاه آسمانم دیگر آبی نیست

شبم تیره فروغ ماهتابی نیست

کویرم تشنه

باغم خشک

به چشم چشمه سارم دیگر آبی نیست

بنفشه پای سروم مُرد

دلم ازهجرت انسانیت افسُرد

نمی‌دانم چه کس آمد

که روح حُرّیّت آزادگی

وهرچه ارزش بود با خود بُرد

زبانی تازه رایج شد

سیاه آمد سپیدی مُرد

وحرص آمد قناعت بُرد

نشان ازمژده ای واز نویدی نیست

خبر جز از ریا و شید وکیدی نیست

نمیدانم گناهم چیست

ازاین تشویش می‌لرزم

خداوندا درونم کیست

چرا یک لحظه آرامش فراهم نیست

چرا شادی وغم همسنگ گردیده

چرا تا اینقدریکسان شده

همرنگ گردیده

چرا ذهنم شده مملوّ ازاین چون چرایی‌ها

چرا دیگر به چشم اشکی

به لب آهی نمی‌آید

از این از خود جدایی‌ها

مگر انسانیت مرده ست ؟

مگر آن فطرت پاکی

که تو با خاک بسرشتی

دگر افسُرده پژمرده ست ؟

خداوندا

کجا ماها خطا کردیم

کجا برخود جفا کردیم

نمی دانم نمی‌دانم

وازین تشویش چون دریای نا آرام

به خود می پیچم وبر خویش می‌غُرم

تبه گشته چرا عمرم

 

 

 

از : رحیم سینایی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٧
comment نظرات ()

الناز غیابی

 

شبی دیگر است

مهتاب می تابد و

پریشانیم را رسوا می کند

و ساعت با نیشخندش

گذشت نیمه شب را

به رخ این چشمان بی خواب می کشد

جملات آخرت آرام بر روی احساسم تاب می خورند

و هنوز احساس بی تو بودن

بی تاب روی کاغذ جان می دهد

 

 

از : الناز غیابی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٧
comment نظرات ()

سیما نوذری

 

غزل رسیده به اینجا و روزهای بدی ست

برای از تو نوشتن هوا هوای بدی ست

 

تو نیستی و جهان در نگاه من هیچ است

خدای فاصله ها بی گمان خدای بدی ست

 

جهنم است بهشتی که ساختی در من

غریبه ای که تو را ساخت آشنای بدی ست

 

سیاهپوش توام مهربان رفته ز دست

به جان هرچه غزل گفته ام عزای بدی ست

 

محیط بسته ی درد است و لحظه های کبود

چه حیف شد که صدای دلم صدای بدی ست

 

منی که هرچه تقلا کنم هنوز …هنوز…

هنوز…هرچه تقلا کنم فضای بدی ست

 

 

 

از : سیما نوذری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٧
comment نظرات ()

حمید مصدق

 

ساحل مرا به وحشت گرداب دیده است

لبخند می زند …..

 

 

 

از : حمید مصدق

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٧
comment نظرات ()

شهرام محمدی

 

یک ‎ربع دیگر، پشت پرچین، لحظه‎‌ی‎ دیدار
کفش سفید راحتی، پیراهن گل‎دار

شاید بیاید از همین‎ ور، با همان لبخند
شاید که من دستی بلرزانم بر این گیتار

من یاس‌ها را می‎‌شناسم، هیچ یاسی نیست
کاین گونه عطرش را بپاشد بر تن دیوار

با گیسوانش، خواب خیس ابرها در دشت
یا نه، غباری زرد در آغوش گندم‎زار

او با صدای کفش‌هایش پشت آلاچیق
می‌آید و پر می‎کشند آن دسته‎های سار

من با همین گیتار، مثل کولیان دشت
بسیار نام عطریش را خوانده‎ام، بسیار

شب‌های موج یاس‌ها در غرفه‎های خواب
شب‌های چشم باغ‌ها در خواب و من بیدار

دلتنگ، پشت شاخه‎های بید، چون مجنون
سرمست، در پس‎ کوچه‎های عشق، چون عطّار

چون قطره اشکی تا شوم بر گردنش آویز
چون لکه ابری تا شوم بر شانه‌اش آوار

یک‎ ربع دیگر، در میان جاده، سرخ و سبز
رقص گل پیراهنش در لحظه‎‌ی دیدار

 

 

از : شهرام محمدی (آذرخش)

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٧
comment نظرات ()

ایرج جنتی عطایی

 

سکوت کن !

سکوت کن

به یادِ آنکه:

در سپیده جان سپرد/

سکوت کن

سکوت کن

به یاد آنکه:

با امید خلق

مرد/

سکوت کن

به یاد خشمِ آنشهیدسربلند/

سکوت کن

به یادِ آنکه:

عاشقانه

زخم خورد/

تو از

سکوت

اگر

به خشم می رسی

سکوت کن

 

 

از : ایرج جنتی عطایی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٧
comment نظرات ()

مهدیه لطیفی

 

دلتنگی

دلتنگی

دلتنگی

این بی قراری مزمن دامن گیر

این مرگنمای بی پایان نفس گیر

دایه ی مهربان تر از مادر شده

آغوش گشوده بلعیده مرا

درست از ساعتی که رفتی

نخواهمش کی را باید ببینم؟!

 

 

 

از : مهدیه لطیفی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٧
comment نظرات ()

محمدرضا میرزایی

 

تمام مدت شب اضطراب نوشیدم

و مثل ماهی ِ تشنه حباب نوشیدم

 

برای بی تو نشستن چقدر بی تابی …

چقدر دلهره و التهاب نوشیدم

 

نپرس بی تو چه حالم ، چه می کنم بی تو

شبیه بغض ِ کویرم ، شهاب نوشیدم

 

تمام ِ مدت شب تشنه بودم و آخر

به اعتماد نگاهت سراب نوشیدم

 

چه التهاب عجیبی ،چه رنج جانکاهی

تمام مدت شب اضطراب نوشیدم .

 

 

از : محمدرضا میرزایی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٧
comment نظرات ()

یغما گلرویی

 

گیلاسا گوش‌ به‌ زنگن‌ ،
تو نیستی‌ تا ببینی‌ !
یه‌ صندلی‌ِ خالی‌ ،
تو نیستی‌ تا بشینی‌ !

دوباره‌ چش‌براهم‌ ،
تشنه‌تر از همیشه‌ !
این‌ دل‌ِ مست‌ِ زخمی‌ ،
از تو جدا نمیشه‌ !

چشمام‌ از نگاه‌ِ نا محرم‌ پُره‌ ! داره‌ گیج‌ می‌ره‌ سَرَم‌ ! زمین‌ سُره‌ !
رسیدم‌ آخرِ بُطری‌ُ هنوز ، بی‌تو بودن‌ خارج‌ از تصوّره‌ !

جرعه‌ به‌ جرعه‌ بازم‌ ،
پُر می‌شم‌ از خیالت‌ !
بازم‌ من‌ُ قایم‌ کن‌ ،
تو پیچ‌ُ تاب‌ِ شال‌ت‌ !

خلسه‌ی‌ خاطراتت‌ ،
یه‌ جای‌ دنج‌ِ نابه‌ !
تو پیشمی‌ دوباره‌ ،
اما اینا یه‌ خوابه‌ !

چشمام‌ از نگاه‌ِ نا محرم‌ پُره‌ ! داره‌ گیج‌ می‌ره‌ سَرَم‌ ! زمین‌ سُره‌ !
رسیدم‌ آخرِ بُطری‌ُ هنوز ، بی‌تو بودن‌ خارج‌ از تصوّره‌ !

 

 

از : یغما گلرویی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٧
comment نظرات ()

یغما گلرویی

 

آبجی‌ ! قدِ یه‌ نخود چشمات‌ُ بنداز به‌ دِلم‌ !

بی‌تو من‌ عینهو مثل‌ِ یه‌ سِجِلدِ باطلم‌ !

به‌ چراغ‌ِ گُذرِ مستای‌ نصفه‌ شب‌ قسم‌،

که‌ کتک‌ خورده‌ی‌ این‌ زمونه‌ی‌ هلاهلم‌ !

بازو رُ نیگا نکن‌ ما لِه‌ِتیم‌ ! آبجی‌ خانوم‌ !

کفترام‌ فقط‌ به‌ عشق‌ِ تو می‌شینن‌ روی‌ بوم‌ !

بومتون‌ لَب‌ به‌ لَب‌ِ با بوم‌ِ ما ، خودت‌ بگو،

آخه‌ چی‌ می‌شه‌ تو هَم‌ بیای‌ بشینی‌ رو به‌ روم‌ ؟

سَنَدِ منگوله‌دارِ دلمون‌ وَقف‌ِ شُما !

کفترای‌ جَلدمون‌ ارزونی‌ِ سقف‌ِ شُما !

ما زمین‌ْخورده‌ی‌ اون‌ چشمای‌ عاشق‌کشتیم‌ !

نمی‌بینی‌ ما رُ امّا عُمریه‌ دِلخوشتیم‌ !

آبجی‌ جون‌ ! دوس‌ ندارم‌ که‌ آبجی‌ جون‌ صدات‌ کنم‌ !

یه‌ اشاره‌ کن‌ تا حتّا جونم‌ُ فدات‌ کنم‌ !

آخه‌ قربونت‌ بِرَم‌ ! وقتی‌ تو کوچه‌ راه‌ می‌ری‌،

یه‌ کم‌ آسّه‌تر برو ! اَمون‌ بده‌ نگات‌ کنم‌ !

ما که‌ جزغاله‌ شُدیم‌ بَس‌که‌ آتیش‌ سوزوندی‌ تو !

کفترِ جَلدت‌ُ از رو پُشت‌ِبوم‌ پَروندی‌ تو !

به‌ خیالت‌ دِل‌ِ کفتربازا کاروون‌سَراس‌ ؟

نه‌ عزیز ! این‌جوری‌ نیس‌ که‌ تو دِل‌ِ ما موندی‌ تو !

سَنَدِ منگوله‌دارِ دلمون‌ وَقف‌ِ شُما !

کفترای‌ جَلدمون‌ ارزونی‌ِ سقف‌ِ شُما !

ما زمین‌ْخورده‌ی‌ اون‌ چشمای‌ عاشق‌کشتیم‌ !

نمی‌بینی‌ ما رُ امّا عُمریه‌ دِلخوشتیم‌ !

 

 

از : یغما گلرویی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٧
comment نظرات ()

یغما گلرویی

 

خنده‌ت‌ُ اَزَم‌ نگیر ، تا شب‌ُ طاقت‌ بیارم‌ !

من‌ که‌ جُز خنده‌ی‌ تو هیچّی‌ تو دُنیا ندارم‌ !

خندت‌ُ اَزَم‌ نگیر ، نذار به‌ گریه‌ خو کنم‌ !

تو که‌ باشی‌ می‌تونم‌ خورشیدُ آرزو کنم‌ !

شب‌ سیاه‌تَر از همیشه‌س‌ ، خنده‌ت‌ُ اَزَم‌ نگیر !

نذار آلوده‌ بِشم‌ ، به‌ سایه‌های‌ شب‌ِ پیر !

خنده‌هات‌ مثل‌ِ طلسم‌ِ واسه‌ رویینه‌ شُدن‌ !

خنده‌هات‌ یه‌ خنجره‌ تو دستای‌ خالی‌ِ من‌ !

خنده‌ت‌ُ اَزَم‌ نگیر وقتی‌ می‌رَم‌ به‌ جنگ‌ِ شب‌،

بذار از تو تازه‌ شَم‌ ! بذار وطن‌ شه‌ این‌ وطن‌ !

از صدای‌ گریه‌ وُ ضجّه‌ وُ ناله‌ خسته‌اَم‌ !

از دیاری‌ که‌ تو اون‌ خنده‌ محاله‌ خسته‌اَم‌ !

خسته‌اَم‌ از این‌ همه‌ مرثیه‌خون‌ِ نااُمید !

از کلاغی‌ که‌ تو هیچ‌ قصّه‌یی‌ خونه‌ش‌ نرسید !

من‌ُ سِحرِ خنده‌هات‌ کن‌ ! شب‌ُ گُم‌ کن‌ تو چشات‌ !

بذار آروم‌ بگیرم‌ ، تو نقره‌ریزِ خنده‌هات‌ !

خنده‌هات‌ مثل‌ِ طلسم‌ِ واسه‌ رویینه‌ شُدن‌ !

خنده‌هات‌ یه‌ خنجره‌ تو دستای‌ خالی‌ِ من‌ !

خنده‌ت‌ُ اَزَم‌ نگیر وقتی‌ می‌رَم‌ به‌ جنگ‌ِ شب‌،

بذار از تو تازه‌ شَم‌ ! بذار وطن‌ شه‌ این‌ وطن‌ !

 

 

 

از : یغما گلرویی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٧
comment نظرات ()

مهسا زهیری

 

خسته بودیم و جاده لج می‌کرد

راه را بی بهانه کج می‌کرد

 

بی تفاوت به راه می‌رفتیم

باز هم اشتباه می‌رفتیم

 

مثل دیوانه‌ای که می‌داند

اینکه دیوانه هست و می‌ماند

 

عشق را جور دیگری دیدم

اینکه هرگز تو را نفهمیدم

مثل یک اتفاق افتادی

زندگی را تو یاد ِمن دادی

 

من پر از خاطرات بد بودم

من فقط اشک را بلد بودم

 

مثل کابوس‌های تکراری

سال‌هایی که کنج انباری

 

خنده در جیب‌های شب جا ماند

” من ” برای همیشه تنها ماند

 

با تو فردا دوباره روشن شد

مپل هر شایدی که حتماً شد

 

غرق رویای آخرین ” امروز ”

خوب بودیم تا همین امروز

 

تا رمان ِ سیاه ِ قابی که …

هر دو تسلیم ِ انتخابی که …

 

من، تو، یا مرگ، مرگ بی تردید

بغض نارنجکی که می‌ترکید

 

منفجر شد تمام این رویا

عشق پاشید روی کاغذها

 

در دل قاب عکس‌مان مردی

مثل لبخند من ترک خوردی

 

باز این عکس بود و چشمانش

قفل این قاب بود و زندانش

 

عشق حتی هنوز حس می‌شد

چشم در چشم منعکس می‌شد

 

آخر جاده را عوض کردی

تا بگویی که بر نمی‌گردی

 

 

از : مهسا زهیری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٤
comment نظرات ()

سارا محمدی اردهالی

 

باید برگردم

زیر بالشی شاید

ته جیب پیراهنی

باید خوب بگردم

پشت آینه

زیر فرش

لابه لای حوله‌ها شاید

 

چیزی جا گذاشته‌ام

دو ـ سه خط شعر

دو ـ سه تار مو

خیال یک بوسه‌

لای کتابی حتا

 

چه می‌دانم

باید گشت

پشت سر چیزی مانده

این همه که زنده مانده‌ام

 

مثل عطری که از رو نمی‌رود

از تن

از تو

از یاد

 

 

از : سارا محمدی اردهالی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٤
comment نظرات ()

شاهکار بینش پژوه

 

در اتاقی دلگیر ، طعم تلخ سیگار

مدرک پی اچ دی ، بر فراز دیوار

صف کوتاه شعور ، صف طولانی نان

قرص ، ده تا ده تا ، چای ، لیوان لیوان

نرودا در تبعید ، مرگ پاک لورکا

لحظه ای با نیچه ، سفری با کافکا

کاتبان در مسلخ ، این جماعت در خواب

صادق زنده به گور ، بوف کورش نایاب

قهوه تلخ خاچیک ، فال شیرین مادام

قلمی بی جوهر ، جدولی نیمه تمام

شاملو در محبس ، شعر غمگین فروغ

دوستت دارم ها ، همه نیرنگ و دروغ

لاشه اندیشه ، دفن در پرلاشز

از خود ژان پل سارتر تا کلام مارکز

پوزه بند سانسور ، شیهه ی یک شاعر

عشق زیر پوتین ، مردمان عابر

شعر عاشقونه گفتن این روزا باعث خنده س

وقتی تو دل گلوله ، شوق کشتن پرنده س

 

 

از : شاهکار بینش پژوه

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٤
comment نظرات ()

اهورا گودرزی

 

نگران نباش

همه چیز را برداشته­ ام

یک پلیور نارنجی، کادوی تولدم از طرف تو

ته بلیط فیلم­هایی که با هم در سینما دیدیم

دستکش­های بزرگ من، یادگار دست­های کوچک تو

کفش­هایی که پا به پا تجریش تا ونک را با ما می ­آمدند

و پینک فلوید که در گوش­های­مان آواز می­خواند

گفتم که همه چیز را برداشته­ ام

حالا آنقدر سنگین شده­ ام

که هواپیما نمی­تواند از روی باند فرودگاه

بلند شود

 

 

از : اهورا گودرزی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٤
comment نظرات ()

شیدا کریمی

 

احساس می کنم که تو را مثل دیگران…

از دست می دهم و خدا مثل دیگران…

 

تنها نگاه می کند و دم نمی زند

در ازدحام گنگ صدا مثل دیگران

 

من مانده ام و تو انگار رفته ای

با انتظار ثانیه ها مثل دیگران

 

گفتی که فرق می کند این ماجرا بگو

در انتهای قصه چرا مثل دیگران-

 

باید دوباره دورترین نقطه ها شویم

از ذره های عشق جدا مثل دیگران

 

 

از: شیدا کریمی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٤
comment نظرات ()

فرخی سیستانی

 

دل من همی داد گفتی گواهی

که باشد مرا روزی از تو جدایی

بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم

بر آن دل دهد هر زمانی گواهی

من این روز را داشتم چشم وزین غم

نبوده‌ست با روز من روشنایی

جدایی گمان برده بودم ولیکن

نه چندانکه یکسو نهی آشنایی

به جرم چه راندی مرا از در خود

گناهم نبوده‌ست جز بیگناهی

بدین زودی از من چرا سیر گشتی

نگارا بدین زودسیری چرایی

که دانست کز تو مرا دید باید

به چندان وفا اینهمه بیوفایی

سپردم به تو دل، ندانسته بودم

بدین گونه مایل به جور و جفایی

دریغا دریغا که آگه نبودم

که تو بیوفا در جفا تا کجایی

همه دشمنی از تو دیدم ولیکن

نگویم که تو دوستی را نشایی

نگارا من از آزمایش به آیم

مرا باش، تا بیش ازین آزمایی

مرا خوار داری و بیقدر خواهی

نگر تا بدین خو که هستی نپایی

 

 

 

از : فرخی سیستانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٤
comment نظرات ()

شاهکار بینش پژوه

 

توانا بود هر که دارا بود

زثروت دل پیر برنا بود

پر قو بود پول را رختخواب

هنر رختجوابش مقوا بود

به ثروت هر ان ابله بی سواد

به نزد کسان وه! چه اقا بود

همه سهم استاد دانشکده

پشیزی حقوق و مزایا بود

به لیفتینگ و ماساژ و میزامپیلی

ننه کبلعلی هم گلارا بود

به زور روژ و سایه و خط لب

اگر پیرو عفریته زیبا بود

توانا بود هر که دارا بود

زثروت دل پیر برنا بود

بنوشند بازاریان خون خلق را

کشان خون مردم گوارا بود

کدامین کس از شاعری برج ساخت

چه حافظ چه سعدی چه لورکا بود

ره کسب پول و درم دزدی است

که از درس و تحصیل دارا بود ؟

از این پس پدر زیر خرج گران

بزاید برش کار , ماما بود

از این پس پسر می نویسد دگر

هر انکس که نان داد بابا بود

توانا بود هر که دارا بود

زثروت دل پیر بنا بود

 

 

 

از : شاهکار بینش پژوه

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٤
comment نظرات ()

شاهکار بینش پژوه

 

کافه نادری کجا بود ؟ آدماش حالا کجان ؟

لای شعرا خوابیدن ، خفته میون قصه هان

 

نقد شعر تازه ای از فدریکو گارسیا لورکا

گاهی بیگانه ی آلبر کامو ، گاهی مسخ کافکا

 

صحبت از خیمه نس و اکتاویو پاز و نرودا

گفتن یه شعر جوندار واسه میز گرد فردا

 

از جلال آل احمد تا براهنی ، سپانلو

از گلسرخی و بهرنگی و حتی خود شاملو

 

صادق هدایت و زنده بگور و بوف کورش

دولت آبادی ، کلیدر ، کدکنی ، شعر و شعورش

 

شاملو و دشنه در دیس ، اخوان و باغ بی برگ

بانوی شعر معاصر و تولدی پس از مرگ

 

طعم قهوه ی فرانسه ، بوی سیگار فرنگی

همه جنتلمن و شیک پوش ، نه مفنگی و کلنگی

 

کرواتای شل و پالتو و ته ریش و یه عینک

یه سیگار کنج لبا ، تو دستا خودنویس و فندک

 

کافه نادری کجا بود ؟ آدماش حالا کجان ؟

لای شعرا خوابیدن ، خفته میون قصه هان

 

 

از : شاهکار بینش پژوه

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٤
comment نظرات ()

افشین یداللهی

 

خط قرمزهای ما انگار لیمویی شده

شهر درگیر حراج و ماجراجویی شده

 

عشق هم یک عادت ناگاه و کوتاه و خشن

ترک ها فوق سریع و گاه یابویی شده!

 

اولین سنگ بناء اجتماع ما -زرشک

بستری از ارتباطات ِزناشویی شده

 

حرف ها و ژست هامان ادعا در ادعا

دوره ما دوره ی بحران کم رویی شده

 

عقل مشغول اراجیف خودش ماندست و دل

در حقیقت با مجاز عشق یاهویی شده

 

دختر همسایه ما حافظ ِ قرآن نشد

سرشناس اما چرا، در شهر بانویی شده

 

یک برادر داشت او هم در شب قدری عجیب

روی تخت خواب یک استاد چاقویی شده

 

 

 

از : افشین یداللهی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٤
comment نظرات ()

شاهکار بینش پژوه

 

کی فکر می کرد یه روز نگات اینجوری داغونم کنه

آواره و دربدر ِ کوه و بیابونم کنه

 

عشق تو اینجوری بیاد رخنه کنه تو تن من

مثل یه سیلاب بزنه خراب و ویرونم کنه

 

کی فکر می کرد منو به هم نشون بدن مردم شهر

قصه ی تو مضحکه ی اهل خیابونم کنه

 

کی فکر می کرد که عشق تو از اونهمه غرور من

یه کوه گریه بسازه ابر بهارونم کنه

 

کی فکر می کرد چشمای تو یه روز بشه اسلحه و

خشاب سرمه ات بزنه گلوله بارونم کنه

 

از یه نگاه شروع شد و به مرگ من تموم میشه

همیشه این عاشقه که به پای عشق حروم میشه

 

 

از : شاهکار بینش پژوه

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٤
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

پس آدم ، ابوالبشر ، به پیرامن ِ خویش نظاره کرد / و بر زمین عریان نظاره کرد / و به آفتاب که رو در می پوشید نظاره کرد / و در این هنگام ، بادهای سرد بر خاک ِ برهنه می جنبید / و سایه ها همه جا بر خاک می جنبید / و هر چیز ِ دیدنی به هیات ِ سایه ای در آمده در سایه ی عظیم می خلید / روح ِ تاریکی بر قالب خاک منتشر بود / و هر چیز بسودنی دست مایه ی وهمی دیگر گونه بود / و آدم ، ابوالبشر ، به جفت خویش در نگریست / و او در چشم های جفت ِ خویش نظر کرد که در آن ترس و سایه بود / و در خاموشی در او نظر کرد / و تاریکی در جان او نشست .

و این نخستین بار بود ، بر زمین و در همه آسمان ، که گفتنی سخنی نا گفته ماند /

پس چون هابیل به قفای خویش نظر کرد قابیل را بدید / و او را چون رعد ِ آسمان ها خروشان یافت / و او را چون آب ِ رودخانه ها پیچان یافت / و برادر ِ خون اش را بسان ِ سنگ ِ کوه سرد و سخت یافت / و او را دریافت / و او را با بد اندیشی همراه یافت ، چون ماده میشی که نوزادش در قفای اوست / و او را چون مرغان ِ نخجیر با چنگال گشوده دید / و برادر ِ خون اش را به خون ِ خویش آزمند یافت / و هابیل در برادر ِ خون ِ خویش نظر کرد / و در چشم او شگفتی و ناباوری بود / و در خاموشی به جانب قابیل نظر کرد / و آیینه ی مهتاب در جان اش با شاخه ی نازک ِ رگ هایش شکست .

و این خود بار ِ نخستین نبود ، بر زمین و در همه ی زمین ، که گفتنی سخنی بر لبی ناگفته می ماند .

و از آن پس ، بسیارها گفتنی هست که نا گفته می مانـَـد / چون ما ــ تو و من ــ به هنگام ِ دیدار ِ نخستین / که نگاه ِ ما به هم در ایستاد ، و گفتنی ها به خاموشی در نشست / و از آن پس چه بسیار گفتنی ها هست که ناگفته می مانـَـد بر لب ِ آدمیان / بدان هنگام که کبوتر ِ آشتی بر بام ِ ایشان می نشیند / به هنگام ِ اعتراف و به گاه ِ وصل / به هنگام ِ وداع و ــ از آن بیش ــ بدان هنگام که بازمی گردند تا به قفای خویش در نگرند ….

و از آن پس ، گفتنی ها ، تا ناگفته بمانـَـد انگیزه های بسیار یافت .

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٩
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

 

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

 

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

 

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

 

آه یک روز همین آه تو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

 

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٩
comment نظرات ()

حافظ

 

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

 

شب تنهاییم در قصد جان بود

خیالش لطف‌های بی‌کران کرد

 

چرا چون لاله خونین دل نباشم

که با ما نرگس او سرگران کرد

 

که را گویم که با این درد جان سوز

طبیبم قصد جان ناتوان کرد

 

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من

صراحی گریه و بربط فغان کرد

 

صبا گر چاره داری وقت وقت است

که درد اشتیاقم قصد جان کرد

 

میان مهربانان کی توان گفت

که یار ما چنین گفت و چنان کرد

 

عدو با جان حافظ آن نکردی

که تیر چشم آن ابروکمان کرد

 

 

از : حافظ

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٩
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

 

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست

 

ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست

 

پر می کشی و وای به حال پرنده ایی

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست

 

ایینه ایی و اه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٩
comment نظرات ()

میلاد عرفان پور

 

ای دل نگران که چشم هایت بر در…

شرمنده که امروز به یادت کمتر…

جز رنج چه بود سهمت از این همه عشق

مظلوم ترین عاشق دنیا ! مادر!

 

 

از : میلاد عرفان پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٩
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

مهم نیست ، کـِـی ؟!

مهم نیست ، چطور ؟!

مهم نیست ، چرا ؟!

تو

رفته ای ….

همین !

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٩
comment نظرات ()

رضا کاظمی

 

رفته ای

و من هر روز

به موریانه هایی فکر می کنم

که آهسته و آرام

گوشه های خیالم را می جوند .

تا بی “خیال” نشده ام

برگرد !

 

 

از : رضا کاظمی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٩
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

 

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

 

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

 

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم

 

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٩
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

بیا !

بیا و برگرد …

برگرد و نگذار

که به بی کسی عادت کنم ….

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٩
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند

گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند

 

باید این آیینه را برق نگاهی می شکست

پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

 

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام

صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

 

شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه

تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند

 

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد

قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٩
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

و آنگاه که پلکهایت ….

 

چه می گویم ؟

تو که دیگر نیستی ….

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٩
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

 

خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

 

نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم

که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را

 

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را

 

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را

 

نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است

که وحشی می کند چشمانش آهوان صحرا را

 

چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٩
comment نظرات ()

لیزل مولر

 

انگار همیشه روبروی دری ایستاده‌ام

که کلیدش را نداشتم

اگرچه می‌دانستم

هدیه‌ای نهانی

پشت در دارم.

 

تا وقتی یک روز

چشم‌هایم را برای دمی بستم

و یک بار دیگر نگاه کردم

و حیرت نکردم

برایم مهم نبود

وقتی غژاغژ لولا و در را می‌شنیدم

و می‌خندیدم

مرگ

دست‌هایش را به سوی من دراز کرده بود.

 

 

از : لیزل مولر

ترجمه : محسن عمادی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٧
comment نظرات ()

محمدرضا عبدالملکیان

 

حالا که رفته ای

پرنده ای آمده است

در حوالی همین باغ روبرو

هیچ نمی خواهد ،

فقط می گوید : کو کو …

 

 

از : محمدرضا عبدالملکیان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٧
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

تو نیستی و این در و دیوار هیچ‌وقت…

غیر از تو من به هیچ‌کس انگار هیچ‌وقت…

 

این‌جا دلم برای تو هِی شور می‌زند

از خود مواظبت کن و نگذار هیچ‌وقت…

 

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است

من باورم نمی‌شود، اخبار هیچ‌وقت…

 

حیفند روزهای جوانی، نمی‌شوند

این روزها دو مرتبه تکرار هیچ‌وقت

 

من نیستم بیا و فراموش کن مرا

کی بوده‌ام برات سزاوار؟… هیچ‌وقت!

 

بگذار من شکسته شوم تو صبور باش

جوری بمان همیشه که انگار هیچ‌وقت…

 

 

از : زنده یاد نجمه زارع

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٧
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد .

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٧
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

زندگی می رود

در حالی که من

زودتر از او رفته ام !

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٧
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

حالا که آمده ای

تعجب می کنی …

هنوز هم عاشقم !

اما نه بر تو ….

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٧
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

تا در آیینه پدیدار آیی

عمری دراز در آن نگریستم

من برکه ها و دریاها را گریستم

ای پری وار در قالب آدمی

که پیکرت جز در خلواره ی ناراستی نمی سوزد ! ــ

حضورت بهشتی ست

که گریز ِ از جهنم را توجیه می کند ،

دریایی که مرا در خود غرق می کند

تا از همه گناهان و دروغ

شسته شوم .

و سپیده دم با دست های ات بیدار می شود .

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٧
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

و چشمان ات راز ِ آتش است.

و عشق ات پیروزی ِ آدمی ست

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد .

و آغوش ات

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن

و گریز ِ شهر

که با هزار انگشت

به وقاحت

پاکی ِ آسمان را متهم می کند .

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٧
comment نظرات ()