بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

علی محمد مودب

 

شماره عوضی نبود

صدا عوضی نبود

چیزی اما عوض شده بود

جمله ها کوتاه تر شده بودند

 

 

از : علی محمد مودب

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢۸
comment نظرات ()

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

طفلی به نام شادی،

دیریست گمشده ست

با چشمهای روشن ِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر»

 

 

از : محمدرضا شفیعی کدکنی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢۸
comment نظرات ()

محمدجواد آسمان

 

چقدر گفتم

برای آدم­های تویِ فیلم، گریه نکن مادرِ من!

کارگردان به ما می­خندد.

نشنیدی آخرین جمله ­ی فیلم را؟

ـ «این کوچه بُن­ بست نیست

آخرِ این کوچه، دریاست!»

چرا گریه می­کنم؟؟

چرا گریه نکنم؟ تو که نمی­دانی!

اشکم را پاک کن، دستم را بگیر

امّا بگو کجا برویم؟

کجا برویم از دِهی که دریا فتحش کرد؟

سرم را بچسبان به سینه ­ات

که خوابِ بدی دیده­ام

نگو که خواب گریه ندارد، دارد!

دریایی از جیوه در برابرِ من بود

همزادِ خونسَردم داشت در آن دست و پا می­زد

و ما نمی­دانستیم از غرق­شدن فرار کنیم یا از صیّادان…

بغلم کن، نجاتم بده

گریه نکن، قول بده

تو را به خدا، در نمازِ فردا صبح ات

دیگر برای سیاستمداران دعا نکن مادرِ من!

خدا به ما می­خندد…

 

 

از : محمدجواد آسمان

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢۸
comment نظرات ()

محمدعلی جوشایی

 

صدای گریه می‌آید ز دشتِ پشت سرم

دوباره داغِ که خواهد نشست بر جگرم؟

که می‌دود به گلویم دوباره هروله‌زن؟

که می‌کشد سرِ خونینِ خویش را به چمن؟

که ضجه می‌زند اندوهِ روزگارم را؟

که جیغ می‌کشد از تیرگی تبارم را؟

که از لبش غزلی دردناک می‌ریزد؟

دوباره خونِ که ناحق به خاک می‌ریزد؟

 

هلا فکنده به تزویر سایه بر وطنم!

هلا نشسته از این‌سان گرسنه بر بدنم!

بهل بریزد ـ اگر آبروی قبله تویی

بهل بمیرد ـ اگر مرد این قبیله منم

نمی‌توانم از این غصه لب فرو بستن

زمانه پر کند از سربِ داغ اگر دهنم

چگونه دامن عشرت کشم به سایۀ سرو؟

که سوگِ نسترنم کشت و داغِ یاسمنم

 

بساطِ باده بچین، زخمِ آشنا دارم

دوباره شکوه ز دنیای بی‌وفا دارم

عجب حکایتِ اندوه‌ناکِ پُردردی‌ست

عجب زمانه ظاهرپسندِ نامردی‌ست

که شرم می‌کند از جانِ زخم‌خوردۀ ما؟

به خنجرِ خودی آمخته است گـُردۀ ما

 

به کوچه می‌نگرم، ردّپای یارم نیست

کسی که آرزویم بود در کنارم نیست

شبیه ماهیِ تُنگم در انزوای اتاق

زیاده از دو سه روز عمرِ نوبهارم نیست

به من ز وحشتِ توفانِ روزگار مگو

بلوطِ پیرم و پروای برگ و بارم نیست

تمام عمر به غفلت گذشت و می‌دانم

امید فاتحه‌ای نیز بر مزارم نیست

مرارتی که ز یارانِ خویش می‌بینم

ز دشمنانِ قسم‌خورده انتظارم نیست

 

به کوچه می‌نگرم: بادِ سرد می‌آید

دلم ز غربت دنیا به درد می‌آید

به کوچه می‌نگرم: باغ سنگساران است

مریض‌خانه اشباحِ نیمه‌عریان است

 

»خیالِ آن مژه خون می‌کند، چه چاره کنم؟«

»دل آب گشت و نمی‌آید آن خدنگ برون«

»تعلقاتِ جهان حکم نیستان دارد«

»نشد صدا هم از این کوچه‌های تنگ برون»(۱)

 

دلم گرفته، کجایی که رخ گشاده کنی؟

علاجِ کارِ مرا بر بساط باده کنی

دلم گرفته از این روزهای مجبوری

که نان به سفره ندارم مگر به مزدوری

خوش آن‌که مزدِ حقارت ز بی‌شرف نگرفت

شکست و کاسۀ دریوزگی به کف نگرفت

زمام اهل ادب را به بی‌ادب دادن

چنان بوَد که به سگ کاسۀ رطب دادن

به قلبِ مردمِ خود آن امیر ره دارد

که حدّ حرمتِ آزادگی نگه دارد

مباد بشکند آئینه‌های عیّاری

بریزد از کف‌مان رسم آبروداری

مباد عرصه به چنگ و چغانه تنگ آید

نفس به زمزمه‌ای عاشقانه تنگ آید

فلک به دولتِ دون‌مایگانِ پست مباد

زمین به کامِ ذلیلان ـ چنین که هست ـ مباد

 

دلم گرفته، کجایی؟ که برگریزان است

دوباره خاطرم از دوستان پریشان است

گمان مبر که سرانجامِ روشنی دارد

چراغ کوچۀ ارباب ظلم لرزان است

ز نیش کینۀ آدم‌فروش دوری کن

که مثل عقرب زیر حصیر پنهان است

همیشه تیغ جفا را به دست خصم مبین

جگرخراش‌ترین زخمم از محبّان است

 

دوباره جان به لبِ التهابم آمده است

درخت پستۀ کوهی به خوابم آمده است

چنان برآمده از موج سبزه‌ها که پـَری

چنان که تازه غزالان به وقت عشوه‌گری

چنان سبک که به صحرا دَوَد نسیمِ بهار

چنان که شب بگذارد قدم به گندمزار

چنان که واقعۀ تابناک بر درگاه

چنان که اشهد ان لا اله الا الله

درخت پستۀ کوهی! قسم به برگ و برت

قسم به سرخیِ آوازهای شعله‌ورت

قسم به رقصِ تو وقتی که باد می‌آید

قسم به غصه (که گاهی زیاد می‌آید(

قسم به خاطره‌هایی که رفته‌اند از یاد

قسم به سایۀ شمشادهای شورآباد

به هرچه آن سحرِ سرد بر تو رفت قسم

به بیست و پنجم اسفند شصت و هفت قسم

»نه سرخ چهرۀ خورشید را شفق کرده«

»که از خجالت روی تو خون عرق کرده»(۲)

درخت پستۀ کوهی! درختِ باورِ من!

بخند، ریشۀ در خواب‌ها شناورِ من!

بخند، شوکتِ شبنم! بخند، روحِ بهار!

بخند، دختر افسانه‌های دامنه‌دار!

دوباره سینۀ صحرا پر است از نفست

چه کار کرده کمرتای کوه را هوست؟

صدای گریه می‌آید ز دشتِ پشت سرم

بخند، پستۀ کوهی! بخند، منتظرم

ز ماهِ غرقه به خونم ، که روسفیدتر است

که در چمن ز گلِ پرپرم شهیدتر است

چراغ لالۀ سوزانِ دشت‌هایِ وطن!

تو را به سینه فشردم، چنان‌که زخم کهن

تو را به سنگ نگفتم که غصه‌دار شود

تو را به مرگ نگفتم که سوگوار شود

تو را به بوی نمِ کوچه‌های کاه‌گلی

تو را به بی سر و سامانی و شکسته‌دلی

تو را به روح علف‌زارِ پاک می‌سپرم

کنار پرچم میهن به خاک می‌سپرم

بخند، پستۀ کوهی! درختِ باورِ من

بخند، پستۀ کوهی! بخند، مادرِ من!

 

(۱) : از بیدل

(۲) : از صائب

 

 

 

 

از : محمدعلی جوشایی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢۸
comment نظرات ()

شمس لنگرودی

 

چه شغل عجیبی !

شروع هفته تو را می بینم

باقی هفته

به خاموش کردن خودم در اتاقم مشغولم .

 

 

 

از : شمس لنگرودی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢۸
comment نظرات ()

عمید صادقی نسب

 

تا تو آمدی

روزنامه ھا نوشتند :

باز ھم برده داری باب شد

و من که مواجب بگیر چشمانِ تو بودم

دست به دستم که نه

دست به سرم کردی

و شمشیرت

سر به سرم که

سر به گردنم گذاشت

تا تو رفتی ،

روزنامه ھا نوشتند :

مردی که ھم دل و ھم سر نداشت ،

شاعر شد …

 

 

 

از : عمید صادقی نسب

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢۸
comment نظرات ()

محمدجواد آسمان

 

فکر می­کردم در آغوشش بگیرم بهتر است

بعدها دیدم در آغوشش بمیرم بهتر است

گرم آغوشش شدم… دست و دلش لرزید و گفت:

شاید از دستت دلم را پس بگیرم بهتر است

از قفس، هرکس رهایت می­کند، عاشق­تر است

این­که من با آن ­که آزادم، اسیرم، بهتر است

عشق من ! این­روزها آزادگان زندانی­اند

زندگی، بی­عشق ، زندان است… گیرم بهتر است !!

عشق من ! ای­کاش بودی… عشق من ای­کاش بود…

زندگی،

این­طور اگر باشد،

بمیرم بهتر است…

 

 

از : محمدجواد آسمان

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢۸
comment نظرات ()

فاطمه حق وردیان

 

نگاه می کنم از پشت مات شیشه تو را

نخواستم که بفهمی گل ام همیشه تو را –

چقدر دوست … نه ! اما نمی شود اصلن

چطور با کلماتی چنین کلیشه تو را …

مرا جوانه زدی ، ریشه کرده ای ، وقتی

تمام من شده ای : برگ ، ساقه ، ریشه … تو را –

چطور می شود از هم جدا کنم آخر ؟

چطور خاطره های روان پریش تو را …

تو را تلاش کنم تا رها کنم از ذهن ؟

خدای من ! چه کنم ؟ نه ! ببین ، نمیشه تو را

ببین نمیشه تو را ریخت توی این کلمات

چطور میشه ؟ بگو که چطور میشه تو را –

اسیر این کلمات اطو کشیده کنم ؟!

چطور با کلماتی چنین کلیشه تو را … .

 

 

از : فاطمه حق وردیان

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢۸
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است

زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است

زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است

زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است

زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است

زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است

امروز

توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و

فردا

وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است.

اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :

در آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است

حالا

در اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است

عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است

صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است

فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌

کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است

روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند

چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند

و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند :

و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت ….

 

 

از : احمد شاملو

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢۸
comment نظرات ()

مهتاب یغما

 

من دلت را بدون دام و تفنگ ، بی هیاهو شکار خواهم کرد

بعد از آن هم از این که صیادم ، به خودم افتخار خواهم کرد

گرچه دیر آمدی بدست اما ، زود از دست من نخواهی رفت

عشق دیرینه ! خوب شاهد باش ، با وجودت چکار خواهم کرد

مثل بی تابی کلاغان در ، غربت روزهای پائیزی

روی هر شاخه ی درخت بلوط ، بی سبب قار قار خواهم کرد

آنقدر روی شاخه های درخت ، منتظر می شوم که برگردی

سوز و سرمای این زمستان را ، با سماجت بهار خواهم کرد

آسمان را خیال خواهم بافت ، توی ذهن پرنده های جهان

تا کمی در هوات پر بزنند ، همه را بی قرار خواهم کرد

تا برای سرودن از تن تو ، بیت نابی به ذهن من برسد

همه ی شعر های حافظ را ، توی ذهنم قطار خواهم کرد

قصد پیکار دارم و این بار ، با تمام سپاه آمده ام

برد یا باخت … هر چه باداباد ، زندگی را قمار خواهم کرد

نَفَسَش کور هر که میگوید ،که دو عاشق نمی رسند به هم

من از این حرف های تکراری ، از حقیقت فرار خواهم کرد

با تمام وجود می خواهم ، که به دستت بیاورم ، یعنی

همه ی شهر با خبر بشوند ، که چه آشی به بار خواهم کرد .

 

 

از : مهتاب یغما

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢۸
comment نظرات ()

رضا عزیزی

 

آدم‌کشی شکل نهایی سـﺎنـﺴـوﺭ است.ــ جرج برناردشاو

 
 
 
 
 

۱۲۳۷

یک شاخه گل ، یک شعر ، یک لیوان چایی

آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی

از بس که بعد از ظهرها فکر تو بودم

حالا شدم یک مرد مالیخولیایی

بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد

رنگ روپوش بچه های ابتدایی

یک روز من را می کشی با چشمهایت

دنیا پر است از این رمان های جنایی

ای کاش می شد آخرش مال تو بودم

مثل تمام فیلمهای سینمایی

امسال هم تجدید چشمان تو هستم

می بینمت در امتحانات نهایی

می بینمت؟…اما نه! مدتهاست مانده است

یک شاخه گل … یک شعر… یک لیوان چایی .

 

 

 

از : رضا عزیزی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢۸
comment نظرات ()

جلیل صفربیگی

 

هر چند که دور از عشق بازی هستیم

اما به رضای عشق راضی هستیم

بر فرض که این مساله هم حل بشود

ثابت شده ما دو خط موازی هستیم .

 

 

از : جلیل صفر بیگی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢۸
comment نظرات ()

حسین پناهی

 

هم چنان حالم خوب نیست !

احساس می کنم شکست خورده ام ،

در زمان ُ در عرض !

از که ؟ صحبت ِ کَس نیست …

نمی دانم … احساس می کنم ،

کلمه ی ابد گنجشک ِ وجودم را مسحور ِ چشمان ِ خود کرده است !

 

 

 

از : حسین پناهی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٩
comment نظرات ()

محمدعلی مودب

 

معجزه‌ بازی چیست؟

که کودکان می‌دوند و

نرسیده

دامن‌ها را از غبار می‌تکانند

چیست معجزه‌ بازی؟

که کودکان قایم می‌شوند

و پیداشان که می‌کنی

بزرگ شده‌اند!

 

 

 

از : محمدعلی مودب

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٩
comment نظرات ()

محمدجواد آسمان

 

یک روز بعدازظهر، بعد از سال‌های سال،

وقتی که جامِ سال پُر شد بارهای بار،

تو لابُد از من یاد خواهی‌کرد؛ بد یا خوب …

… من اشک خواهم ریخت تا آن روز …

صدها بار.

آن­روز، دیگر، سال‌ها مانندِ دیوارند

تو این وَرِ دیواری و من آن وَرِ دیوار

من در کنارت نیستم وقتی که می‌خندی

دستِ تو پیشَم نیست هنگامی که من بیمار …

… چی دارم از تو ـ نازنین! ـ جز چند تارِ مو؟

چی مانده از تو پیشِ من جز چند عکسِ تار؟

… هِی استکانِ خالی و هِی استکانِ پُر

هِی روزهای خالی از سیگار و هِی سیگار …

شاید فراموشم کنی آن روز بعدازظهر …

شاید همان یک­بار هم انگار نَه انگار …

آن روز بعدازظهرِ تو،

بایِست شب باشد

در شهرِ من

ـ شهری که یادت می­کند بسیار ـ

آن‌شب، برای من شبیهِ خیلی از شب‌هاست؛

بُغضِ تمامِ روزها بر دوشِ من آوار …

امشب مرا آیینه هم تنها رها کرده …

… تنها همین تنهاییَم را می‌شوم تکرار…

 

 

 

از : محمدجواد آسمان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٩
comment نظرات ()

اسماعیل یوردشاهیان اورمیا

 

هی های

هوا غبار گرفته

باد خسته می‌وزد

صدای آواز مرا بشنوید

هی های

سینه‌ام را شکافته-

دل‌ام را پاره‌پاره می‌کنم

بیایید ببرید

هی های

آن نازنین دیگر نگاه نمی‌کند

هوا غبار گرفته

آبی آبی نیست

دست میان دست نمی‌ماند

هیچ چشمی مردمک‌اش نوشته ندارد

چیزی خوانده نمی‌شود

جز روح سنگ شده‌ی سنگ

صاف و بی‌رنگ.

سنگ گفتمت سنگ

نه مرمر چشم

فقط سنگ

روح سنگ

دل سنگ

کلام کسی که

اندوه ناگفته‌ی عشق را

در ذهن زمان نوشت و خواند-

تا قرن‌ها بعد

کسی دوباره

با روح سنگ‌شده‌ی خاک‌گرفته‌اش بخواند.

هوا غبار گرفته

باد خسته می‌وزد

باید رفت

هی های

آواز مرا بشنوید

سینه‌ام شکافته

پاره دل‌ام را ببینید

آن نازنین دیگر حرفی نمی‌گوید

 

 

 

از : اسماعیل یوردشاهیان اورمیا

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٩
comment نظرات ()

هالینا پوشویاتووسکا

 

سقراط که زهر می‌نوشید
درختان می‌رقصیدند
و رشته‌ی باریک دود
بر فراز دودکش
می‌خواند

سقراط که زهر را
قطره قطره
خانه‌ها
در آفتاب
ساکن و سنگین ایستاده بودند

سقراط که نقطه‌ای گذاشت
پس واپسین سؤال
جهان
آونگی بود و
خمیازه می‌کشید

 

 

 

از : هالینا پوشویاتووسکا

ترجمه از : علیرضا دولتشاهی و ایونا نویسکا

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٩
comment نظرات ()

علیرضا آبیز

 

چقدر باید آدمی عمر کند تا بفهمد

که لب به شکل بوسه آفریده شده است

که پرندگان ناگزیر از آوازند

که پیشه‌ی جوانی عاشقی‌ست

و من زرخرید تو نیستم سرور من!

چقدر باید آدمی عمر کند

تا بفهمد که شاخه برای شکستن نیست

که واژه جیب‌ات را نمی‌رباید

و کلام پایت را نمی‌شکند!

و من زرخرید تو نیستم سرور من!

چقدر باید آفتاب در مغرب فرو شود

از مشرق برآید

بر تو بتابد

تا بفهمی که زمین می‌چرخد

و تو مرکز عالم نیستی

و هیچ کس زرخرید تو نیست سرور من!

چقدر باید آدمی عمر کند ای فرزند انسان!

تا بفهمد که زیر آسمان هیچ چیز تازه نیست

و باطل اباطیل است

و تو حتی لایق هجویه‌ای هم نیستی سرور من!

در دیوار کعبه دیدم

بر سنگی نوشته بود:

زیان‌کار است فرزند آدم

و چه گمراه است آن‌که می‌پندارد در راه است!

 

 

 

از : علیرضا آبیز

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٩
comment نظرات ()

میخاییل لرمانتاف

 

شبان‌گاه

بر سینه‌ی صخره‌ای عظیم

ابرکِ طلایی

اتراق کرد

سحرگاه

شتابان و رقصان

به اوجِ لاجورد روانه شد

ردّ ِ نمناکی اما

به پیشانیِ صخره‌ی تنها

بر جای مانده‌است

اکنون

صخره

به اندیشه‌ای ژرف غوطه می­‌خورَد

و می­‌گِرید آهسته

به پهنای دشت.

 

 

از : میخاییل لرمانتاف

ترجمه از : حمیدرضا آتش برآب

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٩
comment نظرات ()

حسین پناهی

 

ساعت پنج ُ دو دقیقه ی بامداد است !

از سر ُ صدای گربه ها در آن سوی پنجره

احساس ِ آرامش می کنم !

نفس ِ سرد ِ مرگ را بر گردنم احساس می کنم !

گاه به سرم می زند که خانه را به آتش بکشانم ،

تا او را بسوزانم …

ولی خودکشی

بدترین ُ تابلوترین جلوه ی خودخواهی ُ غرور است !

 

 

از : حسین پناهی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٩
comment نظرات ()

عطاءالله آشتیانی

 

برای خلق آزادی

سر “الف” را هم کلاه گذاشتند

در جمع دوستان

بارها ویران کردیم و

دوباره از نو ساختیم

تمام بیانیه‌ها را

در تیررس عموم

پشت درب توالت عمومی حک کردیم

عجبا

پس از سال‌ها

دور آزادی نرده کشیدند تا تعمیرش کنند.

 

 

از : عطاءالله آشتیانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٩
comment نظرات ()

هادی محمدزاده

 

چشم تو که انتظار می ریزد از آن

دریا دریا وقار می ریزد از آن

در باد کمی پیرهنت را بتکان!

من مطمئنم بهار می ریزد از آن!

 

 

 

از : هادی محمدزاده

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱۳
comment نظرات ()

رسول پیره

 

.

.

.

مقاومت کن

محبوب من!

مقاومت کن

چاقوها با انگشت‌های بریده کاری نمی‌توانند بکنند…

آرام‌آرام این قصه را می‌خوانم

و به آخر قصه که برسم

یا خوابت می‌برد

یا در خواب سری را می‌بُرند

که گمانم مال ماست…

کتاب‌ها خمیازه می‌کشند و کتابخانه را باید عقب وانتی بزرگ گذاشت و برد

هر صبح با چمدانی از خانه بیرون می‌روم

هر شب با چمدانی به خانه برمی‌گردم

ای کاش جایی را برای سفر می‌دانستم…

محبوب من

طناب دور گردن‌ات پوسیده نیست

و همیشه باید فکر کنی

به چهارپایه‌ای که ناگهان از زیر پایت می‌کشند

 

 

 

از : رسول پیره

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱۳
comment نظرات ()

محمدجواد آسمان

 

غریبه! بگو آدمی یا پَری؟

کدومی که این­جوری دل می­بَری؟

کدوم آفتاب از کدوم آسمون

توو چشمِ تو پاشیده جادوگری؟

که تونستی دستاتُ قایق کُنی،

از آبایِ تو قصّه­ها بگذری،

بیای شهرِ ما رُ بریزی به هم

بگی از منم حتّا عاشق­تری.

ندونی دوا درمونِ روزامه

شبی که قایم کردی تو روسری.

صدات و نیگات، آتیشَم می­زنن

دوتاشون و مخصوصَن این آخری؛

دوتا حبّه زیتونِ فلفل زَدَه­ن

دوتا سبزِ مایل به خاکستری

که تا قاف رؤیا تو رو می­برن

می­مونی باهاشون بری یا نَری…

چی می‌خوای بگی که نمی‌گی؟ بگو!

با این سَر تکون دادنِ سَرسَری…

سلامِت قرارِ خداحافظه

خداحافظی‌ت آخرِ دلبری

می‌دونم نمی‌خوای دلم بشکنه…

نگو که نمی‌خوای بذاری بری!!

می‌تونی بری… اما تنها برو

دل عاشقاتُ کجا می‌بَری…

 

 

 

از : محمدجواد آسمان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱۳
comment نظرات ()

حسین پناهی

 

چشمان ِ تو گل ِ آفتابگردانند

به هر کجا که نگاه کنی ،

خدا آنجاست …

 

 

 

از : حسین پناهی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱۳
comment نظرات ()

میروسلاو هولوب

 

با دندان‌هایی چون موش

باران خرد خرد سنگ را می‌جود.

جلوه‌ی درختان در میان شهر

چونان پیامبران است.

 

شاید هق‌هق گریستن ِ

عفریته‌های هولناک تاریکی است،

شاید خنده‌ی خاموش‌شده‌ی گل‌های آن دوردست،

در باغ است،

که می‌کوشد سل را درمان کند

با خش‌خش خود.

 

شاید زمزمه‌ی تقدس ِ

خشک‌سالی

در زیر هر پوششی است.

 

زمانی ناگفتنی

هنگامی که صدای بلندگوها پرحرفی می‌کند

و شعرها

ساخته از کلمات نیستند

بلکه از قطره‌ها.

 

 

 

از : میروسلاو هولوب

ترجمه از : حمزه موسوی‌پور

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱۳
comment نظرات ()

 

 

پیش نوشت :

ــ ترانه یی که برگردان فارسی آن را می بینید یکی از مشهورترین ترانه های سیاهان ِ آمریکاست (ترجمه شده حدود سال ۱۳۳۰ ) :

سام می لی ِ به جرم هم آغوشی با زن ِ سفیدپوستی لینچ شده است و این نوحه یی است که زن ِ او پی می لی ِ می خواند … این قطعه با دردناک ترین نغمه ی «جاز ِ» اصیل سیاهان همراهی می شود .

 

اون وخ کشیدنت بیرون.از پستو کشیدنت بیرون

صدتا آدم عربده کشون با بد و بیراه دنبالت .

باید خودت بودی و می دیدی ، سامی سوسکی :

تو خونه روده بُر شده بودم من از زور ِ خنده

از زور خنده

از زور خنده

روده بُر شده بودم من از زور ِ خنده .

کشیدنت رو زمین کشون کشون بردن انداختنت توو یه سُلدونی که درست و حسابی یه زباله دونی بود ، یه موش دونی بود .

منو می گی ؟ همون جور یه ریز می خندیدم

گرچه خدا بی سر و سامون تر از من دختری نیافریده

بی سر و سامون تر

بی سر و سامون تر

بی سر و سامون تر از من دختری نیافریده .

اون وخ اون پیره خر ِ سرخابی ــ کلونتر ــ

از میون ِ میله ها چشم غُره رفت و بت گفت :

«هی ، ننه سگ ! روونه ت می کنن به درک ِ اسفل ! »

چون دلت خواس یه بغل سفید توو خودش بچلوندت

یه بغل سفید

یه بغل سفید

یه بغل سفید توو خودش بچلوندت .

بغل ِ سفید برات گروون تموم شد سامی سوسکی.

چون که قیمتشو نه با پول

که با دل ِ من و جون خودت دادی سامی سوسکی .

قیمت ِ چشیدن ِ اون عسل ِ سرخ و سفید و

عسل سرخ و سفید و

عسل سرخ و سفید و

قیمت چشیدن اون عسل سرخ و سفید و .

آخ ! منو از این نومیدی سیاه بکش بیرون !

منو از چنگ ِ من ِ بیچاره ام بکش بیرون !

یه پیرهن ِ گُلی برام بیار که تنم کنم .

این بلاها حقت بود سرت بیاد !

حقت بود

حقت بود

این بلاها حقت بود سرت بیاد !

توو مدرسه ، یه بند

دور و وَر ِ خوشگلا می پلکیدی.

تو نمی تونستی یه سیاه باقی بمونی،

یه بند نگات دنبال پوستای سفید بود :

« زنای سیاه ، لایق ِ ریش ِ گدا گشنه ها ! »

یه بند نگات دنبال پوستای سفید بود :

« زنای سیاه ، لایق ِ ریش ِ گدا گشنه ها ! »

توو کله ات مدام

فکر سفیدا رو داشتی و

توو رختخواب سیات من ِ سیاهو ،

همیشه ، همیشه ی خدا تن ِ منو تشنه میذاشتی

همیشه ، همیشه ی خدا مرگتو آرزو می کردم .

همیشه ، همیشه ی خدا تن ِ منو تشنه میذاشتی

همیشه ، همیشه ی خدا مرگتو آرزو می کردم .

جلو چشممی : می بینمتون که بیرونای شهرین .

ماه محقق چشم خیره ی یه جغده .

توو شب ِ خوش که مثه بال ِ سوسک سیاه بود

آتیش از دلت زبونه می کشید

زبونه می کشید

زبونه می کشید

آتیش از دلت زبونه می کشید .

بگو ببینم : یارو مث شیر سفید بود ، مگه نه ؟

پشت ِ اتول ِ بیوکش سَتّ و سیر از اون پیاله ها خوردی

اون وخ یارو یه هو از خواب ِ خوش پروندت .

پشت ِ اتول ِ بیوکش سَتّ و سیر از اون پیاله ها خوردی

اون وخ یارو یه هو از خواب ِ خوش پروندت !

این جوری که ، خیلی خونسرد به ات گفت :

«ــ کاکا ! منو زور زورکی کشوندی توو تله !

] خوب دیگه : وقتش بود که یاد ِ ناموسش بیفته ! [

« زور زورکی ، کاکا ! … حالا میگی چه آشی واسه ت می پزم ؟

چه آشی

چه آشی

حالا میگی چه آشی واسه ت می پزم ؟ »

« میون ِ سفیدای شهر قضیه رو هوار می کشم

همچین که جیگر ِ همه شون برام کباب شه .

تو امشب تن ِ منو گرفتی

فردام من جونتو می گیرم کاکا پسر !

می گیرم

می گیرم

فردام من جونتو می گیرم کاکا پسر ! »

درسته که دل منو خنک کرد ، سامی ، اما همین کارم کرد ، همین کارم کرد !

واسه همین بود که ریختن از زندون بیرونت کشیدن

بُردن بستنت به یه درخت و ، سرتا پاتو قیر مالیدن و

ناله ت که بلند شد قهقه سون هوا رفت .

هوا رفت

هوا رفت

ناله که بلند شد قهقه شون هوا رفت .

منم این جا توو خونه قهقه م هوا رفته بود

اون قدر خندیدم که نزدیک بود بترکم .

با اون قاقای لذیذی که دلتو برده بود شکمی از عزا درآوردی

اما توُونشم دادی داداش !

دادی

دادی

اما توُونشم دادی داداش !

تقاص ِ اون دَلِگی رو ازت کشیدن سامی سوسکی

اما نه با پول

با دل من و جون ِ خودت تقاصشو دادی سامی سوسکی .

تقاص ِ لیس کشیدن ِ اون عسل سرخ و سفید و

عسل سرخ و سفید و

عسل سرخ و سفید و

تقاص ِ لیس کشیدن ِ اون عسل سرخ و سفید و.

آخ خ ! منو از این نومیدی سیاه بکش بیرون !

آخ خ ! منو از چنگ ِ من ِ بیچاره ام بکش بیرون !

آخ خ ! یه پیرهن گُلی بیار که تنم کنم ،

این بلاها حقت بود که سرت بیاد !

حقت بود

حقت بود

این بلاها حقت بود که سرت بیاد !

 

 

از : …

ترجمه از : احمد شاملو

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱۳
comment نظرات ()

مجید سعدآبادی

 

نام اتاقم را گذاشته‌ام

«کاخ سعدآبادی»

و بر تمام جهان ِ این اتاق حکم می‌کنم

باور کنید

جن‌ها مرا بر این تخت نشانده‌اند

***

فرمان دادم برگ‌ها بریزند

پاییز قبای نارنجی‌اش را بیاندازد و

از پشت پنجره عبور کند

کاجی فرمان‌بردار نیست

جلاد!

تبرت را بردار و گردنش را بزن

آن‌قدر محکم

که تمام پرنده‌ها

به فصل قبل کوچ کنند!

 

فرمان دادم به زمستان نامه‌ای بنویسند

اگر قرار است بیاید

سربازان برفی‌اش

با لباس اهل ذمه

در حیاط قدم بزنند

و مطیع این مجسمه گچی باشند

***

مجسمه گچی!

تو وزیری

دنیا را برای لحظه‌ای ساکت کن

دوست دارم صدای گذشته‌هایم را بشنوم

صدای التماس‌هایم به اولین پادشاه زن

که می‌رفت و به تمسخر

دامنش را روی زمین می‌کشاند

دست‌هایم را فرستاده‌ام دور گردنش بیاویزند

و اگر برنگشت

آنها هم برنگردند!

***

می‌بینی؟

پادشاهی دلداده و غمگینم

که تنها از پنجره

به تأخیر عبور فصل‌ها خیره شده

به سرهای کاج

که افتاده اند بر زمین

 

جنِ مطرب!

بنواز

تا با لباس محلی پادشاهان

مرزهای بدبختی‌ام را پا بکوبم

محکم‌تر

آن‌قدر که مادرم در ِ کاخ را بکوبد:

«پسرم، دوباره خواب می‌بینی؟»

***

و جن‌ها

مرا از تخت پایین بیاندازند و

فرار کنند !

 

 

 

از : مجید سعدآبادی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱۳
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

بی خیالی و بی خبری .

 

تو بی خیال و بی خبری

و قابیل ــ برادر ِ خون ِ تو ــ

راه را بر تو می بندد

از چار جانب

به خون ِ تو

با پریده رنگی ِ گونه هایش

کز خشم نیست

آن قدر

کز حسد.

و تو را راه ِ گریز نیست

نز ناتوانایی و بربسته پایی

                        آن قدر

                        کز شگفتی .

 

 


از : احمد شاملو

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱۳
comment نظرات ()

علیرضا قزوه

 

در همان صبحی که انسان ها به دنیا آمدند

شانه ای لرزید، باران ها به دنیا آمدند

 

توی گلدان زمین انسان گلی دلتنگ بود

گل تبسم کرد ، گلدان ها به دنیا آمدند

 

گیسویی آشفت، اندوه غریبان تازه شد

شانه ای خم شد، پریشان ها به دنیا آمدند

 

بعد باران آمد و دنبال زلف ما دوید

بال وا کردیم،  توفان ها به دنیا آمدند

 

حسرتی خشکید، باغ فطرتی بیدار شد

حیرتی گل کرد، عرفان ها به دنیا آمدند

 

دیده وا کردیم دیدیم آسمان در چشم ماست

چشم را بستیم مژگان ها به دنیا آمدند

 

پیش تر از ما و من اویی به نام عشق بود

این و آن مردند تا ” آن” ها به دنیا آمدند

 

کفر و عصیان بر مدار خشم و شهوت می تنید

با دعای عشق،  ایمان ها به دنیا آمدند

 

آدمی در غار تنهایی به دوری فکر کرد

دور دوری  بود  دوران ها به دنیا آمدند

 

خانه ها دلتنگی حواست، پشت کوچه ها

آدمی گم شد، خیابان ها به دنیا آمدند

 

من به دنبال کسی می گردم از روز نخست

از همان صبحی که  انسان ها به دنیا آمدند

 

 

از : علیرضا قزوه

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱۳
comment نظرات ()

مارینا تسوتایوا

 

به این خوشم که شما گرفتارِ من نیستید

به این خوشم که من گرفتارِ شما نیستم

به سختیِ این کره­‌ی خاکی  

که هرگز زیر پاهای ما را خالی نمی‌کند

به این خوشم که می‌توان مسخره بود

گستاخی کرد و کلام را به بازی نگرفت

و سرخ نشد از موجِ کُشنده

هنگامی که آستین‌­هامان آهسته به هم ساییده می‌­شوند

 

و به این خوشم که شما در حضور من

به‌­راحتی دیگری را در آغوش می­‌کشید

و از این که شما را نمی‌­بوسم

آتشِ سوزان جهنم برایم آرزو نمی‌­کنید

خوشم که نام لطیف مرا، ای نازنین من

شبانه‌­روز به­‌بیهودگی یاد نمی‌­کنید

خوشم که در سکوت سرد کلیسا، ای آوازه‌­خوانان

برای ما سرود ستایش سر نمی­‌دهید

 

سپاس قلبی من از آن شما باد

شما که خود نمی‌­دانید

چه عاشقانه مرا دوست می­‌دارید

و سپاس برای آرامشِ شب­‌هایم

برای کم­‌یابیِ ملاقات‌­های تنگِ غروب

برای فقدانِ گردش­‌هامان زیرِ نورِ ماه

برای بی‌­حضوریِ خورشیدِ بالای سرمان

برای این‌که، افسوس! شما گرفتارِ من نیستید

برای این‌که، افسوس! من گرفتار شما نیستم.

 

 

از : مارینا تسوتایوا

ترجمه از : پریسا شهریاری

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱۳
comment نظرات ()

سعید بیابانکی

 

چشم تو را اگرچه خمار آفریده اند

آمیزه ای ز شور و شرار آفریده اند

 

از سرخی لبان تو ای خون آتشین

نار آفریده اند انار آفریده اند

 

یک قطره بوی زلف ترت را چکانده اند

در عطردان ذوق و بهار آفریده اند

 

زندانی است روی تو در بند موی تو

ماهی اسیر در شب تار آفریده اند

 

مانند تو که پاک ترینی فقط یکی

مانند ما هزار هزار آفریده اند

 

دستم نمی رسد به تو ای باغ دور دست

از بس حصار پشت حصار آفریده اند

 

این است نسبت تو و این روزگار یأس :

آیینه ای میان غبار آفریده اند

 

 

از : سعید بیابانکی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٠
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

شعر

رهایی ست

نجات است و آزادی .

 

تردیدی ست

            که سرانجام

                        به یقین می گراید

و گلوله یی

که به انجام ِ کار

شلیک

می شود .

آهی به رضای ِ خاطر است

از سر ِ آسوده گی .

 

و قاطعیت ِ چارپایه است

به هنگامی که سرانجام

از زیر ِ پا

            به کنار افتد

تا بار ِ جسم

زیر ِ فشار ِ تمامی ِ حجم ِ خویش

در هم شکند ،

اگر آزادی ِ جان را

                        این

                        راه ِ آخرین است …

 

 

از : احمد شاملو


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٠
comment نظرات ()

صمد جامی

 

دارو خانه ها را بیهوده نگردید

درمان ندارد

درد را از هر سو که بخوانی درد است

آینه « نامرد » را « درمان » می کند

و درد

همچنان درد است

.

.

از : صمد جامی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٠
comment نظرات ()

ناصر فیض

 

غرور خیره ماند بر دریچه های روبه رو

و جاده های بی سوار و بی غبار و های و هو !

 

مرا به آسمان ببر، ببر به اوج بی کسی

که بگذرم ز بودنم به حرمت نگاه او

 

ستاره ای نمانده در شب سیاه و تلخ من

به آفتاب اگر رسیدی از طلوع من بگو

 

بگو که من هنوز هم به یاد صبح زنده ام

نفس نفس کنار شب دویده ام به جستجو

 

شکست ،پشت طاقتم دروغ صادقانه ای ست

نگاه کن به چشم من که دارد از تو رنگ و بو

 

همیشه آرزوی من تو بوده ای هنوز هم

تو برگ و بار میدهی به ریشه های آرزو

 

نشسته خیره مانده ام در امتداد مبهمی

و سایه ای رسیده تا دریچه های روبه رو

 

 

 

از : ناصر فیض

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٠
comment نظرات ()

قیصر امین پور

 

آسمان را…!

 

ناگهان آبی است!

 

(از قضا یک روز صبح زود می بینی )

 

دوست داری زود برخیزی

 

پیش از انکه دیگران

 

چشم خواب آلود خود را وا کنند

 

پیش از انکه در صف طولانی نان

 

بازهم غوغا کنند

 

در هوای پشت بام صبح

 

با نسیم نازک اسفند

 

دست و رویت را بشویی

 

حوله نمدار و نرم بامدادان را

 

روی هرم گونه هایت حس کنی

 

و سلامی سبز

 

توی حوض کوچک خانه

 

به ماهی ها بگویی

 

سفره ات را واکنی

 

_نان و پنیر و نور_

 

تا دوباره

 

فوج گنجشک بازیگوش

 

بر سر صبحانه ات دعوا کنند

 

دوست داری بی محابا مهربان باشی

 

تازه می فهمی

 

مهربان بودن چه آسان است

 

با تمام چیزها از سنگ تا انسان

 

دوست داری

 

راه رفتن زیر باران را

 

در خیابان های بی پایان تنهایی

 

دست خالی باز گشتن

 

از صف طولانی نان را

 

در اتاقی خلوت و کوچک

 

رفتن و برگشتن و گشتن

 

لای کاغذ پاره ها

 

نامه هایی بی سرانجام پس از عرض سلام …

 

نامه های ساده ی باری اگر جویای حال و بال ما باشی…

 

نامه های ساده ی بد نیستم اما…

 

نامه های ساده ی دیگر ملالی نیست غیر دوری تو …

 

گپ زدن از هر دری

 

با هر در و دیوار

 

بعد هم احوال پرسی

با دوچرخه

 

با درخت و گاری و گربه

 

با همه با هرکس و هر چیز

 

هر کتابی را به قصد فال وا کردن

 

از کتاب حافظ شیراز

 

تا تقویم روی میز

 

آب پاشی کردن کوچه

 

غرق در ابهام بوی خاک

 

در طنین بی سرانجام تداعی ها ..

 

با فرود

 

قطره

 

قطره

 

قطره های آب روی خاک

 

سنگفرش کوچه ایی باریک را از نو شمردن

 

در میان کوچه ایی خلوت

 

روبروی یک در آبی

 

پا به پا کردن

 

نامه ایی با پاکت آبی

 

_پاکت پست هوایی_

 

بر دم یک بادبادک بستن و آن را هوا کردن

 

یادگاری روی دیوار و درخت و سنگ

 

روی آجرهای خانه

 

خط نوشتن با نوک ناخن

 

روی سیب و هندوانه

 

قفل صندوق قدیم عکس های کودکی را باز کردن

 

ناگهان با کشف یک لحظه

 

ازپس گرد و غبار سال های دور

 

باز هم از کودکی آغاز کردن

 

روی تخت بی خیالی

 

روی قالی

 

تکیه بر بالش

 

در کنار مادر و غوغای یکریز سماور

 

گیسوان خواهر کوچکترت را

 

با سر انگشتان گیجت شانه کردن

 

و انار آبداری را

 

توی یک بشقاب آبی دانه کردن

 

امتداد نقش های روی قالی را

 

با نگاهی بی هدف دنبال کردن

 

جوجه زرد و ضعیفی را که خشکیده

 

توی خاک باغچه

 

با خواندن یک حمد و سوره چال کردن

 

فکر کردن ، فکر کردن

 

در میان چارچوب قاب بارانخورده ی اسفند

 

خیره گی از دیدن یک اتفاق ساده در جاده

 

دیدن هر روزه ی یک عابر عادی

 

مثل یک یادآوری

 

در سراشیب فراموشی

 

مثل خاموشی

 

ناگهانی

 

مثل حس جاری رگبرگهای یک گل گمنام

 

در عبور روزهای آخر اسفند

 

حس سبزی ، حس سبزینه !

 

مثل یک رفتار معمولی در آیینه !

 

عشق هم شاید

 

اتفاقی ساده و عادی است..

 

 

 

 

از :‌ قیصر امین پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٠
comment نظرات ()

علیرضا بدیع

 

به روز واقعه بردار ابروانت را

برای دلبری آماده کن کمانت را

 

نگاه ِ من پــِی معماری ِ نُوین ِ تنت

به کشف آمده تاریخ ِ باستانت را

 

رسیده تا کمرت گیسوان و می ترسم

میان ِ خرمن ِ مو گم کنم میانت را

 

ندیده وصل طلب کردم ! این زمان چه کنم ؟

علی الخصوص که دیدم تن ِ جوانت را

 

من از دهان ِ تو در حیرتم که از تنگی

خدا چگونه میانش دمیده جانت را ؟!

 

به یمن ِ چشم ِ تو شاعر شدن که آسان است

منم پیامبری راستین ، زمانت را

 

دو آیه آئینه بر من بخوان که تذکره ها

رسانده اند به جبریل دودمانت را

 

گرفته ام به غزل پیشی از چکاوک ها

تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را !

 

 

از : علیرضا بدیع


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٠
comment نظرات ()

ساناز بهشتی

 

وقتی نگاهم می کند بادام چشمت

دل را به یغما می بری با ، دام چشمت

 

تو قطره قطره می چکانی از نگاهت

من جرعه جرعه می خورم از جام چشمت

 

چون ماهی بیتاب ِ یک تالاب شیرین

غرقم  درون برکه ی آرام  چشمت

 

زیبا ترین تندیس شعرم ، وصف رویت

سرکش ترین اسب غرورم ، رام چشمت

 

انگار بر من وحی نازل کرده خورشید

وقتی به چشمم می رسد پیغام چشمت

 

محکوم تبعیدم به شهر دور عشقت

طبق همین قانون استعلام چشمت

 

 

 

از : زنده یاد ساناز بهشتی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٠
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی شود

باید بگویم اسم دلم دل نمی شود

دیوانه ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه ی تو است که عاقل نمی شود

تکلیف پای عابرمان چیست آیه ایی

از آسمان فاصله نازل نمی شود

خط میزنم غبار هوا را که بنگرم

آیا کسی ز پنجره داخل نمی شود ؟

….

می خواستم رها شوم از عاشقانه ها

دیدم که در نگاه تو حاصل نمی شود

تا نیستی تمام غزل ها معلق اند

این شعر مدتی ست که کامل نمی شود

 

 

 

از : زنده یاد نجمه زارع

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٠
comment نظرات ()

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

بخوان به نام گلِ سرخ، در صحاری شب

که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند

بخوان، دوباره بخوان تا کبوتران سپید

به آشیانه‌ی خونین دوباره برگردند

 

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت

که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد

پیامِ روشن باران

ز بام نیلی شب

که رهگذارِ نسیمش به هر کرانه برد

 

ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند:

نه در برابر آب

که در برابر نور

و در برابر آواز و در برابر شور…

دراین زمانه‌ی عسرت

به شاعران زمان برگ رخصتی دادند

که از معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله

سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب

 

زلال‌تر از آب

 

تو خامشی، که بخواند؟

تو می‌روی، که بماند؟

 

 

که بر نهالکِ بی برگِ ما ترانه بخواند؟

 

از این گریوه به دور

در آن کرانه ببین:

بهار آمده، از سیمِ خاردار گذشته

حریق شعله‌ی گوگردی بنفشه چه زیباست!

 

هزار آینه جاریست

هزار آینه

اینک

به همسراییِ قلبِ تو می‌تپد با شوق

زمین تهی‌ست زِ رندان:

همین تویی تنها

که عاشقانه‌ترین نغمه را دوباره بخوانی

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:

«حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی»

 

 

 

 

از : محمدرضا شفیعی کدکنی

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٠
comment نظرات ()

سیما نوذری

 

در روز اول حس تو تنها ترحم …

کم کم فراموشت شدم از روز دوم

 

با اتفاقی ساده دستم را گرفتی

با اتفاقی ساده تر رفتی شدی گم

 

باید خیابانهای شهرم را بگردم

شاید که پیدایت کنم از بین مردم

 

کم می کند دلتنگی من را مرور ِ

عکس العمل های تو در حین تبسم

 

این روزها با سایه ام هم فرق دارم

حتا دریغ از ذرّه ای نور تفاهم

 

چیزی نمی خواهم به جزآرامش محض

از زندگی با مرد های دستِ چندم

 

دنیا که دنیا نیست بی غم ، بی نبودن

دریا که دریا نیست بی موج و تلاطم

 

 

 

 

از : سیما نوذری


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٠
comment نظرات ()

مسعود گیتی جلال

 

من یقین دارم

شیاطین سرخ

آیه های دلتنگی را

ربوده اند

و بادهای شوم

نزولات آسمانی را- به دغل –

سروده اند.

ای مهربان با گودال های پر ز آتش

ای بخشنده با چرتکه

و ای کورسوی امید انسان در آوار خشم طبیعت

من یقین دارم

لبخند تو

قربانی توهم یک خیانت شد

و قرنهاست که گوسفند

قربانی لبخند تو می شود

 

 

 

از : مسعود گیتی جلال

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٠
comment نظرات ()

علی حیات بخش

 

یک لحظه … زندگی تو از دست می رود

وقتی کسی که هستی تو هست می رود

 

شاید که اندکی بنشیند کنار تو

اما کسی که بار ِ سفر بست می رود

 

آنکس که دل بریده ، تو پا هم ببرّی اش

چون طفلی از کنار تو با دست می رود

 

رفتن همیشه راه ِ رسیدن نبوده است

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

 

 

از : علی حیات بخش

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٠
comment نظرات ()

عمر خیام

 

آنها که کهن شدند و اینها که نواند

هر کس به مراد خویش یک تک بدوند

 

این کهنه جهان به کس نماند باقی

رفتند و رویم ، دیگر آیند و روند

 

 

از : عمر خیام

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٩
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

با چشم ها

ز حیرت ِ این صبح ِ نابه جای

خشکیده بر دریچه ی خورشید ِ چارتاق

بر تارک ِ سپیده ی این روز ِ پا به زای ،

دستان ِ بسته ام را

آزاد کردم از

زنجیرهای خواب .

 

فریاد برکشیدم:

«ـ اینک

          چراغ معجزه

                        مَردُم !

تشخیص ِ نیم شب را از فجر

در چشم های کوردلی تان

سویی به جایی اگر

مانده ست آن قدر ،

تا از

کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب

در آسمان ِ شب

پرواز ِ آفتاب را !

با گوش های ناشنوایی تان

این طرفه بشنوید :

در نیم پرده ی شب

آواز ِ آفتاب را !»

 

«ــ دیدیم

          (گفتند خلق ، نیمی)

پرواز ِ روشن اش را . آری ! »

 

نیمی به شادی از دل

فریاد برکشیدند :

 

« ــ با گوش ِ جان شنیدیم

          آواز ِ روشن اش را !»

 

باری

من با دهان ِ حیرت گفتم :

« ــ ای یاوه

            یاوه

            یاوه ،

                 خلایق !

مستید و منگ ؟

          یا به تظاهر

                        تزویر می کنید ؟

از شب هنوز مانده دو دانگی .

ور تایب اید و پاک و مسلمان

                                    نماز را

از چاوشان نیامده بانگی ! »

 

هر گاوگــَند چاله دهانی

آتش فشان ِ روشن ِ خشمی شد :

« ــ این گول بین که روشنی ِ آفتاب را

از ما دلیل می طلبد .»

 

توفان ِ خنده ها …

 

« ــ خورشید را گذاشته ،

                                    می خواهد

با اتکا به ساعت ِ شماطه دار ِ خویش

بی چاره خلق را متقاعد کند که شب

از نیمه نیز برنگذشته ست . »

 

توفان ِ خنده ها …

 

من

درد در رگان ام

حسرت در استخوان ام

چیزی نظیر ِ آتش در جان ام

پیچید .

 

سرتاسر وجود مرا گویی

چیزی به هم فشرد

تا قطره یی به تفته گی ِ خورشید

جوشید از دو چشم ام .

از تلخی ِ تمامی ِ دریاها

در اشک ِ ناتوانی ِ خود ساغری زدم.

 

آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب

تنهاترین حقیقت ِ شان بود

احساس ِ واقعیت ِ شان بود.

با نور و گرمی اش

مفهوم ِ بی ریای رفاقت بود

با تابناکی اش

مفهوم ِ بی فریب ِ صداقت بود .

 

( ای کاش می توانستند

از آفتاب یادبگیرند

که بی دریغ باشند

در دردها و شادی هاشان

حتا

با نان ِ خشک ِ شان . ــ

و کاردهای شان را

جز از برای قسمت کردن

بیرون نیاورند . )

 

افسوس !

آفتاب

مفهوم ِ بی دریغ ِ عدالت بود و

آنان به عدل شیفته بودند و

اکنون

با آفتاب گونه یی

آنان را

این گونه

دل

فریفته بودند !

 

ای کاش می توانستم

خون ِ رگان ِ خود را

من

قطره

قطره

قطره

بگریم

تا باورم کنند .

 

ای کاش می توانستم

ــ یک لحظه می توانستم ای کاش ــ

برشانه های خود بنشانم

این خلق ِ بی شمار را ،

گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم

تا با دو چشم ِ خویش ببینند که خورشید ِ شان کجاست

و باورم کنند .

 

ای کاش

می توانستم !

 

 

 

از : احمد شاملو

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٩
comment نظرات ()

صمد جامی

 

نه ابر

نه باران

و نه خاک

و نه خورشید

هیچ یک

خوشه‌ها

فقط خوشه‌هاـ

طعم داس را چشیده‌اند…

 

از : صمد جامی

نه ابر

نه باران

و نه خاک

و نه خورشید

هیچ یک

خوشه‌ها

فقط خوشه‌هاـ

طعم داس را چشیده‌اند…

 

 

از : صمد جامی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٩
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…

جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…

 

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت

تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…

 

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

 

افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت

فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

 

کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان

در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…

 

تا آفتاب زد همه جا تار شد برام

دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

 

از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…

 

 

 

 

از : نجمه زارع

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٩
comment نظرات ()

نجمه زارع

 

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…

جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…

 

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت

تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…

 

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

 

افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت

فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

 

کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان

در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…

 

تا آفتاب زد همه جا تار شد برام

دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

 

از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…

 

 

 

 

از : نجمه زارع

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٩
comment نظرات ()

سیدعلی صالحی

 

دویدنِ بی‌پایانِ یکی نقطه بر قوسِ دایره.

تا کی؟

باز باید بیدار شوم، بشنوم، ببینم، باور کنم.

باز باید برای ادامه‌ی بی‌دلیلِ دانایی

تمرینِ استعاره کنم.

همه برای رسیدن به همین دایره

از پیِ دایره می‌دوند.

هی نقطه‌ی مجهول!

مرارتِ مسخره!

مضمونِ بی‌دلیل!

تا کی؟

میز کارم غبار گرفته است

رَخت‌های روی هم ریخته را نَشُسته‌ام

رویاهای بی‌موردِ آب و ماه و ستاره به جایی نمی‌رسند،

شب همان شب وُ

روز همان روز وُ

هنوز هم همان هنوز …!

 

من بدهکارِ هزار ساله‌ی بارانم،

آیا کسی لیوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟

 

 

 

 

از : سیدعلی صالحی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٩
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

خانه ی من در انتهای جهان است

در مفصل ِ خاک و

پوک .

 

با ما گفته بودند :

« آن کلام ِ مقدس را

با شما خواهیم آموخت ،

لیکن به خاطر ِ آن

عقوبتی جان فرسای را

تحمل می باید ِ تان کرد . »

 

عقوبت ِ جان کاه را چندان تاب آوردیم

آری

که کلام ِ مقدس ِ مان

باری

از خاطر

گریخت !

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٩
comment نظرات ()

جلیل صفربیگی

 

شاید من و تو به هم نباید برسیم

تا نوبت ما هم به سر آید

برسیم

روزی من و تو به هم

خدا می داند

شاید

شاید

شاید

شاید

برسیم ….

 


از : جلیل صفربیگی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٩
comment نظرات ()

زبیگنیف هربرت :

 

در ساحل قدم می‌زنیم
دو سر ِ مکالمه‌ای عتیق را
محکم در دست‌هایمان گرفته‌ایم:
– دوسم داری؟
– دوست دارم.

با ابروهای شیارخورده
تمام حکمت دو عهد پیامبران منجم را
خلاصه می‌کنم
فلاسفه‌ی رضوان‌ها
و حکمای تارک دنیا را

و در نتیجه می‌گویم:
– گریه نکن.
– شجاع باش.
– ببین، همه…

لب‌ ور می‌چینی و می‌گویی
– باید بچه آخوند می‌شدی
و بی‌حوصله گام بر می‌داری
که هیچ‌کس
معلم‌های اخلاق را دوست ندارد.

چه می‌توانم بگویم
بر ساحل دریای کوچکی
که مرده‌است.

آرام آرام
آب
نقش‌ قدم‌هایی را می‌پوشاند
که دیگر محو شده‌اند.

 

 

از : زبیگنیف هربرت

ترجمه از : محسن عمادی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٩
comment نظرات ()

بیدل دهلوی

 

رفیق ِ وحشت من غیر داغ دل نمیباشد

در این غربت سرا خورشید تنها گرد را مانم

 

 

از : بیدل دهلوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٩
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

ــ نظر در تو می کنم ای بامداد

که با همه ی جمع چه تنها نشسته ای !

 

ــ تنها نشسته ام ؟

                        نه

که تنها فارغ از من و از ما نشسته ام .

 

ــ نظر در تو می کنم ای بامداد

که چه ویران نشسته ای !

 

ــ ویران ؟

            ویران نشسته ام ؟

                                    آری ،

و به چشم انداز ِ امیدآباد ِ خویش می نگرم .

 

ــ نظر در تو می کنم ای بامداد ، که تنها نشسته ای

کنار ِ دریچه ی خـُردت .

 

ــ آسمان ِ من

                        آری

سخت تنگ چشمانه به قالب آمد .

 

ــ نظر در تو می کنم ای بامداد ، که اندُه گنانه نشسته ای

کنار ِ دریچه ی خُردی که بر آفاق ِ مغربی می گشاید .

 

ــ من و خورشید را هنوز

امید ِ دیداری هست ،

هر چند روز ِ من

                        آری

                        به پایان ِ خویش نزدیک می شود .

 

ــ نظر در تو می کنم ای بامداد …

 

 

از : احمد شاملو


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٩
comment نظرات ()

علیرضا بدیع

 

در سرزمین من زنی از جنس آه نیست 

این یک حقیقت است که در برکه ماه نیست

 

این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق

دیگر دلی برای سفر رو به راه نیست

 

راندند مردم از دل پر کینه، عشق را 

گفتند: جای مست در این خانقاه نیست

 

دنیا بدون عشق چه دنیای مضحکی‌ست 

شطرنج مسخره‌ست زمانی که شاه نیست

 

زن یک پرنده است که در عصر احتمال

گاهی میان پنجره‌ها هست و گاه نیست

 

افسرده می‌شوی اگر ای دوست حس کنی

جز میله‌های سرد قفس تکیه گاه نیست

 

در عشق آن که یکسره دل باخت، برده است

در این قمار صحبتی از اشتباه نیست

 

فردا که گسترند ترازوی داد را، 

آن‌جا که کوه بیشتر از پرّ کاه نیست،

 

سودابه روسپید و سیاووش روسفید

در رستخیز عشق کسی روسیاه نیست

 

 

از : علیرضا بدیع


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٩
comment نظرات ()

سیدمحمدجواد میری

 

یه شب خون ریزی و خندونی ، ای عشق

یه شب آشفته و دل خونی ، ای عشق

گمونم ناخوش احوالی خودت هم

مثه ما عاشقی ، مجنونی ای عشق

 

 

از : سیدمحمدجواد میری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٩
comment نظرات ()

هوشنگ ابتهاج

 

بگذر شبی به خلوت ِ این همنشین ِ درد

تا شرح ِ آن دهم که غمت با دلم چه کرد

 

خون می رود نهفته از این زخم ِ اندرون

ماندم خموش و آه ! که فریاد داشت درد

 

این طُرفه بین که با همه سیل ِ بلا که ریخت

داغ ِ محبت ِ تو به دلها نگشت سرد

 

من برنخیزم از سر ِ راه ِ وفای تو

از هستی ام اگر چه برانگیختند گَرد

 

روزی که جان فدا کنم ات باورت شود

دردا که جز به مرگ نسنجند قدر ِ مرد

 

ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند

وان لعل فام خنده زد از جام ِ لاجورد

 

در کوی او که جز دل ِ بیدار ره نیافت

کی می رسند خانه پرستان ِ خواب گرد

 

باز آید آن بهار و گل  ِ سرخ بشکفد

جندین منال از نفس ِ سرد و روی زرد

 

خونی که ریخت از دل ِ ما سایه حیف نیست

گر زین میانه آب خورد پیر ِ هم نبرد

 

 

 

از : هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٥
comment نظرات ()

قیصر امین پور

 

ما در عصر احتمال به سر می بریم

در عصر شک و شاید

در عصر پیش بینی وضع هوا

از هر طرف که باد بیاید …

در عصر قاطعیتِ تردید

عصر جدید

عصری که هیچ اصلی

جز اصل احتمال ، یقینی نیست

اما من

بی نام تو

حتی یک لحظه احتمال ندارم

چشمان تو عین الیقین من

قطعیت نگاه تو دین من است

من از تو ناگزیرم

من بی نام ناگزیر تو می میرم . . .

 

 

از : قیصر امین پور


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٥
comment نظرات ()

بیژن جلالی

 

اگر کسی مرا خواست

بگویید رفته باران ها را تماشا کند .

و اگر اصرار کرد ،

بگویید برای دیدن ِ طوفان ها

رفته است !

و اگر باز هم سماجت کرد ،

بگویید

رفته است تا دیگر بازنگردد …

 

 

از : بیژن جلالی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٥
comment نظرات ()

امیر مرزبان

 

حرفت قبول، لایق خوبی نبوده ام

وقتی بدم، موافق خوبی نبوده ام

 

عذرای پاک دامن اشعار آبی ام

من را ببخش، وامق خوبی نبوده ام

 

فهمیدی این که خنده تلخم تصنعی است؟

الحق که من منافق خوبی نبوده ام!

 

هر چه نگاه می کنم این روزها به خویش

جز شانه های هق هق خوبی نبوده ام

 

این بادها به کهنگی ام طعنه می زنند

من بادبان قایق خوبی نبوده ام

 

من هیچ وقت شاعر خوبی نمی شوم!

من هیچ وقت خالق خوبی نبوده ام!

 

فهمیدم این که فلسفه من شکستن است

هرگز دچار منطق خوبی نبوده ام

 

حرفت قبول، هرچه که گفتی قبول، آه

اما نگو که عاشق خوبی نبوده ام!

 

 

 

از : امیر مرزبان

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٥
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

که زندان ِ مرا بارو مباد

جز پوستی که بر استخوان ام .

 

بارویی آری ،

اما

گِرد بر گِرد ِ جهان

نه فراگرد ِ تنهایی ِ جان ام .

 

آه

آرزو ! آرزو !

 

پیازینه پوست وار حصاری

که با خلوت ِ خویش چون به خالی بنشینم

هفت دربازه فراز آید

بر نیاز و تعلق ِ جان .

 

فروبسته باد

آری فروبسته باد و

فروبسته تر ،

و با هر دربازه

هفت قفل ِ آهن جوش ِ گران !

 

آه

آرزو ! آرزو !

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٥
comment نظرات ()

خدابخش صفادل

 

هر پنج فصل پیرهنت گرمسیر بود

پرواز هر پرنده ای از این مسیر بود

 

در سایه نگاه تو خورشید می شکفت

نسبت به چشم های تو دریا حقیر بود

 

مردی به آفتاب تو آمد کشان کشان

مردی که عشق در نظرش زمهریر بود

 

چیزی به جز هوای جوانی به سر نداشت

در چشم های آینه هر چند پیر بود

 

افتاده بود روی دو زانو خدای من

شیری به چنگ ماده غزالی اسیر بود

 

باران گیسوان تو در ریزش مدام

بر شانه های بی رمقش دل پذیر بود

 

مردی که هیچ بهره ای از عاشقی نبرد

وقتی سراغ چشم تو آمد که دیر بود

 

این ماجرای مرد زمین خورده تو بود

این ماجرای چشمه آب و کویر بود

 

 

 

از : خدابخش صفادل

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٥
comment نظرات ()

هوشنگ ابتهاج

 

تا تو با منی ، زمانه با من است

بخت و کام ِ جاودانه با من است

 

تو بهار ِ دلکشی و من چو باد

شور و شوق ِ صد جوانه با من است

 

یاد ِ دلنشین ات ، ای امید ِ جان

هر کجا روم ، روانه با من است

 

ناز ِ نوشخند ِ صبح اگر تو راست

شور ِ گریه ی شبانه با من است

 

برگ ِ عیش و جاه و چنگ اگرچه نیست

رقص و مستی و ترانه با من است

 

گفتمش مراد ِ من ، به خنده گفت

لابه از تو ، بهانه با من است

 

گفتمش که من آن سمند ِ سرکشم

خنده زد که تازیانه با من است

 

خواب ِ نازت ای پری ز سر پرید

شب خوش ات ، که شب فسانه با من است

 

 

 

از : هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٥
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

در غریو ِ سنگین ِ ماشین ها و اختلاط ِ اذان و جاز

آواز ِ قُمری ِ کوچک را

شنیدم ،

چنان که از پس ِ پرده یی آمیزه ی ابر و دود

تابش ِ تک ستاره یی .

 

آن جا که گنه کاران

با میراث ِ کمرشکن ِ معصومیت ِ خویش

بردرگاه ِ بلند

پیشانی ِ درد

بر آستانه می نهند و

باران ِ بی حاصل ِ اشک

بر خاک ،

ورهایی و رستگاری را

از چارسوی بسیط ِ زمین

پای در زنجیر و گم کرده راه می آیند ،

گوش بر هیبت ِ توفانی ِ فریادهای نیاز و اذکار ِ بی سخاوت بسته

دو قُمری

بر کنگره ی سرد

دانه در دهان ِ یکدیگر می گذارند

و عشق

بر گرد ِ ایشان

حصاری دیگر است .

 

 

از : احمد شاملو

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٥
comment نظرات ()

سید رضا محمدی

 

نفرین به زندگی که تو ماهی، من آدمم

نفرین به من، که پیش فراوانی ات کمم

 

نفرین به آن که فرق نهاده ست بین ما

تا تو بهشت پاکی و تا من جهنمم

 

نفرین به خلقتی که مرا عرضه کرده است

من که تمام رنجم و من که فقط غمم

 

آهسته تر به زندگی من قدم بنه

من گور دسته جمعی گل های مریمم

 

لب های من دو مار له اند و لورده اند

با بوی خون به سینه فرو می رود دمم

 

ای ماه! مهربانی تو می خورد مرا

ای ماه! من سیاه دلم از تو می رمم

 

بالا بلند خوبی عظمای مرحمت

نفرین به من که پیش فراوانی ات کم

 

 

 

از : سید رضا محمدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٥
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

هستی

بر سطح می گذشت

غریبانه

موج وار

دادش در جیب و

بی دادش در کف

که ناموس و قانون است این .

 

زنده گی

خاموشی و نشخوار بود و

گورزاد ِ ظلمت ها بودن

( اگر سر ِ آن نداشتی

که به آتش ِ قرابینه

روشن شوی ! )

 

که درک

در آن کتابت ِ تصویری

دو چشم بود

به کهنه پاره یی بربسته

( که محکومان را

از دیرباز

چنین بر دار کرده اند) .

 

چشمان ِ پدرم

اشک را نشناختند

چرا که جان را هرگز

با تصور ِ آفتاب

تصویر نکرده بود .

می گفت « عاری » و

خود نمی دانست .

فرزندان گفتند « نع ! »

دیری به انتظار نشستند

از آسمان سرودی بر نیامد ــ

قلاده هاشان

بی گفتار

ترانه یی آغاز کرد

و تاریخ

توالی ِ فاجعه شد .

 

 

از : احمد شاملو

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٥
comment نظرات ()

هوشنگ ابتهاج

 

حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست

آه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست

 

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست

 

آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگر

انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست

 

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

 

این چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوست

گر بگویم که تو در خون ِ منی ، بهتان نیست

 

رنج ِ دیرینه ی انسان به مداوا نرسید

علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

 

صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمع

لایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیست

 

تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبد

هر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ این توفان نیست

 

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

 

 

 

از : هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱
comment نظرات ()

غلامرضا طریقی

 

با یاد شانه های تو سر آفریده است

ایزد چه قدر شانه به سر آفریده است

 

معجون سرنوشت مرا با سرشت تو

بی شک به شکل شیر و شکر آفریده است

 

پای مرا برای دویدن به سوی تو

پای تو را برای سفر آفریده است

 

لبخند را به روی لبانت چه پایدار

اخم تو را چه زودگذر آفریده است

 

هر چیز را که یک سر سوزن شبیه توست

خوب آفریده است ـ اگر آفریده است ـ

 

تا چشم شور بر تو نیفتد هر آینه

آیینه را بدون نظر آفریده است

 

چون قید ریشه مانع پرواز می شود

پروانه را بدون پدر آفریده است

 

می خواست کوره در دل انسان بنا کند

مقدور چون نبود، جگر آفریده است

 

غیر از تحمل سر پر شور دوست نیست

باری که روی شانه هر آفریده است

 

 

 

از : غلامرضا طریقی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱
comment نظرات ()

قیصر امین پور

 

این ترانه بوی نان نمی‌دهد

بوی حرف دیگران نمی‌دهد

 

سفرهء دلم دوباره باز شد

سفره‌ای که بوی نان نمی‌دهد

 

نامه‌ای که ساده و صمیمی است

بوی شعر و داستان نمی‌دهد:

 

با سلام و آرزوی طول عمر

که زمانه این زمان نمی‌دهد

 

کاش این زمانه زیر و رو شود

روی خوش به ما نشان نمی‌دهد

 

یک وجب زمین برای باغچه

یک دریچه، آسمان نمی‌دهد

 

وسعتی به قدر جای ما دو تن

گر زمین دهد، زمان نمی‌دهد!

 

فرصتی برای دوست داشتن

نوبتی به عاشقان نمی‌دهد

 

هیچ کس برایت از صمیم دل

دست دوستی تکان نمی‌دهد

 

هیچ کس به غیر ناسزا تو را

هدیه‌ای به رایگان نمی‌دهد

 

کس ز فرط های‌و‌هوی گرگ و میش

دل به هی‌هی شبان نمی‌دهد

 

جز دلت که قطره‌ای است بیکران

کس نشان ز بیکران نمی‌دهد

 

عشق نام بی‌نشانه است و کس

نام دیگری بدان نمی‌دهد

 

جز تو هیچ میزبان مهربان

نان و گل به میهمان نمی‌دهد

 

ناامیدم از زمین و از زمان

پاسخم نه این ، نه آن…نمی‌دهد

 

پاره‌های این دل شکسته را

گریه هم دوباره جان نمی‌دهد 

 

خواستم که با تو درد دل کنم

گریه‌ام ولی امان نمی‌دهد

 

 

 

از : قیصر امین پور

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱
comment نظرات ()

ساناز بهشتی

 

توی دالانی از سکوت و هراس

پشت دیوارهای دلتنگی

می کشم انتظارو میکشدم

بین یک مشت آدم سنگی

 

در اتاقی که فقر می چکد از

سقف و دیوار سرد و نمناکش

پدر و منقلی که می سوزد

مادر و چشم های غمناکش

 

پشت در حاجی شکم گنده

آمده هی نزول می خواهد

انکاحُ…چه سنت تلخی

که مرا جای پول می خواهد

 

***

 

مثل یک پیچ هرز می لولم

توی سوراخ آرزوهایم

می شوم یک پرنسس خوشبخت

در دل کاخ آرزوهایم

 

و تو یک شاهزاده مغرور

می رسیدی سوار کالسکه

می شدی محو رقص من در نور

توی شبهای جشن بالماسکه

 

مشت می کوبم از درون به سرم

هی لگد می زنم به بخت دلم

می روم از تویی که آویزان

شده ای روی بند رخت دلم

 

گور بابای عشق ، می خندم

به تو و اشک های غمگینم

به تو و التماس های دلم

به تو و خاطرات شیرینم

 

عشق یعنی حساب بانکی ِ پـُر

فقر را با نزول بلعیدن

عشق یعنی سیبیل حاج آقا

روی لبهات وقت بوسیدن . . .

 

 

از : زنده یاد ساناز بهشتی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

کجایی ؟ بشنو ! بشنو !

من از آن گونه با خویش به مهرم

که بسمل شدن را به جان می پذیرم

بس که پاک می خواند این آب ِ پاکیزه که عطشان اش مانده ام !

بس که آزاد خواهم شد

از تکرار ِ هجاهای همهمه

                        در کشاکش ِ این جنگ ِ بی شکوه !

و پاکیزه گی ِ این آب

                        با جان ِ پُرعطش ام

کوچ را هم سفر خواهد شد.

و وجدان های بی رونق و خاموش ِ قاضیان

که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند

به خود بازم می نهند .

 

 

از : احمد شاملو

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱
comment نظرات ()

مژگان عباسلو

 

سال‌های سال

روی این نیمکت،

در همین ایستگاه

چشم‌ دوختم

به راه

تا مسافری


مسافری که

هیچ‌گاه….

 

 

از : مژگان عباسلو

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

نه

این برف را دیگر

سر ِ باز ایستادن نیست ،

برفی که بر ابروی و به موی ما می نشیند

تا در آستانه ی آیینه چنان در خویشتن نظر کنیم

                                                که به وحشت

از بلند ِ فریادوار ِ گُداری

                        به اعماق ِ مغاک

                                    نظر بردوزی .

باری

مگر آتش ِ قطبی را

بر افروزی .

که برق ِ مهربان ِ نگاه ات

                        آفتاب را

بر پولاد ِ خنجری می گشاید

            که می باید

                        به دلیری

با درد ِ بلند ِ شبچراغی اش

                        تاب آرم

به هنگامی که انعطاف قلب مرا

                        با سختی ِ تیغه ی خویش

                                    آزمونی می کند .

 

نه

تردیدی بر جای بنمانده است

مگر قاطعیت ِ وجود ِ تو

کز سرانجام ِ خویش

به تردیدم می افکند ،

که تو آن جرعه ی آبی

            که غلامان

                        به کبوتران می نوشانند

از آن پیش تر

                        که خنجر

                                    به گلوگاهشان نهند .

 

 

از : احمد شاملو

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱
comment نظرات ()

مهدی فرجی

 

شوق پرکشیدن است در سرم قبول کن

دلشکسته‌ام اگر نمی‌پرم قبول کن

 

این که دور دور باشم از تو و نبینمت

جا نمی‌شود به حجم باورم، قبول کن

 

گاه، پر زدن در آسمان شعرهات را

از من، از منی که یک کبوترم قبول کن

 

در اتاق رازهای تو سرک نمی‌کشم

بیش از آ‌نچه خواستی نمی‌پرم،‌ قبول کن

 

قدر یک قفس که خلوتت به هم نمی‌خورد

گاه نامه می‌برم می‌آورم،‌ قبول کن

 

گفته‌ای که عشق ما جداست،‌ شعرمان جدا

بی‌تو من نه عاشقم، نه شاعرم،‌ قبول کن

آب

 …

وقتی آب این قدر گذشته از سرم

من نمی‌توانم از تو بگذرم،‌ قبول کن

 

 

از : مهدی فرجی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱
comment نظرات ()

الیاس علوی

 

از بهار

تقویم می ماند

از من

استخوانهایی که تو را

دوست داشتند …

 

 

از : الیاس علوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱
comment نظرات ()

مهدی اخوان ثالث

 

بگیر فطره ام اما مخور برادر جان

که من در این رمضان

قوت ِ غالبم غم بود …

 

 

از : مهدی اخوان ثالث

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱
comment نظرات ()