بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

هوشنگ ابتهاج

 

چه فکر می کنی ؟

جهان چو آبگینه ی شکسته ایست

که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت ؟

چنان نشسته کوه در کمین ِ دره های این غروب ِ تنگ

که راه بسته می نمایدت ؟

زمان ِ بیکرانه را تو با شمار گام عمر ِ ما مسنج

به پای او دمی است این درنگ ِ درد و رنج

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش !

 

 

از : هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢٤
comment نظرات ()

الیاس علوی

 

خدا کند انگورها برسند

جهان مست شود

تلوتلو بخورند خیابان‌ها

به شانه‌ی هم بزنند

رئیس‌جمهورها و گداها

مرزها مست شوند

و محمّد علی بعد از ۱۷ سال مادرش را ببیند

و آمنه بعد از ۱۷ سال، چین‌های کودکش را لمس کند.

خدا کند انگورها برسند

آمو زیباترین پسرانش را بالا بیاورد

هندوکش دخترانش را آزاد کند.

برای لحظه‌ای

تفنگ‌ها یادشان برود دریدن را

کاردها یادشان برود

بریدن را

قلم‌ها آتش را

آتش‌بس بنویسند.

خدا کند کوهها به هم برسند

دریا چنگ بزند به آسمان

ماهش را بدزدد

به میخانه‌ شوند پلنگ‌ها با آهوها.

خدا کند مستی به اشیاء سرایت کند

پنجره‌‌ها

دیوارها را بشکنند

و

تو

همچنانکه یارت را تنگ می‌بوسی

مرا نیز به یاد بیاوری.

محبوب من

محبوب دور افتاده‌ی من

با من بزن پیاله‌ای دیگر

به سلامتی باغ‌های معلق انگور.

 

 

 

از : الیاس علوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢٤
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

لبان ات

به ظرافت ِ شعر

شـ*ـهو*انی ترین ِ بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند

که جاندار ِ غار نشین از آن سود می جوید

تا به صورت ِ انسان در آید .

و گونه های ات

با دو شیار ِ مورّب ،

که غرور ِ تو را هدایت می کنند و

سرنوشت ِ مرا

که شب را تحمل کرده ام

بی آنکه به انتظار ِ صبح

مسلح بوده باشم ،

و بکارتی سربلند را

از روسبی خانه های داد و ستد

سر به مـُـهر باز آورده ام .

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده گی نشستم !

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢٤
comment نظرات ()

هوشنگ ابتهاج

 

ارغوان !

این چه رازیست که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید ؟

که زمین هر سال از خون پرستوها

رنگین است ؟

این چنین بر جگر سوخته گان

داغ بر داغ می افزاید !

ارغوان !

پنجه ی خونین ِ زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران ِ خرامنده ی خورشید بپرس

کی بر این دره ی غم می گذرند ؟

ارغوان ! خوشه ی خون !

بامدادان که کبوترها بر لب ِ پنجره ی باز ِ سحر

غلغله می آغازند

جان ِ گلرنگ مرا

بر سر ِ دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه ! بشتاب که هم پروازان

نگران ِ غم ِ هم پروازند !

ارغوان !

بیرق ِ گلگون ِ بهار !

تو برافراشته باش

شعر ِ خونبار ِ منی

یاد رنگین ِ رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ی نا خوانده ی من

ارغوان ! شاخه ی همخون ِ جدا مانده ی من ….

 

 

 

از : هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢٤
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

اکنون رَخت به سراچه ی آسمانی دیگر خواهم کشید .

آسمان ِ آخرین

که ستاره ی تنهای آن

تویی .

آسمان ِ روشن

سرپوش ِ بلورین ِ باغی

که تو تنها گُل ِ آن ، تنها زنبور ِ آنی .

باغی که تو

تنها درخت ِ آنی

و بر آن درخت

گلی ست یگانه

که تویی .

ای آسمان و درخت و باغ ِ من ، گُل و زنبور و کندوی من !

با زمزمه ی تو

اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشید

که تنها رویای آن

تویی .

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢٤
comment نظرات ()

هوشنگ ابتهاج

 

چه فکر می کنی ، که بادبان شکسته

زورق ِ شکسته ایست زندگی ؟

در این خراب ِ ریخته

که رنگ ِ عافیت ازو گریخته

به بُن رسیده

راه بسته ایست زندگی ؟

چه سهمناک بود سیل حادثه

که همچو اژدها دهان گشود

زمین و آسمان ز هم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب در کبود ِ دره های آب غرق شد !

هوا بد است

تو با کدام با می روی ؟

چه ابر تیره ای گرفته سینه ی تو را

که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود !

تو از هزاره های دور آمدی

در این درازنای خون فشان

به هر قدم نشان ِ نقش ِ پای توست

در این درشت ناک ِ دیو لاخ

ز هر طرف طنین گامهای ره گشای توست

بلند و پست ِ این گشاده دامگاه ِ ننگ و نام

به خون نوشته ، نامه ی وفای توست

به گوش بیستون هنوز ، صدای تیشه های توست !

چه تازیانه ها که با تن ِ تو تاب عشق آزمود

چه دارها که از تو گشت سر بلند

زهی شکوه ِ قامت ِ بلند ِ عشق

که استوار ماند در هجوم ِ هر گزند

نگاه کن هنوز آن بلند ِ دور

آن سپیده

آن شکوفه زار ِ انفجار ِ نور

کهربای آرزوست

سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز

رو نهی بدان فراز ….

 

 

 

از : هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢٤
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

نه امیدی ــ چه امیدی ؟ به خدا حیف ِ امید ! ــ

نه چراغی ــ چه چراغی ؟ چیز ِ خوبی میشه دید ؟ ــ

نه سلامی ــ چه سلامی ؟ همه خون تشنه ی هم ! ــ

نه نشاطی ــ چه نشاطی ؟ مگه راهش میده غم ؟ ــ

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢٤
comment نظرات ()

فریبا عرب نیا

 

زیر و رویم می کنی

رهایم نکن

بذری بکار…

 

 

از : فریبا عرب نیا

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢٤
comment نظرات ()

رنه شار

 

نایست،

برو،

ما با هم دوام می‌آوریم؛

و با هم،

گرچه جدا از هم،

از سر ِ لرز ِ واپسین ِ سرخوردگی می‌جهیم

تا یخِ آب‌های روان را بشکنیم

و خود را در آن بازشناسیم.

 

 

از : رنه شار

ترجمه : حسین معصومی همدانی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢٤
comment نظرات ()

رنه شار

 

با آن کس که دوست می داریم،

ازسخن گفتن بازمانده ایم ….

اما این سکوت نیست !

 

 

از : رنه شار

ترجمه : محسن قادری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢٤
comment نظرات ()

بیژن جلالی

 

چه سخت است خواندن شعری

که مثل شعر نوشته نشده

باشد

روی هر لغت مکث می کنیم

و ذهنمان از حرکت

باز می ایستد

مثل وقتی که در سنگلاخ

راه می رویم

و گاه از رو به زمین

می افتیم

 

 

 

از : بیژن جلالی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱٩
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

نه در خیال ، که رویاروی می بینم

سالیانی بارآور را که آغاز خواهم کرد .

خاطره ام که آبستن ِ عشقی سرشار است

کیف ِ مادر شدن را

در خمیازه های انتظاری طولانی

مکرر می کند.

خانه یی آرام و

اشتیاق ِ پُر صداقت ِ تو

تا نخستین خواننده ی هر سرود ِ تازه باشی

چنان چون پدری که چشم به راه ِ میلاد ِ نخستین فرزند ِ خویش است ؛

چرا که هر ترانه

فرزندی ست که نوازش ِ دست های گرم ِ تو

نطفه بسته است ….

میزی و چراغی ،

کاغذهای سپید و مدادهای تراشیده و از پیش آماده ،

و بوسه یی

صله ی هر سروده ی نو .

و تو ای جاذبه ی لطیف ِ عطش که دشت ِ خشک را دریا کنی ،

حقیقتی فریبنده تر از دروغ ،

با زیبایی ات ــ باکره تر از فریب ــ که اندیشه ی مرا

از تمامی ِ آفرینش ها بارور می کند !

در کنار ِ تو خود را

من

کودکانه در جامه ی نودوز ِ نوروزی ِ خویش می یابم

در آن سالیان ِ گم ، که زشت اند

چرا که خطوط ِ اندام ِ تو را به یاد ندارند !

خانه یی آرام و

انتظار ِ پُر اشتیاق ِ تو تا نخستین خواننده ی هر سرود ِ نو باشی .

خانه یی که در آن

سعادت

پاداش ِ اعتماد است

و چشمه ها و نسیم

در آن می رویند .

بام اش بوسه و سایه است

و پنجره اش به کوچه نمی گشاید

و عینک ها و پستی ها را در آن راه نیست .

بگذار از ما

نشانه ی زنده گی

هم زباله یی باد که به کوچه می افکنیم

تا از گزند ِ اهرمنان ِ کتاب خوار

ــ که مادر بزرگان ِ نرینه نمای خویش اند ــ امان ِ مان باد .

تو را و مرا

بی من و تو

بن بست ِ خلوتی بس !

که حکایت ِ من و آنان عم نامه ی دردی مکرر است :

که چون با خون ِ خویش پروردم ِ شان

باری چه کنند

گر از نوشیدن ِ خون ِ من ِ شان

گزیر نیست ؟

تو و اشتیاق ِ پُر صداقت ِ تو

من و خانه مان

میزی و چراغی …

آری

در مرگ آورترین لحظه ی انتظار

زنده گی را در رویاهای خویش دنبال می گیرم .

در رویاها و

در امید های ام !

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱٩
comment نظرات ()

قیصر امین پور

 

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت

سوختم ، خاکسترم آتش گرفت

 

چشم وا کردم ، سکوتم آب شد

چشم بستم ، بسترم آتش گرفت

 

در زدم ، کس این قفس را وا نکرد

پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت

 

از سرم خواب زمستانی پرید

آب در چشم ترم آتش گرفت

 

حرفی از نام تو آمد بر زبان

دستهایم ، دفترم آتش گرفت

 

 

از : قیصر امین پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱٩
comment نظرات ()

فاطمه عباسی

 

حالا دیگر

نه از حادثه خبری هست

و نه از اعجاز آن چشم های آشنا

 

از دلتنگی ها هم که بگذریم

تنهایی

تنها اتفاق این روزهای من است…

 

 

از : فاطمه عباسی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱٩
comment نظرات ()

پریا کشفی

 

ستاره ای شده ام غرق آسمان دلت

که راه عشق کشاندم به کهکشان دلت

 

پریده ام همه ی انتظار عالم را

به سمت روشن آرام آشیان دلت
مرا به سفره ای از شعر و شور مهمان کن

هزار قصه بگو با من از زبان دلت

 

تمام خستگی ام را به دست جاده بده

مرا همیشه نگه دار در امان دلت
مرا که ماهی تُنگ بلور عشق تو ام

سپرده هستی خود را به بیکران دلت

 

تو در منی و من از تو که صبح روز ازل

خدا به پیکر خاکم دمیده جان دلت

 

رهاتر از تو من و بی نشان تر از من، تو

دو قطب حادثه سازیم در جهان دلت

 

مسافر همه ی عصرهای تاریخ ایم

رسیده ایم به یک نقطه … در زمان دلت

 

 

از : پریا کشفی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱٩
comment نظرات ()

فاطمه حق وردیان

 

تهران شبیه غول تو را بلعید. من را جوید و بعد ِ کمی تُف کرد

من تکه تکه تکه و خون‌آلود، آهسته هی مچاله شدم از درد

لبریز ِ گریه‌ام ولی آغوش‌ات… دیگر کجا… کجاست که آرام‌ام…

آخر بگو چطور… چه‌جور آخر… با این من ِ رها شده… هی، نامرد!

من ماه بودم و تو پلنگ ِ من… نه، نه، تو ماه‌ای و تن ِ من دریا

عکس ِ تو روی پیکر ِ من گم شد. من سرد، سرد، سرد شدم… هی سرد…

هی موج، موج کم شدم از حجم‌ام. هی ذره‌

ذره

ذره

فرو

رفتم

بگذار تا برات بگویم… ها! یک غول ِ گنده باز دهن واکرد…

فرقی نمی‌کند که چطور آقا… فرقی نمی‌کند که چرا دیگر…

لبریزِ گریه‌ام ولی آغوش‌ات…

تهران ببین چه ها به سرم آورد….

 

 

 

از : فاطمه حق وردیان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱٩
comment نظرات ()

سودابه امینی

 

گفتم که بازیگر مشو بازیگری سخت است

گفتی دکان‌داری کنم؟ بی مشتری؟ سخت است

 

در مذهب توفان مگر جز نوح باید بود؟

کشتی بساز از چوب اگر آهنگری سخت است

 

وقتی سلیمان با شیاطین ماجرا دارد

با ما نگه داری از این انگشتری سخت است

 

گفتم برآتش می روم رنگی بزن بر دل

گفتی که نارنجی زدم خاکستری سخت است

 

یک پرده بالاتر بخوان در گوشه های اشک

دیدی که بی آهنگ غم، خنیاگری سخت است

 

ترجیح می دادم تو را در قصه می دیدم

در واقعیت دیدن جادو گری سخت است

 

گفتی چه سهل و ممتنع مضمون دل بستی

با قصه های دل ولیکن شاعری سخت است

 

یک کوزه سرشار از عسل بر دوش می آمد

با تلخی ساقی و شیرین شکری؟ سخت است

 

طرح قدیم عشق را بر سکه ها می زد

با طرح نو طرز قدیم شاعری سخت است

 

گفتم دروغ تازه ای باور نکردی تو

گفتم که در دوران بد بی باوری سخت است

 

این جا نمی دانم چرا باران نمی آید؟

نوشیدن از سرچشمه های کوثری سخت است

 

افسانه پردازی نکردم با تو اما تو

گفتی که از آدم بگو جن و پری سخت است

 

گفتم که بنویسم تو را خون شد دل دفتر

گفتی برای این قلم بی جوهری سخت است

 

از تلخی دوران سخن گفتم فقط با تو

اما سخن گفتن از آن با دیگری سخت است

 

مضمون غم را می توان از خون دل بستن

با این تپیدن ها ولی نوآوری سخت است

 

شیرین نمی شد بود اگر، در کار لیلی باش

فرهاد را از بیستون یادآوری، سخت است

 

گفتم به دریا می رسی آرام و ساکت باش

شرح تبسم های آن دریاپری سخت است

 

دل بد مکن تا بگذریم از وحشت محشر

در وحشت محشر زدل تا بگذری سخت است

 

دنیا پر است از صورت انسان بدان این را

بر سیرت شیطان چنین صورت گری سخت است

 

پوشیده می آید زمین در باور خورشید

در مکتب آیینه شرح کافری سخت است

 

ما باخداوندان کوچک زندگی کردیم

با این خداوندان کوچک سروری سخت است

 

از کودکی با ما سر نامهربانی داشت

نامادری را شیوه های مادری سخت است

 

 

 

 

 

از : سودابه امینی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱٩
comment نظرات ()

ناهید یوسفی

 

با من نشستن

بد نیست

گل می‌گویم

گل می­شنوی

با من

ابر، باران می­شود

شب، فلق

بن­بست

راه می‌شود

خشونت

نرمش

و تو می­­توانی

انبساط سلول‌های فشرده‌ات را

به من بسپاری

شعبده‌باز نیستم

اما

دستمال سیاه

که به من بدهی

کبوتر سفید

تحویلت می‌دهم

 

 

از : ناهید یوسفی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱٩
comment نظرات ()

مژگان عباسلو

 

از آسمان دلش بوی برف می‌آمد
اگر سکوت نگاهش به حرف می‌آمد

زنی که ابر ِ برآشفته زیر چادر بود
دلش بهار بهار از بهارها پر بود

به سر به زیری ِ یک جفت کفش چرمی گفت:
چه طور می‌شود از غصه‌ها به گرمی گفت؟

بپرس از دل این تکه ابر بارانی
چگونه بعد تو سر کرد با پشیمانی؟

چه شد که بندر چشمان آبی‌اش گم شد؟
عروس عرشه‌ی عشق تو صید مردم شد؟

به من نگاه کن! آیا بهار می‌بینی؟
هنوز باغ ِ مرا بردبار می‌بینی؟

بهار بعد تو تنها تگرگ می‌رویاند
میان باغچه گل‌های مرگ می‌رویاند

شکست بغضش و بارید ابر و توفان شد
نگاه غم‌زده‌ی کفش‌ها پریشان شد

قدم زدند و نشستند جا‌به‌جا هرچند،
کنار زن که رسیدند پابه‌پا کردند

همیشه عشق در این لحظه لنگ برگشته
ورق رسیده به جای قشنگ، برگشته

هنوز ابر، پر از بغض بود و می‌بارید:
– تو آمدی، به جهان با تو رنگ برگشته

چقدر کوزه پس از تو به رود تن دادند
منم که کوزه به دوشم، تو سنگ برگشته

هنوز دل‌نگرانم، هنوز دل‌گیرم
دلت اگرچه به من باز تنگ برگشته

دو لنگه کفش تب‌آلود تاب می‌خوردند
کنار ابر ِ نرفته به جنگ، برگشته

سکوت در نفس گرم عشق جاری بود
هوای گوشه‌ای از آسمان، بهاری بود

نه رعد بود، نه توفان، جهان و جان خاموش
به احترام دو تا کفش ِ ابر در آغوش

 

 

 

از : مژگان عباسلو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱٩
comment نظرات ()

مریم سقلاطونی

 

تو مهربانتر از آنی که فکر می کردم

درست مثل همانی که فکر می کردم

 

شبیه . . . ساده بگویم کسی شبیهت نیست

هنوز هم تو چنانی که فکر می کردم

 

تو جان شعر منی و جهان چشمانم

مباد بی تو جهانی که فکر می کردم

 

تمام دلخوشی لحظه های من از توست

تو آن آن زمانی که فکر می کردم

 

درست مثل همانی که در پی ات بودم

درست مثل همانی که فکر می کردم

 

 

از : مریم سقلاطونی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱٩
comment نظرات ()

پریا کشفی

این بار هم ستاره ی تو- آسمان من

جولان خاطرات خوشت در جهان من

من آنقَدَر درون تو گم می شوم که باز،

دیگر کسی نیافته باشد نشان من

اما همیشه تلخی ابهام و شک و ترس

چون دشنه ای نشسته به پشت گمان من

یعنی به گور می برم این آرزو که، کاش

من تا ابد برای تو باشم، تو آن من؟

اما… تو مال هیچ کسی…نه! نمی شوی!

این حرف را ندیده بگیر از زبان من

* * *

من آرشم! زنانه ولی چله می کشم،

با قطره های اشک خودم بر کمان من!

اما اثر نمی کند این گریه ها وَ درد

دارد جوانه می زند از استخوان من

من خسته می شوم و غزل رو به آخر است

من خسته می شوم و تن نیمه جان من،

دارد برای مرگ خود آماده می شود…

 

 

 

از : پریا کشفی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٩
comment نظرات ()

شیدا محمدی

 

روز ها می گذرند و

تو نمی گذری

این شهر ، چشم های کوری دارد

و از تو ، و از ملودی مادری ام خبری نیست

با این همه

هر جای بی جایی که می روم

باز تو هستی و دیوار و جاده و

وعده ی فردا ….

و من هنوز در دیروز آن تخت

سخت خوابیده ام !

 

 

 

از : شیدا محمدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٩
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

کیستی که من

این گونه

به اعتماد

نام ِ خود را

با تو می گویم

کلید ِ خانه ام را

در دست ات می گذارم

نان ِ شادی های ام را

با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم و

بر زانوی تو

این چنین آرام

به خواب می روم ؟

کیستی که من

این گونه به جد

در دیار ِ رویاهای خویش

با تو درنگ می کنم ؟

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٩
comment نظرات ()

جلال سعیدی

 

به رأی‌های تا نخورده‌ت قسم

که من هنوز تو تاکسی‌ام، می‌رسم

همیشه جا می‌مونم از جماعت

همه‌ش مگه چقدر شده یه ساعت

تو ترافیک در عوضش شاعرم

تو بوق‌زدن، تو بوق‌شدن ماهرم

کاری به کار زوج و فرد ندارم

شبیه تو یه «رهنورد» ندارم

القصه این شاعر قاطی پاطی

بدون ربطی به «خلیل جواتی»

می‌خواد برات یه شعر بگه آبنبات

که بازی بازی کنه با اون لبات

برات بگم یه ذره از اقتصاد

با این‌که می‌دونی خودت خونه‌زاد

یه سازمان بود که عریض طویل بود

میون این صورت ما، سبیل بود

سبیل بود و گاهی زگیلم می‌شد

تو تاریکی خرطوم فیلم می‌شد

برنامه‌ریزی می‌نمود به سختی

فتیله پیچ می‌زد به سبک تختی

بودجه رو هی این‌ور و اون‌ور می‌کرد

بچه نبود، اما جاشو تر می‌کرد

کارشناساش شبیه هرکول بودن

تمام درساشونو از فول بودن

یهو هوا شد، سازمان بودجه

یکی نفهمید، یکی گفت به من چه!

به موزه رفت گرچه هنوز زنده بود

دلواپس گاف‌های آینده بود

***

برات بگم یه ذره از جوونا

همونا که شبا رو پشت بونا(!)

دنبال یک ستاره‌ان که رفته

نذار بگم بقیه‌شو که سخته

این جوونا که من می‌گم باحالن

اگرچه از صبح تا غروب می‌نالن

نه وام می‌خوان، نه سهمیه تو کنکور

نه این‌که آواز بخونی با سنتور

نه از تو انتظار ناجور دارن

برات یه چند تا گره کور دارن:

می‌خوان که فیلترینگو مسدود کنی

یه فکری هم به حال محمود کنی

می‌خوان که چکمه‌شون نشه مسئله

«حقیقتا لباس ما معضله؟!»

سیاستا نباشه بسته بسته

مگه هلو می‌شه بدون هسته؟

حرفای بی‌هسته زیاد می‌شنون

یه چیزایی از حزب باد می‌شنون

موسیقی متال پتال نخواستیم

جاز و بلوز و هوسپیتال نخواستیم

می‌خوایم صدای نسلمون بلندشه

مگه می‌شه اسپانیا، هلند شه؟

الگوی ما اخراجی‌های دو نیست

قهرمان نسل ماها زورو نیست

می‌خوایم که با قلب ما صادق باشی

اگر نشد سوار قایق بشی

بری از اینجا که کسی نباشه

که هی بخواد آب رو آتیش بپاشه

گفتی می‌خوای گشتاشونو جم کنی

گفتی می‌خوای تورمو کم کنی

گفتی می‌خوای رأی‌هارو خوب بشمرن

جوجه‌هارو وقت غروب بشمرن

ببین هوای رابطه ابریه

دنیا پر از دولتای شرطیه…

یکی می‌گه غنی نکن چیزی رو

اون یکی پیش می‌کشه درگیری رو

یه دولتی حرفای زور می‌زنه

اون یکی دوستامونو تور می‌زنه

نمی‌دونم چرا، کجا، چطو شد

که این‌جوری هرچی که بود، ولو شد

اگر که شد با «اوباما» حرف بزن

با «سارکوزی» قدم توی برف بزن

«پوتین» بپوش با مِدوِد آشنا شو

با آلمان و هلند و چین رها شو

با آفریقا با آسیا هِوی باش

همش واسه مذاکره رِدی باش

***

بیا بریم یه سر تو سایت فیس‌بوک

با هم بریم یه پیج خوب متروک

ببین چقدر جوونا دوستت دارن

اگر بشی رفیقشون واقعن

«پی ام» می‌دن به آی‌دی «میرحسین»

ای اس ال و بده بریم زیر رین (Rain)

(marrid) مَرید شدی ولی هنوز مُریدی

واسه ماها «سیب‌زمینی» خریدی؟!

***

خلاصه که چه‌کار سختی داری

تابلوی نیمه‌کاره که تو دست نداری؟

یادت باشه، تو نقاشی، ما نقشیم

بگم چه قصه‌ای واست نوشتیم؟

شبای این جوونا مهتاب بشه

عکس منم که کشیدی، قاب بشه!

یه کوه بکش، اسمش باشه دماوند

خلیج فارس و خزر و نهاوند

یه شهر بکش که «همه‌مون» توش باشیم

غم نباشه، شب نباشه، خوش باشیم

خلاصه میرحسین جونم ما گفتیم

هرچی که از قلبِ وطن شنفتیم

تو هستی و یه عالمه انتظار

گرمت شده اون کاپشنو در بیار!

 

 

 

از : جلال سعیدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٩
comment نظرات ()

حسین گرجی

 

بیا و خیمه شب را ستاره باران کن

دوباره کوچه دل مرده را چراغان کن

 

به یاد باغ بیاور جوانه کردن را

و حس سبز شدن را در او نمایان کن

 

قبای حرمت و عزت بیار و آزادی

دوباره رخت کرامت به دوش انسان کن

 

بیا و سوتک شان را به کودکان پس ده

نگاه قهر و غضب را به یاس و حرمان کن

 

بگو دوباره به سارا انار یعنی چه

و دست خالی بابا توانگر نان کن

 

به شمع خسته دانش دوباره هستی بخش

کتاب و شعر و قلم را دوباره بنیان کن

 

 

از : حسین گرجی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٩
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

رگ بارهای اشک ، شوره زار ِ ابدی را باور نمی کند.

رگبار ِ اشک ، شوره زار ِ ابدی را بارور نمی کند .

رگبار های اشک ، بی حاصل است

و کاج ِ سرافراز ِ صلیب چنان پربار است

که مریم ِ سوگوار

عیسای مصلوب اش را باز نمی شناسد .

 

در انتهای آسمان ِ خالی ، دیواری عظیم فرو ریخته است

و فریاد ِ سرگردان ِ تو

دیگر به سوی تو باز نخواهد گشت ….

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٩
comment نظرات ()

اسماعیل شاهرودی

 

دیریست مرده‌ام من و دستی نیست،

تا پلک‌های باز مرا بندد،

بگذاردم به سینه‌کش تابوت،

بر های و هوی پیشترم خندد.

 

هر کس که او کلون دهانم بود؛

حرف مرا برای رقیبان برد.

از پیش من پرنده شد و پر زد،

نام مرا به خاطر خود نسپرد.

 

هر سو که آب بود دویدم؛ لیک …

بگریخت آب و آبله زد پایم.

یک آشنا نبود که بگذارد؛

لب را بروی بالش لب‌هایم.

 

در لابلای پنجۀ عمر من،

مردی دچار جست‌وجوی خود بود.

روزی پناه برد به یک آغوش،

بر درد خویش، دردی دگر افزود!

 

آن سردخانه گشت مرا، اینک،

این مرد پیکریست که بیجان است.

دیریست مرده‌ام من و دستی نیست،

این نغمه نیز؛ تق تق دندان است!

 

 

از : زنده یاد اسماعیل شاهرودی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٩
comment نظرات ()

شیدا محمدی

 

غمگینم ، غمگینم ، غمگینم

مثل عصر های جمعه

و مرگ

دهان دلتنگی ام را با بوسه ای می بندد ….

 

 

از : شیدا محمدی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٩
comment نظرات ()

ابوالقاسم لاهوتی

 

آخر ای مه هلاک شد دل من

در غمت چاک – چاک شد دل من .

بی تو ای نو شکفته غنچۀ گل ،

خسته و دردناک شد دل من .

 

گربه حالم نظر کنی ، چه شود ،

بر سرم یک گذر کنی ، چه شود ؟

رحمی ، ای نونهال گلشن جان،

گر به این چشم تر کنی ، چه شود ؟

 

به من خسته یک نظاره بکن،

دردم از یک نظاره چاره بکن .

تو زمن جان بخواه تا بدهم ،

ورنگوئی سخن ، اشاره بکن .

 

شعله بر خانمان من زده ئی ،

دشنه بر استخوان من زده ئی .

از چه منعم کنی زسوز و گداز ؟

تو خود آتش به جان من زده ئی .

 

اینکه زلفت کمند راه منست ،

شرحی از طالع سیاه منست .

چه گنه کرده ام که میکشییم ،

مگر عاشق شدن گناه منست ؟

 

آه از آن چشم مست پر فن تو

و آن نهفته نگاه کردن تو !

دست من گر به دامنت نرسد ،

ای صنم ، خون من به گردن تو !

 

 

از : ابوالقاسم لاهوتی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٩
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

دوست اش می دارم

چرا که می شناسم اش ،

به دوستی و یگانگی .

ــ شهر

همه بیگانگی و عداوت است . ــ

 

هنگامی که دستان ِ مهربان اش را به دست می گیرم

تنهایی ِ غم انگیزش را در می یابم …..

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٩
comment نظرات ()

مهدی فرجی

 

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی

بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

 

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا

در تنگنای  ” از تو پریدن ”  گذاشتی

 

وقتی که آب و دانه برایم نریختی

وقتی کلید در قفس من گذاشتی

 

امروز از همیشه پشیمان تر آمدی

دنبال من بنای دویدن گذاشتی

 

من نیستم .. نگاه کن این باغ سوخت

تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی !!!

 

گیرم هنوز تشنه ی حرف تو ام ولی

گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند

اما برای من دل چیدن گذاشتی؟؟

 

حالا برو! برو که تو این نان تلخ را

در سفره ای به سادگی من گذاشتی.

 

 

 

از : مهدی فرجی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٩
comment نظرات ()

ستاره جوادزاده

 

درخت که مثل همیشه است!

چه اتفاقی برای پرنده ها افتاد؟

که امروز، امروز نیست

چه اتفاقی برای آینه افتاد

که من… من… نیست… نیست!

عادت می کنی

به نام فروردین

به نام کوچکت

به نام کوچه ها…

عادت می کنی به کفش های تازه

خیابان های تازه تر…

به تمام شهر عادت می کنی.

اما

فقط

عادت می کنی.

 

 

از : ستاره جوادزاده

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

ابوالقاسم لاهوتی

 

ای کاشکی به عالم ، تا چشم کار می کرد ،

دل بود و آدم آن را قربان یار می کرد

 

زاین خوبتر چه میشد گر هر نفس ، به جانان ،

یک جان تازه میشد عاشق نثار می کرد.

 

دل را ببین که نگریخت از حمله ای که آن چشم

بر شیر اگر که می برد ، بی شک فرار می کرد .

 

جان را به زلف جانان از دست من بدر برد ،

دلبر اگر نمیشد این دل چه کار می کرد ؟

 

گر مرغ دل ز جانان دزدید می چه بودی .

تا شاهباز چشمش از نو شکار می کرد .

 

شورای دولت عشق فاتح اگر نمیشد ،

جمهوری دلم را غم تار و مار می کرد .

 

دلبر اگر دلم را میخواند بنده ، هر چند

آزادی است اینم ، دل افتخار می کرد.

 

باران دیدۀ من در فصل دوری او

صحرای سینه ام را چون لاله زار می کرد .

 

 

از : ابوالقاسم لاهوتی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

الهام دیداریان

 

چگونه شرح دهم بت پرست یعنی چه؟

کسی که دل به تو یک عمر بست یعنی چه؟

 

برای لحظه ی اول که دیدمت ناگاه

نخورده تجربه کردم که مست یعنی چه؟

 

گذشتی و نگذشتم که خاطرت باشد

کسی که پای دلش مانده است یعنی چه؟

 

گلایه می کند از گریه ام خدا اما

زمین نخورده بفهمد شکست یعنی چه؟

 

تو را که ترک کنم تازه بعد می فهمی

که انتقام من و ضرب شصت یعنی چه؟

 

 

 

از : الهام دیداریان

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

هوشنگ ابتهاج

 

یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس

بانگی بر آورم ز دل خسته یک نفس

 

تنگ غروب و هول بیابان و راه دور

نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس

 

خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود

ای پیک آشنا برس از ساحل ارس

 

صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد

ای آیت امید به فریاد من برس

 

از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف

می خواره را دریغ بود خدمت عسس

 

جز مرگ دیگرم چه کس آید به پیشباز

رفتیم و همچنان نگران تو باز پس

 

ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است

سهل است سایه گر برود سر در این هوس

 

 

از : هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

مهدی فرجی

 

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟

دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

 

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌

ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

 

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!

در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

 

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌

گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

 

 

از : مهدی فرجی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

مهتاب بازوند

 

این واژگان هر آنچه که دارند می دهند

تا شعر ها مرا به تو پیوند می دهند

 

حتی برای کشتنم این دشمنان هنوز

تنها مرا به جان تو سو گند می دهند

 

با این گدازه ها چه کنم ؟دردهای من

بوی گدازه های دماوند می دهند

 

از مادرت بپرس که در وادی شما

یک قلب واژگون شده را چند می دهند؟

 

دیوانگی مجال غریبی است عشق من!

زنجیرها مدام مرا پند می دهند  …

 

 

از : مهتاب بازوند

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

قیصر امین ‌پور

 

پیشینیان با ما

در کار این دنیا چه گفتند؟

گفتند : باید سوخت

گفتند : باید ساخت

گفتیم : باید سوخت،

اما نه با دنیا

که دنیا را !

گفتیم : باید ساخت

اما نه با دنیا

که دنیا را !

 

 

از : قیصر امین ‌پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

روح الله موسوی خمینی

 

ما را رها کنید در این رنج بی حساب

با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب

 

عمری گذشت در غم هجران روی دوست

مرغم درون آتش و ماهـــی بــــــرون آب

 

حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی

پیری رسید غرق بطالت پس از شباب

 

از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد

کـــــی می توان رسید به دریا ازین ســـراب

 

هرچـــه فراگرفتم و هرچـــه ورق زدم

چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب

 

هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش

در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خـــواب

 

این جاهلان کــــه دعوی ارشاد مـــی کنند

در خرقه شان به غیر “منم” تحفه ای میاب

 

ما عیب ونقص خویش و کمال و جمال غیر

پنهان نمـــوده ایم چو پیــــــری پس خضاب

 

دم بر نیار و دفتر بیهوده پاره کن

تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب

 

 

از : روح الله موسوی خمینی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

سعید حیدری

 

نشست، طرح بریزد، جهان درست کند

زمین درست کند، آسمان درست کند

 

ازاین  کمی بزند  تا   به آن  اضافه کند

ازاین خراب کند، تا  ازآن  درست کند

 

سرِکلاف ِ  بــــــــد و خوب   را گره بزند

برای ِچنگ زدن ، ریسمان  درست کند

 

خیال داشت  که سنگ ِتمـــــام بگذارد

که از خودش اثری جاودان درست کند

 

نگـــــــاه کرد وهرجا که اشتبـاهی دید

سپرد ، زلزله  با یک  تکان  درست کند

 

به من رسید ، سرم را پر از هیاهـــو کرد

که برزخی وسط ِجسم وجان درست کند

 

هزار  پرسش ِمبهم  به جان من  انداخت

کـه موریانه ی شکّ و گمان  درست کند

 

نمی توانم ، دیگر چقـــــــدر صبر کنم

که باز ، زلزله ای ناگهان  درست کند

 

بچرخ، عقربه ی بمب ساعتی ! بگذار

تمام ِمسئله ها را  زمان، درست کند…

 

 

از : سعید حیدری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

یوسف خوش نظر

 

بغضی که سال هاست مرا پیرکرده است

درچشم هام  مانده و تأخیر کرده است

 

شاید مسافری ست که من سال های سال

در انتظار مانده و او دیر کرده است

 

شاید خود تویی که گلوی دلم هنوز

در آن نگاه آنی تو گیر کرده است

 

زیبایی  تو را و پریشانی مرا

آیینه سال هاست که تکثیر کرده است

 

آه ای غزال من به هوای شکار تو

جنگل کمین نشسته و تزویرکرده است

 

تقصیرمن که نیست که چشم من اشک را

روزی هزار بار سرازیر کرده است

 

من خواب دیده ام که دلت رابه پای خود

جادوگری گرفته و زنجیر کرده است

 

روزی صدای سرد تو حال مرا گرفت

خواب مرا صدای تو تعبیر کرده است

 

 

 

از : یوسف خوش نظر

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

سهراب سپهری

 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند.

 

قایق از تور تهی

و دل از آروزی مروارید،

همچنان خواهم راند

نه به آبیها دل خواهم بست

نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

 

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

«دور باید شد، دور.

مرد آن شهر، اساطیر نداشت

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود

هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد

چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود

دور باید شد، دور

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره هاست.»

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

 

پشت دریاها شهری ست

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله، به یک خواب لطیف

 

خاک موسیقی احساس تو را می شنود

و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد

 

پشت دریا شهری ست

که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

 

پشت دریاها شهری ست!

قایقی باید ساخت .

 

 

 

از : سهراب سپهری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

علی ثابت قدم

 

تو همچون دیگران رفتی ، ولی من همچنان ماندم

چنان که آمدم تا انتهای داستان ماندم

 

مرا تنها رها کردی شبی و بی خبر رفتی

بلاتکلیف من بین زمین و آسمان ماندم

 

تو را گم کرده ام آنگونه که گم کرده ام خود را

نشانی نیست از تو آنچنان که بی نشان ماندم

 

تو را صد حنجره آواز تا شیراز با خود برد

و من چون بغض کوری در گلوی اصفهان ماندم

 

تو با اسب سفید بال دار آرزو رفتی

و من با چرخش کالسکه در نقش جهان ماندم

 

نه حالا ، بلکه عمری با دل من این چنین بودی

نبودی هر زمان بودم ، نماندی هر زمان ماندم

 

به اخم خود به من گفتی که از پیشم برو ! رفتم

ولی با چشم هایت لحظه ای گفتی بمان! ماندم

 

اگر بار گران بودی… اگر نامهربان بودی …

تو گفتی می روی اما من ای نامهربان ماندم !

 

 

از : علی ثابت قدم

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

نوید آمال

 

چشمی اگر به سیب و به حوا نداشتم

آدم نبودم و غم دنیا نداشتم

 

حالا تو را ندارم و امید مانده است

ای کاش امید داشتنت را نداشتم

 

با بی کسی گرفته ام انس و کسی دگر

یادم نمانده داشته ام یا نداشتم

 

ای سرزمین سوخته مانند مهر تو

در آسمان هیچ دلی جا نداشتم

 

دنیا، بهشت یا چه بگویم چه بوده است

چیزی که هیچ وقت من آن را نداشتم

 

 

از : نوید آمال

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

محمدرضا ترکی

 

به بی کرانه ، به دریا ، به آسمان برگرد

به آفتاب یقین از مِهِ گمان برگرد

 

برو پرندهّ غمگین ِ من ، خداحافظ !

به سایه سار درختان مهربان برگرد

 

کنار من بجز این میله های زندان نیست

از این قفس به افقهای بی کران برگرد

 

به هر کجا که نشان صداقتی دیدی

بمان ، و گرنه از آنجا به آشیان برگرد

 

نگاه آخر و تیر خلاص از تو یکی ست

برای کشتن این صید نیمه جان برگرد

 

بدون نام تو این قصّه بی سرانجام است

نمی شود تو نباشی، به داستان برگرد

 

ولی چه فایده ، وقتی بیایی از تن من

نمانده هیچ بجز مشتی استخوان بر  گرد…

 

 

 

از : محمدرضا ترکی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

مهدی اخوان ثالث

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید، نتواند،

که ره تاریک ولغزان است.

و گر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است.

نفس، کزگرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک؟

 

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین؟

هوا بس ناجوانمردانه سردست “آی”.

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را پاسخ گوی، در بگشای!

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم.

منم من، سنگ تیپا خورده رنجور.

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور.

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم.

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم .

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست، مرگی نیست،

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.

 

من امشب آمدستم وام بگزارم.

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.

 

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است.

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلتهای بلور آجین،

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است

 

 

 

از : مهدی اخوان ثالث

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

حامد عسکری

 

دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن

به از آن است که در دام نگاه افتادن

 

سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟

تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن

 

لاک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه

چه امیدی که پی باد به راه افتادن؟

 

آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است:

پنجه بر خالی و در حسرت ماه… افتادن

 

با دلی پاک، دلی مثل پر قو سخت است

سر و کارت به خط و چشم سیاه افتادن

 

من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل

قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن

 

عشق ابریست که یک سایه ی آبی دارد

سایه اش کاش به دل گاه به گاه افتادن

 

 

از : حامد عسکری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()