بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

صدرا محمدی

 

از دور می آیی

اما سرد

تابستان از سردی ات یخ می کند

آمده ای، اما

لباس هایت

خیس از دلتنگی

و سایه ات دیگر نفس نمی کشد

حتی ماه چشم هایت

نورافشان نیست

ایستاده ای کنارم، اما

فاصله‌ی ما بیش از همیشه

دورتر از اقیانوس و آسمان!

 

 

 

از : صدرا محمدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳۱
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

در چشم آفتاب چو شبنم زیادی ام

چون زهر هر چه باشم اگر کم زیادی ام

 

بیهوده نیست روی زمینم نهاده اند

بارم که روی شانه ی عالم زیادی ام

 

با شور و شوق می رسم و طرد می شوم

موجم ، به هر طرف که بیایم ، زیادی ام

 

همچون نفس غریب ترین آمدن مراست

تا می رسم به سینه همان دم زیادی ام

 

جان مرا مگیر خدایا که بعد ِ مرگ

در برزخ و بهشت و جهنم زیادی ام

 

قرآن به استخاره ورق خورد ! کیستم ؟

بین برادران ِ خودم هم زیادی ام !

 

 

 

از : فاضل نظری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳۱
comment نظرات ()

م. محمدی مهر

 

یک عدد “١”

به نام غم …

و بعد از آن

یک صفر و

دو صفر و

سه صفر و

.

.

.

.

هزاران صفر ….

به نام زندگی !

 

 

 

 

از : م. محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳۱
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

آن که می گوید دوستت می دارم

خنیاگر غمگینی ست

خنیاگر غمگینی ست

که آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را زبان سخن بود

 

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

 

آن که می گوید دوستت دارم

دلِ اندوهگین شبی ست

دلِ اندوهگین شبی ست

که مهتابش را می جوید

ای کاش عشق را

زبان سخن بود

 

هزار آفتاب خندان در خَرامِ توست

هزار ستاره ی گریان در تمنای من

 

عشق را ای کاش زبان سخن بود…

 

 

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳۱
comment نظرات ()

سعدی

 

ای سرو بلند قامت دوست

وه وه که شمایلت چه نیکوست

در پای لطافت تو میراد

هر سرو سهی که بر لب جوست

نازک بدنی که می‌نگنجد

در زیر قبا چو غنچه در پوست

مه پاره به بام اگر برآید

که فرق کند که ماه یا اوست؟

آن خرمن گل نه گل که باغست

نه باغ ارم که باغ مینوست

آن گوی معنبرست در جیب

یا بوی دهان عنبرین بوست

در حلقه‌ی صولجان زلفش

بیچاره دل اوفتاده چون گوست

می‌سوزد و همچنان هوادار

می‌میرد و همچنان دعاگوست

خون دل عاشقان مشتاق

در گردن دیده‌ی بلاجوست

من بنده‌ی لعبتان سیمین

کاخر دل آدمی نه از روست

بسیار ملامتم بکردند

کاندر پی او مرو که بدخوست

ای سخت دلان سست پیمان

این شرط وفا بود که بی‌دوست

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

در عهد تو ای نگار دلبند

بس عهد که بشکنند و سوگند

دیگر نرود به هیچ مطلوب

خاطر که گرفت با تو پیوند

از پیش تو راه رفتنم نیست

همچون مگس از برابر قند

عشق آمد و رسم عقل برداشت

شوق آمد و بیخ صبر برکند

در هیچ زمانه‌ای نزادست

مادر به جمال چون تو فرزند

با دست نصیحت رفیقان

و اندوه فراق کوه الوند

من نیستم ار کسی دگر هست

از دوست به یاد دوست خرسند

این جور که می‌بریم تا کی؟

وین صبر که می‌کنیم تا چند؟

چون مرغ به طمع دانه در دام

چون گرگ به بوی دنبه در بند

افتادم و مصلحت چنین بود

بی‌بند نگیرد آدمی پند

مستوجب این و بیش ازینم

باشد که چو مردم خردمند

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

امروز جفا نمی‌کند کس

در شهر مگر تو می‌کنی بس

در دام تو عاشقان گرفتار

در بند تو دوستان محبس

یا محرقتی بنار خد

من جمرتها السراج تقبس

صبحی که مشام جان عشاق

خوشبوی کند اذا تنفس

استقبله و ان تولی

استأنسه و ان تعبس

اندام تو خود حریر چینست

دیگر چه کنی قبای اطلس؟

من در همه قولها فصیحم

در وصف شمایل تو اخرس

جان در قدمت کنم ولیکن

ترسم ننهی تو پای بر خس

ای صاحب حسن در وفا کوش

کاین حسن وفا نکرد با کس

آخر به زکات تندرستی

فریاد دل شکستگان رس

من بعد مکن چنان کزین پیش

ورنه به خدا که من ازین پس

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

گفتار خوش و لبان باریک

ما أطیب فاک جل باریک

از روی تو ماه آسمان را

شرم آمد و شد هلال باریک

یا قاتلتی بسیف لحظ

والله قتلتنی بهاتیک

از بهر خدا، که مالکان، جور

چندین نکنند بر ممالیک

شاید که به پادشه بگویند

ترک تو بریخت خون تاجیک

دانی که چه شب گذشت بر من؟

لایأت بمثلها اعادیک

با اینهمه گر حیات باشد

هم روز شود شبان تاریک

فی‌الجمله نماند صبر و آرام

کم تزجرنی و کم اداریک

دردا که به خیره عمر بگذشت

ای دل تو مرا نمی‌گذاری ک

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

چشمی که نظر نگه ندارد

بس فتنه که با سر دل آرد

آهوی کمند زلف خوبان

خود را به هلاک می‌سپارد

فریاد ز دست نقش، فریاد

و آن دست که نقش می‌نگارد

هرجا که مولهی چو فرهاد

شیرین صفتی برو گمارد

کس بار مشاهدت نچیند

تا تخم مجاهدت نکارد

نالیدن عاشقان دلسوز

ناپخته مجاز می‌شمارد

عیبش مکنید هوشمندان

گر سوخته خرمنی بزارد

خاری چه بود به پای مشتاق؟

تیغیش بران که سر نخارد

حاجت به در کسیست ما را

کاو حاجت کس نمی‌گزارد

گویند برو ز پیش جورش

من می‌روم او نمی‌گذارد

من خود نه به اختیار خویشم

گر دست ز دامنم بدارد

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

بعد از طلب تو در سرم نیست

غیر از تو به خاطر اندرم نیست

ره می‌ندهی که پیشت آیم

وز پیش تو ره که بگذرم نیست

من مرغ زبون دام انسم

هرچند که می‌کشی پرم نیست

گر چون تو پری در آدمیزاد

گویند که هست باورم نیست

مهر از همه خلق برگرفتم

جز یاد تو در تصورم نیست

گویند بکوش تا بیابی

می‌کوشم و بخت یاورم نیست

قسمی که مرا نیافریدند

گر جهد کنم میسرم نیست

ای کاش مرا نظر نبودی

چون حظ نظر برابرم نیست

فکرم به همه جهان بگردید

وز گوشه‌ی صبر بهترم نیست

با بخت جدل نمی‌توان کرد

اکنون که طریق دیگرم نیست

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

ای دل نه هزار عهد کردی

کاندر طلب هوا نگردی؟

کس را چه گنه تو خویشتن را

بر تیغ زدی و زخم خوردی

دیدی که چگونه حاصل آمد

از دعوی عشق روی زردی؟

یا دل بنهی به جور و بیداد

یا قصه‌ی عشق درنوردی

ای سیم تن سیاه گیسو

کز فکر سرم سپید کردی

بسیار سیه، سپید کردست

دوران سپهر لاجوردی

صلحست میان کفر و اسلام

با ما تو هنوز در نبردی

سر بیش گران مکن، که کردیم

اقرار به بندگی و خردی

با درد توام خوشست ازیراک

هم دردی و هم دوای دردی

گفتی که صبور باش، هیهات

دل موضع صبر بود و بردی

هم چاره تحملست و تسلیم

ورنه به کدام جهد و مردی

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

بگذشت و نگه نکرد با من

در پای کشان، ز کبر دامن

دو نرگس مست نیم خوابش

در پیش و به حسرت از قفا من

ای قبله‌ی دوستان مشتاق

گر با همه آن کنی که با من

بسیار کسان که جان شیرین

در پای تو ریزد اولا من

گفتم که شکایتی بخوانم

از دست تو پیش پادشا من

کاین سخت دلی و سست مهری

جرم از طرف تو بود یا من؟

دیدم که نه شرط مهربانیست

گر بانگ برآرم از جفا من

گر سر برود فدای پایت

دست از تو نمی‌کنم رها من

جز وصل توام حرام بادا

حاجت که بخواهم از خدا من

گویندم ازو نظر بپرهیز

پرهیز ندانم از قضا من

هرگز نشنیده‌ای که یاری

بی‌یار صبور بود تا من

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

ای روی تو آفتاب عالم

انگشت نمای آل آدم

احیای روان مردگان را

بویت نفس مسیح مریم

بر جان عزیزت آفرین باد

بر جسم شریفت اسم اعظم

محبوب منی چو دیده‌ی راست

ای سرو روان به ابروی خم

دستان که تو داری از پریروی

بس دل ببری به کف و معصم

تنها نه منم اسیر عشقت

خلقی متعشقند و من هم

شیرین جهان تویی به تحقیق

بگذار حدیث ما تقدم

خوبیت مسلمست و ما را

صبر از تو نمی‌شود مسلم

تو عهد وفای خود شکستی

وز جانب ما هنوز محکم

مگذار که خستگان بمیرند

دور از تو به انتظار مرهم

بی‌ما تو به سر بری همه عمر

من بی‌تو گمان مبر که یکدم

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

گل را مبرید پیش من نام

با حسن وجود آن گل اندام

انگشت‌نمای خلق بودیم

مانند هلال از آن مه تام

بر ما همه عیب‌ها بگفتند

یا قوم الی متی و حتام؟

ما خود زده‌ایم جام بر سنگ

دیگر مزنید سنگ بر جام

آخر نگهی به سوی ما کن

ای دولت خاص و حسرت عام

بس در طلب تو دیگ سودا

پختیم و هنوز کار ما خام

درمان اسیر عشق صبرست

تا خود به کجا رسد سرانجام

من در قدم تو خاک بادم

باشد که تو بر سرم نهی گام

دور از تو شکیب چند باشد؟

ممکن نشود بر آتش آرام

در دام غمت چو مرغ وحشی

می‌پیچم و سخت می‌شود دام

من بی تو نه راضیم ولیکن

چون کام نمی‌دهی به ناکام

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

ای زلف تو هر خمی کمندی

چشمت به کرشمه چشم‌بندی

مخرام بدین صفت مبادا

کز چشم بدت رسد گزندی

ای آینه ایمنی که ناگاه

در تو رسد آه دردمندی

یا چهره بپوش یا بسوزان

بر روی چو آتشت سپندی

دیوانه‌ی عشقت ای پریروی

عاقل نشود به هیچ پندی

تلخست دهان عیشم از صبر

ای تنگ شکر بیار قندی

ای سرو به قامتش چه مانی؟

زیباست ولی نه هر بلندی

گریم به امید و دشمنانم

بر گریه زنند ریشخندی

کاجی ز درم درآمدی دوست

تا دیده‌ی دشمنان بکندی

یارب چه شدی اگر به رحمت

باری سوی ما نظر فکندی؟

یکچند به خیره عمر بگذشت

من بعد بر آن سرم که چندی

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

آیا که به لب رسید جانم

آوخ که ز دست شد عنانم

کس دید چو من ضعیف هرگز

کز هستی خویش درگمانم؟

پروانه‌ام اوفتان و خیزان

یکباره بسوز و وارهانم

گر لطف کنی بجای اینم

ور جور کنی سزای آنم

جز نقش تو نیست در ضمیرم

جز نام تو نیست بر زبانم

گر تلخ کنی به دوریم عیش

یادت چو شکر کند دهانم

اسرار تو پیش کس نگویم

اوصاف تو پیش کس نخوانم

با درد تو یاوری ندارم

وز دست تو مخلصی ندانم

عاقل بجهد ز پیش شمشیر

من کشته‌ی سر بر آستانم

چون در تو نمی‌توان رسیدن

به زان نبود که تا توانم

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

آن برگ گلست یا بناگوش

یا سبزه به گرد چشمه‌ی نوش

دست چو منی قیامه باشد

با قامت چون تویی در آغوش

من ماه ندیده‌ام کله‌دار

من سرو ندیده‌ام قباپوش

وز رفتن و آمدن چه گویم؟

می‌آرد و جد و می‌برد هوش

روزی دهنی به خنده بگشاد

پسته، دهن تو گفت خاموش

خاطر پی زهد و توبه می‌رفت

عشق آمد و گفت زرق مفروش

مستغرق یادت آنچنانم

کم هستی خویش شد فراموش

یاران به نصیحتم چه گویند

بنشین و صبور باش و مخروش

ای خام من اینچنین بر آتش

عیبم مکن ار برآورم جوش

تا جهد بود به جان بکوشم

وانگه به ضرورت از بن گوش

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

طاقت برسید و هم بگفتم

عشقت که ز خلق می‌نهفتم

طاقم ز فراق و صبر و آرام

زآن روز که با غم تو جفتم

آهنگ دراز شب ز من پرس

کز فرقت تو دمی نخفتم

بر هر مژه قطره‌ای چو الماس

دارم که به گریه سنگ سفتم

گر کشته شوم عجب مدارید

من خود ز حیات در شگفتم

تقدیر درین میانم انداخت

چندانکه کناره می‌گرفتم

دی بر سر کوی دوست لختی

خاک قدمش به دیده رفتم

نه خوارترم ز خاک بگذار

تا در قدم عزیزش افتم

زانگه که برفتی از کنارم

صبر از دل ریش گفت رفتم

می‌رفت و به کبر و ناز می‌گفت

بی‌ما چه کنی؟ به لابه گفتم

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

باری بگذر که در فراقت

خون شد دل ریش از اشتیاقت

بگشای دهن که پاسخ تلخ

گویی شکرست در مذاقت

در کشته‌ی خویشتن نگه کن

روزی اگر افتد اتفاقت

تو خنده زنان چو شمع و خلقی

پروانه صفت در احتراقت

ما خود ز کدام خیل باشیم

تا خیمه زنیم در وثاقت؟

ما اخترت صبابتی ولکن

عینی نظرت و ما اطاقت

بس دیده که شد در انتظارت

دریا و نمی‌رسد به ساقت

تو مست شراب و خواب و ما را

بیخوابی کشت در تیاقت

نه قدرت با تو بودنم هست

نه طاقت آنکه در فراقت

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

آوخ که چو روزگار برگشت

از من دل و صبر و یار برگشت

برگشتن ما ضرورتی بود

وآن شوخ به اختیار برگشت

پرورده بدم به روزگارش

خو کرد و چو روزگار برگشت

غم نیز چه بودی ار برفتی

آن روز که غمگسار برگشت

رحمت کن اگر شکسته‌ای را

صبر از دل بیقرار برگشت

عذرش بنه ار به زیر سنگی

سر کوفته‌ای چو مار برگشت

زین بحر عمیق جان به در برد

آنکس که هم از کنار برگشت

من ساکن خاک پاک عشقم

نتوانم ازین دیار برگشت

بیچارگیست چاره‌ی عشق

دانی چه کنم چو یار برگشت؟

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

هر دل که به عاشقی زبون نیست

دست خوش روزگار دون نیست

جز دیده‌ی شوخ عاشقان را

بر چهره دوان سرشک خون نیست

کوته نظری به خلوتم گفت

سودا مکن آخرت جنون نیست

گفتم ز تو کی برآید این دود

کت آتش غم در اندرون نیست؟

عاقل داند که ناله‌ی زار

از سوزش سینه‌ای برون نیست

تسلیم قضا شود کزین قید

کس را به خلاص رهنمون نیست

صبر ار نکنم چه چاره سازم؟

آرام دل از یکی فزون نیست

گر بکشد و گر معاف دارد

در قبضه‌ی او چو من زبون نیست

دانی به چه ماند آب چشمم؟

سیماب، که یکدمش سکون نیست

در دهر وفا نبود هرگز

یا بود و به بخت ما کنون نیست

جان برخی روی یار کردم

گفتم مگرش وفاست چون نیست

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

در پای تو هرکه سر نینداخت

از روی تو پرده بر نینداخت

در تو نرسید و پی غلط کرد

آن مرغ که بال و پر نینداخت

کس با رخ تو نباخت اسبی

تا جان چو پیاده در نینداخت

نفزود غم تو روشنایی

آن را که چو شمع سر نینداخت

بارت بکشم که مرد معنی

در باخت سر و سپر نینداخت

جان داد و درون به خلق ننمود

خون خورد و سخن به در نینداخت

روزی گفتم کسی چون من جان

از بهر تو در خطر نینداخت

گفتا نه که تیر چشم مستم

صید از تو ضعیفتر نینداخت

با آنکه همه نظر در اویم

روزی سوی ما نظر نینداخت

نومید نیم که چشم لطفی

بر من فکند، و گر نینداخت

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

ای بر تو قبای حسن چالاک

صد پیرهن از محبتت چاک

پیشت به تواضعست گویی

افتادن آفتاب بر خاک

ما خاک شویم و هم نگردد

خاک درت از جبین ما پاک

مهر از تو توان برید؟ هیهات

کس بر تو توان گزید؟ حاشاک

اول دل برده باز پس ده

تا دست بدارمت ز فتراک

بعد از تو به هیچ‌کس ندارم

امید و ز کس نیایدم باک

درد از جهت تو عین داروست

زهر از قبل تو محض تریاک

سودای تو آتشی جهانسوز

هجران تو ورطه‌ای خطرناک

روی تو چه جای سحر بابل؟

موی تو چه جای مار ضحاک؟

سعدی بس ازین سخن که وصفش

دامن ندهد به دست ادراک

گرد ارچه بسی هوا بگیرد

هرگز نرسد به گرد افلاک

پای طلب از روش فرو ماند

می‌بینم و حیله نیست الاک

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

ای چون لب لعل تو شکر نی

بادام چو چشمت ای پسر نی

جز سوی تو میل خاطرم نه

جز در رخ تو مرا نظر نی

خوبان جهان همه بدیدم

مثل تو به چابکی دگر نی

پیران جهان نشان ندادند

چون تو دگری به هیچ قرنی

ای آنکه به باغ دلبری بر

چون قد خوش تو یک شجر نی

چندین شجر وفا نشاندم

وز وصل تو ذره‌ای ثمر نی

آوازه‌ی من ز عرش بگذشت

وز درد دلم تو را خبر نی

از رفتن من غمت نباشد

از آمدن تو خود اثر نی

باز آیم اگر دهی اجازت

ای راحت جان من، و گر نی

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

شد موسم سبزه و تماشا

برخیز و بیا به سوی صحرا

کان فتنه که روی خوب دارد

هرجا که نشست خاست غوغا

صاحبنظری که دید رویش

دیوانه‌ی عشق گشت و شیدا

دانی نکند قبول هرگز

دیوانه حدیث مرد دانا

چشم از پی دیدن تو دارم

من بی تو خسم کنار دریا

از جور رقیب تو ننالم

خارست نخست بار خرما

سعدی غم دل نهفته می‌دار

تا می‌نشوی ز غیر رسوا

گفتست مگر حسود با تو

زنهار مرو ازین پس آنجا

من نیز اگرچه ناشکیبم

روزی دو برای مصلحت را

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

بربود جمالت ای مه نو

از ماه شب چهارده ضو

چون می‌گذری بگو به طاوس

گر جلوه‌کنان روی چنین رو

گر لاف زنی که من صبورم

بعد از تو، حکایتست و مشنو

دستی ز غمت نهاده بر دل

چشمی ز پیت فتاده در گو

یا از در عاشقان درون آی

یا از دل طالبان برون شو

زین جور و تحکمت غرض چیست؟

بنیاد وجود ما کن و رو

یا متلف مهجتی و نفسی

الله یقیک محضر السو

با من چو جوی ندید معشوق

نگرفت حدیث من به یک جو

گفتم کهنم مبین که روزی

بینی که شود به خلعتی نو

در سایه‌ی شاه آسمان قدر

مه طلعت آفتاب پرتو

وز لطف من این حدیث شیرین

گر می‌نرسد به گوش خسرو

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم

 

 

 

 

 

از : سعدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳۱
comment نظرات ()

م. محمدی مهر

 

عاشق شده بودی انگار

شعر ، شعر ، شعر می خواندی

شعر ، شعر ، شعر می نوشتی

آسمانی یا دریایی ،

نمی دانم ولی

چشمانی روشن همیشه در شعرهایت دیده می شد

درد مشترک بودیم شاید !

.

.

.

بی خداحافظی رفتی

عاشق شده بودی انگار . . .

 

 

 از : م. محمدی مهر

 

پ . ن :

ــ این یک شعر نیست !

ــ کلمه هایست به یاد داوود ی که دیگر نیست !

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳۱
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم

 

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

 

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

 

این کوزه ترک خورد ! چه جای نگرانی است

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

 

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳۱
comment نظرات ()

رویا باقری

 

بگذار زمان روی زمین بند نباشد

حافظ پی اعطای سمرقند نباشد

 

بگذارکه ابلیس دراین معرکه یک بار

مطرود  ز درگاه خداوند نباشد

 

بگذار گناه هوس آدم و حوّا

بر گردن آن سیب که چیدند نباشد

 

مجنون به بیابان زد و لیلا… ولی ای کاش

این قصه همان قصه که گفتند نباشد

 

ای کاش عذاب نرسیدن به نگاهت

آن وعده ی نادیده که دادند نباشد

 

یک بارتو درقصه ی پرپیچ و خم ما

آن کس که مسافر شد و دل کند نباشد

 

آشوب،همان حس غریبی ست که دارم

وقتی که به لب های تو لبخند نباشد

 

درتک تک رگهای تنم عشق تو جاریست

در تک تک رگهای تو هرچند نباشد

 

من می روم و هیچ مهم نیست که یک عمر…

زنجیر نگاه تو که پابند نباشد

وقتی که قرار است کنار تو نباشم

بگذار زمان روی زمین بند نباشد…

 

 

 

از : رویا باقری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳۱
comment نظرات ()

حسین منزوی

 

نام من عشق است آیــا می‌‏شناسیدم؟

زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

 

بـــا شما طـــــــــی‌‏کـــــرده‌‏ام راه درازی را

خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

 

راه ششصدســاله‌‏ای از دفتر “حــافظ”

تا غزل‌‏های شما، ها! می‌‏شناسیدم؟

 

این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیده‌است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

 

پایره وارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم

 

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

 

اینچنین  بیگــــانه از من  رو  مگردانید

در مبندیدم به حاشا!، می‌‏شناسیدم!

 

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریـــا! می‌شنـاسیدم

 

اصل  من بــــودم ,  بهــانه بود  و فرعی بود

عشق”قیس”و حسن”لیلا” می‌‏شناسیدم؟

 

در کف “فرهـاد” تیشه من نهادم، من!

من بریدم “بیستون” را می‌شناسیدم

 

مسخکرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همیندیدار حتیمی‌‏شنـاسیدم

 

من همانم, آَشنــای سال‌‏هـای دور

رفته‌‏ام از یادتان!؟ یا می‌‏شناسیدم!؟

 

 

 

از : حسین منزوی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳۱
comment نظرات ()

لیلا عبدی

 

نذر چشمان تو این دل که اگر ما باهم…

که اگر قسمت ما شد تک و تنها باهم،

 

زیر یک سقف به هم زل بزنیم آخرسر

خنده ای از ته دل بی غم فردا با هم

 

بشود حادثه ها وفق مراد من و تو

یا نباشیم و یا تا ته دنیا باهم

 

اگر این بار خدا خواست که خوشبختی را

بفروشد کمی ارزانتر از این تا با هم…

 

اگر این بار زمان روی زمین بند شود

نشناسیم از این شوق سرازپا با هم

 

دست تو شانه ی خوبیست که موهایم را…

لحن من ساز قشنگیست که شب ها باهم،

 

شب شعری به غزلخوانی ترتیب دهیم

از من و رودکی و حافظ و نیما باهم

 

“در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد

عشق پیداشدو…”این است که حالا باهم…

 

من برایت غزلی تازه بگویم آن وقت

جمله ای از تو:”چه خوب است که لیلا باهم

 

دل به دریا بزنیم آخر این قصه ولی

صدوده سال بمانیم در این جا با هم”

 

***

 

شاید این بار به سروقت خدا رفتم تا

تا بخواهم بنویسد تو و من را باهم

 

 

 

 

از : لیلا عبدی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳۱
comment نظرات ()

روبرت برینگهارست

 

گفت: این شعرها، این شعرها

هیچ عشقی در خود ندارند.

این‌ها شعرهای مردی هستند

که زن و بچه‌‌اش را ول می‌کند

چون نمی‌گذارند درس بخواند.

این‌ها شعرهای مردی ‌هستند

که مادرش را می‌کشد تا ادعای وراثت کند.

این شعرها را مردی نوشته است

مثل افلاطون

که هرگز منظورش را نفهمیدم

ولی همیشه مرا آزار داده‌است.

مردی که ترجیح می‌دهد با خودش بخوابد

تا با یک زن.

مردی با چشم‌هایی که چاقوی دودسته‌اند

با دست‌های جیب بر

پوشیده از آب و منطق و گرسنگی

که هیچ عشقی در آن‌ها نیست.

مثل آواز پرنده‌ها نیستند، دل ندارند.

ابلهند مثل برگ‌های نارون

اگر عاشق هم باشند،

وسعت آسمان آبی را دوست دارند و

هوا و ایده‌ی برگ‌های نارون را.

عشق به خود، همیشه پایان است

نه آغاز.

عشق، دوست داشتن آواز ‌چیزی‌است

نه دوست داشتن خود آواز یا آوازخواندن.

زن گفت: این شعرها…

مرد گفت: تو زیبایی!

این عشق نیست، حق با او بود.

 

 

 

 

از : روبرت برینگهارست

ترجمه از : محسن عمادی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳۱
comment نظرات ()

مارگارت آتوود

 

می‌خواهم در خواب تماشایت کنم

می‌دانم که شاید هرگز اتفاق نیافتد.

می‌خواهم تماشایت کنم در خواب،

بخوابم با تو

تا به درون خوابت درآیم

چنان موج روان تیره‌‌ای

که بالای سرم می‌لغزد،

 

و با تو قدم بزنم

از میان جنگل روشن مواج برگ‌های آبی و سبز

همراه خورشیدی خیس و سه ماه

به سوی غاری که باید در آن هبوط کنی

تا موحش‌ترین هراس‌هایت

 

می‌خواهم آن شاخه‌ی نقره‌ای را ببخشم به تو

آن گل سفید کوچک را

کلمه‌ای  که تو را حفظ می‌کند

از حزنی که در مرکز رویاهایت زندگی می‌کند

می‌خواهم تعقیبت کنم

تا بالای پلکان و دوباره

قایقی شوم که که محتاطانه تو را به عقب بر می‌گرداند

شعله‌ای در جام‌های دو دست

تا آن‌جا که تنت آرمیده است

کنار من،

و تو به آن وارد می‌شوی

به آسانی دمی که برمی‌آوری

 

می‌خواهم هوا باشم

هوایی که در آن سکنی می‌کنی

برای لحظه‌ای حتی،

می‌خواهم همان‌قدر قابل چشم‌پوشی و

همان‌قدر ضروری باشم.

 

 

 

از : مارگارت آتوود

ترجمه از : محسن عمادی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳۱
comment نظرات ()

سیما نوذری

 

گل میشوی که خار شوم روی ساقه ات

نزدیکتر شوم به بیانات واقع ات

 

کمتر غزل بگو که اگر مبتلا شوی

دیگر نمی کنند پزشکان افاقه ات

 

حاضر نمی شوی که امامم شوی و من

شک می کنم به خطبه ی نهج العلاقه ات

 

محکوم می کنی همه ی حرف هام را

همراه با شکنجه و اعمال شاقه ات

 

دارم به شعر می رسم-این بارمدتی ست

دیگر رصد نکرده لبم را مراغه ات

 

وقتی وجود شعر من ازعشق خالی است

هم میزنی خیال مرا با ملاقه ات

 

حتما اشاره ای به من ِ تازه ات بکن

بر تخت رو به پنجره ی تک اتاقه ات

 

باید به جای دیدن هر روز و هر شبت

عادت کنم به دیدن بعضی مواقع ات

 

 

 

از : سیما نوذری


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۸
comment نظرات ()

اکبر اکسیر

 

نیروی جاذبه

شاعران را سر به زیر کرده است

بر خلاف منجم ها که هنوز سر به هوایند

تمام سیب ها افتاده اند

و نیوتن ، پشت وانت

سیب زمینی می فروشد

آهای ، آقای تلسکوپ !

گشتم نبود ، نگرد نیست !

 

 

 

از : اکبر اکسیر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۸
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

آرام و بی پناه ، دل ِ بیقرار ِ من

سرگشته ای به راه ، دل ِ بیقرار ِ من

 

خالی ز هرچه ستاره ، ز هرچه نور

همچون شب ِ سیاه ، دل ِ بیقرار ِ من

***

آمد ، نشست ، یک دو قدم آنطرف ترم

ناگاه ، عشق  …. کجا ، دل ِ بیقرار ِ من ؟!

 

خندید چشم ِ روشن ِ او بر نگاه ِ من

دیوانه بود و بی گناه ، دل ِ بیقرار ِ من

***

برخاست ، رفت ، نگهم ماند در پی اش

افتاد … شکست … آه ! … دل ِ بیقرار ِ من

 

 

 

از : م . محمدی مهر

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۸
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

با گیاه ِ بیابان ام

خویشی و پیوندی نیست

خود اگر چه دردِ رُستن و ریشه کردن با من است و هراس ِ بی بار و بری .

 

و در این گُلخن ِ مغموم

پا در جای

چنان ام

که مازوی پیر

بندی ِ درّه ی تنگ .

 

و ریشه های فولادم

در ظلمت ِ سنگ

مقصدی بی رحمانه را

جاودانه در سفرند .

***

مرگ ِ من سفری نیست ،

هجرتی ست

از سرزمینی که دوست نمی داشتم

به خاطر ِ نامردمان اش .

 

خود آیا از چه هنگام این چنین

آیین ِ مردمی

از دست

بنهاده اید ؟

***

پر ِ پرواز ندارم

امّا

دلی دارم و حسرت ِ دُرناها .

 

و به هنگامی که مرغان ِ مهاجر

در دریاچه ماه تاب

پارو می کشند،

خوشا رها کردن و رفتن !

خوابی دیگر

به مردابی دیگر !

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر !

خوشا پر کشیدن ، خوشا رهایی ،

خوشا اگر نه رها زیستن ، مردن به رهایی !

 

آه ، این پرنده

در این قفس ِ تنگ

نمی خواند .

***

نهاد ِ تان ، هم به وسعت آسمان است

از آن پیش تر که خداوند

ستاره و خورشیدی بیافریند .

 

برده گان ِ تان را همه بفروخته اید

که برده داری

نشان ِ زوال و تباهی است ؛

و کنون به پیروزی

دست به دست می تکانید

که از طایفه ی برده داران نه یید ] آفرین ِ تان !  [

 

و تجارت ِ آدمی را

ننگی می شمارید .

 

خدای را از چه هنگام این چنین

آیین ِ مردمی

از دست

بنهاده اید ؟

***

بندم اگرچه بر پای نیست

سوز ِ سرود ِ اسیران با من است ،

و امیدی خود به رهایی ام ار نیست

دستی هست که اشک از چشمانم می سترد ،

و نُویدی خود اگر نیست

تسلایی هست .

 

چرا که مرا

میراث ِ محنت ِ روزگاران

تنها

تسلای عشقی ست

که شاهین ِ ترازو را

به جانب ِ کفه ی فردا

خم می کند .

 

 

 

از : احمد شاملو

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۸
comment نظرات ()

الیاس علوی

 

نزدیکی

نزدیک به من

نشسته‌ای

روی آن صندلی سفید

و به انگشتانم زُل زده‌ای

تا تو را بنویسم:

مرگ

 

از : الیاس علوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۸
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

هیچ شعری نمی نویسم !

هیچ شعری مرا نمی نویسد !

 

هیچ شعری نمی خوانم !

هیچ شعری مرا نمی خواند !

 

هیچ شعری دوست ندارم !

هیچ شعری مرا دوست ندارد !

 

زنده نیستم انگار …

 

 

 

از : م . محمدی مهر

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۸
comment نظرات ()

حسین منزوی

 

شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی

مرا دریاب ، ای خورشید در چشم تو زندانی !

 

خوش آن روزی که بینم باغ خشک آرزویم را

به جادوی بهار خنده هایت می شکوفانی

 

بهار از رشک گل های شکر خند تو خواهد مـُـرد

که تنها بر لب نوش تو می زیبد ، گل افشانی

 

شراب چشم های تو مرا خواهد گرفت از من

اگر پیمانه ای از آن به چشمانم بنوشانی

 

یقین دارم که در وصف شکر خندت فرو ماند

سخن ها بر لب «سعدی» ، قلم ها در کف «مانی»

 

نظر بازی نزیبد از تو با هر کس که می بینی

امید ِ من ! چرا قدر نگاهت را نمی دانی ؟

 

 

 

از : حسین منزوی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۸
comment نظرات ()

سارا محمدی اردهالی

 

مهر خوب است

هوا خوب است

اوضاع خوب است

باید به مرده‌ها روحیه داد که خاک همان قدر خوب است که هوا

باید به زنده‌ها روحیه داد که هوا همان قدر خوب است که خاک

باید به خاک روحیه داد که مرده‌ها همان قدر خوبند که زنده‌ها

باید به هوا روحیه داد که زنده‌ها همان قدر خوبند که مرده‌ها

روحیه خوب است

خاک خوب است

سرد خوب است

خاک همان قدر سرد است که هوا

خاک همان قدر راه گریز دارد که هوا

مرده همان قدر زنده است که زنده

زنده همان قدر مرده است که مرده

مرده یا زنده

همان قدر خوب است

همان قدر

است

تقدیر . . .

 

 


از : سارا محمدی اردهالی

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۸
comment نظرات ()

اریش فرید

 

می‌گویند

شاعر

کسی است

که واژه ها را

به هم پیوند می‌زند

 

نادرست است

 

شاعر

کسی است

که واژه‌ها او را

کم و بیش

به هم پیوند می‌زنند

اگر بخت یار او باشد

 

اگر شوربخت باشد

واژه‌ها اما او را

از هم ‌م ی‌ گ س ل ن د . . .

 

 


از : اریش فرید

ترجمه از : خسرو ناقد

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۸
comment نظرات ()

رویا باقری

 

من و تقدیر سردم دست در دست

چه فرقی می کند هشیار یا مست؟!

 

تو رفتی روح من مرد و تنم ماند

وجسمی که نمی دانم چرا هست!

 

من این جا ماندنم ناچاری ام نیست

که ترجیح  قراری بر فرار است

 

خیالم  فتح  اوج  قله ها  بود!

چرا چشمان تو پای مرا بست؟

 

مرا در من شکست وگوشه ای ریخت

غرور سنگی کوهی که نشکست

 

هزار آب از سرم حالا گذشته

هزار آب از سر این دره ی پست.

 

پلان آخر این قصه این است :

من و تنهایی من دست در دست…

 

 

 

از : رویا باقری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۸
comment نظرات ()

شمس لنگرودی

 

پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند

که مثل پرندگان راست راست می‌چرخند در هوا

سر ماه

حقوق‌شان را می‌گیرند

پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند

که مرگ تو را ندیدند.

 

کاش پر وبال‌شان در آتش آفتاب تیر بسوزد

ما با ذغال‌شان

شعار خیابانی بنویسیم.

 

پس این فرشتگان پیر شده

جز جاسوسی ما

به چه کار بد دیگری مشغولند

که فریاد ما به گوش کسی نمی‌رسد.

 

 

از : شمس لنگرودی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۸
comment نظرات ()

حسین منزوی

 

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آن جا که باید دل به دریا زد همین جاست

 

در من طلوع آبی ِ آن چشم ِ روشن

یادآور ِ صبح ِ خیال انگیز ِ دریاست

 

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آنک چراغانی که در چشم ِ تو برپاست

 

بیهوده می کوشی که راز ِ عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم ِ تو پیداست

 

ما هر دُوان خاموش ِ خاموشیم ، اما

چشمان ِ ما را در خموشی گفت و گوهاست

****

دیروزمان را با غروری پوچ کـشتیم

امروز هم زان سان ، ولی آینده ماراست

 

دور از نوازش های دست مهربانت

دستان ِ من در انزوای خویش تنهاست

 

بگذار دستت راز ِ دستم را بداند

بی هیچ پروایی که دست ِ عشق با ماست

 

 

 

از : حسین منزوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۸
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

چندان که هیاهوی سبز ِ بهاری دیگر

از فراسوی هفته ها به گوش می آمد ،

با برف ِ کهنه

که می رفت

از مرگ

من

سخن گفتم.

 

و چندان که قافله در رسید و بار افکند

و به هرکجا

بر دشت

از گیلاس بُنان

آتشی عطر افشان برافروخت ،

با آتش دان ِ باغ

ازمرگ

من

سخن گفتم .

 

غبار آلود و خسته

از راه ِ دراز ِ خویش

تابستان ِ پیر

چون فراز آمد

در سایه گاه ِ دیوار

به سنگینی

یله داد

و کودکان

شادی کنان

گِرد بر گِردش ایستادند

تا به رسم ِ دیرین

خورجین ِ کهنه را

گره بگشاید

و جیب و دامن ِ ایشان را همه

از گوجه ی سبز و

سیب ِ سرخ و

گردوی تازه بیاکـَـنـَـد .

 

پس

من مرگ ِ خویشتن را رازی کردم و

او را

محرم ِ رازی؛

و با او

از مرگ

من

سخن گفتم .

 

و با پیچک

که بهارخواب ِ هر خانه را

استادانه

تجیری کرده بود،

 

و با عطش

که چهره ی هر آبشار ِ کوچک

از آن

آرایه یی دیگر گونه داشت

از مرگ

من

سخن گفتم .

 

به هنگام ِ خزان

از آن

با چاه

سخن گفتم ،

و با ماهیان ِ خُرد ِ کاریز

که گفت و شنود ِ جاودانه شان را

آوازی نیست ،

 

و با زنبور ِ زرّینی

که جنگل را به تاراج می بُرد

و عشل فروش ِ پیر را می پنداشت

که بازگشت ِ او را

انتظاری می کشد.

و از آن با برگ ِ آخرین سخن گفتم

که پنجه ی خشکش

نومیدانه

دست آویزی می جُست

در فضایی که بی رحمانه

تهی بود .

 

و چندان که خش خش ِ سپید ِ زمستانی دیگر

از فراسوی هفته های نزدیک

به گوش می آمد

و سَمور و قُمری

آسیمه سر از لانه و آشیانه خویش

سرکشیدند ،

 

با آخرین پروانه ی باغ

از مرگ

من

سخن گفتم .

 

من مرگ ِ خویشتن را

با فصل ها در میان نهادم و

با فصلی که می گذشت ؛

من مرگ ِ خویشتن را

با برف ها در میان نهادم و

با برفی می که می نشست ؛

 

با پرنده ها و

با هر پرنده که در برف

در جُست و جوی چینه یی بود .

 

با کاریزو

با ماهیان ِ خاموشی .

 

من مرگ ِ خویشتن را با دیواری در میان نهادم

که صدای مرا

به جانب ِ من

باز پس نمی فرستاد .

چرا که می بایست

تا مرگ ِ خویشتن را

من

نیز

از خود

نهان کنم .

 

 

 

از : احمد شاملو

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٧
comment نظرات ()

لیلا عبدی

 

نگاه می کند اما سرش به بالا نیست

نگاه مضطربش حاکی از معما نیست

 

نگاه می کندم ،عاشقم کند شاید…

مرا که نیمه ی قلبم هنوز پیدا نیست

 

همین دو جمله برای شروع کافی بود:

“عجب هوای قشنگی،بهار زیبا نیست؟

 

شنیده ام که شما شعرهای زیبایی

سروده اید،کمی توی شعرتان جا نیست

 

برای من که دلم بی بهانه می گیرد

بگرد توی غزل ها،ببین که حوا نیست

 

بگو بیاید اگر شد به پای هم یک عمر…

بگو که چشم حسودی نه…این طرف ها نیست”

 

به آسمان و زمین خیره نه…به چشمانش

که عشق کار دلی دوره گرد اما نیست

 

درون سینه اش انگار بم ترک خورده است

گواه عاشقی اش این سری که بالا نیست…

 

 

 

از : لیلا عبدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٧
comment نظرات ()

الیاس علوی

 

 به کوچه نگاه می کنم

به راهی که تو از آن می‌آیی

می آیی

می آیی

پرستار پرده را پایین می کشد

می گوید

باید استراحت کنم

سرم را روی بالشت ِ نرم بگذارم

و به چیزی فکر نکنم.

 

به کوچه نگاه می کنم

به راهی که تو از آن می‌آیی

می آیی

می آیی

گوسفندهایم تمام شده اند

اما خوابم نمی برد

خوابم نمی برد

دلتنگم

اندازه یک گاو دلتنگم.

 

به کوچه نگاه می کنم

به راهی که تو از آن می آیی

می آیی

می آیی

به تکرار این جمله عادت می کنی

چون تکرارِ آب در رودخانه

صدای ِ آمدن پاها از کوچه

یا تکرار همین قطره های سرخ بر کاشی.

 

پرستار پلکم را پایین می کشد

می گوید

باید استراحت کنم.

 

 

از : الیاس علوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٧
comment نظرات ()

اکبر اکسیر

 

با اجازه ی محیط زیست

دریا دریا دکل می کاریم

ماهی ها به جهنم !

کندوها پر از قیر شده اند

زنبورهای کارگر به عسلویه رفته اند

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند

چه سعادتی !

داریوش به پارس می نازید

ما به پارس جنوبی !

 

 

 

از : اکبر اکسیر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٧
comment نظرات ()

رویا باقری

 

چرا که خسته نشسته به خاک فرهادت؟

مگر نگاه اسیرم نکرد آزادت ؟

 

اگرچه سهم تو ازعشق بوده ویرانی،

ولی همیشه دلم از تو خواست آبادت

 

من این طرف پرم از تب تو آن طرف بی تاب…

چرا به این همه دوری نمی کنیم عادت؟

 

منم سکوت غریبی که بر لبت جاری…

و نیمه ی پُر ِ دردی که بود همزادت

 

ببخش شاعر خود را اگر پُری از غم

نمی شود که در این شعر غمزده شادت…

 

(تو بهترین غزل ممکنی) دلم می گفت.

محال بود در این شعر ساده ایجادت…

 

هنوز دست من از گونه های نمناکت …

خودت به جای من امشب برس به فریادت

 

اگرچه فاصله ها مانع از رسیدن بود

نرفته یادت و یادم نرفت از یادت!

 

هنوز پای قرار تو با دلم هستم

به این زمانه ی بی تو نمی کنم عادت

 

 

 

از : رویا باقری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٧
comment نظرات ()

کتایون ریزخراتی

 

برایت

دلتنگی عصر پاییز را می فرستم

مثل کلاغ های دم غروب

هیچ جا نیستم

فقط گاهی

یکی از پرهایم می افتد

 

از : کتایون ریزخراتی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٧
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود

باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود

 

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

 

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای

از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

 

خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم

آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟

 

می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها

دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود

 

تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند

این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود.

 

 

 

از : نجمه زارع

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٧
comment نظرات ()

لیلا عبدی

 

بوی سیب می دهد تمام خاطرم برای چیست؟

این صدای آشنا که می نوازدم صدای کسیت؟

 

یک نفر تمام قلب من به رهن چشم های اوست

یک نفر که روز هم ستاره ی نگاش چیدنی ست

 

کفر اگر…خدای دیگری برای من رقم زده است

یک نفر که آیه های خنده اش شنیدنی ست

 

شعرهایم از” همیشه “از”هنوز”تا ابد پر است

زیر سایبان پلک شاعرش غزل شنیدنی ست

 

از خدا که نیست مخفی از شما چرا که شب به شب

طعم خوابهایم از خیال نازکش چشیدنی ست

 

راستی تمام سطرهای دفترم کمی نم است

آخر آسمان ابری دوچشمم عاشق کسی ست

 

 

 

 

از : لیلا عبدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٧
comment نظرات ()

محمود مشرفی تهرانی

 

گیسو حنایی من

ای چشمهایت فریاد

و بازوانت گردباد

آه ای بنفشه گیسو

بگذار تا بنفشه بروید

از بطن سرد خاک

بگذار تا بنفشه تو باشی

از خاک من برویی

بگذار تا حضور تو را بشنوم

از بطن سرخ زادن

در لحظه وار سبز شکفتن

بگذار تا نگاه تو ناگاه

ویران کند سکوت سترون را .

 

 

 

از : محمود مشرفی تهرانی (م.آزاد)

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٧
comment نظرات ()

رویا باقری

 

صدای  ناله های ما  به آسمان  نمی رسد

به گوش یک فرشته هم صدایمان نمی رسد

 

کنار شعرهایمان اگر که جان دهیم هم

کسی به داد شعرهای نیمه جان نمی رسد

 

اگرچه زندگی امید … اگرچه مرگ چاره ساز…

ولی به داد درد من نه این نه آن … نمی رسد!

 

بتاز رخش نازنین به دست رستمی دگر

که این دوپای خسته ام به هفت خان نمی رسد

 

مرا به سیب قرمز بهشت خود محک نزن

که روسیاهی دلم به امتحان نمی رسد

 

تو می روی و قصه هم به آخرش رسیده که

دگر زمان به گفتن ِ:( گلم بمان ) نمی رسد

 

تمام سرنوشت من شده همین که دیده ای:

کسی که هرچه می دود به کاروان نمی رسد

 

دلم گرفته از خودم از این من ِ بدون تو

و ناجی همیشگی که ناگهان … نمی رسد

 

گلایه نیست خوب من،ولی بگو که تا به کی

کلاغ قصه های ما به آشیان نمی رسد؟

 

 

 

 

از : رویا باقری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٧
comment نظرات ()

کتایون ریزخراتی

 

من و خواهرم

از خیابان رد می شدیم

مادرم

ماهی ظهر عید را سرخ می کرد

پدرم جا کفشی را مرتب می کرد

پسرم دست های پدرش را می کشید

 

آن ها دو برادر بودند

من و خواهرم

عاشق یکی از آن ها شدیم

ماهی سرخ شد

و کفش ها واکس خورده و براق

 

پسرم

پدرش را در نقاشی جا گذاشت

قلب خواهرم شکست

کنار من

 

به آن طرف خیابان که رسیدیم

هنوز هر دو

تنها بودیم

 

 

از : کتایون ریزخراتی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٧
comment نظرات ()

لیلا عبدی

 

چه ساده ام که به عشقت هنوز پابندم

به روزگار خودم جای گریه می خندم

 

چه ساده ام که پس از این هزار و هجده سال

هنوز هم به قراری که بسته ای بندم:

 

که می رسیّ و برای همیشه می مانی

و می دهی به نفس های خسته ام جانی

 

به انتهای خودم می رسم به این بن بست

همیشه قصه ی بی سرپناهی ام این است

 

همیشه آخر هر اتفاق می بازم

برنده باشی اگر،من به باخت می نازم

نشسته کنج قفس یک پرنده ی زخمی

تو حال خسته ی من را چگونه می فهمی؟

 

پرنده ایّ و قفس را ندیده ای هرگز

تو طعم تلخ قفس را چشیده ای هرگز؟

 

نشسته زیر پرت آسمان…چه خوشبختی

همیشه دور و برت آسمان…چه خوشبختی

 

تو از پرنده ی بی بال و پر چه می دانی؟

تو ای پرنده ی پر شور و شر…چه می دانی؟

 

دوباره سادگی ام کار می دهد دستم

نمی شود که از عشقت گذشت،دلبندم!

 

اگر چه سر به هوایی،قرار یادت نیست

هنوز هم به قراری که بسته ای بندم

 

هنوز هم که هنوز است حین هر باران

تو را برای نفس هام آرزومندم

 

تو سهم عاشقی ام…  نه ،نبوده ای هرگز

به روزگار خودم جای گریه می خندم

 

 

 

از : لیلا عبدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٧
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

دیری با من سخن به درشتی گفته اید

خود آیا تاب ِ تان هست که پاسخی در خور بشنوید ؟

 

رنج از پیچیده گی می بَرید ؛

از ابهام و

هر آنچه شعر را

در نظر گاه ِ شما

به زعم ِ شما

به معمایی مبدل می کند .

اما راستی را

از آن پیش تر

رنج ِ شما از ناتوانایی خویش است

در قلمرو ِ «دریافتن» ؛

که این جای اگر از «عشق» سخنی می رود

عشقی نه از آنگونه است

که ِ تان به کار آید ،

وگر فریاد و فغانی هست

همه فریاد و فغان از نیرنگ است و فاجعه .

 

خود آیا در پی دریافت ِ چیستید

شما که خود

نیرنگید و فاجعه

و لاجرم از خود

به ستوه

نه ؟

 

دیری با من سخن به درشتی گفته اید

خود آیا تاب ِ تان هست

که پاسخی به درستی بشنوید

به درشتی بشنوید ؟

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٦
comment نظرات ()

رویا باقری

 

*با جهانی عوض نخواهم کرد،هدیه ای را که از خداوند است*

آن که این جمله را برایم گفت زخمی آخرین پدافند است

 

در نگاهش پرنده ای انگار آرزوی رها شدن دارد

در دلش یک نفر پریشان است؛ سال ها می شود که دربند است

 

با دودستش گذشته هایش را می سپارد به دست چشمانم

می برد از میانمان او را (یا حسین)ی که روی سربند است

 

سرفه های مکررش یعنی : روح او با تنش نمی سازد

مثل ما از همین حوالی بود؛ فارق از هرچه پیش و پس وند است

 

خاطرم نیست شصت یا هفتاد! ؛ نمره ای که به عشق او دادند

با خودم فکر می کنم حالا نمره ی عاشقی من چند است؟!

 

خیسی شانه های شب کافی ست ، تا بدانی چقدر دلتنگ است

یادگار گذشته ای نزدیک ، بر لبانش اگرچه لبخند است

***

آن طرف تر پرنده ای پر زد، اشک من اتفاق شد افتاد

رفتنش ماجرای تلخی بود، گرچه از این که رفت خرسند است

 

با همین فرق ساده روحم را با قفس های خود می آزارم

دست هایش شکست بندش را… دست هایم هنوز پابند است…

 

 

 

 

از : رویا باقری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٦
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

زمین به هیات ِ دستان ِ انسان در آمد

هنگامی که هر برهوت

بُستانی شد و باغی .

و هرزابه ها

هر یک

راهی ِ برکه یی شد

چرا که آدمی

طرح ِ انگشتانش را

با طبیعت در میان نهاده بود .

 

از کدامین فرقه اید ؟

بگویید ،

شما که فریاد بر می دارید ! ــ

 

به جز آنکه سرکوفته گان ِ بسته دست را ، به وقاحت

در سایه ی ظفرمندان

رجزی بخوانید ،

یا که در معرکه ی جدال

از بام ِ بلند ِ خانه ی خویش

سنگ پاره یی بپرانید

تا بر سر ِ کدامین کس فرود آید .

 

که اگر چه میدان دار ِ هر میدان اید ،

نه کسی را به صداقت یارید

نه کسی را به صراحت دشمن می دارید .

 

از کدامین فرقه اید ؟

بگویید ،

شما که پرستار ِ انسان باز می نمایید ! ــ

 

کدامین داغ

بر چهره ی خاک

از دست کار ِ شماست ؟

یا کدامین حجره ی این مدرسه ؟

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٦
comment نظرات ()

علی اکبر سعیدی سیرجانی

 

هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی
هیچ پیش آمده کز جان و جهان سیر شوی

هیچ دانی چه گرانبار غمی‌ست
کز پس عمری با سعی و عمل خو کردن
فارغ از سیر فلک رو به زمین آوردن
وانگهی
این سیه کار هوسباز سراپا نیرنگ
بزند چرخی و بازیچه تقدیر شوی

هیچ می‌دانستی
چه غم جانکاهی‌ست
نوز برنامده از چاله، فتادن در چاه
نوز نگشوده ز افسانه و افسون گرهی
با دو صد بند گران بسته تزویر شوی

هیچ دیده‌دستی در پهنه‌ی گیتی جائی
کاندر او نسل جوان
از پس عمری شور و طلب و جوش و خروش
خسته از بار ملالی که گرفته‌ست به دوش
مشت خود بر دهنت کوبد و آشوبد، اگر
بشنود از تو دعائی که:
برو، پیر شوی

هیچ باور داری
زیر این برشده‌ی دودْوش زنگاری
سرزمینی‌ست عجیب
همه چیزش وارون
کاندر او مرگ به از زندگی است
شرف انسان در بندگی است
دیده‌ی گریان خوب است و لب خندان بد
موهبت‌های خدا فقر و نیاز و مرض است
که کنی عصیان، روزی تو اگر سیر شوی

هیچ پنداشتی ای بسته به آینده امید
عاشق صبح سپید
ای به سودای طلوع سحری جسته ز جا
راهپیمای جهان فردا
کز پس عمری سعی و عمل و شوق و امید
زیر آوار شب تیره زمین‌گیر شوی؟
وندر این دامگه جهل و جنون، زرق و ریا
به گناهی که چرا دم زدی از چون و چرا
هدف ناوک مرد‌افکن تکفیر شوی

هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی
هیچ پیش آمده کز جان و جهان سیر شوی

 


از : علی اکبر سعیدی سیرجانی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٦
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت

خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت

 

شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن

نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت

 

مزن تیر خطا ! آرام بنشین و مگیر از خود

تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

 

همیشه رود با خود میوه ی غلتان نخواهد داشت

به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت

 

به مرگی آسمانی فکر کن ! محکم قدم بردار

به حلق آویز ، داری را که از دست تو خواهد رفت

 

 

از : فاضل نظری


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٦
comment نظرات ()

حسین پناهی

 

قرینه است ،

این درخت ُ آن درخت ،

بر آبی بی انتهای بالاتر !

تنها جای تو خالی ست ،

سبزه قبای خواب ُ خیال ِ من !

و دوباره خش خش ِ گربه ی یاد ِ تو

که به حیاط ِ دلم برگشته است !

می نشینم

و در جمعیت نیمه روشن ِ آن سوی پنجره

در ایستگاه دنبال کسی شبیه ِ تو می گردم . . .

و خوب می دانم که کسی کـَـس نمی شود

زیرا هیچ انسانی قادر به ادامه انسانی دیگر نیست !

پس بازی ها فقط یک بازی اند ُ همین !

با این وجود کسی شبیه تو را پیدا می کنم

و از او دور می شوم . . .

و هر چه دورتر می شوم ،

شباهتش به تو بیشتر و بیشتر می شود . . .

و باز سکوت !

 

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٦
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

دو ساعتی که به اندازه‌ی دو سال گذشت
تمام عمرِ من انگار در خیال گذشت

 -ببند پنجره‌ها را که کوچه ناامن است…
نسیم آمد و نشنید و بی‌خیال گذشت

درست روی همین صندلی تو را دیدم
نگاه خیره‌ی تو… لحظه‌ای که لال گذشت

- چه ساعتی‌ست ببخشید؟… ساده بود اما
چه‌ها که از دل تو با همین سؤال گذشت

گذشت و رفت و به تو فکر می‌کنم ـ تنها ـ
دو ساعتی که به اندازه‌ی دو سال گذشت

 

 

از : زنده یاد نجمه زارع


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٦
comment نظرات ()

جلیل صفربیگی

 

بنویس که عشق آخرم باران است

این چتر همیشه بر سرم باران است

بگذار که پاک آبرویم برود

بنویس که دوست دخترم باران است

 

از : جلیل صفربیگی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٦
comment نظرات ()

طاهره صفارزاده

 

کودک این قرن هرشب در حصار خانه‌یی تنهاست

پر نیاز از خواب اما! وحشتش از بستر آینده و فرداست

بانگ مادرخواهیش، آویزه‌یی در گوش این دنیاست

گفته‌اند افسانه ها از مهربانیهای مادر، غمگساریهای مادر

در بـَر ِ گهواره‌ها، شب زنده داریهای مادر

لیک آن کودک ندارد هیچ باور

شب چو خواب آید درون دیده‌ی او

پرسد از خود”باز امشب مادرم کو ؟ 

بانگ آرامی برآید:

چشم بر هم نه که امشب مادرت اینجاست

پشت یک میز،

زیر پای دودهای تلخ سربی رنگ

درمیان شعله‌های خدعه و نیرنگ

در تلاش و جستجوی بخت!

چهره‌اش لبریز از زنگار فکر بـُرد

فکر باخت، فکر پوچ، فکر هیچ!

کودک تنها دهد آواز:

مادر!

خالهای بخت من در دستهای تست

آری آن دستی که محکم می‌فشارد برگ بازی را !

زود برخیز از میان شعله‌های خدعه و نیرنگ

سخت می‌ترسم که دست تو و بخت من

بسوزد بر سر این آتش خون رنگ

های و هوی این صداها:

آخرین دست، آخرین برگ، آخرین شانس

راه می‌بندد بروی ناله‌های کودکانه

می‌پرد ازخواب

دیده در بیداری آن چیزی که او در خواب دیده

شام دیگر چونکه خواب آید درون دیده‌ی او

پرسد از خود “باز امشب مادرم کو ؟  “

بانگ آرامی درون گوش او آهسته لغزد:

مادرت اینجاست !…

در سرای رنگی شب زنده داران

در هوای گرم و عطرآمیز یک زندان

قامت آن مادر زیبا بگرد قامت بیگانه‌یی

پیچان و دستش گردن آویز است

پای آنها در زمین نرم آهنگی قدم ریز است

آن اطاق از بانگ نوش‌وخنده‌ی مستانه لبریز است

می‌زند فریاد :

مادر !

جای من آنجاست

آغوشی که مرد ناشناسی سرنهاده …

ناله‌های پرشگفتش گم شود در نعره‌های :

آخرین دور

آخرین رقص

آخرین جام

تا سپیده دم که خواب از دیده‌ی شبها در آید

مادر آن کودک تنها

درون لانه‌ی آغوش ها پر می‌گشاید

دیده در بیداری آن چیزی که او در خواب دیده !

شام دیگر مادرش در خانــه‌است ، آنجاست

در اطاق او جدالی با پــدر برپاست

گفتگویی تلخ و ناهنجار ، دعوایی پر از تکرار

باز دعوا بر سر پـول است و دعوا بر سر ننـگ‌خیانتهاست

کودک بیچاره ترسان ، لرز لرزان

سرکند در زیر بالاپوش پنهان

پیش خود گوید:

” خوش آنشب‌ها که در این خانه مادر نیست! “

از هیاهوی شباهنگام :

آخرین دست، آخرین رقص، آخرین جام

آخرین دعوای ننگ و نام

کی رود در خواب راحت

کودک این قرن بی‌فرجام ؟!

 

 

از : طاهره صفارزاده


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٦
comment نظرات ()

جلیل صفربیگی

 

عمری است که مشت بر درم می کوبند

پا بر سر و روی باورم می کوبند

مشتی کلمه مدام از شب تا صبح

انگار که میخ در سرم می کوبند

 

از : جلیل صفربیگی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٦
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

باران !

باران !

باران !

آه ! ای نازنین یاران ،

قطره های زلال ِ باران …

اشک های پاک ِ ماه ِ آسمانان !

اشک ِ شادی ،

اشک ِ غم ،

یا اشک ِ حسرت !

 

لغزید بر گونه ام ناگهان

یک قطره . . .

باران !

باران !

باران !

 

 

از : م . محمدی مهر


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٦
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

آن جا که عشق

غزل نیست

که حماسه یی ست ،

هر چیز را

صورت ِ حال

باژگونه خواهد بود :

زندان

باغ ِ آزاده مردم است

و شکنجه و تازیانه و زنجیر

نه وهنی به ساحت ِ آدمی

که معیار ِ ارزش های اوست .

کشتار

تقدس و زهد است و

مرگ

زنده گی ست .

و آن که چوبه ی دار را بیالاید

با مرگی شایسته ی پاکان

به جاودانگان

پیوسته است .

 

آن جا که عشق

غزل نه

حماسه است

هر چیز را

صورت ِ حال

باژگونه خواهد بود :

رسوایی

شهامت است و

سکوت و تحمل

ناتوانی .

 

از شهری سخن می گویم که در آن ، شهرخدایید !

 

دیری با من سخن به درشتی گفتید ،

خود آیا به دو حرف تاب ِ تان هست ؟

تاب ِ تان هست ؟

 

 

از : احمد شاملو

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٢
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

دلی که می‌کشی از آن عذاب ، بی‌رحم است
قبول می‌کنم او بی‌حساب بی‌رحم است

خودت از آن دمِ اوّل سؤال کردی: هست
دلت چگونه؟ ـ و دادم جواب: بی‌رحم است

تو تشنه سمت دلم آمدی؟ نمی‌دانی
که شاهزاده‌ی زیبای آب بی‌رحم است؟

وَ گونه‌های تو سرخند و سوخته گفتی
که در ولایتتان آفتاب بی‌رحم است

تو کنجِ خانه نشستی که اعتراض کنی
به دختری که در این اعتصاب بی‌رحم است

من این خدای تو را دیده‌ام؛ دعایت را
از او نخواه کند مستجاب، بی‌رحم است

 

از : زنده یاد نجمه زارع

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٢
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

چون ابر ِ تیره گذشت

در سایه ی کبود ِ ماه

میدان را دیدم و کوچه ها را ،

که هشت پایی را ماننده بود از هر جانبی پایی به خسته گی رها کرده به گودابی تیره .

 

و بر سنگ فرش ِ سرد

خلق ایستاده بود

به انبوهی .

و با ایشان

انتظار ِ دیرپای

به یاس و به خسته گی می گرایید .

و هر بار

بی قراری ِ انتظار

که بر جمع ِ ایشان می جنبید

چنان بود

که پوست ِ حیوان را لرزشی افتاده است

از سردی ِ گذرای ِ آب

یا خود از خارشی .

 

من از پله کان ِ تاریک

به زیر آمدم

با لوح ِ غبار آلوده

بر کف .

و بر پاگرد ِ کوچک ایستادم

که به نیم نیزه از میدان سَر بود .

 

 و خلق را دیدم به انبوهی

که حجره ها را همه

گِرد بر گِرد ِ میدان انباشته بودند

هم از آنگونه که صحن را ؛

و دنباله ی ایشان

در قالب ِ هر معبر به میدان می پیوست

تا مرز ِ سایه ها و سیاهی ممتد می شد

و چنان مرکّبِ آب دیده در ظلمت

نُشت می کرد

و با ایشان انتظار بود و سکوت بود .

 

پس لوح ِ گلین را بلند

بر سر ِ دست گرفتم

و به جانب ِ ایشان فریاد برداشتم :

« ــ همه هر چه هست این است و

در آن فراز به جز این هیچ نیست .

لوحی ست کهنه

بــِـسوده

که اینک !

بنگرید !

که اگر چند آلوده ی چرک و خون ِ بسی جراحات است

از رحم و دوستی سخن می گوید و

پاکی .»

 

خلق را گوش و دل اما با من نبود

و چنان بود که گفتی از چشم به راهی

با ایشان سودی هست و لذتی .

 

در خروش آمدم که

« ــ ریگی اگر خود به پوزار ندارید

انتظاری بیهوده می برید

پیغام ِ آخرین

همه این است .»

 

فریاد برداشتم :

« ــ شد آن زمانه که بر مسیح ِ مصلوب ِ خویش به مویه می نشستید

که اکنون

هر زن مریمی است

و هر مریم را عیسایی بر صلیب است ،

بی تاج ِ خار و صلیب و جُل جُتا

بی پیلات و قاضیان و دیوان ِ عدالت ــ

 

عیسایانی همه هم سرنوشت

عیسایانی یک دست

با جامه ها همه یک دست

و پاپوش ها و پاپیچ هایی یک دست ــ هم بدان قرار ــ

و نان و شوربایی به تساوی

] که برابری ، میراث ِ گران بهای تبار ِ انسان است ، آری ! [

و اگر تاج ِ خاری نیست

خـُـودی هست که بر سر نهید

و اگر صلیبی نیست که بر دوش کشید

تفنگی هست ،

] اسباب ِ بزرگی همه آماده ![

و هر شام چه بسا که «شام ِ آخر » است

و هر نگاه ای بسا که نگاه ِ یهودایی .

 

اما به جُست و جوی باغ

پای مفرسای

که با درخت بر صلیب دیدار خواهی کرد ،

هنگامی که رویای انسانیت و رحم

در نظرگاه ات چونان مـِـهی

نرم و سبک خیز بپراکند

و صراحت ِ سوزان ِ حقیقت

چون خنجرکان ِ آفتاب ِ کویر

به چشمان ات اندر خَلَد

و دریابی که چه شوربختی ! چه شوربختی !

و کمتر مایه یی ت کفایت بود

تا بیشترین بخت یاری را احساس کنی :

سلامی به صفا

و دستی به گرمی

و لبخندی به صداقت .

و خود این اندک مایه تو را فراهم نیامد !

نه

به جُست و جوی باغ

پای مفرسای

که مجال ِ دعایی و نفرینی نیست

نه بخششی و نه کینه یی .

و دریغا که راه ِ صلیب دیگر

نه راه ِ عروج به آسمان که راهی به جانب ِ دوزخ است و

سرگردانی ِ جاودانه ی روح . »

 

من در تب ِ سنگین ِ خویش فریاد می کشیدم و خلق را

گوش و دل امّا به من نبود .

 

خبرم بود که اینان

نه لوح ِ گـِـلین که کتابی را انتظار می کشند

و شمشیری را

و گزمه گانی را که بر ایشان بتازند

با تازیانه و گاوسر ،

و به زانوشان در افکنند

در مقدم ِ آن کو

از پله کان ِ تاریک به زیر آید

با شمشیر و کتاب .

 

پس من بسیار گریستم

ــ و هر قطره ی اشک ِ من حقیقتی بود

هر چند که خقیقت خود کلمه یی بیش نیست ــ

گویی من

با گریستنی از این گونه

حقیقتی مایوس را تکرار می کردم .

آه

این جماعت

حقیقت ِ خوف انگیز را تنها

در افسانه ها می جویند

و خود از این روست که شمشیر را

سلاح ِ عدل ِ جاودانه می شمرند،

چرا که به روزگار ِ ما

شمشیر سلاح ِ افسانه هاست .

 

نیز از این روی تنها

شهادت ِ آن کس را پذیره می شوند به راه ِ حقیقت ،

که در برابر ِ «شمشیر»

از سینه ی خود سپری کرده باشد .

 

گویی شکنجه را و رنج و شهادت را

ــ که چیزی سخت دیرینه سال است ــ

با ابزار ِ نو نمی پسندند ؛

ورنه

آن همه جان ها که به آتش ِ باروت می سوخت ؟! ــ

ور نه

آن همه جان ها ، که از ایشان

تنها سایه ی مبهمی به جای ماند

از رقمی

در مجموعه خوف انگیز ِ کورورها و کورورها ؟! ــ

آه

این جماعت حقیقت را

تنها در افسانه ها می جویند

یا آن که حقیقت را

افسانه یی بیش نمی دانند

 

و آتش ِ من در ایشان نگرفت

چرا که درباره ی آسمان

سخن ِ آخرین را گفته بودم

بی آن که خود از آسمان

نامی به زبان آورده باشم .

 

 

از : احمد شاملو

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٢
comment نظرات ()

حسین منزوی

 

کنون پرنده ی تو ــ آن فسرده در پاییز ــ

به معجز تو بهارین شده است و شورانگیز

 

بسا شگفت که ظرفیت ِ بهارم بود

منی که زیسته بودم مدام در پاییز

 

چنان به دام عزیز تو بسته است دلم

که خود نه پای گریزش بود نه میل گریز

 

شده است از تو و حجم متین تو ، پُر بار

کنون نه تنها بیداری ام که خوابم نیز

 

چگونه من نکنم میل بوسه در تو ، تویی

که بشکنی ز خدا نیز شیشه ی پرهیز

 

هراس نیست مرا تا تو در کنار منی

بگو تمام جهانم زند صلای ستیز

 

تو آن دیاری ، آن سرزمین ِ موعودی

فضای تو همه از جاودانگی لبریز

 

شکسته ام ز پس خود تمام ِ پُل ها را

من از تو باز نمیگردم ای دیار ِ عزیز !

 

 

از : حسین منزوی

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٢
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

و ای بهانه‌ی شیرین‌تر از شکرقندم
به عشقِ پاک کسی جز تو دل نمی‌بندم

به دین این‌همه پیغمبر احتیاجی نیست
همین بس است که اینک تویی خداوندم

همین بس است که هر لحظه‌ای که می‌گذرد
گسستنی نشود با دل تو پیوندم

مرا کمک کن از این پس که گام‌های زمین
نمی‌برند و به مقصد نمی‌رسانندم

همیشه شعر سرودم برای مردم شهر
ولی نه! هیچ‌کدامش نشد خوشایندم

تویی بهانه‌ی این شعرِ خوب باور کن
که در سرودن این شعرها هنرمندم

 

از : زنده یاد نجمه زارع

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٢
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

خو کرده اید و دیگر

راهی جز این ِ تان نیست

که از بد و خوب

هم چنان

هر چیز را آینه یی کنید ،

تا با مـِلاک ِ زیبایی صورت و معناتان

گـِـرد بر گـِـرد ِ خویش

هر آنچه را که نه از شماست

به حساب ِ زشتی ها

خطی به جمعیت ِ خاطر بتوانید کشید و به اطمینان ،

چرا که خو کرده اید و دیگر

به جز این ِ تان راهی نیست

که وجود ِ خویشتن را نقطه ی آغاز ِ راه ها و زمان ها بشمارید.

کرده ها را

با کرده ها خویش بسنجید و گفته ها را

با گفته های خویش …

لاجرم به خود می پردازید

آنگاه که من به خود پردازم ؛

و حماسه یی از شجاعت ِ خویش آغاز می کنید

آنگاه که من

دست اندرکار شوم حتا

که نقطه ی پایان را

بر این تکرار ِ ابلهانه ی بامداد و شام بگذارم

و دیگر

رای تقدیر را

به انتظار نمانم .

 

دردی ست ،

با این همه دردی ست

دردی ست

تصور ِ نقاب ِ اندوهی که به رخساره می گذارید

هنگامی که به بدرقه ی لاشه ی ناتوانی می آیید

که روزهای اش را همه

با زباله و ژنده جُلپاره

به زباله دانی بوناک زیست

چونان الماس دانه یی

که یکی غارتی به نهان برده باشد.

 

 

از : احمد شاملو

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٢
comment نظرات ()

جلیل صفربیگی

 

بر نیمکت شکسته ای در باران

در دست تو چتر بسته ای در باران

باران باران باران باران باران

تنها تنها نشسته ای در باران

 

از : جلیل صفربیگی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٢
comment نظرات ()

حسین منزوی

 

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم

 

آوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟

هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟

 

تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»

کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم

 

دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم

 

دردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را

تیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریم

 

ما خویش ند انستیم ، بیداری مان از خواب

گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !

 

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته

امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم

 

 

از : حسین منزوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٢
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

« اگر عشق نیست

هرگز هیچ آدمی زاده را

تاب ِ سفری این چنین

نیست ! »

 

چنین گفتی

با لبانی که مدام

پنداری

نام ِ گلی را

تکرار می کنند .

 

 

از : احمد شاملو


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٢
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

کفشِ چرمی ـ چتر ـ فروردین ـ خیابانِ شلوغ
یک شب بارانی غمگین خیابانِ شلوغ

می‌رود تنهای تنها، باز هم می‌بینمش
باز هم رد می‌شود از این خیابانِ شلوغ

اشک و باران با هم از روی نگاهش می‌چکند
او سرش را می‌برد پایین… خیابانِ شلوغ

عابران مانند باران در زمین گم می‌شوند
او فقط می‌ماند و چندین خیابانِ شلوغ

او فقط می‌ماند و دنیایی از دلواپسی
با غمی بر شانه‌اش ـ سنگین… خیابان شلوغ

ناودان‌ها، چشمکِ خط‌دار ماشین‌های مست
خط‌کشی، بارانِ آهنگین، خیابانِ شلوغ

او نمی‌فهمد نمی‌فهمد فقط رد می‌شود
با همان انگیزه‌ی دیرین… خیابان شلوغ

کفش چرمی روبه‌روی کفش چرمی ایستاد
لحظه‌ای پهلوی من بنشین خیابان خلوت است

 

 

 

از : زنده یاد نجمه زارع


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٢
comment نظرات ()

علی عبدالرضایی

 

کی می آیی؟

سه روز از رفتنت

و عمری بر من گذشت

از رفتن نیامدی

و حتی در این سه سال

نام تو را بر دخترم نهادم

تا بیایی

چنان دیر کرده ای

که مریم سی ساله است

و سی و سه سال و سه روز

از مرگم می گذرد...

 

 

از : علی عبدالرضایی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٢
comment نظرات ()

حمید مصدق

 

امشب صفای گریه ی من ،

سیلاب ِ ابرهای بهاران است

این گریه نیست ،

ریزش ِ باران است

 

آواز می دهم :

« آیا کسی مرا ،

از ساحل ِ سپیده ی شب ها صدا نزد ؟! »

 

 

از : حمید مصدق


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۱
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

در مرز ِ نگاه ِ من

از هر سو

دیوارها

بلند

دیوارها

چون نومیدی

بلند است .

 

آیا درون ِ هر دیوار

سعادتی هست

و سعادتمندی

و حسادتی ؟ ــ

که چشم اندازها

از این گونه

مشبّک است ،

و دیوارها و نگاه

در دوردست های نومیدی

دیدار می کنند ،

و آسمان

زندانی ست

از بلور ؟!

 

 

از : احمد شاملو


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۱
comment نظرات ()

ناشناس

 

تو را پشت سر میگذارم

می گریزم

از واقعیتی که در برم گرفته.

انگار برای بودن باید رفت،

و منتظر اتفاقی بود که هیچگاه نمی افتد.

کاش همین اتفاق نصفه نیمه هم نمی افتاد

و من سوار قایقی می شدم که غرق می شد ،

اگر صدایم نمی کردی ….

و کاش صدا نمی کردی

حالا از دوردست

تنها از دوردست، دوستت دارم.

 

 

از : رها

http://tootiayeman.persianblog.ir/post/70/

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۱
comment نظرات ()

جوزپه اونگارتی

 

سربازان …

آنسان که برگ برگ درخت

به هنگام خزان …

 

 

از : جوزپه اونگارتی

ترجمه از : حسین منصوری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۱
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

تمام عمر من انگار در غم و درد است

مرا غروب تو صد سال پیرتر کرده است

 

تمام خاطره‌ها پیش روی چشم منند

زبان گشوده به تکرار: او چه نامرد است

 

ـ بیا و پاره کن این نامه را نمی‌بینی؟

دو سال می‌شود او نامه‌ای نیاورده است…؟

 

همیشه گفته‌ام اما نمی‌شود انگار

دل تو سخت مرا پایبند خود کرده است

 

تمام می‌شود این قصه آه حرف بزن

فقط نپرس که «لیلی زن است یا مرد است!!»

 

 

 

از : زنده یاد نجمه زارع

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۱
comment نظرات ()

عرفان نظرآهاری

 

قلب تو کبوتر است

بال هایت از نسیم

قلب من سیاه و سخت

قلب ِ من شبیه …

بگذریم !

 

دور قلب من کشیده اند

یک ردیف ِ سیم خاردار

پس تو احتیاط کن

جلو نیا ، برو کنار

 

توی این جهان ِ گُنده ، هیچ کس

با دلم رفیق نیست

فکر می کنی

چاره ی دلی که جوجه تیغی است ،

چیست ؟!

 

مثل یک گلوله جمع می شود

جوجه تیغی ِ دلم

نیش می زند به روح ِ نازکم

تیغ های تیز ِ مشکلم

 

راستی تو جوجه تیغی ِ دل ِ مرا

توی قلب خود راه می دهی ؟

او گرسنه است و گمشده

تو به او پناه می دهی ؟

 

باورت نمی شود ولی

جوجه تیغی دلم

زود رام می شود

تو فقط سلام کن

تیغ های تند و تیز او

با سلام تو

تمام می شود …

 

 

از : عرفان نظرآهاری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۱
comment نظرات ()

ناشناس

 

دیوار را سوراخ کن و لبهایم را ببوس …

شوهرم بناست ،

می تواند تعمیرش کند !

 

 

از : ناشناس

ترجمه از : محسن عمادی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۱
comment نظرات ()

عرفان نظرآهاری

 

دوستی به من

یک نهنگ هدیه داد

یک نهنگ ِ غول پیکر ِ عجیب

یک نهنگ ِ مهربان ِ ساده ی نجیب

یک نهنگ را ولی کجا می شود نگاه داشت

توی حوض و تُنگ که نمی شود نهنگ را گذاشت

هیچ جا نداشتم

آخرش نهنگ را ، توی قلب خود گذاشتم !

جا نبود !

تُنگ ِ قلب ِ کوچکم شکست

زیر ِ رقص ِ باله های ِ آن نهنگ ِ مست

سالهاست

تُنگ ِ قلب ِ من شکسته است و این

یادگاری ِ قشنگ دوست است

هیچ کس

باورش نمی شود ولی به جای قلب

توی سینه ام نهنگ ِ دوست است !

 

 

 

از : عرفان نظرآهاری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۱
comment نظرات ()

علی شریعتی

 

وقتی دیگر نبود

من به بودنش نیاز مند شدم

وقتی دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی دیگر نمی توانست دوست بدارد

من دوستش داشتم

وقتی تمام کرد

من شروع کردم

وقتی تمام شد

من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن ….

مثل تنها مردن ….

 

 

 

از : دکتر علی شریعتی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۱
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

 

صدای پچ‌پچِ غم… خواب من به هم خورده است

دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

 

صدای پچ‌پچِ غم… هیس! هیس! ساکت باش

سکوت، در دلِ بی‌تاب من به هم خورده است

 

تو قابِ عکس مرا دیده‌ای، نمی‌دانی

نشاطِ چهره‌ی در قابِ من به هم خورده است

 

غم تو را نسرودم وگرنه می‌دیدی

که وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است

 

هجای چشم تو را وزن‌ها نمی‌فهمند

دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

 

 

از : زنده یاد نجمه زارع

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۱
comment نظرات ()

مهرداد شهابی

 

طبق یه رسم کهنه، تا بوده بعدِ بارون

مردم که خسته بودن از ظلمتِ خیابون

 

با یادِ لاله‌‌های پاکی که تو بهشتن

اسم ِ شهیدِ شهرُ با سرخ می‌نوشتن

 

حرمت گرفته این شهر از خونِ بچه‌هاشُ

باید طلا بگیرن اِسمای کوچه‌هاشُ

 

مردم اگر چه خسته‌ان امیده تو نگاشون

رویای سبز دارن، خونه اگه دلاشون

 

همسایه‌های این شهر، هم‌خونه‌های دردن

با آبِ روی لاله سروا رو سبز کردن

 

حالا که قبل ِ بارون چشمای کوچه خیسن

اسم شهیدِ شهرُ با سبز می‌نویسن

 

 

 

از : مهرداد شهابی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۱
comment نظرات ()

جلیل صفربیگی

 

در دور و برم چقدر یخ ریخته اند

بر روی سرم مور و ملخ ریخته اند

در دور و برم پزشک قانونیها

دنبال دلیل و سر نخ ریخته اند

-دیروز غروب من خودم را کشتم-

 

از : جلیل صفربیگی

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢۱
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

مپرس حال مرا ! روزگار یارم نیست

جهنمی شده ام ، هیچ کس کنارم نیست

 

نهال بودم و در حسرت بهار ! ولی

درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست

 

به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من

به جز مبارزه با آفریدگارم نیست

 

مرا ز عشق مگویید ، عشق گمشده ای ست

که هر چه هست ندارم ! که هر چه دارم نیست

 

شبی به لطف بیا بر مزار من ، شاید ــ

بــِـرویـَد آن گل سرخی که بر مزارم نیست

 

 

از : فاضل نظری

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٠
comment نظرات ()

جلیل صفربیگی

 

با حوصله کیف و چمدانم را بست

-انگار که دست و پای جانم را بست-

گفتم که بگویم چقدر دوس…ولی

با بوسه ی محکمی دهانم را بست

 

از : جلیل صفربیگی

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٠
comment نظرات ()

حسین منزوی

 

بشنو اکنون که زیر زخم تبر

این درخت جوان ، چه می گوید :

هر نهالی که بر کنند ،

به جاش

جنگلی سرکشیده ، می روید

های جلاد سروهای جوان !

ای رفیق ِ همیشه ی تیشه !

باش تا برکـَـنیم ات از ریشه !

 

 

از : حسین منزوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٠
comment نظرات ()

جلیل صفربیگی

 

نه سیب نه گندم است بین من و تو

بین من و تو گم است بین من وتو

این عشق که دیگران از او می گویند

یک سوءتفاهم است بین من و تو

 

از : جلیل صفربیگی

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٠
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

کدخدا می‌گوید از این‌جا نرو ـ یک ناشناس،

با بهار و گل می‌آید سال نو یک ناشناس

 

با خودم می‌گویم ای شاعر! تو تنها نیستی

توی دنیا هست حتماً مثل تو یک ناشناس

 

با صدای ساعتِ قلبم از این پس مایلم

بشمرم این لحظه‌ها را تا سه! دو! یک!… ناشناس،

 

می‌رسد می‌پرسم ای خوبِ جنوبی کیستی؟

خیره می‌ماند و می‌گوید که: مُو؟ یک ناشناس

 

آه می‌دانم که روزی روزگاری می‌رسد

می‌رویم آن سوتر از غم‌ها من و یک ناشناس

 

 

از : زنده یاد نجمه زارع

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٠
comment نظرات ()

حافظ

 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

 

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

 

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

 

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

 

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

 

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

 

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

 

 

 

از : حافظ

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٠
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

اعترافی طولانی ست شب اعترافی طولانی ست

فریادی برای رهایی ست شب فریادی برای رهایی ست

و فریادی

برای بند .

 

شب

اعترافی طولانی ست .

 

اگر نخستین شب ِ زندان است

یا شام ِ واپسین

ــ تا آفتاب ِ دیگر را

در چهارراه ها فرایاد آری

یا خود به حلقه ی دارش از خاطر ببری ــ ،

فریادی بی انتهاست شب فریادی بی انتهاست

فریادی از نومیدی فریادی از امید ،

فریادی برای رهایی ست شب فریادی برای بند .

 

شب

فریادی طولانی ست .

 

 

از : احمد شاملو


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٠
comment نظرات ()

رویا باقری

 

ان قدر مرا با غم دوریت نیازار

با پای دلم راه بیا قدری و بگذار،

 

این قصه سرانجام خوشی داشته باشد

شاید که به آخر برسد این غم بسیار

 

این فاصله تاب از من دیوانه گرفته

در حیرتم از این همه دلسنگی دیوار

 

هر روز منم بی تو و من بی تو ولاغیر

تکرار… و تکرار… و تکرار … و تکرار…

 

من زنده به چشمان مسیحای تو هستم

من را به فراموشی این خاطره نسپار

 

کاری که نگاه تو شبی با دل ما کرد

با خلق نکرده ست ؛ نه چنگیز، نه تاتار!

 

ای شعر، چه می فهمی ازین حال خرابم؟

دست از سر این شاعر کم حوصله بردار

 

حق است اگر مرگ ِ من و عالم و آدم،

بگذار که یک بار بمیریم؛ نه صدبار!!!

 

تصمیم خودم بود به هرجا که رسیدم؛

یک دایره آن قدر بزرگ است که پرگار.

 

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:

من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار…

 

 

 

از : رویا باقری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٠
comment نظرات ()

میلاد عرفان پور

 

نه! امیدی به شما نیست، حقارت، آزاد

هرچه خواهید بگویید جسارت، آزاد

 

آبروی وطنم یوسف بازار شده ست

ثمن بخس، فراوان و تجارت، آزاد

 

شیختان با همه شیرینی و شهرآشوبی

فتویِ فتنه فرستاد: شرارت، آزاد

 

راه بر مشت گره کرده ی مردم بستید

تا به دشمن شود انگشت اشارت، آزاد

 

حرم از دست حرامی نگرفتیم که باز

پیک و پیغام فرستید که غارت، آزاد

 

پاکدامن وطنم را به کسی نفروشید

خاصه این فرقه ی از قید طهارت، آزاد

 

بی وضو زائر این خاک نباید! چه کسی

گفته این قوم نجس را که زیارت، آزاد؟

 

الغرض معنی آزادی اگر این باشد

وقت آن است  بگوییم اسارت آزاد

 

 

 

از : میلاد عرفان پور


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٠
comment نظرات ()

سیدعلی سلامتی طبا

 

اگر چه عاشق برفم بهار هم خوبست
بدان به خاطر تو انتظار هم خوبست

تمام عمر خودم را گریختم از عشق
برای ماندن با تو فرار هم خوبست

دلم به خلوت تابوت رفت دلتنگم
ولی برای دل من مزار هم خوبست

دلم گرفت حضور مجددت تب کرد
بیا دوباره به اینجا “قرار” هم خوبست

سوال حال بدم را نپرس ای خوبم
که میرسد نفسی روزگار هم خوبست

به عرضتان برسد محض اطلاع شما
که گاه خنده ی تحت فشار هم خوبست

 

 

از : سیدعلی سلامتی طبا

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٠
comment نظرات ()

رویا باقری

 

نشسته ای و نگاه تو خیره بر ماه است

همیشه دلخوری ات با سکوت همراه است

خدا کند که نبینم هوای تو ابریست

ببخش! طاقت این دل عجیب کوتاه است

 

همیشه دل نگران تو بوده ام، کم نیست

همیشه دل نگران ِ کسی که در راه است…

 

بتاز اسب خودت را ولی مراقب باش

که شرط ِ بردن بازی سلامت شاه است

 

نمی رسد کسی اصلا به قله ی عشقت

گناه پای دلم نیست! راه، بیراه است

 

به کوه ِ رفته به بادم ، نسیم تو فهماند،

که کاه هرچه که باشد همیشه یک کاه است

 

ببند پای دلم را به عشق خود ، این دل

شبیه حضرت چشم تو نیست!گمراه است

 

به بغض چشم تو این شعر ، اقتدا کرده ست

که طاعت شب و روزش اقامه ی آه است

 

قصیده هرچه کند عشق را نمی فهمد

عجیب نیست که چشمان تو غزلخواه است

تو هستی و همه ی درد شعر من این جاست؛

که با وجود تو بغضم شکسته ی چاه است

 

 

 

از : رویا باقری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٠
comment نظرات ()

حسین منزوی

 

چگونه باغ ِ تو باور کند بهاران را ؟

که سال ها نچشیده است ، طعم باران را

 

گمان مبر که چراغان کنند ، دیگر بار

شکفته ها تن عریان شاخساران را

 

و یا ز روی چمن بسترد دو باره نسیم

غبار خستگی روز و روزگاران را

 

درخت های کهن ساقه ، ساقه دار شوند

به دار کرده بر اینان تن هزاران را

 

غبار مرگ به رگ های باغ خشکانید

زلال ِ جاری ِ آواز ِ جویباران را

 

نگاه کن گل من ! باغبان ِ باغت را

و شانه هایش آن رُستگاه ماران را

 

گرفتم این که شکفتی و بارور گشتی

چگونه می بری از یاد داغ ِ یاران را ؟

 

درخت ِ کوچک من ! ای درخت ِ کوچک من !

صبور باش و فراموش کن بهاران را

 

به خیره گوش مخوابان ، از این سوی دیوار

صلای سُمّ سمندان ِ شهسواران را

 

سوار ِ سبز ِ تو هرگز نخواهد آمد ، آه !

به خیره خیره مبر رنج انتظاران را !

 

 

 

از : حسین منزوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٠
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست

نگاه من به دل پاک و جان طاهر توست

 

فقط نه من به هوای تو اشک می ریزم

که هر چه رود در این سرزمین مسافر توست

 

همان بس است که با سجده دانه برچیند

کسی که چشم تو را دیده است و کافر توست

 

به وصف هیچ کسی جز تو دم نخواهم زد

خوشا کسی که اگر شاعر است ، شاعر توست

 

که گفته است که من شمع محفل ِ غزلم ؟!

به آب و آتش اگر می زنم به خاطر توست

 

 

از : فاضل نظری


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٤
comment نظرات ()

جلیل صفربیگی

 

لطفاً دو سه سطر زندگی قرض بگیر

لای کلمات مرده را درز بگیر

نگذار به مردن دلم بو ببرند

این شاعر مرده را خودت فرض بگیر

 

از : جلیل صفربیگی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٤
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را

که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

 

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

 

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!

 

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

 

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!

 

چرا باید چنین باشد؟ نمی‌فهمم سبب‌ها را

 

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم

که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

 

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

 

 

 

از : زنده یاد نجمه زارع


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٤
comment نظرات ()

حمید مصدق

 

آه ، ای عشق تو در جان و تن من جاری

دلم آن سوی زمان

با تو آیا دارد

ــ وعده ی دیداری ؟

 

ــ چه شنیدم ؟

تو چه گفتی ؟

ــ آری ؟!

 

 

از : حمید مصدق

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٤
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

بودی !

سبز بود !

زنده بودم …

 

 

رفتی !

خشک شد !

و حالا میمیرم هر روز غروب

پای همان درخت همیشگی …

 

 

از : م . محمدی مهر

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٤
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

افسوس هیچ چیز را نمی خورم …

حسرت هیچ چیز را ندارم …

به هیچ چیز فکر نمی کنم ….

و همین “هیچ چیز” ها آزارم می دهند !

 

 

از : م . محمدی مهر

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٤
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

 

خورشید مردّد است، کمرنگ شده

هر چیز که دست می زنم سنگ شده

انگار که حال و روز دنیا خوش نیست

شاید که دلت برای من تنگ شده

 

 

از : سیدمهدی موسوی

 

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٤
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

یک میلیون سال از آخرین دیدارمان می گذرد !

و من یک میلیون سال پیرتر شده ام !

و انگار قرار نیست هیچ گاه این شب به پایان برسد ….

 

چند ” شب ” دیگر باید صبر کنم ؟

چند ” میلیون سال ” دیگر ، بی تو ؟! …

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٤
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

ضعیف و لاغر و زرد و صدای خواب‌آور

کنار بستر من قرص‌های خواب‌آور

 

لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی

از این تب، این تبِ مالاریای خواب‌آور

 

منی که منحنی زانوان زاویه‌دار

جدا نمی‌کندم از هوای خواب‌آور

 

همین تجمع اجساد مومیایی شهر

مرا کشانده به این انزوای خواب‌آور

 

زمین رها شده دور ِ مدار ِ بی‌دردی

و روزنامه پر از قصه‌های خواب‌آور

 

هنوز دفترِ خمیازه‌های من باز است

بخواب شعر! در این ماجرای خواب‌آور

 

 

 

از : زنده یاد نجمه زارع

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٤
comment نظرات ()

سیدعلی صالحی

 

چقدر این دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل

… خوب است

مثل همین باران بی‌سوال

که هی می‌بارد ….

که هی اتفاقا آرام و

شمرده

شمرده

می‌بارد….

 

 

از : سیدعلی صالحی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٤
comment نظرات ()

محمدحسین بهرامیان

 

یک غزل گفته‌ام مثل یک سیب، با ردیف بیفتد بیفتد

شاید این شعر بی‌مایه باشد، شاید این قافیه بد بیفتد

 

من ولی امتحان کردم امشب، آسمان ریسمان کردم امشب

شاید این شعر بی‌مایه روزی، دست یک روح مرتد بیفتد

 

من ولی در پی یک سوالم: این که پایان این ماجرا چیست؟

این که آخر چرا مرگ باید روی یک خط ممتد بیفتد؟

 

شعله باید برانگیزم از خویش، دار باید بیاویزم از خویش

تا کی آخر در آیینه چشمم، بر نگاهی مردد بیفتد

 

بر لب بام خورشید بودیم، بر لب بام خورشید آری

بر لب بام خورشید ناگاه، ماه در پایت آمد بیفتد

 

اشک بر سطر لبخند افتاد، خواندم از گونه‌های تو در باد

سیب یک لحظه یک اتفاق است، اتفاقی که باید بیفتد

 

اتفاقی شبیه شکستن، خلسه‌ای مثل از خود گسستن

اتفاقی که امروز.. فردا.. یا نه هر لحظه شاید بیفتد

 

خیز و در شهر غوغا کن آزر! آتشی تازه بر پا کن آزر!

رفته است آن تبردار دیروز، پای بت‌های معبد بیفتد

 

موج باید برانگیزی از من، ماه باید بیاویزی از من

موج یا ماه تا نبض دریا، یک دم از جزر و از مد بیفتد

*****

مرگ طنزی فصیح است آری، باید از عمق جان خواند و خندید

گرچه این شعر بی‌مایه باشد، گرچه این قافیه بد بیفتد

 

 

از : محمدحسین بهرامیان


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٤
comment نظرات ()

شهرام شیدایی

 

نیاز به یک کلمه دارم

کلمه‌اى که مرا از روى زمین بردارد

من مثل ساعتی مریضم

و به دقت درد می کشم

سکوت ، تانکی ست

که برزمین فکرهایممی چرخد و

علامت می گذارد

ازروی همین علامت ها دکتر

نقشه جغرافیایی روحمرا روی میز می کشد

و با تاثر دست بر علامت ها می گذارد:

“چه چاله های عمیقی”

 

 

 

 

از : زنده یاد شهرام شیدایی

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٤
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

ای که برداشتی از شانه ی موری باری

بهتر آن بود که دست از سر ِ من برداری

 

ظاهر آراسته ام در هوس وصل ، ولی

من پریشان تر از آنم که تو می پنداری

 

هر چه می خواهمت از یاد برم ممکن نیست

من تو را دوست نمی دارم اگر بگذاری

 

موجم و جرأت ِ پیش آمدنم نیست ، مگر

به دل سنگ تو از من نرسد آزاری

 

بی سبب نیست که پنهان شده ای پشت غبار

تو هم ای آیینه از دیدن ِ من بیزاری ؟!

 

 

از : فاضل نظری


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٢
comment نظرات ()

سیدعلی صالحی

 

اشتباه از ما بود

 اشتباه از ما بود که خواب سر چشمه را

در خیال پیاله میدیدیــــم.

دستهامان خالی ..

دلهامان پر ..

گفتگوهامان مثلآ یعنی ما .

کاش می دانستیمهیـــچپروانه ای

پریروزپیلگی خویش را به یاد نمی آورد.

حالا مهم نیست که تشنه بهرویایآب می میریم.

از خانهکه می آیی ؛

یک دستمال سفید ،

پاکتی سیگار ،

گزین شعرفروغ

و تحملی طولانی بیاور ….

احتمال گریستن ما بسیار است !

 

 

از : سیدعلی صالحی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٢
comment نظرات ()

رویا باقری

 

وقتی نباشی مهم نیست ، باران ببارد … نبارد

من زنده باشم … نباشم … فرقی که دیگر ندارد

 

وقتی نباشی چه حرفی؟اصلا چه شعری؟چه عشقی؟

وقتی که هرلحظه بی تو ،داغی به دل می گذارد

 

وقتی تو بر لب نداری نام ِمن ِشاعرت را

بهتر کسی نام من را دیگر به خاطر نیارد

 

در لحظه ی جان سپردن بهتر که دیگر نباشد

چشمان خیسی که من را دست خدا می سپارد

 

نه کوزه…نه نی لبک، نه! در خاک سرد مزارم

ای کاش دستان گرمت یک شاخه مریم بکارد

 

این شاعرِ قرن حاضر، این بیت را حافظانه

رندانه بر لوح ِ شعرش، طرح تو را می نگارد

 

دیگر به آخر رسیده این نامه و شاعر تو

از راه دور و به گرمی دست تو را می فشارد

 

 

از : رویا باقری


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٢
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند
می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز
کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر
ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟!

هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید!
هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند

آه!، مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست
حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!!

خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها
باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند…”

 

 

از : زنده یاد نجمه زارع


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٢
comment نظرات ()

حسین پناهی

 

به صد مرگ سخت

به صد مرگ ِ سخت تر

در زندگی لحظاتی هست

که به صد مرگ ِ سخت تر می ارزند !

خاطره یی شاید …

رویایی …

اتفاقی …

 

از : حسین پناهی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٢
comment نظرات ()

جلیل صفربیگی

 

خورشید نشسته بر در چشمانت

زانو زده در برابر چشمانت

با بار ستار ماه لنگر زده است

در ساحل سبز بندر چشمانت

 

از : جلیل صفربیگی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٢
comment نظرات ()

حسین منزوی

 

امشب به یادت پرسه خواهم زد غریبانه

در کوچه های ذهنم ــ اکنون بی تو ویرانه ــ

 

پشت کدامین در ، کسی جز تو تواند بود ؟

ای تو طنین هر صدا و روح هر خانه !

 

اینک صعودم تا به اوج عشق ورزیدن

با هر صعود جاودان ، پیوند پیمانه

 

امشب به یادت مست مستم تا بترکانم

بغض تمام روزهای هوشیارانه

 

بین تو و من این همه دیوار و من با تو

کز جان گره خورده است این پیوند جانانه

 

چون نبض من در هستی ام پیچیده ، می آیی

گیرم که از تو بگذرم سنگین و بیگانه

***

گفتم به افسونی تو را آرام خواهم کرد

عصیانی من ! ای دل ! ای بی تاب ِ دیوانه !

 

امشب ولی می بینمت دیگر نمی گیرد

تخدیر هیچ افیون و خواب هیچ افسانه

 

 

از : حسین منزوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٢
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

چگونه رود می‌رود به سمت بیکرانه‌ها
که ابر گریه می‌کند برای رودخانه‌ها

پرنده غافل است از این‌که تندباد می‌رسد
وگرنه باز هم بنا نمی‌شد آشیانه‌ها

و این‌چنین که این‌همه زِ عشق رنج می‌برند
مرا غمِ تو می‌کِشد در آتش بهانه‌ها

چراغ و چشمِ آسمان! ستاره‌ها تو، ماه، تو
پس از تو تار می‌شود شبِ تمامِ خانه‌ها

اگرچه زخم می‌زنی ولی ترا نوشته‌اند
به روی صفحه‌ی دلم خطوطِ تازیانه‌ها

خلاصه بر درختِ دل تو باید آشیان کنی
وگرنه می‌سپارمش به دست موریانه‌ها

 

از : زنده یاد نجمه زارع


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٢
comment نظرات ()

لیلا کردبچه

 

مرگ

تنها دری است

که تا به تو فکر می کنم باز می شود

این را درست روزی دانستم

که از خانه ای که در آن نبودی بدم آمد

و بعد از آن به هر دری زدم عزرائیل پشتش بود

و بعد از آن

طناب یعنی اتفاقی که نمی افتد را

به کدام درخت بیاویزم

و تیغ

یعنی این تویی که هنوز در رگ هایم جریان داری

 

 

مرگ

چیزی شبیه دست های من است

که حتی با ده انگشت نمی توانند

یک ذره از گرمی دست های تو را نگه دارند

چیزی شبیه صدایم

که هربار دوستت داشتم

تارهای صوتی ام را عنکبوت ها تنیده بودند

و چیزی شبیه خودم

که سپیدی موهایم تنها کفن را یادت می آورد

و سپیدی کاغذهایم

و سپیدی شعرهایم

و سپیدی تارهایی که سقف دهانم را

برای میهمانی خداحافظی غمگینی آذین بسته اند

 

عنکبوت ها می دانند

مرگ دری نیست

که روی لولاهایش بشود لانه ساخت

می دانند و

به سمت قلبم سرازیر می شوند

همانجا که هربار می تپید

تو شبیه شعر تازه ای از دهانم بیرون می آمدی

که سطرها و واژه هایش را تنها

مردگان می فهمیدند

که ردیف هایش را

قطعه هایش را

 

و گور تنها خانه ای است

که از نبودن تو در آن

دلم

نمی گیرد

 

 

از : لیلا کردبچه

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٢
comment نظرات ()

هدیه سعادت

 

وقتی به عدالت فکر می‌کنم

سوسکی وارونه هستم

که به آسمان لگد می‌زنم.

وقتی به محیط زیست فکر می‌کنم

پشه‌ای هستم

چسبیده به تارهای عنکبوت.

وقتی به حقوق بشر فکر می‌کنم

خرمگسی هستم

گرفتار در فاصله‌ی باریک دو شیشه‌ی پنجره‌ای دو جداره.

وقتی به تو فکر می‌کنم

مورچه‌ی پرداری هستم

شناور بر کاسه‌ای آب

زیر نور چراغ.

من فکر می‌کنم

حشرات منقرض نمی‌شوند

پس هستم.

 

 

از : هدیه سعادت

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٢
comment نظرات ()

باران حجتی

 

زیر پایم مین می‌رویید

دنبالت می‌دویدم

دست‌هایم اینقدر باز ماند

که هیچ‌وقت بسته نشد

زیر باران گلوله کلاه‌ام سوراخ شد

لباس‌ام پاره، پاره

تو، پشت خاکریز گم شدی

و من، با یک پا

در بیابان ماندم

برای ترساندن پرندگان

 

 

 

از : باران حجتی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٢
comment نظرات ()

جلیل صفربیگی

 

شب گم شده در سیاهی چشمانت

شد رود ستاره راهی چشمانت

قربان نگاه تو که اقیانوسی

افتاده به تور ماهی چشمانت

 

 

از : جلیل صفربیگی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٢
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

من آن مفهوم ِ مجرد را جُسته ام.

 

پای در پای آفتابی بی مصرف

که پیمانه می کنم

با پیمانه ی روزهای خویش که به چئبین کاسه ی جذامیان ماننده است ،

من آن مفهوم ِ مجرد را جُسته ام

من آن مفهوم ِ مجرد را می جویم .

 

پیمانه ها به چهل رسید و از آن برگذشت.

افسانه های سرگردانی ات

ای قلب ِ در به در

به پایان ِ خویش نزدیک می شود

 

بی هوده مرگ به تهدید

چشم می دراند :

ما به حقیقت ِ ساعتها

شهادت نداده ایم

جز به گونه ی این رنج ها

که از عشق های رنگین ِ آدمیان

به نصیب برده ایم

چونان خاطره یی هر یک

در میان نهاده از نیش ِ خنجری

با درختی .

 

با این همه از یاد مبر

که ما

ــ من و تو ــ

انسان را

رعایت کرده ایم

( خود اگر شاه کار ِ خدا بود

یا نبود ) ،

و عشق را

رعایت کرده ایم .

 

 

از : احمد شاملو


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٠
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها
می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز
دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

غیرمعمولی‌ست رفتار من و شک کرده است
ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها

نامه‌هایت، عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات
می‌زنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها

هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم
من به این افکار زجرآور… به خیلی چیزها

می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز
بعدِ من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها

 

از : زنده یاد نجمه زارع


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٠
comment نظرات ()

شمس لنگرودی

 

پنجره ها خواب می بینند

پنجره های مجاور را دیده اند !

خواب می بینم آمدی ….

 

 

از : شمس لنگرودی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٠
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

ل*خ*ت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.

زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.

گیس شون قد کمون رنگ شبق

از کمون بلن ترک

از شبق مشکی ترک.

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.

 

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد

از عقب از توی برج ناله ی شبگیر می اومد…

 

” – پریا! گشنه تونه؟

پریا! تشنه تونه؟

پریا! خسته شدین؟

مرغ پر بسته شدین؟

چیه این های های تون

گریه تون وای وای تون؟ “

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

***

” – پریای نازنین

چه تونه زار می زنین؟

توی این صحرای دور

توی این تنگ غروب

نمی گین برف میاد؟

نمی گین بارون میاد

نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟

نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟

نمی ترسین پریا؟

نمیاین به شهر ما؟

 

شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-

 

پریا!

قد رشیدم ببینین

اسب سفیدم ببینین:

اسب سفید نقره نعل

یال و دمش رنگ عسل،

مرکب صرصر تک من!

آهوی آهن رگ من!

 

گردن و ساقش ببینین!

باد دماغش ببینین!

امشب تو شهر چراغونه

خونه دیبا داغونه

مردم ده مهمون مان

با دامب و دومب به شهر میان

داریه و دمبک می زنن

می رقصن و می رقصونن

غنچه خندون می ریزن

نقل بیابون می ریزن

های می کشن

هوی می کشن:

” – شهر جای ما شد!

عید مردماس، دیب گله داره

دنیا مال ماس، دیب گله داره

سفیدی پادشاس، دیب گله داره

سیاهی رو سیاس، دیب گله داره ” …

***

پریا!

دیگه توک روز شیکسه

درای قلعه بسّه

اگه تا زوده بلن شین

سوار اسب من شین

می رسیم به شهر مردم،

ببینین: صداش میاد

جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.

آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا

می ریزد ز دست و پا.

پوسیده ن، پاره می شن

دیبا بیچاره میشن:

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن

سر به صحرا بذارن، کویر و نمک زار می بینن

 

عوضش تو شهر ما… [ آخ ! نمی دونین پریا!]

در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن

غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن

هر کی که غصه داره

غمشو زمین میذاره.

قالی می شن حصیرا

آزاد می شن اسیرا.

اسیرا کینه دارن

داس شونو ور میدارن

سیل می شن: شرشرشر !

آتیش می شن : گرگرگر!

تو قلب شب که بد گله

آتیش بازی چه خوشگله!

 

آتیش! آتیش! – چه خوبه!

حالام تنگ غروبه

چیزی به شب نمونده

به سوز تب نمونده،

به جستن و واجستن

تو حوض نقره جستن

 

الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن

بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن

عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن

به جائی که شنگولش کنن

سکه یه پولش کنن:

دست همو بچسبن

دور یاور برقصن

” حمومک مورچه داره، بشین و پاشو ” در بیارن

” قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو ” در بیارن

 

پریا! بسه دیگه های های تون

گریه تاون، وای وای تون! ” …

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا …

***

” – پریای خط خطی، ل*خ*ت ، عریون  پاپتی!

شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک

تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو ناودون می اومد

بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف

قصه سبز پری زرد پری

قصه سنگ صبور، بز روی بون

قصه دختر شاه پریون، -

شما ئین اون پریا!

اومدین دنیای ما

حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین

که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟

 

دنیای ما قصه نبود

پیغوم سر بسته نبود.

 

دنیای ما عیونه

هر کی می خواد بدونه:

 

دنیای ما خار داره

بیابوناش مار داره

هر کی باهاش کار داره

دلش خبردار داره!

 

دنیای ما بزرگه

پر از شغال و گرگه!

 

دنیای ما –  هی هی هی !

عقب آتیش – لی لی لی !

آتیش می خوای بالا ترک

تا کف پات ترک ترک …

 

دنیای ما همینه

بخوای نخواهی اینه!

 

خوب، پریای قصه!

مرغای پر شیکسه!

آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟

کی بتون گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما

قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ “

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.

***

دس زدم به شونه شون

که کنم روونه شون -

پریا جیغ زدن، ویغ زدن،

جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن

پائین اومدن پود شدن،

پیر شدن گریه شدن،

جوون شدن خنده شدن،

خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،

میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن،

امید شدن یاس شدن، ستاره نحس شدن …

 

وقتی دیدن ستاره

به من اثر نداره:

می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم

هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -

یکیش تنگ شراب شد

یکیش دریای آب شد

یکیش کوه شد و زق زد

تو آسمون تتق زد …

 

شرابه رو سر کشیدم

پاشنه رو ور کشیدم

زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم

دویدم و دویدم

بالای کوه رسیدم

اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:

 

” – دلنگ دلنگ، شاد شدیم

از ستم آزاد شدیم

خورشید خانم آفتاب کرد

کلی برنج تو آب کرد.

خورشید خانوم! بفرمائین!

از اون بالا بیاین پائین

ما ظلمو نفله کردیم

آزادی رو قبله کردیم

از وقتی خلق پا شد

زندگی مال ما شد.

از شادی سیر نمی شیم

دیگه اسیر نمی شیم

ها جستیم و واجستیم

تو حوض نقره جستیم

سیب طلا رو چیدیم

به خونه مون رسیدیم … “

***

بالا رفتیم دوغ بود

قصه بی بیم دروغ بود،

پائین اومدیم ماست بود

قصه ما راست بود:

 

قصه ما به سر رسید

غلاغه به خونه ش نرسید،

هاچین و واچین

زنجیرو ورچین!

 

 

 

از : احمد شاملو

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٠
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

آه اگر آزادی

سرودی می خواند کوچک،

همچون گلوگاه ِ پرنده یی،

هیچ کجا

دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند !

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٠
comment نظرات ()

مهدیه لطیفی

 

این بار که از زیر داربست انگور و ماه

برمی گردی

دستمالی بیاور

هیچ می دانستی

مهربانی ام دارد خاک می خورد؟

یا هیچ می دانستی

دوستت که دارم

زیباتری؟

 

 

از : مهدیه لطیفی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٠
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

تو آنجا نشسته ، غصه می خوری !

من اینجا زانو به بغل ، غمگینم !

تو آنجا تا نیمه شب گریه می کنی !

من اینجا پا به پایت ، اشک می ریزم !

تو آنجا …

من اینجا …

فاصله مان کیلومتر هاست اما

قلبهایمان را انگار در هم تنیده اند ….

 

 

از : م . محمدی مهر


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٠
comment نظرات ()

کیکاووس یاکیده

 

باران که می بارد

تمام کوچه های شهر

پر از فریاد من است

که می گویم

من تنها نیستم

تنها، منتظرم

تنها…

 

 

از : کیکاووس یاکیده

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٠
comment نظرات ()

جلیل صفربیگی

 

می لرزم و ضعف دید دارم دکتر

مجنونم و شکل بید دارم دکتر

لبهای من از تب جنون می سوزند

بوسیدگی شدید دارم دکتر

 

از : جلیل صفربیگی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٠
comment نظرات ()

حسین منزوی

 

مجویید در من ز شادی نشانه

من و تا ابد این غم ِ جاودانه

 

من آن قصه ی تلخ ِ درد آفرینم

که دیگر نپرسند از من نشانه

 

نجوید مرا چشم ِ افسانه جویی

نگوید مرا ، قصّه گوی زمانه

 

من آن مرغ ِ غمگین ِ تنها نشینم

که دیگر ندارم هوای ترانه

 

ربودند جفت مرا از کنارم

شکستند بال ِ مرا ، بی بهانه

 

من آن تک درختم که دژخیم ِ پاییز

چنان کوفته بر تنم تازیانه

 

که خفته است در من فروغ ِ جوانی

که مرده است در من امید ِ جوانه

 

نه دست ِ بهاری نوازد تنم را

نه مرغی به شاخم کند آشیانه

 

من آن بی کران ِ کویرم که در من

نیفشانده جز دست ِ اندوه ، دانه

 

چه می پرسی از قصّه ی غصه هایم ؟

که از من تو را خود همین بس فسانه

 

که من دشت ِ خشکم که در من نشسته است

کران تا کران ، حسرتی بی کرانه

 

 

 

از : حسین منزوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٠
comment نظرات ()

ابوالقاسم حالت

 

حاجی رجب از مکه چو برگشت به میهن
آورد   دوصد   گونه  ره آورد  به    خانه

اشیاء  گرانقیمت  و   اجناس نفیسی
کز حسن و ظرافت همه را بود نشانه

از رادیو و ساعت و یخچال و فریزر
تا  ادکلن  و حوله و آیینه  و شانه

از پرده ی ابریشم و رو تختی مخمل
تا  جامه ی مردانه  و  ملبوس زنانه

در جعبهء محکم همه را بسته و چیده
تا    لطمه   نبینند  ز   آفات    زمانه

دیدم   که  بر  آن  جعبه  نوشته  است  ظریفی
“مقصود   تویی!   کعبه   و   بتخانه   بهانه”

 

از : ابوالقاسم حالت

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٠
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

تا می‌کشم خطوطِ تو را پاک می‌شوی

داری کمی فراتر از ادراک می‌شوی

 

هرلحظه از نگاهِ دلم می‌چکی ولی

با دستمالِ کاغذی‌ام پاک می‌شوی

 

این عابران که می‌گذرند از خیال من

مشکوک نیستند تو شکاک می‌شوی

 

تو زنده‌ای هنوز برایم گمان نکن

در گورِ خاطرات خوشم خاک می‌شوی

 

باید به شهرِ عشق تو با احتیاط رفت

وقتی که عاشقی چه خطرناک می‌شوی!

 

 

از : زنده یاد نجمه زارع

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٠
comment نظرات ()

ناشناس

 

اگر شکوه پروانه را ندیده بودم

همیشه در پیله ای که ساخته بودم از تو،

می ماندم

و فکر می کردم دنیا

بیرون از این تار و پود فشرده،

چقدر تاریک است.

حالا که پروانه ام

در هر پروازی فکر می کنم

که حق با من بود!

 

 

از : رها

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٥
comment نظرات ()

سجاد خزایی

 

نه برای صلح

نه برای آزادی

تنها

برای توست

که این کبوتر خونین

این گونه درسینه ام

پرپر می زند

 

از : سجاد خزایی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٥
comment نظرات ()

فروغ فرخزاد

 

(۱)

و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دیماه است

من راز فصل ها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ‚ خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آید

در کوچه باد می آید

و من به جفت گیری گلها می اندیشم

به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس میگذرد

مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند

ــ سلام

ــ سلام

و من به جفت گیری گلها می اندیشم

در آستانه ی فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان

صبور

سنگین

سرگردان

فرمان ایست داد

چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست

در کوچه باد می آید

کلاغهای منفرد انزوا

در باغ های پیر کسالت میچرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد

آنها تمام ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خواست

و گیسوان کودکیش را

در آبهای جاری خواهد ریخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

در زیر پا لگد خواهد کرد ؟

ای یار ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند..

 

(۲)

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند

انگار

آن شعله بنفش که در ذهن پاکی پنجره ها میسوخت

چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود

در کوچه باد می اید

این ابتدای ویرانیست

آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید برتباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟

نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

من سردم است و میدانم

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

چیزی به جا نخواهد ماند

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکلهای هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

من عریانم عریانم عریانم

مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق عشق عشق

من این جزیره سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

 

(۳)

سلام ای شب معصوم

سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را

به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها

ارواح مهربان تبرها را می بویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می آیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا می بوسند

در ذهن خود طناب دار ترا می بافند

سلام ای شب معصوم

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد

چرا نگاه نکردم ؟

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود

و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود

و من درآینه می دیدمش

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

و من عروس خوشه های اقاقی شدم

انگار مادرم گریسته بود آن شب

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم ؟

تمام بو*سه ها و نوازش ها می دانستند

که دست های تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم

تا آن زمان که پنجره ی ساعت

گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

و من به آن زن کوچک برخوردم

که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند

و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت

گویی بکارت رویای پرشکوه مرا

با خود بسوی بستر شب می برد

 

(۴)

آیا دوباره گیسوانم را

در باد شانه خواهم زد ؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

و شمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟

آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

به مادرم گفتم دیگر تمام شد

گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندانهایش

چگونه وقت جویدن سرود میخواند

و چشمهایش

چگونه وقت خیره شدن می درند

و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد

صبور

سنگین

سرگردان

در ساعت چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند

ــ سلام

ــ سلام

 

(۵)

ایا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را بوییده ای ؟

زمان گذشت

زمان گذشت و شب روی شاخه های ل*خ*ت اقاقی افتاد

شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد

و با زبان سردش

ته مانده های روز رفته را به درون میکشید

من از کجا می ایم ؟

من از کجا می ایم ؟

که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟

هنوز خاک مزارش تازه است

مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم …

چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی

و چلچراغها را

از ساقه های سیمی می چیدی

و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

و آن ستاره های مقوایی

به گرد لایتناهی می چرخیدند

چرا کلان را به صدا گفتند ؟

چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!

چرا نوازش را

به حجب گیسوان باکرگی بردند ؟

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرمید

به تیره های توهم

مصلوب گشته است

و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

چگونه روی گونه او مانده ست

سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟

سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته

من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست

زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار

زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم

زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد

این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

به سوی لحظه ی توحید می رود

و ساعت همیشگیش را

با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمی داند

آغاز بوی ناشتایی میداند

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده ست

پس آفتاب سر انجام

در یک زمان واحد

بر هر دو قطب نا امید نتابید

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند …

جنازه های خوشبخت

جنازه های ملول

جنازه های ساکت متفکر

جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خوراک

در ایستگاههای وقت های معین

و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی

آه

چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند

و این صدای سوتهای توقف

در لحظه ای که باید باید باید

مردی به زیر چرخهای زمان له شود

مردی که از کنار درختان خیس میگذرد

من از کجا می آیم؟

به مادرم گفتم دیگر تمام شد

گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم میکنم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آنرا

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل

به داسهای واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی

نگاه کن که چه برفی می بارد …

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

سال دیگر وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود

و در تنش فوران میکنند

فواره های سبز ساقه های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل  سرد …

 

 

از : فروغ فرخزاد


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٥
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

آن کشته که بردند به یغما کفنش را

تیر از پی تیر آمد و پوشاند تنش را

 

خون از مژه می ریخت به تشییع غریبش

آن نیزه که می برد سر بی بدنش را

 

پیراهنی از نیزه و شمشیر به تن کرد

با خار عوض کرد گل پیرهنش را

 

زیباتر از این چیست که پروانه بسوزد

شمعی به طواف آمده پر پر زدنش را

 

آغوش گشاید به تسلای عزیزان

یا خاک کند یوسف دور از وطنش را ؟!

 

خورشید فروزان شده در تیره گی ِ شام

تا باز به دنیا برساند سخنش را

 

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٤
comment نظرات ()

ناشناس

 

من تو را نمی شناسم ،

اما می خواهم وقتی بمیری

که بدانی

عشق ِ کسی بوده ای …

 

دوستت دارم !

 

 

از : ناشناس

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٤
comment نظرات ()

هوشنگ ابتهاج

 

حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست

هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست

 

نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست

بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست

 

بیا که مسئله بودن و نبودن نیست

حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست

 

بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش

هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست

 

به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند

چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست

 

جدایی از زن و فرزند سایه جان ! سهل است

تو را ز خویش جدا می کنند ، درد اینجاست

 

 

 

از : هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٤
comment نظرات ()

قیصر امین پور

 

اما

با این همه

تقصیر من نبود

که با این همه…

با این همه امید قبولی

در امتحان سادهْ تو رد شدم

 

اصلاً نه تو ، نه من!

تقصیر هیچ کس نیست

 

از خوبی تو بود

که من

بد شدم!

 

 

 

از : قیصر امین پور


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٤
comment نظرات ()

شل سیلوراستاین

 

جورج گفت « خدا کوتاه قده و چاق»

نیک گفت «نه بلنده و لاغر»

لن گفت «ریش داره سفید و بلند»

جان گفت «نه خیر صورتش رو اصلاح کرده»

ویل گفت «سیاهه» باب گفت «سفیده»

رودنا گفت «زنه»

من لبخندی زدم اما اصلن نگفتم که

خدا برام عکس امضاء شده اش رو فرستاده …

 

 

از : شل سیلوراستاین

ترجمه از : احمد پوری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٤
comment نظرات ()

لنگستون هیوز

 

هر کسی

بهتر از هیچ کسه .

تو این گرگ و میش بی حاصل

حتا مار

که وحشتو رو زمین می پیچونه و می غلتونه

به ز هیچکیه

تو این

سرزمین غمزده …

 

 

از : لنگستون هیوز

ترجمه از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٤
comment نظرات ()

 

 

دشت ها آلوده ست

در لجن زار ، گل لاله نخواهد رویید .

 

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

نفسی تازه کنیم

 

گل ِ گندم خوب است

گل ِ خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را

علف هرزه ی کین پوشانده است

 

هیچ کس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست

 

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست

 

 

 

از : حمید مصدق

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٤
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رُکسانا بر من چه گذشت .

 

بگذار کسی نداند که چگونه من از روزی که تخته های کف ِ این کلبه ی چوبین ِ ساحلی رفت و آمد ِ کفش های سنگین ام را بر خود احساس کرد و سایه ی دراز و سردم  بر ماسه های مرطوب ِ این ساحل ِ متروک کشیده شد ، تا روزی که دیگر آفتاب به چشم هایم نتابد ، با شتابی امیدوار کفن ِ خود را دوخته ام ، گور ِ خود را کنده ام …

 

اگرچه نسیم وار از سر ِ عمر ِ خود گذشته ام و بر همه چیز ایستاده ام و بر همه چیز تامل کرده ام ، رسوخ کرده ام ؛

اگرچه همه چیز را به دنبال ِ خود کشیده ام : همه ی حوادث را ، ماجرا ها را ، عشق ها و رنج ها را به دنبال ِ خود کشیده ام و زیر ِ این پرده ی زیتونی رنگ که پیشانی ِ آفتاب سوخته ی من است پنهان کرده ام ،

اما من هیچکدام ِ این ها را نخواهم گفت

لام تا کام حرفی نخواهم زد

می گذارم هنوز چون نسیمی سبک از سر ِ بازمانده ی عمرم بگذرم و بر همه چیز بایستم و در همه چیز تامل کنم ، رسوخ کنم . همه چیز را به دنبال ِ خود بکشم و زیر ِ پرده ی زیتونی رنگ پنهان کنم : همه ی حوادث و ماجرا ها را ، عشق ها و رنج ها را مثل ِ رازی ، مثل ِ سرّی پُشت ِ این پرده ی ضخیم به چاهی بی انتها بریزم ، نابودشان کنم و از آن همه لام تا کام با کسی حرفی نزنم …

 

بگذار کسی نداند که چگونه من به جای نوازش شدن ، بوسیده شدن ، گزیده شده ام !

 

بگذار هیچ کس نداند ، هیچ کس ! و از میان ِ همه ی خدایان ، خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد …

 

و به کلی مثل ِ اینکه اینها همه نبوده است ، اصلن نبوده است و من همچون تمام ِ آن کسان که دیگر نامی ندارند ــ نسیم وار از سر ِ اینها همه نگذشته ام و بر این ها همه تامل نکرده ام ، این ها همه را ندیده ام ….

 

بگذار هیچ کس نداند ، هیچ کس نداند تا روزی که سرانجام ، آفتابی که باید به چمن ها و جنگل ها بتابد ، آب ِ این دریای مانع را بخشکاند و مرا چون قایقی فرسوده به شن بنشاند و بدین گونه ، روح ِ مرا به رُکسانا ــ روح ِ دریا و عشق و زنده گی ــ باز رساند .

چرا که رُکسانای من مرا به هجرانی که اعصاب را می فرساید و دلهره می آورد محکوم کرده است . و محکومم کرده است که تا روز ِ خشکیدن ِ دریاها به انتظار ِ رسیدن بدو ــ در اضطراب ِ انتظاری سرگردان ــ محبوس بمانم ….

 

و این است ماجرای شبی که به دامن ِ رُکسانا آویختم و از او خواستم که مرا با خود ببرد . چرا که رُکسانا ــ روح ِ دریا و عشق و زنده گی ــ در کلبه ی چوبین ِ ساحلی نمی گنجید ، و من بی وجود ِ رُکسانا ــ بی تلاش و بی عشق و بی زنده گی ــ در ناآسوده گی و نومیدی زنده نمی توانستم بود ….

 

از : احمد شاملو


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٤
comment نظرات ()

حمید مصدق

 

پشمینه‌پوش

در دره‌های یوش

با آن ردای کهنه به دوش

با لکنتِ زبان

کاهیده جسم و جان

پیوسته در تدارکِ آتش

به کَندوکاو

شب‌هاش در عبادتِ زرتشت‌وار خویش

سرگرمِ کار خویش

می‌کرد نو، قبای کهن را به صد تلاش

ای کاش

بر جای زخم،

زخمِ زبان‌های بی‌شمار

بر آن قلب پاکزاد

دستی به مهر

مرهمی از عشق می‌نهاد!

 

 

از : حمید مصدق


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٤
comment نظرات ()

رضا مرتضوی

 

خار پشت

نامی ست که دوستانم بر من گذاشته اند

با هزاران چاقو در پشتم…

 

از : رضا مرتضوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳
comment نظرات ()

سیف فرغانی

 

هم مرگ بر جهانِ شما نیز بگذرد 
هم رونق زمانِ شما نیز بگذرد

وین بومِ محنت از پیِ آن تا کند خراب 
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان، نکبت ایام ناگهان 
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام 
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز 
این تیزیِ سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد 
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت 
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت، غبارش فرو نشست 
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت 
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت 
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن 
تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید 
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آنِ دگر کسان 
بعد از دو روز، از آنِ شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم 
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولتِ دگران بود مدتی 
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه، مال و جاه 
این آبِ ناروانِ شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپانِ گرگِ طبع 
این گرگیِ شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا، که شاهِ بقا مات حکم اوست 
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف 
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

 

 

از : سیف فرغانی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳
comment نظرات ()

مهدی اخوان ثالث

 

… عُقدۀ خود را فرو می خورد ،

چون خمیر ِ شیشه ، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر

و به دُشخواری فرو می برد ؛

لقمۀ بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود …

 

…«هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد ؟

یک فریب ساده و کوچک .

آن هم از دست ِ عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جر با او نمی خواهی .

من گمانم زندگی باید همین باشد .

 

آه ! … آه ! امّا

او چرا این را نمی داند ، که در اینجا

من دلم تنگ است ، یک ذره است ؟

شاتقی هم آدم است ، ای دادِ بر من ، داد !

ای فغان ! فریاد !

من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند ؟

که من ِ بیچاره هم در سینه دل دارم .

که دل ِ من هم دل است آخر ؟

سنگ و آهن نیست .

او چرا این قدر از من غافل است آخر ؟

آه ، آه ای کاش

گاهگاهی بچه را نیز می آورد.

کاشکی … امّا … رها کن ، هیچ »

و رها می کرد .

او رها می کرد حرفش را .

حرف ِ بیدادی که از آن بود دایم داد و فریادش .

و نمی بُرد و نمی شد بُرد از یادش.

 

اغلب او اینجا دهان می بست

گر به ناهنگام ، یا هنگام ، دَم دَر می کشید از درد ِ دل گفتن .

شاتقی، این ترجمان ِ درد ،

قهرمان ِ درد ،

آن یگانه مرد ِ مردانه .

پوچ و پوک ِ زندگی را نیم دیوانه .

و جنون عشق را چالاک و یکتا مرد .

او به خاموشی گرایان ، شکوه بس می کرد .

و سپس با کوشش ِ بسیار

عقدۀ خود را فرو می خورد .

چون خمیر ِ شیشه ، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر

و به دُشخواری فرو می برد ؛

لقمۀ بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود.

تا چها می کرد ، خود پیداست،

چون گـُـوارد ، یا چه می آرد

جرعۀ خنجر به کام و سینه و حنجر ؟

و چه سینه و حنجری هم شاتقی را بود !

دودناکی ، پنجره ی کوری که دارد رو به تاریکا .

زخمگینی خُشک و راهی تنگ و باریکا .

گریه آوازی ، گره گیری ، خَسَک نالی .

چاه راه ِ کینه و خشم اندرون ، تاب و شکن بیرون .

خشم و خون را باتلاقی و سیه چالی .

تنگنا غمراهه ای ، نَقبِ خراش و خون .

 

شاتقی آنگاه

چند لحظه چشمها می بست و بعد از آن ،

می کشید آهی و می کوشید

ــ با چه حالتها و حیلتها ــ

باز لبخند ِ غریبش را ، که چندی محو و پنهان بود ،

با خطوط ِ چهرۀ خود آشنا می کرد .

لیکن این لبخند ، در آن چهره تا یک چند ،

از غریب ِ غربت ِ خود مویه ها می کرد .

و چنانچون تکّه ای وارونه از تصویر ،

ــ یا چو تصویری که می گرید ، غریبی می کند در قاب ِ بیگانه ــ

در خطوط ِ چهرۀ او ، جا نمی افتاد .

حِسّ غربت در غریبه قابهای چشم ِ ما می کرد .

شاتقی آنگاه در می یافت .

روی می گرداند و نابیننده ، بی سویی ، نگاه می کرد .

همزمان با سرفه ، یا خمیازه ، یا با خارش چانه ،

ــ می نمون این گونه ، می کرد ــ

تکّۀ وارون ِ آن تصویر را از چهره بر می داشت ؛

و خطوط ِ چهره اش را جا به جا می کرد .

تا بدین سان از برای آن جراحت ، آن به زهر آغشته ، آن لبخند ،

باز جای غصب وا می کرد .

 

عصر بود و راه می رفتیم ،

در حیاط ِ کوچک پاییز ، در زندان ،

چند تن زندانی ِ با هم ، ولی تنها .

آنچنان با گفت و گو سرگرم ؛

این چنین با شاتقی خندان .

 

 

از : مهدی اخوان ثالث


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳
comment نظرات ()

فروغ فرخزاد

 

میان تاریکی

تو را صدا کردم

سکوت بود و نسیم

که پرده را می برد .

در آسمان ملول

ستاره ای می سوخت

ستاره ای می رفت

ستاره ای میمرد !

 

ترا صدا کردم

ترا صدا کردم

تمام هستی من …

چو یک پیالۀ شیر

میان دستم بود

نگاه  آبی ماه

به شیشه ها می خورد

 

ترانه ای غمناک

چو دود بر می خاست

ز شهر زنجره ها

چو دود میلغزید

به روی پنجره ها

 

تمام شب آنجا

میان سینه ی من

کسی ز نومیدی

نفس نفس می زد

کسی به پا می خاست

کسی تو را می خواست

دو دست ِ سرد او را

دوباره پس می زد !

 

تمام شب آنجا

ز شاخه های سیاه

غمی فرو میریخت

کسی ز خود میماند

کسی ترا می خواند

هوا چو آواری

به روی او می ریخت

 

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد ِ بی سامان

کجاست خانه ی باد ؟

کجاست خانه ی باد ؟

 

 

 

از : فروغ فرخزاد

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳
comment نظرات ()

رضا مرتضوی

 

فرهنگ لغات را

مثل نوشابه ای گازدار تکان بده

کلمات بیرون می پاشند

کف می کنند

و ناپدید می شوند

کلمه ی وجود

وجود ندارد دیگر

هیچ دریایی در کلمه آب موج نمی زند

وکسی در کلمه زندان

زندانی نمی شود

بیا به دوران پیش از تکامل برگردیم

زمانی که زبانی نداشتیم در دهان

برای تلفظ این همه لغت

 

 

 

از : رضا مرتضوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳
comment نظرات ()

فرانک بخشی پور

 

حقیقت بی رحمانه غمناک است

شانه هایی که امن مینمود

و سایه ای که استوار

داشته های پوشالی مترسک جالیز بودند …

 

 

از : فرانک بخشی پور

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳
comment نظرات ()

میلاد عرفان پور

 

جان رفته ولی زخم جفایت نرود

تاثیر طلسم چشم هایت نرود

 

فرشی زدل شکسته انداخته ام

آهسته بیا شیشه به پایت نرود

 

 

از : میلاد عرفان پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳
comment نظرات ()

فدریکو گارسیا لورکا

 

اگر مُردم

در ِ مهتابی را باز بگذارید .

 

کودک پرتقال می خورد .

] از مهتابی خود می بینمش. [

 

دروگر گندم می درود .

] از مهتابی خود می بینمش . [

 

اگر مـُـردم

باز بگذارید در ِ مهتابی را .

 

 

 

از : فدریکو گارسیا لورکا

ترجمه : احمد شاملو


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳
comment نظرات ()

رویا باقری

 

حتی میان این شلوغی ها ، خالی ست جای تو زمانی که،

حال مرا حتی نمی فهمد، چشمان خیس آسمانی که…

 

سخت است شاید باورش اما ، من هم نمی دانم چه می خواهم!

من هم نمی دانم چراهستم! گیرم تو دردم را بدانی که…

 

من یک غزال سرکشم هرچند، دردام چشمان تو افتادم

یک لحظه از بند تورا اما ، با وسعت کل جهانی که…

 

“خوشبخت” یعنی اینکه دستانت تنها به دست “من” سندخورده ست

خوشبخت یعنی اینکه “ما” باشیم ، یعنی نباشد “دیگرانی” که…

 

باران ببارد نم نم وُ نم نم ،ما زیر چتر آسمان باشیم

من پابه پایت ساکت و آرام… آن وقت تو شعری بخوانی که …

 

“هرجا که باشم یاد تو هستم” گفتی قرار قصه این باشد

گفتی و من مثل تو خندیدم ٬ دور از نگاه این و آنی که…

 

“آرام جان خسته ام هستی. آرام جان خسته ات باشم؟”

گفتی وُ باور کردمت اما ٬ باید کنار من بمانی که …

 

هر روز بین رفتن و ماندن … راه مرا چشم تو می بندد

می خواهم از تو بگذرم اما … آن قدر خوب و مهربانی که…

 

 

 

از : رویا باقری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳
comment نظرات ()

ناهید عرجونی

 

دوباره به من دروغ بگو

بگو که رؤیاهایت

میان مرگ و من

پرسه نمی‌زند

 

تن‌ات را چند بار خلاصه کرده‌ای

میان تن آب و طناب؟

چند بار مرد شده‌ای

به مرگ فکر کرده‌ای

چند بار به من

به پیراهن‌ام که نباشد

 

دروغ بگو قهرمان

مگر یک مرد

چقدر می‌تواند

راست بگوید؟

 

 

 

از : ناهید عرجونی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳
comment نظرات ()

فرخی یزدی

 

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی

دست خود ز جان شستم از برای آزادی

 

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را

می دوم به پای سر در قفای آزادی

 

با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز

حمله میکند دایم بر بنای آزادی

 

در محیط طوفان زا ، ماهرانه در جنگ است

ناخدای استبداد با خدای آزادی

 

شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار

چون بقای خود بیند در فنای آزادی

 

دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین

می توان تو را گفتن پیشوای آزادی

 

فرخی ز جان و دل می کند در این محفل

دل نثار استقلال ، جان فدای آزادی

 

 

 

از : فرخی یزدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳
comment نظرات ()

فروغ فرخزاد

 

جمعۀ ساکت

جمعۀ متروک

جمعۀ چون کوچه های کهنه ، غم انگیز

جمعۀ اندیشه های تنبل بیمار

جمعۀ خمیازه های موذی کشدار

جمعۀ بی انتظار

جمعۀ تسلیم

 

خانۀ خالی

خانۀ دلگیر

خانۀ در بسته بر هجوم جوانی

خانۀ تاریکی و تصور خورشید

خانۀ تنهایی و تفأل و تردید

خانۀ پرده ، کتاب ، گنجه ، تصاویر

 

آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت ….

 

 

از : فروغ فرخزاد

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۳
comment نظرات ()