بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

حسین پناهی

 

معلوم دلی و

 

مجهول ِ چشم …

 

ای همه ی من !

 

 

از : حسین پناهی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٦
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

تصور کن …

تصور کن یک روز ِ خیلی خیلی معمولی

زمانی که حواست به هیچ کجا نیست*

جایی …

کسی …

اسیر چشمهایت گشته است

و تو

رهایش کرده ای ….

 

همانگونه اسیر …

همانگونه در بند ،

بی بند …

 

 

از : م . محمدی مهر

 

* وقتی حواست نیست زیباترینی ، وقتی حواست هست فقط زیبایی !

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٦
comment نظرات ()

آرش شفاعی

 

فکر ها علیل، ذکرها عبث

اوج ها به قدر سقف یک قفس

پای ما مسافر است

جاده ها ولی

به مقصدی حقیر ختم می شوند

ما کلاف پیچ پیچ کوچه ها

شما؛

در زلال مغز آسمان رها

فکر می کنید حجم این قفس ملولمان نمی کند؟

چرا، ولی چه فایده؟

آسمان قبولمان نمیکند

حال ما دچار عادت زمانه ایم

شانه می کنیم! سرمه می کشیم! عشوه می کنیم!

مرد های بعد از قطعنامه ایم !

 

 

 

از : آرش شفاعی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٦
comment نظرات ()

نیما یوشیج

 

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یک نفردر آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ میبندید

برکمرهاتان کمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان!

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره،جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب می‌خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد

باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه‌هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان بیتابش افزون

می‌کند زین آبها بیرون

گاه سر، گه پا.

آی آدمها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید،

می زند فریاد و امّید کمک دارد

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش

می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید:

-“آی آدمها”…
و صدای باد هر دم دلگزاتر،

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها:

-“آی آدمها”…

 

 

از : نیما یوشیج

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٥
comment نظرات ()

ناشناس

 

چشـــام اشک حسرت رو گونه م می ریزه

غــــم رفتن تو ، لبـــــــــامو مـــــــی دوزه

 

به غربت نشینـــــی ، دل عــــــادت نــداره

واســــــه دیدن تو ، هنـــــــوز بی قـــراره

 

خــــدایا چه شبهـــا ، که با گریـــه سر شد

چـه روزای تلخی که عمـــــرم هــــدر شد

 

آخه من که بــــــــا اون ، غریبه نبــــــودم

چـــــرا آشنای چشـــــام ، اشک تر شــــد

 

توو اون کوچه ای که ، صدامون می پیچید

همون جا که لبهـــام ، ازت بوســـه دزدید

 

کجــــایی ببینی ، که بعـد از زمســــــتون

هنوز جای پــــاهای مــا رو می شـه دیــد

 

تـو که قصد رفــتن ، از اول باهــات بـود

بـگو جــای من تو حســابات کجـــا بـــود

 

جــــــواب ســــوالامو یک خـــط نوشتی

حقیقت همینــــــه ، از اول خـــــطا بــود

 

 

از : ناشناس

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٥
comment نظرات ()

بهروز یاسمی

 

گر چه در دورترین شهر جهان محبوسم

از همین دور ولی روی تو را می بوسم

 

گر چه در سبزترین باغ ولی خاموشم

گر چه در بازترین دشت ولی محبوسم

 

خلوت ساکت یک جوی حقیرم بی تو

با تو گسترده گی پهنه اقیانوسم

 

ای به راهت لب هر پنجره یک جفت نگاه

من چرا این قدر از آمدنت مایوسم؟

 

این غزل حامل پیغام خصوصی من است

مهربان باشی با قاصدک مخصوصم !

 

گر چه تکرار نباید بکنم قافیه را

به خصوص آن غلط فاحش نامحسوسم-

 

بار دیگر می گویم تا یادت نرود

مهربان باشی با قاصدک مخصوصم

 

 

از : بهروز یاسمی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٥
comment نظرات ()

کوروش همه خانی

 

نام یکی از میادین وطنم آزادی ست

که از لابلای میله ها   بال کُنی باز می شود

برادر ی مسلح

سرود ای ایران را       روی راه پی مایان

گلوله باران می کند

 

پیش از لخته بستن خون

برادر به خانه می رود

و از سبزی فروش ِ محل      کمی سبزی می خرد

و تَره برای خود خُرد می کند

 

مردم از خیابان انقلاب

رو به غروب نمناک ِ تابستان

پا ها ی خسته    روی زمین می کشند

 

من در این گوشه ی غربت

به آن خون لخته بسته فکر می کنم

به آن برادر

که فردا    زندگی اش را از سر می گیرد

و برای جمعیت    که با سکوت

چیزی زمزمه می کنم :

تقدیمی  به آن نو جوان   که پیش از این شعر زنده بود

 

 

از : کوروش همه خانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٥
comment نظرات ()

ناشناس

 

سرو قدّی ، ماه روئی ، شوخ چشمی نابــکار

بــی کمند و دام ودانه کــرد قلبــم را شــــکار

رسم صیّادی به جا نآورد ، صیدش را گشـود

صید درسودای صیّاد ، ای عجب از روزگـار

 

 

از : ناشناس

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٥
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

توان گفتن آن راز جاودانی نیست

تصوری هم از آن باغ ِ ارغوانی نیست!

 

پر از هراس و امیدم ، که هیچ حادثه‌ای

شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

 

ز دست عشق به‌جز خیر، برنمی‌آید

وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست

 

درختها به من آموختند فاصله‌ای

میان عشق زمینی و آسمانی نیست

 

به روی آینه پرغبار من بنویس

بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

 

 

از : فاضل نظری

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٥
comment نظرات ()

مهدی عابدی

 

ای ناگهان تر از همه اتفاق ها

پایان خوب قصه تلخ فراق ها

 

یک جا به شوق آمدنت باز می شوند

درهای نیمه باز تمام اتاق ها

 

یک لحظه بی حمایت تو ای ستون عشق

سر باز می کنند ترک های طاق ها

 

بی دستگیری ات به کجا راه می برم

در این مسیر پر شده از باتلاق ها

 

باز آ بهار من که به نوبت نشسته اند

در انتظار مرگ درختان، اجاق ها

 

ای وارث شکوه اساطیر! جلوه کن

تا کم شود ابهت پر طمطراق ها

 

 

از : مهدی عابدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٥
comment نظرات ()

ناشناس

 

عرق ِ شرم ِ زمستون

مونده روی تنامون

پر زدن توو جنگل ِ باد

کنده ایم ز خونه هامون

 

بغض ِ سبز ِ بی گناهی

شده واسمون پناهی

آسمون دلش گرفته

می خواد بباره برامون

 

 

از : ترانه ای با صدای محسن نامجو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٥
comment نظرات ()

حافظ

 

گر تیغ بارد در کوی آن ماه

گردن نهادیم الحکم لله

 

آیین تقوا ما نیز دانیم

لیکن چه چاره با بخت گمراه

 

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم

یا جام باده یا قصه کوتاه

 

من رند و عاشق در موسم گل

آن گاه توبه استغفرالله

 

مهر تو عکسی بر ما نیفکند

آیینه رویا ، آه از دلت آه

 

حافظ چه نالی گر وصل خواهی

خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه

 

 

از : حافظ

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٥
comment نظرات ()

ناشناس

 

می شود به تو فکر نکرد ،

وپشت تنها میز تک نفره ی کافه نشست ،

نقش قلب های تیر خورده ی تن آن را ،

و باران دو نفره ی بیرون را ،

پشت صفحه ی حوادث روزنامه ی دیروز

پنهان کرد …

قهوه لطفاً ،

مثل این اواخر ، بی شکر .

مــــــــردی ، عشـــق اش را ؛

می شود ،

از صندلی های به هم چسبیده ی میز بغلی ،

آتش به امانت گرفت . آتش زد ؛

می شود عمیقتــر دود گرفت ؛ و خود را ؛

دل خوش کرد ،

که سرفه ،

یـاد تو را از من ،

عُـق زد ، بیرون کشیـد .

حلق آویــز کرد .

روزنامه را می بندم ،

بــاران ادامه دارد ،

و شب که به نیمه برسد ،

من و فنجـان قهـوه ی روی میـز ،

بــــا هم ،

ســرد شده ایم … .

 

 

از : ناشناس

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٥
comment نظرات ()

ساره دستاران

 

مردم!

آسوده باشید

شهر در محاصره‌ی هموطنان‌مان است

 

اشغالگران غریبه نیستند

هر چند رد باتوم‌های‌شان آشنا نباشد

 

 

از : ساره دستاران


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٥
comment نظرات ()

 

 

روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام

بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام

 

مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید

گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام

 

آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد

حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟

 

آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند

یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام

 

بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود

ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام

 

 

از : سیدحمیدرضا برقعی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٥
comment نظرات ()

محمد شفیعی کدکنی

 

هان ای بهار خسته که از راه های دور

موج صدا ی پای تو می ایدم به گوش

وز پشت بیشه های بلورین صبحدم

رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش

 

برگرد ای مسافر گمکرده راه خویش

از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد

اینجا میا … میا … تو هم افسرده می شوی

در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد

 

برگرد ای بهار !‌ که در باغ های شهر

جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست

جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای

بر شاخه های خشک درختان جوانه نیست

 

برگرد و راه خویش بگردان ازین دیار

بگریز از سیاهی این شام جاودان

رو سوی دشتهای دگر نه که در رهت

گسترده انمد بستر مواج پرنیان

 

این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت

جای تو ای مسافر آزرده پای ! نیست

بند است و وحشت است و درین دشت بی کران

جز سایه ی خموش غمی دیر پای نیست

 

دژخیم مرگزای زمستان جاودان

بر بوستان خاطره ها سایه گستر است

گل های آرزو همه افسرده و کبود

شاخ امید ها همه بی برگ و بی بر است

 

برگرد از این دیار که هنگام بازگشت

وقتی به سرزمین دگر رو نهی خموش

غیر از سرشک درد نبینی به ارمغان

در کوله بار ابر که افکنده ای به دوش

 

آنجا برو که لرزش هر شاخه گاه رقص

از خنده سپیده دمان گفت و گو کند

آنجا برو که جنبش موج نسیم و آب

جان را پر از شمیم گل آرزو کند

 

آنجا که دسته های پرستو سحرگهان

آهنگهای شادی خود ساز می کنند

پروانگان مست پر افشان به بامداد

آزاد در پناه تو پرواز می کنند

 

آنجا برو که از هر شاخسار سبز

مست سرود و نغمه ی شبگیر می شوی

برگرد ای مسافر از این راه پر خطر

اینجا میا که بسته به زنجیر می شوی

 

 

 

 

از : محمد شفیعی کدکنی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٥
comment نظرات ()

سعید حیدری

 

نشسته ای لب جاده در ابتدای خودت

و چشم دوخته ای تا به ناکجای خودت

 

بدون هیچ دلیلی به راه می افتی

سوار سایه ی تردید، پا به پای خودت

 

و فکر می کنی این جاده را کجا دیدی

که آشناست دراین جاده ردّ پای خودت

 

بگیر دست خودت را که باز گم نشوی

دراین شلوغی دلگیر ، لابلای خودت

 

صدا زدی که کجایم؟ صدا به کوه رسید

و بازگشت به سمت خودت صدای خودت

 

سَر و تَه همه ی جاده ها به هم وصل است

تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت

 

تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی

که گم شدی وسط تکّه تکّه های خودت

 

رسیده ای به ته جاده های بی سر و ته

و باز دست تکان میدهی برای خودت…

 

 

از : سعید حیدری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٥
comment نظرات ()

حافظ

 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

 

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

 

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

 

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

 

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

 

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

 

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

 

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

 

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم

 

 

از : حافظ

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٥
comment نظرات ()

ناشناس

 

از نی لبک آتشینـی که به لب دارم ،

خاکستــر انتــظار مـی ریزد …

بـرای نواختنــش ،

تمـام نفــس های نیامــده ام را

مســـاعده گرفتـه ام .

ثــانیه ،

یا ســـال ،

چه توفیــری دارد ؟

من برای کسی می نـــوازم ،

که هرگــــز ،

به رقص برنخواهد خــاست … .

 

 

از : ناشناس

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٥
comment نظرات ()

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

-“به کجا چنین شتابان؟”

گون از نسیم پرسید.

-“دل من گرفته زینجا,

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟”

-” همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم…”

-“‌به کجا چنین شتابان؟”

-“به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم…”

-“سفرت به خیر اما ,تو و دوستی , خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ,

به شکوفه ها, به باران,

برسان سلام ما را.”

 

 

 

از : محمدرضا شفیعی کدکنی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٦
comment نظرات ()

محمدرضا ترکی

 

به این شکسته بی دست و پای سرگردان

یقین گم شده اش را به عشق برگردان

 

هنوز می شود این دل شکسته تر باشد

دل شکستهّ ما را شکسته تر گردان

 

بریز هر چه عطش را به کام تشنگی ام

لبان شعله ورم را به گریه تر گردان

 

بس است هرچه تپیدیم زیر خاکستر

بسوز جان مرا باز و شعله ور گردان

 

مرا که تشنگی از آب خوشتر است امروز

کنار چشمه ببر، تشنه کام برگردان

 

دعای ما که دعا نیست، ادعاست فقط

هر آن دعا که نمودیم بی اثر گردان

 

دل مرا به کنار ضریح عشق ببر

رمیده آهوی بی تاب دربه در گردان

 

 

 

از : محمدرضا ترکی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٦
comment نظرات ()

سارا محمدی اردهالی

 

مرگ

مرد ناشناسی است

که وسط جلسه‌ی سه‌شنبه‌ها

بی‌مقدمه بلند شد

کت سیاهش را پوشید و رفت

 

چگونه می‌شد شماره تلفن او را پیدا کرد ؟!

 

 

از : سارا محمدی اردهالی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٦
comment نظرات ()

لاسه سودربرگ

 

در اطراف

چیزی نیست.

 

این را که رویش خط کشیده ام

چیزی نیست.

 

بجایش بر روی زندگی

ضربدر× می زنم.

 

 

از : لاسه سودربرگ ( Lasse Söderberg )

ترجمه از : سهراب رحیمی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٦
comment نظرات ()

فرانسس هاروویتز

 

غیبت تو

از مرگ من می گذرد

در این بازی

هیچ رمزی

هیچ جانشینی وجود ندارد

 

چاقو به هدف اصابت کرده است

 

 

از : فرانسس هاروویتز

ترجمه از : انوشیروان سرحدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٦
comment نظرات ()

بیان ژیلین

 

کودک خرد!

تو را می‌بینم

که تنها

برسراشیبی تپه‌ای

می‌خرامی و آواز می‌خوانی

وآن هنگام که خسته می‌شوی

تکه سنگ کوچکی را

برمی‌داری و آنرا

به درون دره پرتاب می‌کنی!

 

کودک خرد!

شاید کسی تورابرداشته است و تنها برای تفریح!

(بی هیچ عشقی ویا نفرتی)

چونان تکه سنگی کوچک

به درون دنیا

پرتاب کرده است ….

 

 

از : بیان ژیلین ( Bian Zhilin )

ترجمه از : آرش توکلی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٦
comment نظرات ()

میلان تئودور

 

مرگ همان ارزشی را دارد

که زندگی….

وقتی که به درد هیچ چیز نمی خوریم

مرگ می آید

و ما را برمی دارد

و می رود.

 

 

از : میلان تئودور

ترجمه از : انوشیروان سرحدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٦
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

 

ناگهان زنگ می زند تلفن، ناگهان وقت رفتنت باشد…

مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد

 

بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات

واقعا عاشق خودش باشی، واقعا عاشق تنت باشد

 

روبرویت گلوله و باتوم، پشت سر خنجر رفیقانت

توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست، دشمنت باشد

 

دل به آبی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی

بعد، در راه دوست جان بدهی… دوستت عاشق زنت باشد!

 

چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت

پرتگاهی به نام آزادی مقصد ِ راه آهنت باشد

 

عشق، مکثی ست قبل بیداری… انتخابی میان جبر و جبر

جام سم توی دست لرزانت، تیغ هم روی گردنت باشد

 

خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیاوری… شاید

هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد

 

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٦
comment نظرات ()

رحیم فروغی

 

نه ما

نه باد

نه دریا

هیچ کداممان

به فرمان ایست نایستادیم

ما به بیشه‌های نزدیک گریختیم

باد

دست دریا را گرفته بود و می‌آورد

تا طرح اندام درهم‌تنیده‌مان را

از ماسه‌های ساحل صاف کند.

 

 

از : رحیم فروغی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٦
comment نظرات ()

حمیدرضا شکارسری

 

هزار سال هم طول بکشد

فرقی نمی‌کند

این چای باید دم بکشد!

بعد

به اندازه‌ی کافی فرصت دارم به صدای شیپور جناب اسرافیل گوش بدهم

و از خدایم که چای را مزمزه می‌کند

اجازه‌ی مرخصی بگیرم…

 

 

از : حمیدرضا شکارسری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٦
comment نظرات ()

اقبال معتضدی

 

بی‌وزن،‌ در مسیری تازه و سیال

به سمت فضایی روان

گام برمی‌دارم

شهری – هنوز طبیعی و زنده –

در برابر است

کوتاه‌ترین راه

به این شهر ِ بی‌نظیر

خواب است.

 

 

 

از : اقبال معتضدی

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٦
comment نظرات ()

سیدمحمد بابامیری

 

زدم به جاده عشقت پیاده در باران

به شوق لحظه دیدار ساده در باران

 

در این طراوت نمناک در دلم سبز است

امید حادثه ای فوق العاده در باران

 

ببین که آینه بی قراری ام شده است

زلال صورت نمناک جاده در باران

 

ز پشت پنجره کلبه ات نگاهی کن

ببین چه سبز بهار ایستاده در باران!

 

اشاره ای، که گره خورده با نگاهت باز

نگاه مرد دل از دست داده در باران

 

ز بی تفاوتی ات ای پری قصه من

شکست شوکت یک شاهزاده در باران

 

 

 

از : سیدمحمد بابامیری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٦
comment نظرات ()

شهریار

 

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم

عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

 

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود

بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

 

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز

صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

 

پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست

عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم

 

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم

 

بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار

جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم

 

سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر

بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم

 

دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان

لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم

 

هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب

ای آفــــتاب دلــکش  و مــــاه  پــــریوشــم

 

گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را

ســـحر پـــری دمــیده  بــه پیــراهن کـــشم

 

لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی

تــا بشــنوی نــــوای غــزل های  دلکشـــم

 

ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار

این کار توست من همه جور تـــو می کشم

 

 

 

از : محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٦
comment نظرات ()

محمدرضا ترکی

 

پیش از آنی که به چشمان تو عادت بکنم

باید ای دوست به هجران تو عادت بکنم

 

یا نباید به سرآغاز تو نزدیک شوم

یا از آغاز به پایان تو عادت بکنم

 

بهتر آن است که چشم از تو بپوشم انگار ،

تا به چشمان پشیمان تو عادت بکنم

 

چون زمستان و خزان از پی هم می آیند

من چگونه به بهاران تو عادت بکنم ؟

 

بادبان می کشم و موج و خطر در پیش است

باید ای عشق ، به طوفان تو عادت بکنم

 

ساده تر نیست در آغوش عطش جان بدهم

تا به سرچشمه سوزان تو عادت بکنم ؟!

 

طاق و قحطی زده از مصر مرا راندی و نیست

طاقت آنکه به کنعان تو عادت بکنم

 

ای دل غمزده دیری ست که عادت دارم

به سخنهای پریشان تو عادت بکنم !

 

 

از : محمدرضا ترکی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٦
comment نظرات ()

محمدعلی شیخ‌ الاسلامی

 

امشب که روح من

تن شسته در صراحت ممکن‌ترین محال

و خلوت سکوت مرا

فریاد گنگ شب‌پره‌ای

آشفته کرده‌است

فکرم به هیچ روزنه‌ای ره نمی‌برد

اما تمام درک من از هستی

یکباره مثل خاطره‌ای جاری‌ست

دلتنگم از کدورت این لحظه‌های کور

در باغ‌های شوم سعادت

در باد گم‌شدن،

با هیچ جای غیرت من سازگار نیست

*

ای آبی غرور تو سرشار!

وقتی که با نهایت بی‌رنگی

بر اعتماد یخ‌زده‌ام

لبخند می‌زنی

خورشید در صداقت خود

تردید می‌کند

و آسمان به خویش می‌آید

عریانی صداقت تو وحشت‌آور است

 

من از هراس اینهمه عریانی

ای یار!

ناگزیر سکوتم

شاید سکوت من،

زخم دهان‌گشوده‌ی دردی نگفتنی ست

دردی که نیست.

وقتی که درد، درد تماشا نیست

وقتی که باد، پنجره را

باز کرده است

 

 

 

از : محمدعلی شیخ‌ الاسلامی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٦
comment نظرات ()

علیرضا بدیع

 

مگر که خون من است این که می شود نوشَت

که پیک اولش این گونه برده از هوشت

 

کلیددار تویی ای نگاهبان بهشت

بگیر دست مرا و ببر به آغوشت

 

کشیده ای به ظرافت کمان ابرو را

به قصد جان من و خلق تا بناگوشت

 

سیاه بخت تر از موی سربه زیر تو شد

هر آن کسی که سرش را نهاد بر دوشت

 

شهید اول این بوسه ها منم … برخیز !

نشان بزن به لب آخرین کفن پوشت …

 

 

از : علیرضا بدیع

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٦
comment نظرات ()

محمدمهدی سیار

 

خیره است چشم‌ِ خانه به چشمانِ مات من

خالی است بی‌صدا و سکوتت حیات من

 

دل می‌کنم به خاطر تو از دیار خویش

ای خاطرت عزیز‌تر از خاطرات من

 

آیات سجده‌دار خدا چشم‌های توست

ای سوره مغازله، ای سور و سات من!

 

حق‌السکوت می‌طلبند از لبان تو

چشمان لاابالی و لب‌های لات من

 

شاعر شدن بهانه تلمیح کهنه‌ای‌ست

تا حافظ تو باشم، شاخه نبات من!

 

شکر خدا که دفتر من بی‌غزل نماند

شد عشق نیز منکری از منکرات من

 

 

از : محمدمهدی سیار

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٦
comment نظرات ()

محمدرضا ترکی

 

کاشکی آسان شود با رفتن من مشکلت

گوشه ای پهلو بگیرد قایق بی ساحلت

 

آه ای دل هیچ بار این گونه سنگینی نداشت

بار این رنج گران بر شانه های کاهلت

 

تو تمام هستیت را ریختی در پای عشق

در نظر اما نیامد هستی ناقابلت

 

اشکهایت را کسی از پشت لبخندت ندید

بی خبر بودند و غافل از غم ناغافلت

 

ماندن و افسردن و در خویشتن تنها شدن

حاصلی جز این ندارد ماندن بی حاصلت

 

خنجری بر پشت احساس تو می آمد فرو

بوسه وقتی می زدی بر دستهای قاتلت

 

آه ، ای روح مذبذب ، رومی زنگی نسب

از کدامین آب و خاک آغشته اند آب و گلت !؟

 

شک شبیه عنکبوتی بر یقینت خیمه زد

تا به جایی که یقین کردی به شک باطلت

 

گرمی دست تو میزان دمای عشق بود

سرد شد وقتی که دستان تو ، فهمیدم دلت…

 

 

 

از : محمدرضا ترکی

 

901

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٥
comment نظرات ()

علیرضا بدیع

 

با استکان قهوه عوض کن دوات را

بنویس توی دفتر من چشم هات را

 

بر روزهای مرده تقویم خط بزن

وا کن تمام پنجره های حیات را

 

خواننده ی کتیبه ی چشم و لبت منم

پر رنگ کن بخاطر من این نکات را

 

ما را فقط به خاطر هم آفریده اند

آن گونه که خواجه و شاخ نبات را

 

نام تو با نسیم نشابور می رود

تا از غبار غم بتکاند هرات را

 

یک لحظه رو به معبد بودائیان بایست!

از نو بدل به بتکده کن سومنات را

 

حالا بایست! دور و برت را نگاه کن

تسخیر کرده ای همه کائنات را

 

تا پلک می زنی، همه گمراه می شوند

بر روی ما مبند کتاب نجات را …

 

 

از : علیرضا بدیع

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٥
comment نظرات ()

حسین پناهی

 

سلام ! ای ماه کج تاب !

تابان،

بر ویرانه های سفید و سیاه زندگی ام !

 

گل نرگس !

آیا هرگز

کوکویی شام یازده سر عائله خواهد شد؟

چه فکر شترانه ی ابلهانه ای !

من هیچ ندارم، آقا !

هیچ…

جز چند دانه سیگار،

همین صفحه و

این قلم دشتی افکار ابلهان…

 

تکیه بده !

به شانه هایم تکیه بده و گریه کن !

من نیز این چنین خواهم کرد…

 

  

 

از : حسین پناهی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٥
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار .

ناز ِ انگشتای بارون ِ تو باغم می کنه

میون ِ جنگلا طاقم می کنه .

 

تو بزرگی مث ِ شب .

اگه مهتاب باشه

یا نه

تو بزرگی

مث ِ شب .

 

خود ِ مهتابی تو اصلن ، خود ِ مهتابی تو .

تازه ، وقتی بره مهتاب و

هنوز

شب ِ تنها باید

راه ِ دوری رو بره تا دم ِ دروازه ی روز ــ

 

مث ِ شب

گود و بزرگی

مث ِ شب .

 

تازه روزم که بیاد

تو تمیزی

مث ِ شبنم

مث ِ صبح .

 

تو مث ِ مخمل ِ ابری

مث ِ بوی علفی

مث ِ اون ململ ِ مه نازکی :

اون ململ ِ مه

که رو عطر ِ علفا ، مثل ِ بلاتکلیفی

هاج و واج مونده مردد

میون ِ موندن و رفتن

میون ِ مرگ و حیات .

 

مث ِ برفایی تو .

تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

مث ِ اون قله ی مغرور ِ بلندی

که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی …

 

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار ،

ناز ِ انگشتای بارون ِ تو باغم می کنه

میون ِ جنگلا تاقم می کنه .

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٥
comment نظرات ()

سیدعلی صالحی

 

سلام!

حال همه‌ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

 

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا

شبیه شمایل شقایق نیست!

راستی خبرت بدهم

خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند!

بی‌پرده بگویمت

چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه

یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

نه ری‌را جان

نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!

 

 

 

از : سیدعلی صالحی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٥
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

جنگل ِ آینه ها به هم در شکست

و رسولانی خسته بر این پهنه ی نومید فرود آمدند

که کتاب ِ رسالت شان

جز سیاهه ی آن نام ها نبود

که شهادت را

در سرگذشت خویش

مکرر کرده بودند .

 

با دستان ِ سوخته غبار از چهره ی خورشید سترده بودند

تا رخساره ی جلادان خود را در آینه ها ی خاطره بازشناسند .

تا دریابند که جلادان ایشان ، همه آن پای در زنجیران اند

که قیام ِ در خون تپیده ی اینان

چنان چون سرودی در چشم انداز ِ آزادی ِ آنان رُسته بود ــ

همه آن پای در زنجیران اند که ، اینک !

بنگرید تا چه گونه

بی ایمان و بی سرود

زندان ِ خود و اینان را دوستاق بانی می کنند ،

بنگرید !

بنگرید !

 

جنگل ِ آینه ها به هم در شکست

و رسولانی خسته بر گستره ی خاک فرود آمدند

که فریاد ِ درد ِ ایشان

به هنگامی که شکنجه بر قالب شان پوست می درید

چنین بود :

« ــ کتاب ِ رسالت ِ ما محبت است و زیبایی ست

تا بلبل های بوسه

بر شاخ ِ ارغوان بسرایند .

 

شوربختان را نیک فرجام

برده گان را آزاد و

نومیدان را امیدوار خواسته ایم

تا تبار ِ یزدانی ِ انسان

سلطنت ِ جاویدان اش را

بر قلمرو خاک

باز یابد .

کتاب ِ رسالت ِ ما محبت است و زیبایی ست

تا زهدان ِ خاک

از تخمه ی کین

بار نبندد » .

 

جنگل ِ آیینه فروریخت

و رسولان ِ خسته به تبار ِ شهیدان پیوستند،

و شاعران به تبار ِ شهیدان پیوستند

چونان کبوتران ِ آزاد پروازی که به دست ِ غلامان ذبح می شوند

تا سفره ی اربابان را رنگین کنند .

 

و بدین گونه بود

که سرود و زیبایی

زمینی را که دیگر از آن ِ انسان نیست

بدرود کرد .

 

گوری ماند و نوحه یی .

و انسان

جاوادانه پا در بند

به زندان ِ بنده گی اندر

بماند .

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٥
comment نظرات ()

فریبا عرب نیا

 

با خنده هامان جان می گیرند

گل های پژمرده  روی میز

 

غم ها،به انتظار نشسته اند

پشت ِ در

 

زمان می گذرد

کور و کر …

 

 

از : فریبا عرب نیا

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٥
comment نظرات ()

علی اسداللهی

 

می دویم

فریاد می زنیم

می ایستیم

فرار می کنیم

می خندیم

اشک می ریزیم

و مرگ

هر بار یکی از ما را

یار می کشد…

 

 

از : علی اسداللهی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٥
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

نفس کشیدم و گفتی زمانه جانکاه است

نفس نمی کشم ، این آه از پی آه است

 

در آسمان خبری از ستاره من نیست

که هر چه بخت بلند است ، عمر کوتاه است

 

به جای سرزنش من به او نگاه کنید

دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه است

 

شب مشاهده چشم آن کمان ابروست

کمین کنید رقیبان سر بزنگاه است

 

اگر نبوسم ُ حسرت ، اگر ببوسم ُ شرم

شب خجالت من از لب تو در راه است

 

 

از : فاضل نظری


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٥
comment نظرات ()

حمیدرضا شکارسری

 

نشمرده ام

اما می دانم

آدمیان و درختان به شماره یکسانند

هر آدمی را درختی است از جنس تابوت

و این گونه که می رَویم

فردا کویری خواهد رویید

جای جنگل امروز…

 

 

 

از : حمیدرضا شکارسری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٥
comment نظرات ()

جوزف برادسکی

 

ای کاش این‌جا بودی، نازنین

ای کاش، این‌جا بودی.

نشسته‌بودی روی مبل و

من کنارت،

می‌شد دستمال، مال تو باشد و

اشک، مال من و صورت خیس.

بله، ممکن بود،

حتما جور دیگری هم می‌شد.

 

ای کاش این‌جا بودی، نازنین

ای کاش این‌جا بودی.

توی ماشین من بودیم و

دنده را تو عوض می کردی

خودمان را یک جای دیگر پیدا می‌کردیم

در ساحلی ناشناخته.

یا این‌که می‌شد

جایی که هستیم را تعمیر کنیم.

ای کاش این‌جا بودی، نازنین

ای کاش این‌جا بودی.

ای کاش نجوم بلد نبودم و

نمی‌دانستم ستاره‌ها کی ظاهر می‌شوند

کی ماه، سطح آب را لمس می کند

آن آه کشیدن و غلت خوردن را وقت چرت زدنش.

ای کاش هنوز یک ربع بیش‌تر نبود

که شماره‌ات را گرفته‌بودم.

 

ای کاش این‌جا بودی، نازنین

در این نیم‌کره

مثل من که توی هشتی نشسته‌ام

آبجو‌ام را مزمزه می‌کنم.

غروب است، آفتاب سرجایش می‌نشیند.

پسرها داد و قال می‌کنند، مرغان دریایی شیون می‌کشند،

فراموشی چه امتیازی دارد

وقتی مرگ به دنبالش می‌آید؟

 

 

 

 

از : جوزف برادسکی

ترجمه از : محسن عمادی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٥
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

 

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

 

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

 

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

 

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

 

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

 

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت

بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

 

 

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٥
comment نظرات ()

حسین پناهی

 

در اَشکال ، خط مستقیم از هر شکلی به حقیقت نزدیک تر است ،

چون بی انتهاست !

به آخرش مطمئنن نخواهم رسید ….

مطمئنن !

پس چرا می روم ؟

چرا ؟

چون رسالتم در رفتن است.

چه در سطح

چه در ارتفاع .

در سطح با دل و در ارتفاع با ذهن .

به دنبال چه ؟

درختان می گویند بهار

پرندگان می گویند ، لانه

سنگ ها می گویند صبر

و خاک ها می گویند مصاحب

و انسان ها می گویند «خوشبختی»

امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،

در طلب نور !

ما نه درختیم

و نه خاک .

پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،

باید در حریم خودمان جستجو کنیم ،

خوشبختی ای که کلمه نیست !

زیرا طَلَبش ، قبل از کشف کلمه ،

همراه انسان متولّد شده است …..

 

 

از : حسین پناهی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٥
comment نظرات ()

تاماس هاردی

 

اگر من و او در مسافر خانه ای قدیمی و کهن

همدیگر را می دیدیم،

می نشستیم و به چند پیمانه

لبی تر می کردیم!

اما آراسته چون سربازی پیاده،

و چهره در چهره هم خیره،

به او شلیک کردم، همان گونه که او به من،

و در جا کشتمش.

من او را با گلوله ای کشتم،چرا که

چرا که دشمن من بود،

فقط همین: او دشمن راه من بود،

به اندازه ی کافی واضح است، اگرچه

شاید، بی درنگ انگاشته بود که

در ارتش ثبت نام کند درست مانند من

چون بیکار بود و لوازم کارش را فروخته بود

دلیل دیگری وجود نداشت.

آری؛ جنگ چیز عجیب و غریبی ست!

تو کسی را به گلوله میزنی

که اگر در کافه ای میدیدی اش، مهمانش می کردی،

و یا به نیم سکه ای کمکش.

 

 

 

از : تاماس هاردی

ترجمه از : مینا جلالی فراهانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٥
comment نظرات ()

فریبا عرب نیا

 

از اوج آسمان

تا قعر زمین

.

.

.

چشمهای بستهء من

دستهای تو …

 


از : فریبا عرب نیا


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٥
comment نظرات ()

افشین یداللهی

 

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونمکشید و رفت

 

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید ورفت

 

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را

بر التهاب سرد قرونم کشید ورفت

 

من در سکوت و بغض و شکایت ر سرنوشت

خطی به روی بخت نگونم کشید ورفت

 

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم

بانگی به گوش خواب سکونم کشید ورفت

 

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق

مرحم به زخم فاجعه گونم کشید ورفت

 

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم

رنجی به قدر کوچ کنونم کشید ورفت

 

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

 

 

 

 

از : افشین یداللهی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٥
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

راحت بخواب ای شهر ، آن دیوانه مرده است

در پیله ی ابریشم اش پروانه مرده ست

 

در تُنگ ، دیگر شور ِ دریا غوطه ور نیست

آن ماهی دلتنگ ، خوشبختانه مرده ست

 

یک عمر زیر پا ، لگد کردند او را

اکنون که میگیرند روی شانه مرده ست

 

گنجشک ها ! از شانه هایم برنخیزید

روزی درختی زیر این ویرانه مرده ست

 

دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش

آن شمع را خاموش کن ، پروانه مرده ست

 

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱۳
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

مرگ را دیده ام من .

 

در دیداری غمناک ، من مرگ را به دست

سوده ام .

 

من مرگ را زیسته ام

با آوازی غمناک

غمناک

و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده .

 

آه ، بگذاریدم ! بگذاریدم !

اگر مرگ

همه آن لحظه ی آشناست که ساعت ِ سُرخ

از تپش باز می ماند .

و شمعی ــ که به رهگذار باد ــ

میان ِ نبودن و بودن

درنگی نمی کند ،

خوشا آن دم که زن وار

با شادترین نیاز ِ تن ام به آغوشش کشم

تا قلب

به کاهلی از کار

با مانَد

و نگاه ِ چشم

به خالی های جاودانه

بر دوخته

و تن

عاطل .

 

دردا

دردا که مرگ

نه مُردن ِ شمع و

نه بازماندن ِ ساعت است ،

نه استراحت آغوش زنی

که در رجعت ِ جاودانه

بازش یابی ،

نه لیموی پُر آبی که می مَکی

تا آنچه به دور افکندنی است

تفاله یی بیش

نباشد :

 

تجربه یی ست

غم انگیر

غم انگیز

به سال ها و به سال ها و به سال ها ….

 

وقتی که گرداگرد ِ تو را مرده گانی زیبا فرا گرفته اند

یا محتضرانی آشنا

که تو را بدیشان بسته اند

با زنجیر های رسمی ِ شناسنامه ها

و اوراق ِ هویت

و کاغذهایی

که از بسیاری ِ تمبر ها و مُهرها

و مرکبی که به خوردشان رفته است

سنگین شده است ــ

 

وقتی که به پیرامن ِ من

چانه ها

دَمی از جنبش باز نمی ماند

بی آن که از تمامی ِ صداها

یک صدا

آشنای تو باشد ، ــ

 

وقتی که دردها

از حسادت های حقیر

بر نمی گذرد

و پرسش ها همه

در محور روده هاست …

 

آری ، مرگ

انتظاری خوف انگیز است ؛

انتظاری

که بی رحمانه به طول می انجامد .

مسخی ست دردناک

که مسیح را

شمشیر به کف می گذارد

در کوچه ها ی شایعه

تا به دفاع از عصمت ِ مادر خویش

برخیزد ،

و بودا را

با فریاد های شوق و شور ِ هلهله ها

تا به لباس ِ مقدس ِ سربازی در آید ،

یا دیوژن را

با یقه ی شکسته و کفش ِ برقی ،

تا مجلس را به قدوم خویش مزین کند

در ضیافت ِ شام ِ اسکندر .

 

من مرگ را زیسته ام

با آوازی غمناک

غمناک

و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده .

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱۳
comment نظرات ()

فروغ فرخزاد

 

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام

و پلک چشمم هی میپرد

و کفشهایم هی جفت میشوند

و کور شوم

اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده ام

کسی می آید

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچکس نیست ،

 

مثل پدر نیست ،

مثل انسی نیست ،

مثل یحیی نیست ،

مثل مادر نیست.

و مثل آنکسیست که باید باشد

و قدش از درخت های خانه ی معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشنتر

و از برادر سید جواد هم

که رفته است

و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد

و از خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد

و اسمش آنچنانکه مادر

در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند

یا قاضی القضات است

یا حاجت الحاجات است

و میتواند

تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را

با چشم های بسته بخواند

و میتواند حتی هزار را

بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد

و میتواند از مغازه ی سید جواد ، هر چقدر که لازم دارد ، جنس نسیه بگیرد

و میتواند کاری کند که لامپ الله

که سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود

آخ

چقدر روشنی خوبست

چقدر روشنی خوبست

و من چقدر دلم میخواهد

که یحیی

یک چار چرخه داشته باشد

و یک چراغ زنبوری

و من چقدر دلم میخواهد

که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم

و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ

چقدر دور میدان چرخیدن خوبست

چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست

چقدر باغ ملی رفتن خوبست

چقدر مزه ی پپسی خوبست

چقدر سینمای فردین خوبست

و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید

و من چقدر دلم میخواهد

که گیس دختر سید جواد را بکشم

چرا من اینهمه کوچک هستم

که در خیابانها گم میشوم

چرا پدر که اینهمه کوچک نیست

و در خیابانها هم گم نمیشود

کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده ست ، روز آمدنش را جلو بیاندازد

و مردم محله کشتارگاه

که خاک باغچه شان هم خونیست

و آب حوض هاشان هم خونیست

و تخت کفش هاشان هم خونیست

چرا کاری نمی کنند

چرا کاری نمی کنند

چقدر آفتاب زمستان تنبل است

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام

چرا پدر فقط باید

در خواب ، خواب ببیند

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام

کسی می آید

کسی می آید

کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در صدایش با ماست

کسی که آمدنش را

نمیشود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زیر رختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است

و روز به روز

بزرگ میشود ، بزرگتر میشود

کسی از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ گلهای اطلسی

کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید

و سفره را میاندازد

و نان را قسمت میکند

و پپسی را قسمت میکند

و باغ ملی را قسمت میکند

و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند

و روز اسم نویسی را قسمت میکند

و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند

و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند

و سینمای فردین را قسمت میکند

و رخت های دختر سید جواد را قسمت میکند

و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند

و سهم ما را هم میدهد

من خواب دیده ام

 

 

 

 

از : فروغ فرخزاد

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱۳
comment نظرات ()

فریبا عرب نیا

 

فردا

ادامهء امشب …

دردپشت ِ درد


از : فریبا عرب نیا


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱۳
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

 

شاید از آن پس بود که احساس می کردم

در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی

 

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم

هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

 

از کودکی دیوانه بودم ، مادرم می گفت :

از شانه ام هر روز می چیده ست شب بویی

 

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت

در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

 

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

 

اکنون ز تو با نا امیدی چشم می پوشم

اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

 

آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد

من مایه رنج تو هستم ، راست می گویی

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱۳
comment نظرات ()

عباس حسین نژاد

 

نامه‌ای از جبهه می‌رسد

جسد سرباز ولی

روز پیش …

 

از : عباس حسین نژاد

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱۳
comment نظرات ()

علیرضا قزوه

 

بهارهای شگفتی

در راهند

فردا ، گلی می شکفد

که بادها را

پرپر می کند!

 

از : علیرضا قزوه

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱۳
comment نظرات ()

ناشناس

 

من

دزدکی نگاهت می کنم

تو

نگاهت را از من می دزدی

 

هر دو دزدیم!

نه؟!

 

 

از : چلچله

http://www.hp65.blogfa.com/post-66.aspx

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱۳
comment نظرات ()

جلیل صفربیگی

 

تا کی رم آهو ها را در چشمت ببینم و

آه بکشم ؟

عشق جرات می خواهد عزیزم…

می روم پلنگی دست و پا کنم !

 

 

از : جلیل صفربیگی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱۳
comment نظرات ()

رسول یونان

 

این شهر

شهر قصه های مادر بزرگ نیست

که زیبا و آرام باشد

آسمانش را

هرگز آبی ندیده ام

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد.

 


از : رسول یونان


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱۳
comment نظرات ()

ساره دستاران

 

دلتنگم

و این درد کمی نیست

که پشت هیچ خط تلفنی

صدای تو نیست

 

دلتنگم

و این درد کمی نیست

که رو برمی‌گردانم و

جای تو خالی است ….

 


از : ساره دستاران


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱۳
comment نظرات ()

شهاب مقربین

 

دریا عمیق است

تنهایی عمیق‌تر

 

دستت را بده

با هم  دست و پا بزنیم

پیش از آن که  غرق شویم

 

 

از : شهاب مقربین

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱۳
comment نظرات ()

کامران رسول زاده

 

نیستی که بریزمت روی عمیق ترین زخمم

نیستی  که نمیرم,

نیستی …

ازینهمه زخمهای خالی نه,

ازینهمه که نیستی,

مُردم

 

 

از : کامران رسول زاده


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٢
comment نظرات ()

سهراب سپهری

 

من سازم: بندی آوازم. برگیرم، بنوازم

برتارم زخمهء «لا» می‌زن راه فنا می‌زن

من دودم: می‌پیچم، می‌لغزم، نابودم

می‌سوزم، می‌سوزم: فانوس تمنّایم.

گل کن تو مرا، و درآ،آیینه شدم،

از روشن و سایه بری بودم

دیو و پری آمد

دیو و پری بودم. در بی خبری بودم

قرآن بالای سرم ، بالش من انجیل

بستر من تورات، وزبرپوشم اوستا

می‌بینم خواب: بودایی در نیلوفر آب

هر جا گل‌های نیایش رست، من چیدم

دسته گلی دارم، محراب تو دور از دست

او بالا، من در پست

خوشبو سخنم، نی؟ باد «بیا» می‌بردم

بی توشه شدم در کوه «کجا» گل چیدم، گل خوردم

در رگها همهمه‌ای دارم، از چشمه خود آبم زن، آبم زن

و به من یک قطره گوارا کن، شورم را زیبا کن

باد انگیز، درهای سخن بشکن، جا پای صدا می‌روب

هم دود «چرا» می‌بر، هم موج «من» و «ما» و «شما» می‌بر

ز شبنم تا لاله بیرنگی پل بنشان

زین رؤیا در چشمم گل بنشان، گل بنشان

 

 

از : سهراب سپهری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٢
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

از سفر می آیم

با چمدانی خالی . . .

و بسیار سنگین !

. . . .

تمام تنهایی ام را

در چمدان جا کرده ام !

 

 

از : م . محمدی مهر


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٢
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

ما شکیبا بودیم .

و این است آن کلامی که ما را به تمامی

وصف تواند کرد …

 

ما شکیبا بودیم .

به شکیبایی ِ بشکه یی بر گذرگاهی نهاده ؛

که نظاره می کند با سکوتی درد انگیز

خالی شدن ِ سطلهای زباله را در انباره ی خویش

و انباشته شدن را

از انگیزه های مبتذل شادی ِ گربه گان و سگان ِ بی صاحب ِ کوی ،

و پوزه ی رهگذران را

که چون از کنارش می گذرند

به شتاب

در دست مالهایی از درون و برون بشکه پلشت تر

پنهان می شود .

 

ای محتضران

که امیدی وقیح

خون به رگهاتان می گرداند !

من از زوال سخن نمی گویم

[یا خود از شما ــ که فتح ِ زوال اید

و وحشت های قرنی چنین آلوده ی نامرادی و نامردی را

آن گونه به دنبال می کشید

که ماده سگی

بوی تند ِ ماچه گی اش را.] ــ

من از آن امید ِ بی هوده سخن می گویم

که مرگ ِ نجات بخش ِ شما را

به امروز و فردا می افکـَند :

« ــ مسافری که به انتظار و امیدش نشسته اید

از کجا که هم از نیمه ی راه

باز نگشته باشد ؟»

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٢
comment نظرات ()

محمدرضا عبدالملکیان

 

و شایسته این نیست

که باران ببارد

و در پیشوازش دل من نباشد

و شایسته این نیست

که در کرت های محبت

دلم را به دامن نریزم

دلم را نپاشم

چرا خواب باشم

ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر

تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم

ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر

به کتفم نرویید

کجا بودم ای عشق؟

چرا چتر بر سر گرفتم؟

چرا ریشه های عطشناک احساس خود را

به باران نگفتم؟

چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم؟

ببخشای ای عشق

ببخشای بر من اگر ارغوان را ندانسته چیدم

اگر روی لبخند یک بوته

آتش گشودم

اگر ماشه را دیدم اما

هراس نگاه نفس گیر آهو

به چشمم نیامد

 

ببخشای بر من که هرگز ندیدم

نگاه نسیمی مرا بشکفاند

و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند

و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم

و از باور ریشه ی مهربانی برویم

 

کجا بودم ای عشق؟

چرا روشنی را ندیدم؟

چرا روشنی بود و من لال بودم؟

چرا تاول دست یک کودک روستایی

دلم را نلرزاند؟

چرا کوچه ی رنج سرشار یک شهر

در شعر من بی طرف ماند؟

 

چرا در شب یک جضور و حماسه

که مردی به اندازه ی آسمان گسترش یافت

دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد؟

و چشم زنی را که در حجله ی هق هقی تلخ

جوشید و پیوست با خون خورشید؟

 

 

 

از : محمدرضا عبدالملکیان

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٢
comment نظرات ()

 

 

خبر از من داری؟

خبر از دل تنگیهای من چطور؟

و آن پروانه های شادی که در نگاهم بودند

خبرش رسیده که مرده اند؟

هیچ سراغ دلم را میگیری؟

کسی گفته که نای عاشقی ندارد؟

کسی خبر داده که آب رفته ام از خستگی؟

مچاله ام از دلتنگی؟

آخ … که هیچ کلاغی نساختیم میان هم

وجدان تو راحت

خبرهای من به تو نمیرسد ….

 

 

از : فرانک بخشی پور

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٢
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

دیگر بهار در سبد روزگار نیست

دیگر «قرار» نیست ، نه ! دیگر قرار نیست

 

شادم که زود می گذرد شادی ام ولی

غم می خورم که هیچ غمی ماندگار نیست

 

از یاد رفت غرش شیران بیقرار

آهوی چشم های تو در بیشه زار نیست

 

بگذار در غبار فراموشمان کنند !

این سینه را تحمل سنگ مزار نیست

 

اقرار عشق راه به انکار می برد

این کفر جز عبادت پروردگار نیست

 

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٢
comment نظرات ()

ناظم حکمت

 

روزی می آید

ناگهان روزی می آید

که سنگینی رد پاهایم را

در درونت حس می کنی

رد پاهایی که دور می شوند

و این سنگینی

از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود…

 

 

از : ناظم حکمت

ترجمه از : رسول یونان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٢
comment نظرات ()

ریچارد براتیگان

 

آخرین حیرت زمانی ست

که دیگر پی می بری

چیزی تو را به حیرت وا  نمی دارد…

 

از : ریچارد براتیگان

ترجمه از : احمد پوری


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٢
comment نظرات ()

فریبا شادکهن

 

حالا این منم

و این همه آرزو

که تبخیر می شوند…

 

از : فریبا شادکهن


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٢
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

زیباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگویند

ترانه یی بی هوده می خوانید . ــ

چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بی هوده گی نیست

چرا که عشق

حرفی بی هوده نیست .

 

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطر ِ فردای ما اگر

بر ماش منتی ست ؛

چرا که عشق

خود فرداست

خود همیشه است .

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٢
comment نظرات ()

م. محمدی مهر

 

همه ی مردم

سر به سنگ می گذارند

تا کسی را پرستش کرده باشند ….

بیا !

می خواهم سرم را روی سینه ات بگذارم ….

 

 

از : م. محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٢
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

اندکی بدی در نهاد ِ تو

اندکی بدی در نهاد ِ من

اندکی بدی در نهاد ِ ما …. ـــ

 

و لعنتی جاودانه بر تبار انسان فرود می آید .

 

آب ریزی کوچک به هر سراچه ــ هر چند که خلوتگاه ِ عشقی باشد ــ

شهر را

ار برای آنکه به گنداب در نشیند

کفایت است .

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٠
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی

کو رفیق راز داری ! کو دل پر طاقتی ؟

 

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت

شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی

 

تا نسیم از شرح عشقم با خبر شد ، مست شد

غنچه ای در باد پر پر شد ولی کو غیرتی ؟

 

گریه می کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند

دور باد از خرمن ایمان عاشق آفتی

 

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت

کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی

 

بس که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی

 

من کجا و جرات بوسیدن لب های تو

آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی .

 

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٠
comment نظرات ()

فریبا عرب نیا

 

صبورانه می نشینم تا بیایی

از سرما نمی ترسم

از تاریکی ِ این بیابان هم

می دانم

در گرمای ِ نورت

جوانه خواهم زد

شعر!

 

 

از : فریبا عرب نیا

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٠
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

می ترسم !

سالهاست اسیر نگاهت هستم ….

می ترسم

از آزادی …

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٠
comment نظرات ()

محمدعلی بهمنی

 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم

 

یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم

 

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

 

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

 

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

 

از : محمدعلی بهمنی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٠
comment نظرات ()

محمدعلی جوشایی

 

رفیق راهی و از نیمه راه می گویی

وداع با من بی تکیه گاه می گویی

.

.

.

.

هنوز حوصله عشق در رگم جاری است

نمرده ام که غمت را به چاه می گویی .

 

 

 

از : محمدعلی جوشایی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٠
comment نظرات ()

مریم جعفری آذرمانی

 

دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست

غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست

 

لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد

پایان ماه آمد و خلق پدر سگی ست

 

از بوی دود و آهن و گِل مست می شود

در سرزمین من عرق کارگر سگی ست

 

جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی

اخبار یک ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی ست

 

آهنگ سگ ترانه ی سگ گوشهای سگ

این روزها سلیقه ی اهل هنر سگی ست

 

بار کج نگاه شما بر دلم بس است

باور کنید زندگی باربر سگی ست

 

آدم بیا و از سر خط آفریده شو

دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست .

 

 

 

از : مریم جعفری آذرمانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٠
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

تب کرده ام انگار

مادرم بالای سرم نشسته ….

دستمال را به چشمانم می کشد و

به پیشانی ام می گذارد !

 

 

از : م . محمدی مهر

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٠
comment نظرات ()

حمید مصدق

 

به چشمهای نجیبش که آفتاب صداقت

و دستهای سپیدش

که بازتاب رفاقت

و نرمخند لبانش نگاه می کردم

و گاه گاه تمام صورت او را

صعود دود ز سیگار من

 

کدر می کرد

و من به آفتاب پس ابر خیره می گشتم

و فکر می کردم

در آن دقیقه که با من

نه تاب گفتن و نه طاقت نگفتن بود

و رنج من همه از درد خود نهفتن بود

سیاه گیسوی من مهربانتر از خورشید

از این سکوت من آزرده گشت و هیچ نگفت

و نرمخنده نشکفته

بر لبش پژمرد

و روی گونه گلگونش را

غبار سرد کدورت در آن زمان آزرد

توان گفتن از من رمیده بود این بار

در آخرین دیدار

تمام تاب و توانم رهیده بود از تن

اگر چه سخن ِ از تو می گریزم را

 

چهبارها که به طعنه شنیده بود از من

توان گفتن از من رمیده بود این بار چرا ؟

که این جداییم از او نبود از خود بود

و سرنوشت من آنگونه ای که میشد بود

 

  

 

از : حمید مصدق

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٠
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

او لطف …. او نگاه

من تشنه ای به راه

او عشق …. او پرید

من مانده ام به جا ……

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٠
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

فاصله

یا

تو

چه فرقی می کند ؟

هر دو مرا یاد یک چیز می اندازند

تنهایی ………

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٠
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

با این همه فاصله …

زمزمه ی آخرین شعرم را چگونه خواهی شنید ؟

برق اشک را در چشمانم چگونه خواهی دید ؟

تپش تند نبضم را چگونه خواهی فهمید؟

 

با این همه فاصله …

مرگ چه نزدیک است !

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

حمید مصدق

 

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کسی نمی آید

صفای گمشده آیا

براین زمین تهی مانده باز می گردد ؟

اگر زمانه به این گونه پیشرفت

این است

مرا به رجعت ، تا آغاز مسکن اجداد

مدد کنید که امدادتان گرامی باد !

همیشه دلهره با من همیشه بیمی هست

که آن نشانه صدق از زمانه برخیزد

و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد

همیشه می گفتم

چه قدر مردن خوب است

چه قدر مردن

در این زمانه که نیکی

حقیر و مغلوب است

خوب است …..

 

 

از : حمید مصدق

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

نمی دانم خدا

عشق را

با تو آفرید

یا تورا

با عشق

؟!

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

ببین

به جایی رسیده ام که

فرقی نمی کند

اشک هایم

از غم است یا شادی ……..

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

نمی دانم …

من هرگز طبیعی دان خوبی نبودم !

طبیعی است که فراموش نمی شوی ؟!

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

حمید مصدق

 

ای مهربانتر از من

با من

در دستهای تو

آیا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟

کز من دریغ کردی

تنها

تویی

مثل پرنده های بهاری در آفتاب

مثل زلال قطره باران صبحدم

مثل نسیم سرد سحر

مثل سحر آب

آواز مهربانی تو با من

در کوچه باغهای محبت

مثل شکوفه های سپید سیب

ایثار سادگی است

افسوس آیا چه کس تو را

از مهربان شدن با من

مایوس می کند؟

 

 

از : حمید مصدق

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

اینگونه غریبانه

برای چه دوست دارمت تو را … ؟!!

وقتی که فاصله …

وقتی که کوتاهترین فاصله میان ما

می رسد به آنسوی آسمان …..

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

صدای گرمت را دوست دارم

که یخ نا امیدی را می شکند ….

 

 

از : م . محمدی مهر


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

هر چند

مرا یارای آن نیست

که کلامی را شعر گونه

برایت بسرایم

ولی خوب می دانم

که “دوستت دارم”

خلاصه ی همه ی شعر های عاشقانه است !

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

حمید مصدق

 

میان این برهوت

این منم

من ِ مبهوت

بیا !

 

بیا برویم

به آستانه گلهای سرخ در صحرا

و مهربانی را

ز قطره قطره باران ز نو بیاموزیم

بیا !

بیا برویم

به سبزه زار که گسترده سینه در صحرا

بیا که سبزه ی ‌آن دشت را لگد نکنیم

و خواب راحت پروانه را نیاشوبیم

گیاه ِ تشنه لب ِ دشت را به شادابی

ز آب چشمه ، شراب شفا بنوشانیم

بیا !

بیا برویم

و مهربانی ِ خود را به خاک عرضه کنیم

که دشت تشنه ی عشق است و شهر بیگانه

بیا ! بیا برویم

که نیست جای من و تو

که جای شیون نیز …

نه سوز سرما اینجا

که خشمی آتش وار

به شاخه سر نزده هر جوانه

می سوزد !

نه پر گشود پرنده در اوج در پرواز

که شعله های غضب جوجه پرستو را

درون بیضه به هر آشیانه

می سوزد !

تمام مرتجعان غول گول دنیایند

همیشه سد بلندی به راه فردایند

بیا ! بیا برویم

که در هراس از این قوم کینه توزم من

و سخت می ترسم

که کار را به جنون

و مهربانی ما را به خاک و خون بکشند

چگونه می گویی

به هر کجا که رویم آسمان همین رنگ است

بیا ! بیا برویم

آه ! من دلم

تنگ است

بیا ! بیا برویم

کجاست نغمه ی عشق و نسیم آزادی

در این کویر نبینم نشان آبادی

نشانه ی شادی

دلم گرفت از این شیوه های شدادی

بیا ! بیا برویم

خوشا رستن و رفتن

به سوی آزادی ….

 

 

از : حمید مصدق

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

دیدمش !

نگاهش سنگین بود !

آنقدر سنگین

که قلبم طاقت نیاورد ….

اشک ریختم !

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

 

خوب می دانم

که تمام ِ این عشق

در یک خیابان یک طرفه حرکت می کند

از قلب من

تا چشمان تو !

 

 

از : م . محمدی مهر

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

اینجایم …

بر تلی از خاکستر ….

خاکستر ِ عشق …

عشقی دور …

دورتر …

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

سالهاست

برای چشمانت می بینم

برای لبت زمزمه می کنم

و برای دلت

می تپم !

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

در سینه ام

پرنده ای مهاجر

عزم چشمان تو دارد

چه کنم ؟!

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

من

می شکنم

همچون بغض

و میریزم زیر پایت

وقتی که چشمهایت غصه دارند !

…..

من

میمیرم

به سادگی یک قطره اشک  !

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

حمید مصدق

 

به باد سست نهاد اعتماد شاید کرد

به یار سست نهاد اعتماد ؟

ای فریاد !

میان همهمه ی شهر

چرا نمی شنوی شیون ِ شهیدان را ؟

نعره های عصیان را !

به دشت باید رفت

به کوه باید زد

دگر به شهر کسی پاسخی نمی گوید

به کوه و دره تو را هست پاسخی پژواک

اگر کنی ادراک

چگونه دره صدا می دهد ،

برادر نه ؟!

من و ز شهر امید تلاش ؟

دیگر نه !
 

 

از : حمید مصدق

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی

نبینمت که غریبانه اشک می ریزی !

 

هنوز غصه ی خود را به خنده پنهان کن !

بخند ! گرچه تو با خنده هم غم انگیزی

 

خزان کجا ، تو کجا تک درخت ِ من ! باید

که برگ ِ ریخته بر شاخه ها بیاویزی

 

درخت ، فصل ِ خزان هم درخت می ماند

تو « پیش فصل » بهاری نه اینکه پاییزی

 

تو را خدا به زمین هدیه داده ، چون باران

که آسمان و زمین را به هم بیامیزی

 

خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد

وگرنه از دگران کم نداشتی چیزی

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

سیمین بهبهانی

 

سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!

بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را ؟

 

الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب

آتشفشان به بال شیاطین، کرده‌ست پاره پاره فضا را

 

از شرع غیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست

بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را

 

انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بی‌گناه که خوردند

شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را

 

سهراب‌ها به خاک غنودند، آرام آنچنان‌که نبودند

کو چاره‌ساز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را ؟

 

زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند

آنان‌که عین فاجعه دیدند، فخر عمامه ارج عبا را

 

سجاده تار و پود گسسته‌ست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست

گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را

 

 

از : سیمین بهبهانی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

سید علی صالحی

 

خداحافظ !

خداحافظ پرده نشین ِ محفوظ ِ گریه ها !

خداحافظ عزیز ِ بوسه های معصوم ِ هفت سالگی !

خداحافظ

گـُـلم

خوبم

خواهرم …

خلاصه ی هر چه همین هوای همیشه ی عصمت !

خداحافظ ای خواهر ِ بی دلیل ِ رفتن ها !

خداحافظ ….

 

حالا دیدار ِ ما به نمی دانم آن کجای فراموشی !

دیدار ِ ما اصلن به همان حوالی ِ هر چه بادا باد !

دیدار ِ ما و دیدار ِ دیگرانی که ما را ندیده اند !

 

پس با هر کسی از کسان ِ من

از این ترانه ی محرمانه سخن مگوی !

نمی خواهم آزردگان ِ ساده ی بی شام و بی چراغ

از اندوه اوقات ما با خبر شوند !

 

قرار ِ ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود !

قرار ِ ما به سینه سپردن ِ دریا و ترانه ی تشنگی نبود !

پس بی جهت بهانه میاور

که راه دور و خانه ی ما یکی مانده به آخر دنیاست !

 

نه !

دیگر فراغی نیست !

حالا بگذار باد بیاید ….

بگذار از قرائت ِ محرمانه ی نامه ها و رویاهامان شاعر شویم !

 

دیدار ِ ما و دیدار ِ دیگرانی که ما را ندیده اند !

دیدار ِ ما به همان ساعت ِ معلوم ِ دلنشین !

تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید !

تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست …

 

حالا می دانم سلام مرا به اهل هوای همیشه ی عصمت خواهی رساند !

یادت نرود گــُـلم !

به جای من از صمیم ِ همین زندگی ،

سرا روی چشم به راه مانده گان مرا ببوس !

 

دیگر ،

سفارشی نیست !

تنها جان ِ تو جان ِ پرنده گان ِ پر بسته ای که دی ماه

به ایوان ِ خانه می آیند !

 

خداحافظ …

 

 

از : سید علی صالحی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

حسین ظهرابی

 

منو خالی کن از این بیهودگی

منو راحت کن از این دیوونگی

 

یا بذار نیای، نباشی، بمیرم

یا بذار باشی، بیای، جون بگیرم

 

هنوزم با من غریبی می کنی

ساکتی، سردی، نجیبی می کنی

 

این منم که داره دیوونه میشه

جون و تن خراب و ویرونه میشه

 

قَسمِت می دم برام کاری بکن

از دلم یه کم هواداری بکن

 

خوب من! نیلوفرم! مال توام

چه جوری عطر صداتو بشنوم

 

بوی اشکاتو بریز تو چشم من

لب به نابودی اسم من بزن

 

تکیه کن که تکیه گاهه شونه هام

بهترین مرهمه گریه هات برام

 

 

 

از : حسین ظهرابی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

فروغ فرخزاد

 

در تمام طول تاریکی

سیرسیرکها فریاد زدند

ماه ای ماه بزرگ

در تمام طول تاریکی

شاخه ها با آن دستان دراز

که از آنها آهی شهوتناک

سوی بالا می رفت

و نسیم تسلیم به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز

و هزاران نفس پنهان در زندگی مخفی خاک

و در آن دایره سیار نورانی شبتاب

دغدغه در سقف چوبین

لیلی در پره

غوکها در مرداب

همه با هم ‌ ‚ همه با هم یکریز

تا سپیده دم فریاد زدند

ماه ای ماه بزرگ …

در

تمام طول تاریکی

ماه در مهتابی شعله کشید

ماه

دل تنهای شب خود بود

داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید

 

 

 

از : فروغ فرخزاد

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

لیلاکردبچه

 

زندگی دو لحظه‌ست؛

لحظه‌ای‌که می‌خندی و ابرها

شبیه پیرمردهای چاق بستنی‌فروش می‌شوند

و لحظه‌ای‌که می‌رقصی و بادها

در تمام نی‌لبک‌ها می‌وزند

و نخ بادبادک‌های بُرده را

دوباره به انگشت کودکان گره می‌زنند

 

میان این دو لحظه گاهی

دنیا به‌طرز عجیبی بزرگ می‌شود

و گاهی آن‌قدر کوچک که باور نمی‌کنی

وقتی می‌دوی و صدای همسایه‌ها را درمی‌آوری

دنیا را روی سرت گذاشته‌باشی

 

سپیدبرفی سبزۀ من!

دنیا جای خوبی برای رؤیاهای صورتی تو نیست

و حلقۀ پلاستیکی کوچکت را

حتی فنجان‌های اسباب‌بازی‌ات به فال نیک نمی‌گیرند

 

بخند!

بالابلندبانوی فردای ناگزیر!

پیش از آنکه نسل کوتوله‌های وفادار قصه‌ها منقرض شوند

و آنکه عاشقانه تو را می‌بوسد

تکه‌های لبخندت را میان دندان‌هایش له کند

 

برقص!

پیش از آنکه پروانه‌ها

خاطرۀ گل‌های پیراهنت را 

برای شکوفه‌های پلاسیده تعریف کنند

و حریر نازک دامنت را

دست‌های زِبر زندگی نخ‌کش کند

 

بخواب!

پیش از آنکه چوپان‌های قصۀ من راست یا دروغ

گرگ‌های گرسنه را به خوابت بیاورند

و آرامشت را

حتی در قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب پیدا نکنی.

 

 

 

از : لیلاکردبچه

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٩
comment نظرات ()

جنیفر سویینی

 

افسانه‌های هیمالایایی می‌گویند

پرندگان سفید زیبایی هستند

که همیشه در پرواز زندگی می‌کنند

آن‌ها در هوا زاده می‌شوند.

باید پرواز را

پیش از آن‌که سقوط کنند

یاد بگیرند

شاید تو نیز این‌گونه به دنیا آمده‌ای

که زمین زیرپایت مدام خالی می‌شود

شاید جاذبه‌ی زمین

علیه تو اقامه‌ی دعوی می‌کند

و احساس می‌کنی

کسی دیگر هستی.

 

برای کسی که در دل سقوط زندگی می‌کند

در آسمانی که زیر آسمان همگان است.

 

 

 

از : جنیفر سویینی

ترجمه‌ از : محسن عمادی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۸
comment نظرات ()

فرانک بخشی پور

 

بیا برویم

خودت را جمع کن

خرده هایت همه جا پخش است

نگاه کن آنجا

زیر پایش

تکه ی شکسته ای از تو جامانده

جمع کن زود

اینجا جای ما نیست

بیا برویم

روی پاهایت بایست

زخمهایت خوب میشوند قول میدهم

دستهای او تیشه میزنند مرهم ندارند

بیا برویم خواهش میکنم … بیا برویم

همین امروز باید از اینجا رفت

اینجا خیلی وقت است جای ما نبوده

 

از : فرانک بخشی پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۸
comment نظرات ()

سید علی صالحی

 

نومید، کلافه، سرگردان،

جهان را به جست‌وجویِ دلیلی ساده

دشنام می‌دهم.

آیا هزار سال زیستن

از پیِ تنها یکی پرسشِ ساده کافی نیست؟

 

نومید، کلافه، سرگردان،

همه، همه‌ی ما

در وحشتِ واژه‌ها زاده می‌شویم

و در ترسِ بی‌سرانجامِ مُدارا می‌میریم.

 

جدا متاسفم!

 

 

از : سید علی صالحی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۸
comment نظرات ()

حسین پناهی

 

با تو

بی تو

همسفر سایه خویشم

وبه سوی بی سوی تو می آیم

 

معلومی چون ریگ

مجهولی چون راز

معلوم دلی و

مجهول چشم ….

 

من رنگ پیراهن دخترم را به گلهای یاد تو سپرده ام

و کفشهای زنم را در راه تو از یاد برده ام

ای همه من!

کاکل زرتشت!

سایه بان مسیح !

 

به سردترین ها

مرا به سردترین ها برسان …..

 

 

 

 

از : حسین پناهی

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۸
comment نظرات ()

رضا کاظمی

 

دل کندن از تو راحت نیست

وقتی نگاهم داشته ای با چشم هات؛

مثل حکایت یک قطار و یک مُرتاض!

 

 

از : رضا کاظمی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۸
comment نظرات ()

ناشناس

 

دستت را به من بده ،

تا یادمان برود ،

این کوچه ای ، که عمری لگدش کرده ایم ،

از اول هم ، بُنش بسته بوده …

دستت را به من بده ،

تا یادمان برود ،

یاس هایی که 

بر بالای دیوار های تا عرش رفته شان

                        کاشته اند ،

                       دیگر ، بویش هم سهم ما نمی شود …

      دستت را به من بده ،

                              تا یادمان برود ،

         آن چناری که بچگی مان را پایش چال کردیم ،

                    ستون شده ، به سقف طویله ی کد خدا …

      دستت را به من بده ،

                 تا یادمان برود ،

        وجب ها آنقدر بزرگ شده ،

              که دیگر ، شب عاشقان شان ،

                         یک وجب ، بیشتر نمی شود …

من سر تمام تیله هایم با تو شرط می بندم ،

               دستت را که به من بدهی ،

                               یادمان می رود ،

                                    که دنیا را ،

                                       برای قد بلند ها ساخته اند … .

 

از : KAWA

 

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۸
comment نظرات ()

محمد حقوقی

 

تصویر عصر بافه‌ای از گیسوان او

پایان شعر صبح

پایان رقص اوست

که با واژه‌ی غروب که پایان واژه‌هاست

مانا نهفته است

در لاجورد باد و هوا خواب واژه‌ها

تصویر یبح خرمنی از گیسوان او آغاز شعر عصر

آغاز رقص اوست

که با واژه طلوع که آغاز واژه‌هاست

مانا شکفته است

در لاجورد باد و هوا

تاب واژه‌ها 

 

 

از : محمد حقوقی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۸
comment نظرات ()

جورج تراکل

 

طنین کم‌سویِ

سایه‌های آبی شب

بر دیوار سپیـد،

سال پاییزی بی‌هیچ آوایی

خمیده می‌شود

 

ساعت‌های دلتنگیِ بی‌پایان

انگار من از برای تو

مرگ را می‌چشیدم

از جانب ستاره‌ها

بادی برفی از میان گیسوان تو

می‌وزیـد

 

دهان سرخ تو

ترانه‌های تاریک را در من

می‌خواند

کلبه‌ی ساکت کودکی‌هامان

و قصه‌های فراموش

 

انگار من آن جانور آرامم

که در موج بلورینِ

چشمه‌ای خنک

خانه کرده‌است

و بنفشه‌ها گرداگردمان می‌روییدند.

 

 

 

از : جورج تراکل

ترجمه از : مهدی تدین

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۸
comment نظرات ()

کاوه سلطانی

 

موسا و پیروانش می‌گذرند

از باریکه نوری که بر سقف است

پس من به فرعون می‌مانم

که قرن‌هاست در تاریکی‌اش غرق شده

همراه با ارتشی

از واژه‌هایی کودن و گستاخ و شکست‌خورده ….

 

 

از : کاوه سلطانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۸
comment نظرات ()

حمید مصدق

 

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم ؟

خانه اش ویران باد !

من اگر ما نشوم ، تنهایم !

تو اگر ما نشوی ، خویشتنی …

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز بر پا نکنیم ؟!

از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وا نکنیم ؟!

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند !

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد ؟!

چه کسی با دشمن بستیزد ؟!

چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن دون آویزد ؟!

 

دشتها نام تو را می گویند …

کوهها شعر مرا می خوانند …

کوه باید شد و ماند

دشت باید شد و خواند ….

 

 

از : حمید مصدق

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۸
comment نظرات ()

عمر خیام

 

ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

 

کاش از پی صد هزار سال از دل خاک

چون سبزه امید بر دمیدن بودی

 

 

از : عمر خیام

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۸
comment نظرات ()

زینب حاتم پور

 

مرد

مرگ پروانه ها را می فروشد

به چند اسکناس کاغذی

یک نفر می گوید:

«نمی ارزد، گران است!»

من

خیره به پروانه های قاب گرفته

می گویم:

نمی ارزد

نمی ارزد

نمی ارزد…

 

 

از : زینب حاتم پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۸
comment نظرات ()

حسین منزوی

 

آنگونه مست بودم

که از تمام دنیا

تنها

دلم

هوای تو را

کرده بود . . .

میگفتم اینعجیب است

اینقدر ناگهانی دل بستن

از من که بی تعارف دیریست

زین خیلورشکسته کسی را

در خور دل نهادن

پیدا نکرده ام…

 

 

از : زنده یاد حسین منزوی


 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٦
comment نظرات ()

مهدی اخوان ثالث

 

بگیر فطره‌ام،

اما مخور، برادر جان !

که من در این رمضان،

قوتِ غالبم غم بود!

 

 

از : مهدی اخوان ثالث

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٦
comment نظرات ()

نسترن وثوقی

 

دستم را که رها می‌کنی،

سـُ‍ر می‌خورم توی بغل شب،

دو دستی می‌چسبدم.

بوسه‌ات را بغض می‌کنم،

نوازشت را می‌گریم،

و هم‌آغوشی‌ات را

عق می‌زنم

توی صورت شهر!

لبخند می‌پاشی

روی بالشم.

چشمت را نمی‌فهمم،

زبانت را هم،

با این‌حال

به‌تمام‍ِ لهجه‌های دنیا،

دوستت دارم!

حتا به لهجه‌ی سکوت

وقتی به نام می‌خوانیم!

خودم را برایت کنار می‌گذارم

از خودم کنار می‌کشم،

تا کنارِ تو باشم،

تا تو در کنارِ خودت باشی.

چقدر می‌پرسی: آدم شدی؟

خیالت راحت

من خیالِ آدم شدن ندارم!

 

 

از : نسترن وثوقی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٦
comment نظرات ()

سعاد الصباح

 

دموکراسی این نیست

که مرد نظرش را درباره‌ی سیاست

بگوید،

و کسی هم به او اعتراض نکند

دموکراسی این است که

زن نظرش را درباره‌ی عشق بگوید

و کسی هم او را نکشد!

 

 

 

از : سعاد الصباح

ترجمه از : وحید امیری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٦
comment نظرات ()

حسین منزوی

 

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد

می شد بدانم این که خط سرنوشت من
از دفتر کدام شب تیره وام شد؟

اول دلم فراق تو را سرسری گرفت
و آن زخم کوچک دلم آخر جذام شد

گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت
دیگر تمام شد گل سرخم! تمام شد

شعر من از قبیله خون است خون من
فواره از دلم زد و آمد کلام شد

ما خون تازه در رگ عشقیم عشق را
شعر من و شکوه تو رمز الدوام شد

بعد از تو باز عاشقی و باز آه … نه!
این داستان به نام تو اینجا تمام شد.

 

 

از : حسین منزوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٦
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

بیشترین عشق ِ جهان را به سوی تو می آورم

از معبر ِ فریادها و حماسه ها .

چرا که هیچ چیز در کنار ِ من

از تو عظیم تر نبوده است .

که قلب ات

چون پروانه یی

ظریف و کوچک و عاشق است .

 

ای معشوقی که سرشار از زنانه گی هستی

و به جنسیت ِ خویش غرّه ای

به خاطر ِ عشق ات ! ــ

ای صبور ! ای پرستار !

ای مومن !

پیروزی ِ تو میوه ی حقیقت ِ توست .

 

رگبار ها و برف را

توفان و آفتاب ِ آتش بیز را

به تحمل و صبر

شکستی .

باش تا میوه ی غرورت برسد .

 

ای زنی که صبحانه ی خورشید در پیراهن توست ،

پیروزی ِ عشق نصیب ِ تو باد !

 

 

 

از : احمد شاملو

 

 

پ . ن :

ــ تقدیم به خواهر کوچکترم !

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٦
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

سکوت می کنیم

به یاد تمام “دوستت دارم” هایی که در گلو ماند !

سکوت می کنیم

به احترام تمام خاطراتی که درودیوار زندگی را آذین بسته اند !

سکوت می کنیم

برای لحظه ای ــ تنها لحظه ای ــ بیشتر با هم بودنمان . . . .

و سکوت انگار سخت ترین کار دنیاست !

سکوت می کنیم !

چیزی شبیه نگاه داشتن ِ شیشه در بغل ِ سنگ . . .
.

.

.

.

.

آخ !

دیدی چه شد ؟!

من با همین کلمات سکوتم را شکستم !

 

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٦
comment نظرات ()

علیرضا قزوه

 

رفیق جان منا” * دوره ی رفاقت نیست
سر گلایه ندارم که جای صحبت نیست

یکی به مفتی شهر از زبان ما گوید
اطاعتی که تو را می کنند طاعت نیست

چگونه نقشه ی آسایش جهان بکشیم
به خانه ای که در آن جای استراحت نیست

همه به سایه ی هم تیر می زنند اینجا
میان سایه و دیوار هیچ الفت نیست

چقدر بی تو در این شام ها دلم خون شد
چقدر بی تو در این روزها صداقت نیست

مجو عدالت از این تاجران بازاری
که در ترازویشان نیم جو مروّت نیست

حرامیان همه دولت شدند و دولتمند
گناه دولتیان و گناه دولت نیست

دل شهید به ابریشم هوس دادید
به چشم مخمل تان هیچ خواب راحت نیست

به دام زلزله افتاده اید در شب مرگ
نماز خواندن تان جز نماز وحشت نیست

میان این همه  شب تاب واین همه بی تاب
یکی ز جمع کریمان با کرامت نیست

 به جز سکوت و تبسم چه می توانم گفت
به واعظی  که گمان می کند قیامت نیست

هوای کعبه به سر دارد و دلش گرم است
که در طریق هوی سختی و جراحت نیست

کجا روم چه کنم چاره از کجا یابم“**
هزار سینه سخن مانده است و رخصت نیست

طریقت تو همین شاعری ست شعر بگو
که شرع بی غزل و شعر بی شریعت نیست

به قدر خنده و اشکی غزل بخوان با من
به قدر خواندن شعری همیشه فرصت نیست

 

 

از : علیرضا قزوه

* از ابوعبدالله محمدبن عبدالله جنیدی

** از حافظ


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٦
comment نظرات ()

ساره دستاران

 

به چیز دیگری معتاد اگر بودم

خودم را به تخت می‌بستم و

خلاص می‌شدم

 

خودم را به کجا ببندم

از تو که نیستی ….

 

 

از : ساره دستاران


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٦
comment نظرات ()

محمد جاوید

 

باید که تحولی اساسی بکنیم
در خارجه کار با کلاسی بکنیم
وقتی که ز گینه فکرمان راحت شد
با چاد و اریتره دیپلماسی بکنیم

*

ما دولت مهرورز و مردم داریم
این خنده زچیست؟! ما مگر دم داریم؟
در رابطه با اصول مردم داری
ما منطق محکمی چو باتوم داریم

*

فردا که زسوی شرق آید خورشید
دریای خزر به روس خواهم بخشید
وقتی که زغرب ناسپاسی دیدی
باید که به سوی شرق قدری چرخید

*

روسیه و چین عجب وفایی دارند
در درگه ما کیا بیایی دارند
گر شل نشود کمی سر ِ کیسه‌ی ما
آنگاه ببین چه بد ادایی دارند

*

کرزای بشین بر سرجایت محکم
از این خس و خاشاک نخور هرگزغم
با همت و لطف بازجویان عزیز
یک روزه شود این خس و خاشاک آدم

 

 

از : محمد جاوید

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٦
comment نظرات ()

عظیم زارع

 

ای پیش پرواز کبوتر های زخمی

بابای مفقودالاثر، بابای زخمی

 

دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر

پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر؟

 

گیرم پدر یک آدم فرضیست ، باشد

تا کی فشار خون مادر بیست باشد؟

 

تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی

یک قاب چوبی روی دست میخ بودی

 

توی کتابم هر چه بابا آب می داد

مادر نشانم عکس توی قاب می داد

 

اینجا کنار قاب عکست جان سپردم

از بس که از این هفته ها سرکوفت خوردم

 

من بیست سالم شد هنوزم توی قابی ؟!

خوب یک تکانی لااقل مرد حسابی!

 

یک بار هم از گیرودار قاب رد شو

از سیم های خاردار قاب رد شو

 

برگرد تنها یک بغل بابای من باش

ها ! یک بغل برگرد تنها جای من باش

 

شاید تو هم شرمنده ی یک مشت خاکی؟!

جا مانده ای در ماجرای بی پلاکی

 

عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است

یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است

 

ای دست هایت آرزوی دست هایم

ناز و ادایم مانده روی دستهایم

 

تنها تلاشش انتظار است و سکوت است

پروانه ای که توی تار عنکبوت است

 

امشب عروسی می کنم جای تو خالی

پای قباله جای امضای تو خالی

 

ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش

یک بار هم بابای معلوم الاثر باش

 

 

 

از : عظیم زارع

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٦
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

از مهر چه گفتم من و از کینه چه گفتی؟

آوخ که به این عاشق دیرینه چه گفتی!

 

خون می چکد از بوسه گرمت چه بگویم؟

ای نشتر جان سوز به این سینه چه گفتی؟!

 

چون شمع سراپا شرر گریه ام ای خار

با این تن پر آبله و پینه چه گفتی؟

 

ای کاش که از رستم پیروز نپرسند

از کشتن سهراب به تهمینه چه گفتی؟

 

از خویش مکدر شد و چشم از همگان بست

ای آه جگرسوز!... به آیینه چه گفتی!

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٤
comment نظرات ()

رضا بروسان

 

با من حرف بزن

مثل یک پیراهن نارنجی با روز

مثل وقتی که ابر

صرف شستن یک سنگ می کند.

مثل وقتی که صرف همین شعر می شود

با من حرف بزن

مثل یک بازی در وسط تابستان

و به چیزی فکر نکن

و به چیزی فکر نکن

می دانم

زمین گرد است

و جاذبه

در پای درختان سیب بیشتر است!

 

 

 

از : رضا بروسان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۳
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

پس پای ها استوارتر بر زمین بداشت * تیره ی پُشت راست کرد * گردن به غرور برافراشت * و فریاد برداشت : اینک من ! آدمی ! پادشاه ِ زمین !

و جانداران همه از غریو ِ او بهراسیدند * و غروری که خود به غُرّش ِ او پنهان بود بر جانداران همه چیره شد * و آدمی جانوران را همه در راه نهاد * و از ایشان برگذشت * و بر ایشان سر شد از آن پس که دستان خود را از اسارت ِ خاک باز رهانید .

پس پشته ها و خاک به اطاعت ِ آدمی گردن نهادند * و کوه به اطاعت ِ آدمی گردن نهاد * و دریاها و رود به اطاعت ِ آدمی گردن نهادند * و تاریکی و نور به اطاعت ِ آدمی گردن نهادند * همچنان که بیشه ها و باد * و آتش ، آدمی را بنده شد * و از جانداران هر چه بود آدمی را بنده شدند ، در آب و به خاک و بر آسمان ؛ هرچه بودند و به هر کجای * و مُلک ِ جهان او را شد * و پادشاهی ِ آب و خاک ، او را مسلم شد * و جهان به زیر ِ نگین ِ او شد به تمامی * و زمان در پنجه ی قدرت ِ او قرار گرفت * و زرّ ِ آفتاب را سکه به نام خویش کرد از آن پس که دستان ِ خود را از بنده گی ِ خاک بازرهانید .

پس صورت ِ خاک را بگردانید * و رود را و دریا را به مُـهر ِ خویش داغ بر نهاد به غلامی * و هر جای با نهاد ِ خاک ، پنجه در پنجه کرد به ظفر * و زمین را یکسره بازآفرید به دستان * و خدای را ، هم به دستان ؛ به خاک و به چوب و به خرسنگ * و به حیرت در آفریده ی خویش نظر کرد ، چرا که با زیبایی ِ دست کار ِ او زیبایی ِ هیچ آفریده به کس نبود * و او را نماز بُرد ، چرا که معجزه ی دستان ِ او بود از آن پس که از اسارت ِ خاکشان وارهانید .

پس خدای را که آفریده ی دستان ِ معجزه گر ِ او بود با اندیشه ی خویش وانهاد * و دستان ِ خدای آفرین ِ خود را که سلاح ِ پادشاهی ِ او بودند به درگاه ِ او گسیل کرد به گدایی ِ نیاز و برکت .

 

کفران ِ نعمت شد * و دستان ِ توهین شده آدمی را لعنت کردند چرا که مُقام ِ ایشان بر سینه نبود به بنده گی .

 

و تباهی آغاز یافت …

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۳
comment نظرات ()

شهرام رفیع‌زاده

 

ژنرال‌ها علیه ژنرال‌ها کودتا می‌کنند

سرتیپ‌ها و سرلشکرها علیه خودشان

شما

علیه یک سرباز کودتا کرده‌اید

که هیچ ستاره‌ای روی شانه‌اش

یا توی آسمان نداشته

و ندارد

او مسلح نبود. نیست

و جز یک دست لباس و یک جفت کفش

تنها یک دل داشت

که شما ازش گرفته

و سرش کلاه گذاشته‌اید

 

 

از : شهرام رفیع‌زاده



   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۳
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

پـُـر شد آیینه از گل ِ چینی

آه از این جلوه های تزئینی

 

گفته بودی چگونه می گریم

به همین سادگی که می بینی

 

سکه ی زندگی دو رو دارد

گاه غمگین و گاه غمگینی

 

شاخه های همیشه بالایی

ریشه های همیشه پایینی

 

عاقبت میهمان ِ یک نفریم

مرگ ! با طعم تلخ ِ شیرینی

 

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۳
comment نظرات ()

حسین پناهی

 

من : بقچه ی مسافرت می بندی ؟

نازی : اَر خدا بخواد می خوام برم جنوب !

من : با تب ِ تُو مو وُ خون ریزی ؟

کی می خوای برگردی ؟

نازی : سه میلیون سال دیگه !

من : سه میلیون سال دیگه !!!

چه طوری پیدات کنم ؟

نازی : با قطار بیا جنوبُ

آن جا پیاده شو !

هر کجا بابونه دیدی ، بو کن !

من اون جام !

 

 

 

از : حسین پناهی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۳
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

تو و اشتیاق ِ پُر صداقت ِ تو

من و خانه مان

میزی و چراغی …

 

آری

در مرگ آورترین لحظه ی انتظار

زنده گی را در رویاهای خویش دنبال می گیرم .

در رویاها و

در امیدهایم !

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۳
comment نظرات ()

محمدعلی بهمنی

 

چشم می گفت :

نیست !

شعر می گفت :

هست !

 

 

از : محمدعلی بهمنی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۳
comment نظرات ()

ضیاء قاسمی

 

خسته­ ام قطره به قطره بشمارم باران

دوست دارم که بر این خاک ببارم باران

 

دوست دارم که دل از شهر و دیارم بکنم

بروم سر به بیابان بگذارم باران

 

سبز نه، زرد نه، آمیزه­ ای از سبزم و زرد

بس که در هم شده پاییز و بهارم باران!

 

داروگ نیست، خدا! قاصدکی بود ای کاش

کاش می­شد به نگارم بنگارم باران

 

تو نمی­آیی و من اینهمه خاکی شده­ام

تو اگر باشی ، با خاک چکارم؟ …..

 


از : ضیاء قاسمی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۳
comment نظرات ()

سعید بیابانکی

 

مثل یک نعره، مثل یک فریاد
از تهِ دره تا کمرکشِ کوه
سربلند ایستاده بر تپه
مثل کوهی، پلنگِ سرکشِ کوه

پوستی خال‌خالی و یک‌دست
خزِ نرمی تنیده بر تن او
از همین‌جا نگاه کن: پیداست
جای زخمی کنار گردن او

یادِ آن‌روزها که با نامش
برمی‌آشفت خوابِ کفتاران
رعشه بر جان کوه می‌افتاد
لرزه بر قامت سپیداران

آسمان در تصرف نامش
دشت در سلطه صدایش بود
هیچ جنبنده‌ای نمی‌جنبید
هرکجا ردّ پنجه‌هایش بود

آفتابی نمی‌شد از بیمش
ماه بالای آشیانه او
سال‌ها مانده‌بود نیمه‌شبان
سرِ صحرا به روی شانه او

سایه‌اش را دولول‌ها با خشم
روز و شب داغ‌داغ بوسیدند
سرِ راهش چه دام‌ها، تله‌ها
زیر باران و برف پوسیدند

در کنامت نمیر و با خونت
برف‌ها را شراب رنگی کن
ای غرورِ اصیلِ کوهستان!
باز هم، باز هم پلنگی کن

 

 

 

از : سعید بیابانکی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۳
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

از دست های گرم ِ تو

کودکان ِ توأمان ِ آغوش ِ خویش

سخن ها می توانم گفت

غم ِ نان اگر بگذارد .

 

نغمه در نغمه در افکنده

ای مسیح ِ مادر ، ای خورشید !

از مهربانی ِ بی دریغ ِ جان ات

با چنگ ِ تمامی ناپذیر ِ تو سرودها می توانم کرد

غم ِ نان اگر بگذارد .

 

رنگ ها در رنگ ها دویده ،

از رنگین کمان ِ بهاری ِ تو

که سراپرده در این باغ ِ خزان رسیده برافراشته است

نقش ها می توانم زد

غم ِ نان اگر بگذارد .

 

چشمه ساری در دل و

آبشاری در کف ،

آفتابی در نگاه و

فرشته ای در پیراهن ،

از انسانی که تویی

قصه ها می توانم کرد

غم ِ نان اگر بگذارد .

 

 

 

از : احمد شاملو

 

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۳
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

به دریا می زنم ! شاید به سوی ساحلی دیگر

مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر

 

من از روزی که دل بستم به چشمان تو می دیدم

که چشمان تو می افتند دنبال دلی دیگر

 

به هر کس دل ببندم بعد از این خود نیز می دانم

به جز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر

 

من از آغاز در خاکم نمی از عشق می بینم

مرا می ساختند ای کاش ، از آب و گلی دیگر

 

طوافم لحظه دیدار چشمان تو باطل شد

من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر

 

به دنبال کسی جامانده از پرواز می گردم

مگر بیدار سازد غافلی را ، غافلی دیگر

 

 

 

 

از : فاضل نظری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۳
comment نظرات ()

شقایق بهرامی

 

آمده بودی مرهم باشی

برای زخم های پنجره

درد شدی اما

و سنگ وار

زخمی بر زخم هایش افزودی

پنجره

خسته از انبوه زخم ها

درهم شکست

و دل اش برای همیشه

فرو ریخت

دستی

سنگی دیگر می اندازد

پنجره دل ندارد

که زخمی جدید بردارد

 

 

 

از : شقایق بهرامی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۳
comment نظرات ()