بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

شمس لنگرودی

 

حکایت باران بی امان است

این گونه که من

دوستت می دارم.

شوریده وار و پریشان باریدن

بر خزه ها و خیزاب ها

به بی راهه و راه ها تاختن

بی تاب ٬ بی قرار

دریایی جستن

و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن

و تو را به یاد آوردن

حکایت بارانی بی قرار است

این گونه که من دوستت میدارم

 

 

از : شمس لنگرودی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

ناشناس

 

زندگی ام

از تولد تا . . .

تو

و از تو تا . . .

نبودنت،

به دو نیم شد.

زمین هیچگاه سراسر روشن نبوده است.

من با زمین می چرخم،

یا زمین دیگر نمی چرخد،

که روز بر نمی آید؟

 

 

از : رها

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

حسین پناهی

 

سلام ای زندگی

ای ملال ِ بی پایان ….

 

 

از : حسین پناهی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

نزار قبانی

 

آی ای زنی که دل به تو سپرده‌ام

پا بر هر سنگی که بگذاری شعر مُنفجر می‌شود

آی ای زنی که در رنگ‌پریدگی‌ات

همه‌ی غمِ درخت‌ها را داری

آی ای زنی که خلاصه می‌کنی تاریخَم را

و تاریخِ باران را

باهم که باشیم تبعیدگاه هم زیباست.

 

 

از : نزار قبانی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

سیما نوذری

 

ذهن آجرنمات را بردار

از غزل های قهوه ای رنگم

گوش خود را بگیر و سوت بزن

که نفهمی چقدر دلتنگم . . .

 

 

از : سیما نوذری

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

مارکو اینتو

 

آسمان بهار و آبجویی گرم

دست تو در دستم

تمام خاطره‌ها، همان عشق

همیشه از نو عاشق توام

وقتی نیستی، وقتی هستی

دستت در اعماق دستم

دست تهی من

یک تهی نرم

خداحافظی تاریک

جابجایی پرچین‌ها در خطوط تلفن

دیگر آواز نمی خوانم

چیزی در من زنگ نمی زند

آسمان مشت می زند به ویرانگری خشمگین

بر چمن‌ها سربازان ناشناس

تکان‌های بی احساس

بازی مانورهای جنگی

یک دشمن در سرزمین پدری

ملتی که ایستاده می میرد

دل آشوبه‌ای بزرگ

حالا تنهایی؟

اینجا توقعی وجود ندارد

چیزی آرزو کن، تا لب گور

من فقط پرنده‌ی کوچکی هستم

مردی که حرف می زند

مردی که زنی را دوست دارد

یک خطای دید

تصویر بی پایان جنگلی که از جایش بلند می شود

چرا ساکتی؟

با چشمهای من می‌بینی؟

سمت تاریک سرم را؟

چرا دیروز عاشقم بودی

و امروز حرف نمی زنی

ماه به کجا پارو می زند

نمی خواهم این‌گونه به پایان برسد

اما آسمان به زبانی غریبه حرف می زند

من از خشم خویش خشمگینم …

 

 

 

از : مارکو اینتو

ترجمه‌ از : محسن عمادی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

محمد ارثی زاد

 

چشمان تو چنان به دو چشمم نشسته است

گویی که کهکشان به دو چشمم نشسته است

انگار سال هاست تو را می شناختم

آن دختری که در ” غزل پلک ” ساختم

آشفته می کنی خم ابروی ماه را

همت گماردی بزنی روی ماه را

خورشید از کجا زده که یک نفس شدی ؟

اینطور بی مقدمه در دسترس شدی

یک سوره از زبان خدا توی چشم توست

نه ، هفت آسمان خدا توی چشم توست

داری مرا در آبی خود غرق می کنی

در عشق ناحسابی خود غرق می کنی

 

در گیر غرق بودن اما نیافتن

آری لبی میانه ی دریا نیافتن

ای عشق تازه ای سبد سیب های پاک

ای کاش باز دل بکنی از هوا و خاک

قدر دو موج فاصله از من بگیری و

یک بار هم شده تو برایم بمیری و

ای کاش اسم کوچک من را صدا کنی

یک بلبشوی تازه درونم به پا کنی

 

هی چنگ می زنم که ببینم تو نیستی

هی چنگ می زنم که ببینم ، تو نیستی

روی نسیم بوی نفس هات مانده است

جای لبت در آینه ات مات مانده است

تقویم روی میز تو در انتظار توست

ساعت درنگ کرده زمان بی قرار توست

گردی به روی دفتر شعرم نشسته است

دردی به روی دفتر شعرم نشسته است

نه اینکه ما دو نان و نمک خورده ایم ، نه ؟

در شعرهایمان دل هم برده ایم ، نه ؟

در دست های من همه داغ دو دست تو

هر ذره ی تنم همگی در پرست تو

شب در کشاکش لبمان طول می کشید

از بس که حق مطلبمان طول می کشید

دل کندن از دهان تو با لرزه ی اذان

پس لرزه ی نگاه تر تو دوان دوان

در انتظار شعر جدیدم نشستنت

چون من به حسّ رفتنت و چشم بستنت

 

” چون تیر می گریخت سراسیمه از کمان

هر بوسه ای که رد و بدل شد میانمان

پیشینیان کمان دو ابرو سروده اند

غافل از استعاره ی لب های چون کمان

مجنون اگر اشارت ابرو پسند کرد

من محو پلک و ابرو و گیسویم و دهان

در چشم یار ما همه ی چشم ها گم اند

از بس که مردمی نگران دارد و جوان

در پاکی و زلالی چشمش همین و بس

ماندی به آب می نگری یا به آسمان ”

حالا من و سماور بی حوصله سکوت

یک تیک تاک خسته مرتب سری که سوت…

بی سر- صدای زندگی جاروبرقی ات

دلتنگ خانه داری بیتای شرقی ات

 

 

از : محمد ارثی زاد

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

نسیم امیری

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

دانشگاه آزاد است!

همان جا که سخاوت اولین حرف الفبا هست!

و نرخ علم آموزی به نرخ خون بابا هست!

نفس ها نرم! سرها گرم!

حیا خواب و در دیزی ما باز است!

کبوتر… بی کبوتر

باز با باز است!

مدیر من جوانمرد من ای فردین تر از فردین

بیا پهلوی من بنشین!

اتاق درس ما بس ناجوانمردانه تنگ است… آی!

دمت گرم وسرت خوش باد!”

سلامم را تو پاسخ گوی و درب بسته بخت مرا بگشای!

منم من خواهر مردم!

منم من دختری مبهوت و سردرگم!

منم آواره از کرمان و رشت و بهبهان و قم!

نه خر پولم نه خر زورم!

همان معمور(!) معذورم!

بیا گز کن زبانم را نترس از نیش زنبورم!

 

 

مدیرا ساقی جیبت تمام هیکلش از قرض می ترسد

و تا هفتاد و هف پشتش ز اسم درس می لرزد!

مدیر مالی! ای آقا

سراغت آمدم تا وام بستانم

که شاید مدرک ریم دام دارام دام دام 

بستانم!

چه می گویی چک و سفته…؟!

فریبت می دهد 

اینها که می بینی

لباس دختر دخترعموی مادر همسایه مان حاجی قلی خان است!

و این سرخی دستم یادگاری از یخ حوض “زمستان” است!

 

 سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، شکم ها سیر، دل ها شیر

پدرها پیر!

و جمعی همچنان با قیمت فردای کشک آلود خود درگیر!

صدایی گر شنیدی می رسد از دور 

یقیناً وز وز باد است!

دانشگاه آزاد است!

 

 

از : نسیم امیری

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

قیصر امین پور

 

ما که این همه برای عشق

آه و ناله ی دروغ می کنیم

راستی چرا

در رثای بی شمار عاشقان

-که بی دریغ-

خون خویش را نثار عشق می کنند

از نثار یک دریغ هم

دریغ می کنیم؟

 

 

از : قیصر امین پور


 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

شهاب مقربین

 

کسی  به در کوبید

 

بلند شد

موهایش را مرتب کرد

در را باز کرد

 

باد بود

 

برگشت

آشفته مو

 

 

از : شهاب مقربین

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

هر گاه یک نگاه به بیگانه می کنی

خون مرا دوباره به پیمانه می کنی

 

ای آنکه دست بر سر من می کشی ! بگو

فردا دوباره موی که را شانه می کنی ؟

 

گفتی به من نصیحت دیوانه گان مکن

باشد ، ولی نصیحت دیوانه می کنی

 

ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدی

در سینه ی شکسته دلان خانه می کنی ؟

 

بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت

چون رنگ رخنه در پر پروانه می کنی

 

عشق است و گفته اند که یک قصه بیش نیست

این قصه را به مرگ خود افسانه می کنی

 

 

از : فاضل نظری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

علیرضا قاضی مقدم

 

افسوس امکان ندارد

وقتی هوا آفتابی ست

یکریز باران ببارد

 

 

از : علیرضا قاضی مقدم

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

غرور نبود

خودخواهی نبود

تکبر نبود

آنچه از چشمانت جاری در آخرین دیدارمان !

هیچ یک از اینها نبود …. می دانم !

همه اش تلخ ،

سیل صبر کردنهای بیهوده ی خودم بود  !

 

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

حافظ

 

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

 

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

 

 

از : حافظ

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

فروغ فرخزاد

 

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک ِ گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو عشق تو نیستم

 

 

 

از : فروغ فرخزاد

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

سهراب سپهری

 

صبح

شوری ِ ابعاد عید

ذایقه را سایه کرد ….

 

 

از : سهراب سپهری

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

فروغ فرخزاد

 

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد

 

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم باریدی ….. ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

 

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهایی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

 

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ، ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست

خسته ام ، از عشق هم خسته

 

غنچه ی شوق تو هم خشکید

شعر ، ای شیطان افسونکار

عاقبت زین خواب درد آلود

جان من بیدار شد ، بیدار

 

بعد از او بر هر چه رو کردم

دیدم افسون سرابی بود

آنچه میگشتم به دنبالش

وای بر من نقش خوابی بود

 

ای خدا …. بر روی من بگشا

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را ؟

 

دیدم ای بس آفتابی را

کاو پیاپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من !

ای دریغا ، در جنوب ! افسرد

 

بعد از او دیگر چه می جویم ؟

بعد از او دیگر چه می پایم ؟

اشک سردی تا بیفشانم

گور سردی تا بیاسایم

 

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد …

 

 

از : فروغ فرخزاد

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

رودکی

 

با آنکه دلم از غم عشقت خون است

شادی به غم توام ز غم افزونست

 

اندیشه کنم هر شب و گویم : یا رب

هجرانش چونین است ، وصالش چون است ؟

 

 

از : رودکی

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

قیصر امین پور

 

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هر کس مرا می بیند

از دور می گوید :

این روزها انگار

حال و هوای دیگری داری !

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانی های ساده

و با همان امضا ، همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

 

این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می کنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

ــ از تو چه پنهان ــ

با سنگ ها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال ، از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدن بیشتر هستم

حتی اگر می شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

یک جور دیگر می پرستم

 

از جمله دیشب هم

دیگرتر از شب های بی رحمانه دیگر بود »

من کاملن تعطیل بودم

اول نشستم خوب

جوراب هایم را اتو کردم

تنها ــ حدود هفت فرسخ ــ در اتاقم راه رفتم

با کفش هایم گفتگو کردم

و بعد از آن هم

رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم

و سطر سطر نامه ها را

دنبال آن افسانه ی موهوم

دنبال آن مجهول می گشتم

چیزی ندیدم

تنها یکی از نامه هایم

بوی غریب و مبهمی می داد

انگار

از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه

بوی تمام یاس های آسمانی

احساس می شد

دیشب دوباره

بی تاب در بیم درختان تاب خوردم

از نردبات ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

و جیب هایم را

از پاره های ابر پر کردم

جای شما خالی !

یک لقمه از حجم سفید ِ ابرهای تُرد

یک پاره از مهتاب خوردم !

 

دیشب پس از سی سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

و برخلاف سالهای پیش

رنگ بنفش و ارغوانی را

از رنگ آبی دوست تر دارم

دیشب برای اولین بار

دیدم که نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ و هیبت آور نیست

 

این روزها دیگر

تعداد موهای سفیدم را نمی دانم

 

گاهی برای یادبود ِ لحظه ای کوچک

یک روز کامل جشن می گیرم

گاهی

صد بار در یک روز می میرم

حتی

یک شاخه از محبوبه های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

 

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ِ ناشناس ِ شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل ِ بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

هوایی می کند .

اما

غیر از همین حس ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

در دل ندارم

 

رفتار من عادی است …

 

 

از : زنده یاد قیصر امین پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

گفتند :

«ــ نمی خواهیم

نمی خواهیم

که بمیریم !»

گفتند:

«ــ دشمن اید !

دشمن اید !

خلقان را دشمن اید !»

 

چه ساده

چه به ساده گی گفتند و

ایشان را

چه ساده

چه به ساده گی

کُشتند !

 

و مرگ ِ ایشان

چندان موهن بود و ارزان بود

که تلاش ِ از پی زیستن

به رنج بارتر گونه یی

ابلهانه می نمود :

سفری دُشخواری و تلخ

از دهلیزهای خَم اندر خَم و

پیچ اندر پیچ

از پی هیچ !

 

نخواستند

که بمیرند

یا از آن پیش تر که مرده باشند

بار ِ خفّتی

بر دوش

برده باشند .

لاجرم گفتند :

«ــ نمی خواهیم

نمی خواهیم

که بمیریم !»

 

و این خود

و ِردگونه یی بود

پنداری

که اسبانی

ناگاهان به تـَـک

از گردنه های گردناک ِ صعب

با جلگه فرود آمدند

و بر گــُـرده ی ایشان

مردانی

با تیغ ها

برآهیخته .

 

و ایشان را

تا در خود بازنگریستند

جز باد

هیچ

به کف اندر

نبود . ــ

جز باد و به جز خون ِ خویشتن ،

چرا که نمی خواستند

نمی خواستند

نمی خواستند

که بمیرند.

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

ولادیمیر هولان

 

همان‌دم است که کشیش به عشای ربانی می‌رود 

روی پشت شیطان

آن‌دم که کیف سنگین صبح

ستون فقرات انسان را می‌فشارد

ساعت شبنم یخ‌زده‌است، نه طالع خورشید

هنوز سنگ گرم است

چرا که می‌جنبد.

آن‌دم که دریاچه یخ می زند دورِ سواحلش

و انسان، در قلبش

آن‌ساعت که رویاها

چیزی بیش از ککهایی نیستند که پوستِ مارسیز را می‌گزند

ساعتی که درخت های زخمی از گوزن‌ها

زخم‌های خود را با صمغ می‌بندند

ساعتی که اجنه

خرده ریزه‌های کلمات زمان را می‌دزدند.

دقایقی که تنها از سر عشق

کسی زهره می کند از غار استالاگمیت اشک‌هایی سرازیر شود

که در اختفای  راز، خواهش نهانی‌شان را برآورد‌ه‌است

آن‌دم که باید شعری بنویسی

و دیگرگونه‌اش برخوانی، به تمامی دیگرگونه.

 

 

از : ولادیمیر هولان

ترجمه از : محسن عمادی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

هالینا پوشویاتووسکا

 

اگر می‌خواهی ترکم کنی

لبخند را فراموش نکن

کلاه می‌تواند از یادت رود

دستکش، دفترچه‌ی تلفنت

هر آن چیزی که باید دنبالش برگردی

و در ناگهان برگشت گریانم می‌بینی

و ترکم نمی‌کنی

 

اگر می‌خواهی بمانی

لبخندت را فراموش نکن

حق داری زادروزم را از یاد ببری

و مکان اولین بوسه‌مان

و دلیل اولین دعوای‌مان

اما اگر می‌خواهی بمانی

آه نکش

لبخند بزن . . .

بمان !

 

 

از : هالینا پوشویاتووسکا

ترجمه از : علیرضا دولتشاهی و ایونا نویسکا


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

میگوئل هرناندز

 

جنگ‌های نکبت

وقتی عشق مقصود ما نیست

نکبت

نکبت.

 

سلاح‌های مفلوک

که کلمه نیستند

مفلوک

مفلوک.

 

مردمان مکنت

که عاشقند و می میرند

مکنت

آه مکنت!

 

 

از : میگوئل هرناندز

‌ترجمه از : محسن عمادی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

رویا باقری

 

مثل یک روحی ؛ رها از بند زندان و تنی!

دور  هم باشی اگر از من ٬ همیشه با منی

 

خوب می دانی که در قلبم کسی جای تو را …

بعد ِ تو دنیا برای من به قدر ارزنی …

 

تو همیشه بی خبر مهمان بغضم می شوی

بی هوا از چشم های خسته ام سر می زنی

 

خسته ای از این همه طوفان پی در پی ولی

تو امید آخر عشقی ٬ نباید بشکنی !

 

گرمی دست تو غم را از دل من می برد

مثل یک آتش که می افتد به جان خرمنی

 

این همه مهر و محبت کار دستت می دهد

وای از آن روزی که دستت می رسد پیراهنی…

 

اِن یکادُ الذینَ … چشم نامحرم به دور !

چشم این قوم و برادرهای شوم ِ ناتنی!

 

من نمی خواهم که هرشب یاد تو باشم ولی٬

تو مگر از خواب های خسته ام دل می کنی؟!

 

دوست داری بازهم “پروانه تر” از این شوی؟

که تمام لحظه هارا پیله دورت می تنی؟

 

فکر کن بود و نبود من چه فرقی می کند!؟

مثل من این روزها وقتی به فکر رفتنی

 

رد پایت را بگیر از کوچه های این غزل

گرچه تو تنها دلیل شاعری های منی

 

 

از : رویا باقری

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

چه راه ِ دور !

چه راه ِ دور ِ بی پایان !

چه پای لنگ !

 

نفس با خسته گی در جنگ

من با خویش

پا با سنگ !

 

چه راه ِ دور

چه پای لنگ !

 

 

 

از : احمد شاملو

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٤
comment نظرات ()

رحیم معینی کرمانشاهی

 

خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی         

ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی

 

گر مقـدّر بشود سـلک ســــلاطــین پویـــد         

سالک بی خــــبر خفـته براهــی گاهی

 

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود         

به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی

 

هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق   

آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی

 

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع        

رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

 

عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب         

بنشـیند بر ِ گل، هرزه گیــــاهی گاهی

 

چشـم گریـــــان مرا دیدی و لبخـــــند زدی         

دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی

 

اشک در چشـم ، فریبـــنده ترت میـــبینـم         

در دل موج ببـــــین صورت ماهی گاهی

 

زرد رویــــی نبــــود عیـــــب، مرانم از کوی         

جلـــوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی

 

دارم امیّـــــد که با گریه دلــت نرم کنـــــم         

بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی

 

 

از : رحیم معینی کرمانشاهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٤
comment نظرات ()

محمد ارثی زاد

 

هم پلک می‌زنی و هم این که مرا به هم

هی می‌زنی مرا به هم و پلک را بههم

تبدیل می‌کنی غزلم را به مثنوی

بیدار می‌شود قلم از خواب مثنوی

یک شب به جای سرمه مرا هم نمی‌کشی

در انتظار، چشم به راهم نمی‌کشی

 

بر چشم‌ها چو سرمه مرا می‌کشانی و

بعداً حواس پرت مرا می‌پرانی و

هی پلک می‌زنی و زمین را به آسمان

منظومه ایست دایره‌ی چشم هایتان

زهره، زمین، زحل همه تو مشتری منم

مریخ‌های چشم تو را مشتری منم

 

می خواهمت شبیه درختی جوانه را

گلبرگ‌های خاکی قالی که خانه را

چون بوسه‌های مادر و فرزندهای پیر

چون گریه‌های آخر لبخندهای پیر

ای چشم‌های یک تن ِ صد مرد را حریف

ای چشم‌های سبز تماشایی و لطیف

دور و بر ِ تمام تنم چشم می‌کنی

از بدو روز خلقت زن پلک می‌زنی

این وسوسه تمام نخواهد شدن گرفت

باید به جرم دیدن تو پیرهن گرفت

باید بهانه‌های خدا را دوباره خورد

باید سقوط کرد ولی عاشقانه مرد

امشب که پلک‌های شما تا خدا رسید

این مثنوی بهانه‌ی خوبی است تا رسید

ما بین رقص ِ” پلک زدن”‌های چشمتان

دیدن وَ نیز دیده شدن پای چشمتان

آلوده‌ام به جرعه‌ی  یک لحظه خیره ات

در امتداد دیدن من، چشم تیره ات

معجون نور و روشنی ِ آفتاب و ماه

تک لحظه‌ی طلوع و غروب، آبی و سیاه

باران ابر وحشی اردیبهشت من

محتاج توست ذائقه‌ی کار و کشت من

گونه به گونه ات که به ترفند می‌زنم

از چشم هات یکسره پیوند می‌زنم

تا دام‌های سبز تو را کشت می‌کنم

بادام‌های سبز تو را کشت می‌کنم

ساعت دو پلک ونیم گذشته است از اذان

من از دو پلک مانده به مسجد کنارتان

دارم نماز نافله‌ی پلـــــک می‌شوم

مبهوت ناز قافله‌ی پلـــک می‌شوم

 

ترکیب گاهواره‌ی چشمت نشستنی است

این خواب خوش پریدنی است و شکستنی است

عمرم! نگاه آخریت را به هم نزن

آن ارتعاش مادری ات را به هم نزن

این هم دعا تو را به خدا مستجاب شو

یک آن مرا ببین و بخند و جواب شو

 

امشب دوباره حادثه آغاز می‌شود

پروانه‌های روسریت باز می‌شود

من پلک می‌شوم تو به هم می‌زنی مرا

گویی که شاعری و قلم می‌زنی مرا

دفتر قلم به سینه نشسته ردیف تو

تا بیت‌ها سروده شود با ردیف ” تو “

 

با شور و حال مردمکت ( خال چشم تو )

تقدیم می‌شود غزلم مال چشم تو:

 

مشکی ترین ستاره‌ی شب هاست چشم تو

شاید خسوف کامل دنیاست چشم تو

ضرب الاجل برای تمام غزال هاست

از بس که دلبرانه و زیباست چشم تو

معصوم و سر به زیر صدایش نمی‌چکد

آری متین و ساکت و آقاست چشم تو

حرفی است نو تر از همه‌ی شعرهای من

چون اولین سروده‌ی نیماست چشم تو

می خواهمت درست مرا آن چنان که تو

من دوست دارمت وَ مرا خواست چشم تو

یک لحظه باش ؛ پلک نزن گوش کن به من

اصلاً نه من نه تو همه‌ی ماست چشم تو

 

 

از : محمد ارثی زاد

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٤
comment نظرات ()

قیصر امین پور

 

پرنده

نشسته روی دیوار

گرفته یک قفس به منقار !

 

 

از : قیصر امین پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٤
comment نظرات ()

فروغ فرخزاد

 

دست هایم را

در باغچه می کارم

سبز خواهم شد

می دانم

می دانم

می دانم ….

 

 

از : فروغ فرخزاد

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٤
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

پس آه واره یی چالاک

بر خاک

جنبید

تا زمین ِ خسته به سنگینی نفسی بکرد

سخت

سرد.

 

چشمه های روشن

بر کوه ساران جاری شد .

و سیاهی ِ عطشان ِ شب آرام یافت .

و آن چیزها همه

که از آن پیش

مرگ را

در گودنای خواب

تجربه یی می کردند

تند و دَم دَمی

حیات را به احتیاط

محکی زدند.

 

پس به ناگاهان همه با هم بر آغازیدند

و آفتاب

برآمد

و مُرده گان

به بوی حیات

از بی نیازی های خویشتن آواره شدند.

 

شهر

هراسان

از خواب آشفته ی خویش

بر آمد

و تکاپوی سیری ناپذیر ِ انباشتن را

از سر گرفت .

 

انباشتن و

هر چه بیش انباشتن

آری

که دست ِ تهی را

تنها

بر سر می توان کوفت .

 

و خورشید لحظه یی سوزان است ،

مغرور و گریزپای

لحظه ی مکرر ِ سوزانی ست

از همیشه

و در آن دَم که می پنداری

بر ساحل ِ جاودانه گی پا بر خاک نهاده ای

این تنگ چشم

از همه وقتی پا در گریزتر است .

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٤
comment نظرات ()

پابلو نرودا

 

عشق من ، مساله ئی

تو را ویران کرده است .

 

من به سوی تو بازگشته ام

از تردیدهای خارآگین .

 

تو را راست و بـُـرنده می خواهم

چون جاده و شمشیر .

 

امّا تو پای می فشاری

بر این ساید خــُـردی

که من نمی خواهمش .

 

عشق من ، درکم کن ،

من تمام تو را دوست دارم ،

از چشم ها تا پاها ، تا ناخن ها ،

تا درونت

و تمامی آن روشنائی را

که با خود داری .

 

این منم ، عشق من ،

که حلقه بر در می کوبد ،

روح نیست ،

همان نیست که روزی

بر آستان پنجره ات ایستاد .

در را می شکنم :

درون زندگیت می آیم :

می آیم تا در روحت زندگی کنم :

و تو نمی توانی با من سر کنی .

 

باید در را به روی در باز کنی ،

باید از من اطاعت کنی ،

باید چشمانت را باز کنی

تا من درون آن ها به جستجو درآیم ،

باید ببینی من چگونه می روم

با گام هایی سنگین

در جاده هایی که

در انتظار منند ، با چشمانی کور .

 

نترس ،

من به تو تعلق دارم ،

امّا

نه مسافرم نه گدا ،

من ارباب توام ،

آن که در انتظارش بودی ،

و اکنون گام می نهم

در زندگی ات ،

سر ِ رفتن ندارم ،

عشق ، عشق ، عشق ،

و هیچ چیز جر ماندن با تو .

 

 

 

از : پابلو نرودا

ترجمه : احمد پوری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٤
comment نظرات ()

سهراب سپهری

 

خنده ی گـُـلی در خواب

دست ِ پارو زن ِ ما را بسته است …

 

 

 

از : سهراب سپهری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٤
comment نظرات ()

شهاب مقربین

در دو سوی تُشَک ایستاده‌اند

مثل دو قهرمان آرام‌اند


به هم نزدیک می‌شوند

مثل دو دوست دست می‌دهند


به هم نگاه می‌کنند

مثل دریا و ماه

عمیق

به هم نگاه می‌کنند


آن‌گاه

کُشتی آغاز می‌شود


خم می‌شوند

دست در بازوی هم

کمرگاه و

ران‌ها


ناآرام

در هم می‌پیچند

وحشی و حمله‌ور

 

سرانجام

آن کس به خاک می‌افتد

که زودتر می‌گوید

دوستت دارم ….

 

 

از : شهاب مقربین

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٤
comment نظرات ()

فریبا عرب نیا

 

می شدکه من

پروانهء باغ رو یا های تو باشم

اگرنمی خواستیبچسبانی ام

بهکلکسیون آرزوهای ِ دست یافته ات،

می شدکه تو

شهسوار رویاهای من باشی

اگر  نمی خواستم محبوست کنم،

درکاخ توقعات ِ بر نیامده ام

می شد کهما

تصویر زیبای عشقی بیتمام باشیمبر دیوار ناممکن ها

اگر یاد گرفتهبودیم

عاشقی را …

 

از : فریبا عرب نیا


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٤
comment نظرات ()

فریبا عرب نیا

 

می شدکه من

پروانهء باغ رو یا های تو باشم

اگرنمی خواستیبچسبانی ام

بهکلکسیون آرزوهای ِ دست یافته ات،

می شدکه تو

شهسوار رویاهای من باشی

اگر  نمی خواستم محبوست کنم،

درکاخ توقعات ِ بر نیامده ام

می شد کهما

تصویر زیبای عشقی بیتمام باشیمبر دیوار ناممکن ها

اگر یاد گرفتهبودیم

عاشقی را …

 

از : فریبا عرب نیا


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٤
comment نظرات ()

فریبا عرب نیا

 

آنقدر دوستمندار

که خفه امکنی

اندکی فاصلهبراینفس کشیدن،

دیدن …

 

از : فریبا عرب نیا

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٤
comment نظرات ()

قیصر امین پور

 

فرزندم !

رویای روشنت را

دیگر برای هیچ کسی بازگو مکن !

ــ حتی برادران عزیزت ــ

 

می ترسم

شاید دوباره دست بیندازند

خواب تو را

در چاه

شاید دوباره گرگ ….

 

می دانم

یازده ستاره و خورشید و ماه

در خواب دیده ای

 

حالا باش !

تا خواب یک ستاره ی دیگر

تعبیر خوابهای تو را

روشن کند

ای کاش … !

 

 

از : قیصر امین پور

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٤
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

آنچه جان

از من

همی ستاند

ای کاش دشنه یی باشد

یا خود

گلوله یی .

 

زَهر مباد ای کاشکی ،

زهر ِ کینه و رشک

یا خود زهر ِ نفرتی .

 

درد مباد ای کاشکی ،

درد ِ پرسش های گزنده

جرّاره به سان ِ کژدم هایی ،

از آن گونه که ت پاسخ هست و

زبان ِ پاسخ

نه ،

و لاجرم پنداری

گــَـزیده ی کژدم را

تریاقی نیست …

 

آنچه جان از من همی ستاند

دشنه یی باشد ای کاش

یا خود

گلوله یی .

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٠
comment نظرات ()

حافظ

 

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد

نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد

 

به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد

بطالتم بس ، از امروز کار خواهم کرد

 

هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین

نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد

 

چو شمع ، صبحدمم شد ز مهر او روشن

که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد

 

به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت

بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد

 

صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل

فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد

 

نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ

طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

 

 

 

از : حافظ

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٠
comment نظرات ()

فریبا عرب نیا

 

در مهربانی ِ  نگاهت

ذوب می شود یخاحساسم

باتو

می توانآسود

در انتهای راهی کهبه بن بست رسیده است

و بالا رفت

از دیوار روزمرگی ها

ونترسید

از آنچه پشت دیواراست !

 

 

از : فریبا عرب نیا


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٠
comment نظرات ()

غلامرضا بکتاش

 

نوجوانی درخت کاج

مثل من توی باغچه گذشت

با عقب نشینی حیاط

کاج توی کوچه رفت و هیچ وقت

برنگشت …

سالهاست

شعرهای من به یاد او درست می شوند

نامه های من

به اسم کوچه ، اسم کاج

پست می شوند

او ولی توی کوچه خشک

ایستاده است

خانه ی مرا به یک پرنده هم

نشان نداده است …

 

 

 

از : غلامرضا بکتاش

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٠
comment نظرات ()

پیمان سرمستی

 

عکس ِ چندین فرشته را دیدم در دو چشم ِ نفیس بارانیت

همه را رام کرده ای آهو ، با زبان سلیس ِ بارانیت

 

دست من را بگیر و گرمم کن ، آتشم کن میان ِ آغوشت

تا برقصیم مثل ِ پروانه ، روی لب های خیس ِ بارانیت

 

روح ِ یک پنبه زار می ماند ، آبشار ِ بلند ِ پر پیچ ات

خواب دیدم که چنگ خواهم زد به بلندای گیس ِ بارانیت

 

تو زبانزد شدی به ابریشم ، به طروات ، به پاکی ِ باران

شاعرانه تو را طلب کردم ، از خدای خسیس بارانیت

 

حرف ِ دل را نوشت با احساس ، شاعر ِ لحظه های دلتنگی

صحبت از عشق کرد و دل بازی ، مرد ِ غمگین نویس ِ بارانیت

 

 

 

از : پیمان سرمستی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٠
comment نظرات ()

حامد محقق

 

روی شاخه ی درخت

یک کبوتر سفید

برگ کوچکی ز شاخه چید

آن کبوتر سفید

پر زد و پرید

توی آسمان ِ آبی ِ قشنگ …

 

ناگهان صدای جنگ

روی بال او نشست

بال کوچکش شکست !

 

ناگهان صدای جنگ

توی خانه ای وزید

رنگ و روی مادری پرید

اشک دختری روی برگ دفترش چکید …

 

دخترک از آن به بعد

مثل آن کبوتر سفید شد

نام کوچه شان کوچه ی شهید شد …

 

 

 

از : حامد محقق

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٠
comment نظرات ()

سورنا جوکار

 

اینجا همه آدم به آدم می شناسندم

یک مرد با اخلاق در هم ، می شناسندم

 

از هر کسی نام و نشانم را که پرسیدی

دیدی که بی اغراق اگر کم ، می شناسندم

 

هرگز نگفتم که خدا هستم ، ولی مردم

کافر شدند و خالق ِ غم می شناسندم

 

هر چند بی نام و نشان اما کبوتر ها

از بس برایت نامه دادم ، می شناسندم

 

آنقدر دنبال تو گشتم شهر را هر روز

دیگر تمام کوچه ها هم می شناسندم

 

 

 

 

از : سورنا جوکار

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٠
comment نظرات ()

مصطفی رستگاری

 

خوابیم و با خطاب تو بیدار می شویم

مستیم و با عتاب تو هشیار می شویم

 

حلاج پیشه ایم و گمانم که عاقبت

با حلقه های موی تو بر دار می شویم

 

فرجام تلخ ِ قصه ی ابلیس است سهم ِ ما

وقتی به دام سجده گرفتار می شویم

 

چشم تو بود میوه ی ممنوع ِ عشق و ما

روزی از این دسیسه خبردار می شویم

 

همواره قصه های من و تو شنیدنی است

ما آن حکایتیم که تکرار می شویم …

 

 

 

از : مصطفی رستگاری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٠
comment نظرات ()

امیرپیمان رمضانی

 

تو را برای ابد ترک می کنم ، مریم

چه حُسن ِ مطلع تلخی برای غم ، مریم

 

پُکی عمیق به سیگار می زنم اما

تو نیستی که ببینی چه می کشم ، مریم

 

برای آنکه تو را از تو بیشتر می خواست

چه سرنوشت ِ بدی را زدی رقم ، مریم

 

مرا به حال خودم واگذاشتند همه

همه همه همه امّا ، تو هم ؟ تو هم ؟ مریم ؟!

 

 

 

از : امیرپیمان رمضانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٠
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

خویشتن را به بستر ِ تقدیر سپردن

و با هر سنگ ریزه

رازی به نارضایی گفتن

زمزمه ی رود چه شیرین است !

 

از تیزه های غرور ِ خویش فرود آمدن

و از دل پاکی های سرفراز ِ انزوا به زیر افتادن

با فریادی از وحشت هر سقوط .

غرش ِ آب شاران چه شکوه مند است !

 

و همچنان در شیب ِ شیار فروتر نشستن

و با هر خر سنگ

به جدالی برخاستن .

چه حماسه یی ست رود ، چه حماسه یی ست !

 

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٠
comment نظرات ()

سیدایمان سیدآقایی

 

شادی به ظاهر ، منتهی از درد لبریزی

اردیبهشتی هم که باشی اهل ِ پاییزی

 

وقتی نگاهم می کنی از عمق ِ تنهایی

داری نمک بر زخم یک دیوانه می ریزی

 

درمانده ام درمان ِ دردت را نمی دانم

شرمنده ام قابل ندارم چیز ِ ناچیزی

 

ای کاش لختی چوب ِ رخت ِ خلوتت باشم

تنهایی ات را روی دوش من بیاویزی

 

“من” سیصد و سالی است در چشمان تو گم شد

شاید از این خواب هزاران ساله برخیزی

 

اما تو خوابت برده و حتی درون خواب

هر وقت می بینم تورا با غم گلاویزی

 

دنیا به کام هیچ کس شیرین نخواهد ماند

ای بیستون بی شک تو هم یک روز می ریزی

 

ناف تو را با درد از روز ازل بستند

اردیبهشتی هم که باشی اهل پاییزی

 

 

 

از : سیدایمان سیدآقایی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٠
comment نظرات ()

فریبا عرب نیا

 

دوراز این هیاهو

دلم کویر می خواهد و

تنهایی و سکوت و

آغوش ِ سرد ِ شبی که آتشم را فرونشاند.

نه دیوار،

نه در،

نه دستی که بیرونم کشد از دنیایم،

نه پایی که در نوردد مرزهایم،

نه قلبی که بشکندسکوتم،

نه ذهنی که سنگینم کند از حرف،

نه روحی که آویزانم شود.

من باشم و

تنهایی ِ ژرفی که نور ستارگان روشنش می کند

و آرامشی که قبل از هیچ طوفانی نیست !

 

 

از : فریبا عرب نیا

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٠
comment نظرات ()

سیدایمان سیدآقایی

شانه خالی نکنی، بار فرو می ریزد

سقف بی پایه به ناچار فرو میریزد

چین ِ محکم نکنی در هنر ِ ساختنت

با تکانی تن ِ دیوار فرو میریزد

من تمام نفسم بسته به جا ماندن توست

بی تو هر لحظه دل انگار فرو میریزد

باد اگر پنجه زند در سبد گیسویت

پرده های شب اسرار فرو می ریزد

مرد را درد نباشد نفسش خاموش است

مثل خاکستر سیگار فرو میریزد

لحظه ای صبر کنی تا عطشم بنشیند

غصه های سَــر تب دار فرو می ریزد

نگذاری بروی بی خبر از کوچه ی دل

به خدا شهر ِ دل این بار فرو می ریزد

 

 

 

از : سیدایمان سیدآقایی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٢
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

 

یک سمت تویی و عشق: مرگی ساده

یک سمت جهان به قتل من آماده!

می ترسم! مثل بچّه گنجشکی که

در دست دو بچّه ی شرور افتاده

 

 

از : سیدمهدی موسوی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٢
comment نظرات ()

ساناز بهشتی

 

درس خواندن چقدر غمگین است

بغض در متن انگلیسی که…

درک مفهوم های بی معنی

خواندن صفحه های خیسی که…

درس خواندن چقدر دلگیر است

در اتاقی که از تو خسته شده

گوش دادن به تیک تاک زمان

زل زدن به کتاب بسته شده

حمل کپسول کوچکی با خود

زنده ماندن به زور اکسی‍ژن

اشتباهی همیشگی در تو

جا به جایی مضحک یک ژن

ارتباطی همیشگی با مرگ

خشکی سرفه های گاه به گاه

بی دویدن نفس نفس در خود

وحشت از پله های دانشگاه

شرمگین از حضور از بودن

از نگاه ترحم آمیز ِ …

ترس از عشق و دل سپردن ها

زنده ماندن بدون انگیزه

سرنوشتم لطیفه ی تلخی ست

اشتباهی که اتفاقی شد

بین خط های عشق و زندگی ام

مرگ من نقطه ی تلاقی شد

 

 

از : ساناز بهشتی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٢
comment نظرات ()

ایرج جنتی عطایی

طعم ِ خیس ِ اندوه و اتفاق ِ افتاده

یه … “آه ! … خداحافظ” … یه فاجعه ی ساده

خالی شدم از رویا ، حسی منو از من برد

یه سایه شبیه ِ من ، پشت ِ پنجره پژمرد

ای معجزه ی خاموش ، یه حادثه روشن شو

یه لحظه .. فقط یه “آه” ، همجنس ِ شکفتن شو

از روزن ِ این کنج ِ خاکستری ِ پرپر

مشغول ِ تماشای ویرون شدنِ من شو

برگرد ، به برگشتن ، از فاصله دورم کن

یه خاطره با من باش ، یه گریه مرورم کن

از گـُرگـُر ِ بی رحم ِ این تجربه ی من سوز

پرواز ِ رهایی باش ، به ضیافت دیروز

به کوچه که پیوستی ، شهر از تو لبالب شد

لحظه ، آخر ِ لحظه ، شب عاقبت ِ شب شد

آغوش ِ جهان رو به دلشوره شتابان بود

راهی شدنت حرف ِ نقطه چین ِ پایان بود …

 

 

 

از : ایرج جنتی عطایی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٢
comment نظرات ()

صدیقه حسینی

 

روزهای همیشه سرگردان

زندگی لابه لای یک پوشه

گم شدم توی جیب تاریکت

مثل یک اسکناس بی گوشه↓

به خودم چسب می زدم محکم

پارگی ِ گذشته را از درد

جلوی چشم های غمگینم

دست هایی مچاله ام می کرد

دست هایی که مشت می شد از

همه ی کینه های افسرده

زل زدی به عروسکی زنده

توی آیینه های افسرده

باربی عاشقانه می رقصید

توی چشمان کوچک شرقی

مانده بین گذشته و حالا

پله های مردد ِ برقی

زندگی جدید من در شهر

با خودش حرف می زند آرام

یک نفر ترک می کند من را

یک نفر داد می زند:اعدام!

که خودم را فقط بیاویزم

از طنابی که سخت پوسیده

]فکر کردم به نور تاریکی

که به این سنگ قبر تابیده[

که به این سنگ قبر نزدیکم

از وقوع دوباره ی یک قتل

مثل موجود زنده ای لغزید

زیر پاهای مرده ام یک سطل

روشنایی درست قسمت شد

بین سوراخ های یک زنبیل

فکر کردم بدزدمت مثل ِ

سرقت از یک مغازه ی تعطیل!

سرقت از چیزهای نامرئی

سرقت از بسته های ارسالی

باز دنبال زندگی گشتن

توی یک گاو صندوق خالی

■■■

دستخط مداد کم رنگت

روی این اسکناس ها می ماند

دختری “دوستت ندارم” را

با صدایی گرفته تر می خواند

برو!از خاطرات من برگرد

از همین کوچه های بی پایان

آخر این مسیر چیزی نیست

جز صدای شنیدن باران….

 

 

از : صدیقه حسینی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٢
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

 

دارد چشمی که نیست تر می گردد

یک شب که نیامده سحر می گردد

این نامه ی ننوشته اگر پست شود

مردی که نرفته است برمی گردد

 

 

از : سیدمهدی موسوی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٢
comment نظرات ()

حمید مصدق

 

(۱)

شبی آرام چون دریای بی جنبش

سکون ِ ساکت ِ سنگین ِ سرد ِ شب

مرا در قعر این گرداب بی پایاب می گیرد

دو چشم خسته ام را خواب می گیرد

من اما دیگر از هر خواب بیزارم

حرامم باد خواب و راحت و شادی

حرامم باد آسایش

من امشب باز بیدارم

میان خواب و بیداری

سمند خاطراتم پای می کوبد

به سوی روزگار کودکی

ــ دوران ِ شور و شادمانی ها

خوشا آن روزگار کامرانی ها

به چشمم نقش می بندد

زمانی دور همچون هاله ی ابهام ناپیدا

در آن رویا

به چشمم کودکی آسوده خوابیده ست در بستر

منم آن کودک آسوده و آرام

تهای دل از غم ایام

ز مهر افکنده سایه بر سر من مام

در آن دوران

نه دل پر کین

نه من غمگین ،

نه شهر اینگونه دشمنکام

دریغ از کودکی

ــ آن دوره ی آرامش و شادی

دریغ از روزگار خوب آزادی

سرآمد روزگار کودکی

ــ اینک در این دوران

ــ در این وادی

نه دیگر مام

نه شهر آرام

دگر هر آشنا بیگانه شد با آشنای خویش

و من بی مام تنها مانده در دشواری ایام

« تو اما مادر من مادر ناکام !

دلت خرم ، روانت شاد

که من دست ِ نیازی سوی کس هرگز نخواهم برد

و جز روح تو

ــ این روح ِ ز بند آزاد

مرا دیگر پناهی نیست

ــ دیگر تکیه گاهی نیست »

نبودم این چنین تنها

و مادر در دل شب ها

برایم داستان می گفت

برایم داستان از روزگار باستان می گفت

و من خاموش

سراپا گوش

و با چشمان خواب آلود در پیکار

نگه بیدار و گوش جان بر آن گفتار

در آن شب مادر من داستان کاوه را می گفت

در آن شب داستان ِ کاوه ،

آن آهنگر آزاده را می گفت ….

 

 

از : حمید مصدق

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٢
comment نظرات ()

حمید مصدق

 

…. زمانی دور

در ایرانشهر

همه در بیم

نفس در تنگنای سینه ها محبوس

همه خاموش

و هر فریاد در زنجیر

و پای آرزو در بند

هزار آهنگ و آوای خروشان بود و شب خاموش

فضای سینه از فریادها پُر بود و لب خاموش

و باد ِ سرد

ــ چونان کولی ِ ولگرد

به هر خانه ، به هر کاشانه سر می کرد

و با خشمی خروشان

شعله ی روشنگر اندیشه را

می کُشت

شب ِ تاریک را تاریکتر می کرد

نه کس بیدار

نه کس را قدرت گفتار

همه در خواب

همه خاموش

به کاخ اندر

که گرداگرد ِ آن را برج و بارو

ــ تا دل این قیرگون دریای وارون بود

نشسته اژدهاک دیوخو

بر روی تخت خویشتن هوشیار

مبادا کس شود بیدار

لبانش تشنه ی خون بود

نمانده دور

ز چشم و گوش او پنهان ترین جنبش

لبش را می فشرد آهسته با دندان

غمین ، پژمان

چنین با خویشتن نجوای گنگی داشت :

« جز اینم آرزویی نیست

که ریزم زیر تیغ ِ خویش خون مردمان ِ هفت کشور را »

ولیکن برنمی آورد هرگز آرزویش را

اَرَدویسور آناهیتا

که نیک است او

که پاک است او

که در نفرت ز خوی اَژدهاک است او

در آن دوران

در ایرانشهر

همه روزش چو شبها تار

همه شبها ز غم سرشار

نه در روزش امیدی بود

نه شامش را سحرگاه سپیدی بود

نه یک دل در تمام شهر شادان بود

خوراک ِ صبح و ظهر و شام ماران ِ دو کتف ِ اَژدهاک ِ پیر

مدام از مغز سرهای جوانان

ــ این حوانمردان ِ ایران بود

جوانان را به سر شوری است توفان زا

امید زندگی در دل

ز بند بندگی بیزار

و این را اَژدهاک پیر می دانست

از این رو بیشتر بیم و هراسش از جوانان بود

 

 

 

از : حمید مصدق

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٢
comment نظرات ()

حمید مصدق

 

…. کلاغان سیه

ــ این فوج پیش آهنگ ِ شام تار

فراز شهر با آواز ناهنجار

رسیدند آن زمان چون ابر ظلمت بار

زمین رخت ِ عزای خویش می پوشید

زمان

ــ ته مانده های نور را در جام خاک خسته می نوشید

فرو افتاده در طشت افق خورشید

میان طشت خون خورشید می جوشید

سیاهی برگ و پَر بگشوده

پیچک وار

بر دار و در و دیوار

می پیچید

شبانگاهان به گلمیخ زمان

شولای شوم خویش می آویخت

و بر رخسار گیتی رنگ های قیرگون می ریخت

در این تاریکی مرموز ، شهر بی تپش مدهوش

چراغ کلبه ها خاموش

در این خاموش شب اما ،

درون ِ کوره ی آهنگری یک شعله سوزان بود

لب هر در

به روی کوچه ها آهسته وا می شد

و از دهلیز قلب خانه ها با خوف

سراپا واژه ی انسان رها می شد

هزاران سایه ی کم رنگ در یک کوچه

با هم آشنا می شد

طنین می شد

صدا می شد

صدای بی صدایی بود

فرمان اهورایی

درون ِ کوره ی آهنگری آتش فروزان بود

و بر رخسار کاوه سایه های شعله می رقصید

غبار راه ِ سال و ماه

نشسته در میان جنگل گیسوی مشگین فام

خطوط چین پیشانی

نشان از کاروان رفته ی ایام

نهاده پای بر سندان

دژم ، پژمان

پریشان بود

ستم ها بر تن و برجان او رفته

دلش چون آهنی در کوره ی بیدادها تفته

از آن رو کان سیه کردار

گُجسته اَژدهاک ِ پیر دُژ رفتار

ــ آن خونخوار

هماره خون گلگون ِ جوانان وطن می خورد

روان کاوه زاین اندوه می آزرد

اگر چه پیکرش را حسرتی جانکاه می کاهید

ولی در سینه اش دل ؟

ــ نه

ــ که خورشید محبت گرم می تابید

به قلبش گرچه اندوه فراوان بود

هنوزش با شکست از گشت سال و ماه

فروغ روشنی بخش امید و شوق

ــ در چشمش نمایان بود

در آن میدان

کنار کارگاه ِ کاوه جمعی جنگجو ، جانباز

فزونی می گرفت آن جمع را هر چند

در آنجا کاوه بر آن جمع جانبازان جنگاور

نگاهی مهربان افکند

اگرچه بیمناک از جان یاران بود

همه یاران او بودند

همه یاران با ایمان او بودند

همه در انتظار لحظه ی فرمان او بودند

و کاوه

ــ آن دلاور مرد آزاده ــ

سکوت خویش را بشکست و این سان گفت :

« گذشته سال های سال

که دل هامان تهی گشته است از آمال

اجاق آرزوها کور

چراغ عمرمان بی نور

تن و جانمان ، اسیر بند

به رغم خویشتن تا چند

دهیم از بهر ماران ِ دو کتف ِ اَژدهاک پیر

سر فرزند

مرا جز قارَن

ــ این دلبند

نمانده دیگرم فرزند

اگر در جنگ با دشمن

روان او رود از تن

از آن به تا سر او طعمه ی ماران دوش ِ

اَژدهاک ِِ دیو خو گردد

شما را تا به چند آخر

نشستن روز و شب اندوه و غم خوردن

شما را تا به کی باید

در این ظلمت سرا عمری به سر بردن

به خیزید !

کف دستانتان را قبضۀ شمشیر می باید

کماندارانتان را در کمان ها تیر می باید

شما را عزمی اکنون راسخ و پیگیر می باید

شما را این زمان باید

دلی آکاه

همه همدگر همراه

نترسیدن ز جان خویش

روان گشتن به سوی دشمن بد کیش

نهادن رو به سوی این دژ دیوان جان آزار

شکستن شیشه ی نیرنگ

بریدن رشته ی تزویر

دریدن پرده ی پندار

اگر مردانه روی آرید و بردارید

از روی زمین از دشمنان آثار

ود بی شک

تن و جانتان ز بند بدنگی آزاد

ــ دل ها شاد

تن از سستی رها سازید

روان ها را به مهر اورمزدا آشنا سازید

از آن ِ ماست پیروزی …

 

 

از : حمید مصدق

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٢
comment نظرات ()

حمید مصدق

 

…. درنگی کاوه کرد

ــ آنگاه با لبخند

نگاهی گرم و گیرا بر گروه جنگجویان دلیر افکند

لبش را پرسشی بشکفت

به گرمی گفت با گُردان :

« در این جا هست آیا کس

که با ما نیست هم پیمان ؟ »

گروهی عزمشان راسخ :

که اکنون جنگ باید کرد

به خون اهرمن شمشیر را گلرنگ باید کرد

و دامان شرف را پاک از هر ننگ باید کرد

گروهی ــ گرچه اندک ــ

در نگه شان ترس و نومیدی هویدا بود

و در رخسارشان تردید پیدا بود

زبان شان زهر می پاشید

ــ زهر ِ یأس و بد بینی

بد اندیشی تهی از مهر میهن قلب ناپاکش

صدا سر داد :

« ای یاران !

قضای آسمان است این

همانا نیست جز این سرنوشت ما در این کشور

چه خواهد کرد با گفتار خود کاوه

گروهی را به کشتن می دهد این مرد آهنگر

و تو ای کاوه ! ای بی دانش و تدبیر

نمی دانی مگر کاین اژدهاک پیر

به جان پیمان یاری تا ابد با اهرمن دارد

نگیرد حلقۀ این بندگی از گوش

ــ تا جان در بدن دارد

نمی دانی مگر کاو آرزومند است

زمین هفت کشور را

ز خون مردمان هفت کشور لعلگون سازد

روان در هفت کشور رود خون سازد

تو را که نیست غیر از انتقام خون فرزندان

نه در دل آروزیی

ــ نی هوای دیگری در سر

چه می گویی دگر

ــ اندیشه ات خام است

تو را اینک سزا لعن است و دشنام است

من اینجا در میان ِ زیج غم ها می نشینم در شبان تار

که آخر دیرپا شام ِ سیه را هم سرانجام است

در این ماندن

اگر ننگ است اگر نام است

نمی پویم من این ره را

که آرامش

نه در رزم است

در بزم است و

در جام است … »

سخن ها کار خود می کرد

میان جمع موج افتاد

شدند اندیشه ها سرگشته در گردابی از تردید

سپاه یأس بر کار تسلط بود

بر امید

چه باید کرد ؟

 

 

 

از : حمید مصدق

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٢
comment نظرات ()

حمید مصدق

 

…. چه باید کرد ؟

گروهی گرم این نجوا

که « اکنون نیک تر مردن

از اینسان زندگی با ننگ و بدنامی به سر بردن »

گروهی بر سر ایمان خود لرزان

که « آری نیک می گوید

کنون این اژدهای فتنه در خواب است

نشاید خوابش آشفتن »

گروهی هم در این تردید و شک

آمادۀ رفتن …

که ناگه بانگ ِ گُردی از میان ِ انجمن برخاست :

« جبان خاموش ، شرمت باد ! »

صدای گرم و گیرایش

شکست اندیشۀ تردید

کلامش دلپذیر افتاد

سکونی و سکوتی جمع را بگرفت

نفس در تنگنای سینه ها واماند

که این آوای مردانه

ز نو بر آسمان برخاست :

« جبان خاموش ، شرمت باد

تو ای خو کرده با بیداد

سحر با خود پیام صبح می آرد

لبان یاوه گو بر بند

که پیکان نفاق از چلۀ لبهات می بارد

اگر صد لشکر از دیو و ددان ِ اَژدهاک ِ بد کُنش

ــ با حیله و ترفند

به قصد ما کمین سازند

من و تو ، ما اگر گردند

بنیادش بر اندازند

هراسی در دل ِ ما نیست

ستم هایی که بر ما رفت

از این افزون نخواهد شد

دگر کی به شود کشور

اگر اکنون نخواهد شد

اگر می ترسی از پیکار

اگر می ترسی از دیوان ِ جان آزار

تو را بر جنگ ِ دشمن نیست گر آهنگ

تو و این راه تنهایی ــ که آلوده ست با هر ننگ ــ

نوید ما

ــ امید ماست

امید ماست

که چون صبح بهاری دلکش و زیباست

اگر پیمان گُجسته اژدهاک دیو خود با اهرمن دارد

برای مردم ِ آزاده گر بند و رسن دارد

دلیران را از این دیوان کجا پرواست

نگهدار ِ دلیران وطن مزداست »

میان ِ آن گروه خشمگین این گفتگو افتاد :

« بلی مزداست

نگهدار دلیران وطن مزدای بی همتاست »

نفاق افکن

ز شرم و بیم رسوایی گریزان شد

و در خیل سیاهی های شب

از پیش ِ چشم ِ خشمگین ِ خلق پنهان شد

و مردم ، باز با ایمان ِ راسخ تر

ز جان و دل به هم پیوسته

با هم یار می گشتند

به جان آماده ی پیکار می گشتند ….

 

 

از : حمید مصدق

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٢
comment نظرات ()

حمید مصدق

 

…. کنار کورۀ آهنگری کاوه

به سر انگشت خود بستُرد اشک شوق

آنگه گفت :

« فری باد و همایون باد

شما را عزم ِ جزم

ــ ای مردم ِ آزاد

به سوی مهر باز آئید

و از آئینه ی دل ها

غبار ِ تیره ی تردید بزدائید

روان ها پاک گردانید

و از جان ها نفوذ اهرمن رانید

که می گوید

قضای آسمان است این و دیگر گون نخواهد شد ؟

قضای آسمانی نیست

اگر مردانه برخیزید

و با دیو ستم جانانه بستیزید

ستمگر خوار و بی مقدار

به پیش عزم مردان و دلیران چون نخواهد شد ؟ »

نگاه کاوه آنگه چون عقابی بیکران دور را پیمود

دل و جانش در آن دم با اهورا بود

به سوی آسمان دستان فراآورد

ــ یاران هم چنین کردند ــ

نیایش با خدای عهد و پیمان میترا آورد :

« خدای عهد و پیمان ، میترا ،

ــ پشت و پناهم باش

بر این عهد و بر این میثاق

ــ گواهم باش

در این تاریک ِ پُر خوف و خطر

ــ خورشید راهم باش !

خدای عهد و پیمان ، میترا ،

ــ دیر است ، اما زود

مگر سازیم بنیاد ستم نابود

به نیروی خرد از جای برخیزیم

و با دیو ستم آن سان در آویزیم و

ــ بستیزیم

که تا از بن ،

بنای اژدهاکی را براندازیم

به دست ِ دوستان از پیکر دشمن

ــ سر اندازیم

و طرحی نو در اندازیم »

پس آنگه کاوه رویش را

به سوی کوره ی آهنگری گرداند

زمین با زانوانش آشنا شد

ــ کاوه با نجوا

نیایش را دگر باره چنین برخواند :

« به دادار خردمندی

که بی مثل است و بی مانند

به نور ، این روشنی بخش دل و جان و جهان ،

سوگند

که می بندیم ما آزادگان پیمان خود با خون

که چون مهر فروزان از گریبان افق سر برکشد بیرون

جهانی را ز بند ظلم برهانیم

ز لوث ِ اژدهاک ِ پیر

زمین را پاک گردانیم »

سپس برخاست

به نیزه پیش بند ِ چرمی اش افراشت

نگاه ِ او فروغ و فرّ ِ فرمان داشت

« کنون یاران به پا خیزید

و برپیمان ِ بسته ارج بگذارید

عقاب آسا و بی پروا

به سوی خصم روی آرید !

به سوی فتح و پیروزی

به سوی روز بهروزی … »

 

 

از : حمید مصدق

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٢
comment نظرات ()

حمید مصدق

…. زمین و آسمان لرزید

و آن جمعیت انبوه

ز جا جنبید ،

ــ چونان شیر خشم آگین

به سان کورۀ آتشفشان از خشم

ــ جوشان شد

چنان طوفان ِ بنیان کن

ــ خروشان شد

روانشان شاد

ز بند ِ بندگی آزاد

به سوی بارگاه ِ اَژدهاک ِ پیر با فریاد

غضبشان ، شیر

به مُشت اندر فشرده قبضه ی شمشیر

و در دلشان شرار ِ عقده های سالیان ِ دیر

و در بازوشان نیرو

و در چشمانشان آتش

همه بی تاب و بس سرکش

روان گشتند

به سوی فتح و آزادی

به سوی روز ِ بهروزی

و بر لب ها سرود افتخار آمیز پیروزی

به روی سنگفرش ِ کوچه ، سیل خشم

ــ در قلب شب تاری

چو تنداب بهاری پیش می لغزید

و موج خشم بر می کند و از روی زمین می بُرد

بنای اژدهاکی را

و می آورد

طربناکی و پاکی را

در آن شب از دل و از جان

به فرمان سپهسالار کاوه ، مردم ِ ایران

ز دل راندند

نفاق و بندگی و خسته جانی را

و بنشاندند

صفا و صلح و عیش و شادمانی را

نوازش داد باد صبحدم بر قله ی البرز

درفش کاویانی را …

 

 

 

از : حمید مصدق

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٢
comment نظرات ()

حمید مصدق

 

گل خورشید وا می شد

شعاع مهر از خاور

نوید صبحدم می داد

شب ِ تیره سفر می کرد

جهان از خواب برمی خاست

و خورشید جهان افروز

شکوهش می شکست آنگه

ــ خموشی ِ شبانگاه ِ دژم رفتار

و می آراست

عروس صبح را زیبا

و می پیراست

جهان را از سیاهی های زشت ِ اهرمن رخسار

زمین را بوسه زد لب های مهر آسمان آرا

و برق شادمانی ها

به هر بوم و بری رخشید

جهان آن روز می خندید

میان ِ شعله های روشن خورشید

پیام فتح را با خود از آن ناورد

نسیم صبح می آورد

سمند خسته پای خاطراتم بازمیگردید

و می دیدم در آن رویا و بیداری

هنوز آرام

کنار بستر من مام

مگر چشم خرد بگشاید و چشم سرم بندد

برایم داستان می گفت

برایم داستان از روزگار باستان می گفت

سرشکی می فشانم من به یاد ِ مادر ناکام

دریغی دارم از آن روزگاران ِ خوش آغاز ِ

ــ سیه فرجام

هنوز اما

مرا چشم خرد خفته است در خواب گرانباری

دریغا صبح هشیاری

دریغا روز بیداری …

 

 

 

از : حمید مصدق

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۸
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

 

قالیچه ی ناتمام یک زن بر دار

انبوه جنازه های دشمن بر دار

ای آدم! فاتح ِ تمام ِ دنیا!

پایت را از روی سر من بردار

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۸
comment نظرات ()

زهرا باقری شاد

 

می توان باز آرزویی کرد

جمعمان جمع تر شود آیا؟

شکوه ها، طعنه ها، دورویی ها

لااقل مختصر شود آیا؟

*

می توان باز آرزویی کرد؟

آرزوی سلامت مردم

اینکه شاید دوباره برگردد

سرجایش نجابت مردم

 

اینکه شاید که یادمان رفته

اینکه شاید که خواب می بینیم

سرمان داغ و دستهامان سرد

جای دریا سراب می بینیم

 

اینکه عیبی ندارد این دفعه

بچگی کرده ایم، می دانیم

و فقط یک دقیقه غفلت و جهل

یادمان رفته بود انسانیم

 

یادمان رفته بود این آدم

بدن و دست و پا و سردارد

با عملکرد و فکر و گفتارش

روی همنوع خود اثر دارد

 

یادمان رفته بود ما همگی

همدل و هم تبار و هم خونیم

وامدار جسارت کاوه

وارث شور و حال مجنونیم

 

دستهامان زیاد خالی نیست

بربط و چنگ و عود را داریم

در دل این کویر یک جایی

مثل زاینده رود را داریم

 

می توان تکیه کرد بر البرز

تکیه بر صخره های الوندی

دست در دست خواجه رقصی کرد

رقص به شیوه سمرقندی

 

در رگ ما هنوز هم جاری است

سرخی خون بوعلی سینا

باز باید نوشت قانونی

مثل قانون بوعلی سینا

 

باز باید که بوسه گرمی

روی دستان پاک سعدی زد

با نگاهی به شاهنامه نشست

طرحی از روزهای بعدی زد

 

می توان باز مثل باقر خان

نفس تازه ای به ایران داد

یا امیرکبیروار آمد

به مفاهیم تازه ای جان داد

 

خاک تبریز و رشت و کرمانشاه

تشنه عشق و نور و آزادی است

بیستون خالی است ای مردم!

باز چشم انتظار فرهادی است

 

می توان باز آب و جارو کرد

کوچه های کثیف تهران را

می توان باز آرزویی کرد

آرزوی نجات ایران را

 

مثل اینکه نگاه مولانا

تا همیشه به راه ما مانده

حافظ و شاملو و فرخزاد

دلشان پیش ماست جا مانده

 

ول کنیم این خطوط مبهم را

ول کنیم این جهات فرعی را

صاف و صادق شویم، نگذاریم

بر سر هم کلاه شرعی را

 

با کتاب و نقاب و اسم و لقب

مهر باطل به روی هم نزنیم

شاعر درد مشترک باشیم

از سر بی غمی قلم نزنیم

 

جمعمان جمع می شود آیا؟

این نگاه ها هنوز بیدارند

شمس تبریز! التفاتی کن

مولوی ها هنوز بسیارند

 

 

 

 

از : زهرا باقری شاد

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۸
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

 

آزادی شهر از حصارش پیداست

از کینه ی چوبه های دارش پیداست

فردای من و تو باز هم تاریک است

سالی که نکوست از بهارش پیداست

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۸
comment نظرات ()

مهدی دانش

 

با تو نگاه خسته ی من حرف می زند

آری لبان بسته ی من حرف می زند

قدری بمان، سکوت مرا گوش کن برو

دارد دل شکسته ی من حرف می زند

من عاشقم هنوز، نگاه معذبت

از عهد ناگسسته ی من حرف می زند

تو فال سرنوشت منی،فال من هنوز

از طالع خجسته ی من حرف می زند

هر شب کنار پنجره ای باز،آسمان

با بالهای بسته ی من حرف می زند

هر شب کنار پنجره ای رو به انتظار

با تو نگاه خسته ی من حرف می زند

 

 

از : مهدی دانش

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۸
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

آه ، تو می دانی

می دانی که مرا

سر ِ بازگفتن ِ بسیاری حرف هاست .

هنگامی که کودکان

در پس ِ دیوار ِ باغ

با سکه های فرسوده

بازی ِ کهنه ی زنده گی را

آماده می شوند .

می دانی

تو می دانی

که مرا

سر ِ باز گفتن کدامین سخن است

از کدامین درد ….

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۸
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

اکنون که ارغوان به تو نفروخت گل فروش

پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش

از یاد بردن غم عالم میسر است

اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش

کوشش چه می کنی که از این سنگ بگذری

کوهی است پشت سنگ ، از این بیش تر مکوش

چون نی نفس کشیدن ما ناله کردن است

در شور نیز ناله ی ما می رسد به گوش

آتش بزن به سینه ی آتش گرفته ام

آتش گرفته را مگر آتش کند خموش

 

 

از : فاضل نظری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۸
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

سنگ

برای سنگر ،

آهن

برای شمشیر ،

جوهر

برای عشق …

در خود به جُست و جویی پیگیر

همت نهاده ام

در خود به کاوش ام

در خود

ستمگرانه

من چاه می کَنَم

من نقب می زنم

من حفر می کـُنَم.

در آواز ِ من

زنگی بی هوده هست

بی هوده تر از تشنج ِ احتضار :

این فریاد ِ بی پناهی ِ زنده گی

از ذُروه ی دردناک ِ یاس

به هنگامی که مرگ

سراپا عُریان

با شهوت ِ سوزان اش به بستر ِ او خزیده است و

جفت فصل ناپذیرش

ــ تن ــ

روسبیانه

به تفویضی بی قیدانه

نطفه ی زهر آگین اش را پذیرا می شود .

در آواز ِ من

زنگی بی هوده هست

بی هوده تر از تشنج ِ احتضار

که در تلاش ِ تاراندن مرگ

با شتابی دیوانه وار

باقی مانده ی زنده گی را مصرف می کند

تا مرگ ِ کامل فرارسد .

پس زنگ ِ بلند ِ آواز ِ من

به کمال ِ سکوت می نگرد .

سنگر برای تسلیم

آهن برای آشتی

جوهر

برای

مرگ !

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٧
comment نظرات ()

نزار قبّانی

 

عشق تو پرنده‌ای سبز است

پرنده‌ای سبز و غریب…

بزرگ می‌شود همچون دیگر پرندگان

انگشتان و پلک‌هایم را نوک می‌زند…

چگونه آمد؟

پرنده‌ی سبز کدامین وقت آمد؟

هرگز این سؤال را نمی‌اندیشم محبوب من!

که عاشق هرگز اندیشه نمی‌کند.

عشق تو کودکی‌ست با موی طلایی

که هر آن‌چه شکستنی را می‌شکند،

باران که گرفت به دیدار من می‌آید،

بر رشته‌های اعصاب‌ام راه می‌رود و بازی می‌کند

و من تنها صبر در پیش می‌گیرم.

عشق تو کودکی بازیگوش است

همه در خواب فرو می‌روند و او بیدار می‌ماند…

کودکی که بر اشک‌هایش ناتوانم…

*

عشق تو یکه و تنها قد می‌کشد

آن‌سان که باغ‌ها گل می‌دهند

آن‌سان که شقایق‌های سرخ بر درگاه خانه‌ها می‌رویند

آن‌گونه که بادام و صنوبر بر دامنه‌ی کوه سبز می‌شوند

آن‌گونه که حلاوت در هلو جریان می‌یابد

عشق‌ات، محبوب من!

همچون هوا مرا در بر می‌گیرد

بی آن‌که دریابم.

جزیره‌ای‌ست عشق تو

که خیال را به آن دسترس نیست

خوابی‌ست

ناگفتنی… تعبیرناکردنی…

به‌راستی عشق تو چیست؟

گل است یا خنجر؟

یا شمع روشنگر؟

یا توفان ویران‌گر؟

یا اراده‌ی شکست‌ناپذیر خداوند؟

*

تمام آن‌چه دانسته‌ام همین است:

تو عشق منی

و آن‌که عاشق است

به هیچ چیز نمی‌اندیشد…

 

 

 

از : نزار قبّانی

ترجمه از : سودابه مهیّجی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٧
comment نظرات ()

حسین منزوی

 

آهای تو که یه «جونم»ت ، هزار تا جون بها داره

بکُش منو با لبی که بوسه شو خون بها داره

بذار حسودی بکُشه ، رقیبو وقتی می کُشه

سرش توو کار خودشه ، چی کار به کار ما داره ؟

سرت سلامت اگه باز میخونه ها بسته شدن

با چشم مست تو آخه ، به مـِـی کی اعتنا داره ؟

این همه مهربونی رو از تو چطور باور کنم ؟

توو این قحط وفا که عشق ، صورت کیمیا داره

حرف «من» و «تو» رو نزن ، ای من و تو یه جون ، دو تن

بدون که از تو عاشقت ، فقط سری سوا داره

خوشگلا ، خشگلن ولی باز تو نمی شن ، کی میگه

خوشگل ِ خالی ربطی با خوشگل ِ خوشگلا داره ؟

کی گفته ماه و زهره رو که شکل چشمای توان ؟

چه دخلی خورشیدای تو به اون ستاره ها داره ؟!

توو بودن و نبودنت ، یه بغض ِ سنگین باهامه

آسمونم بارونیه تا دلم این هوا داره

من خودمم نمی دونم که از کِی عاشقت شدم

چیزی که انتها نداشت ، چه طوری ابتدا داره ؟

نترس از اینکه عشق من با تو یه روز تموم بشه

چیزی که ابتدا نداشت ، چه طوری انتها داره ؟!

 

 

از : حسین منزوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٧
comment نظرات ()

 

 

با سبد رفتم به میدان ، صبحگاهی بود

میوه ها آواز می خواندند .

میوه ها در آفتاب آواز می خواندند .

در طبق ها ، زندگی روی کمال پوست ها خواب سطوح جاودان می دید .

اضطراب باغ ها درسایه هر میوه روشن بود .

گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می کرد .

هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می داد .

بنیش هم شهریان ، افسوس ،

بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود .

 

من به خانه بازگشتم ، مادرم پرسید :

ــ میوه از میدان خریدی هیچ ؟

میوه های بی نهایت را کجا می شد میان این سبد جا داد ؟

ــ گفتم از میدان بخر یک من انار خوب .

امتحان کردم اناری را

انبساطش از کنار این سبد سر رفت .

ــ به چه شد آخر خوراک ظهر …

ــ …

 

ظهر از آیینه ها تصویر ِ به تا دوردست ِ زندگی می رفت .

 

 

 

 

از : سهراب سپهری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٧
comment نظرات ()