بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

مهدیه لطیفی

 

دست از چرا و

چاره و

چمچاره

می شویم و زل می زنم به جهل رابطه

بیخودی متاسف نباش

تو آمده بودی که بروی اصلا!

تو چه می دانی چه ترسی ست

ترس از کوچه ی بعد از خداحافظ؟

تو چه می دانی

چه ها که نمی کند این ترس؟

بیخودی لبخند نزن

 

 

 

از : مهدیه لطیفی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱
comment نظرات ()

ناهید عرجونی

 

ای خدای بزرگ

که در آشپزخانه هم هستی

و روی جلد قرص های مرا می خوانی

لطفاً کمی آن طرف تر!

باید همه ی این ظرف ها را آب بکشم

و همین طور که دارم با تو حرف می زنم

به فکر غذای ظهر هم باشم

نه! کمک نمی خواهم

خودم هوای همه چیز را دارم

پذیرایی جارو می خواهد

غذا سر نمی رود

به تلفن ها هم خودم جواب می دهم

وگردگیری این قاب

یادت هست ؟

اینجا کوچک بودم

و تو هنوز خشمگین نبودی

و من آرامبخش نمی خوردم

درست بعد طعم توت فرنگی بود و خواب

که تو اخم کردی

به سیزده سالگی

ملافه

و رویاهایم

ببخش بی پرده می گویم

اما تو به جیب هایم

کیف دستی کوچکم

و حتی صندوقچه ی قفل دار من

چشم داشتی!

 

ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ای

حالا یک زن کاملم

چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم

کیفم روی میز باز مانده است

هر هشت ساعت یک آرامبخش می خورم

و به دکترم قول داده ام زیاد فکر نکنم

لطفن پایت را بردار

می خواهم تی بکشم!

 

 

 

از : ناهید عرجونی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱
comment نظرات ()

فریدون مشیری

 

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود

با بنفشه ها نشسته ام ،

سالهای سال،

صیحهای زود .

در کنار چشمه ی سحر

سر نهاده روی شانه های یکدگر،

گیسوان خیس شان به دست باد ،

چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم ،

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم

می ترواد از سکوت دلپذیرشان ،

بهترین ترانه ،

بهترین سرود !

مخمل نگاه این بنفشه ها ،

می برد مرا سبک تر از نسیم ،

از بنفشه زار باغچه ،

تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم،

زرد و نیلی و بنفش،

سبز و آبی و کبود ،

با همان سکوت شرمگین ،

با همان ترانه ها و عطرها ،

بهترین ِ هر چه بود و هست ،

بهترین ِ هر چه هست و بود !

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهار ها رسیده ام .

ای غم تو همزبان بهترین ِ دقایق ِ حیات ِ من !

لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه !

در تمام روز ،

در تمام شب ،

در تمام هفته ،

در تمام ماه ،

در فضای خانه، کوچه  ،راه

در هوا زمین ،درخت ، سبزه ، آب ،

در خطوط درهم کتاب ،

در دیار نیلگون خواب !

ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام

ای نوازش تو بهترین امید زیستن !

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام

در بنفشه زار چشم تو

برگهای زرد و نیلی و بنفش ،

عطرهای سبز و آبی و کبود،

نغمه های ناشنیده ساز می کنند ،

بهتر از تمام نغمه ها و سازها !

روی مخمل لطیف گونه هات ،

غنچه های رنگ رنگ ناز ،

برگهای تازه تازه باز می کنند ،

بهتر از تمام رنگ ها و رازها !

خوب ِ خوب ِ نازنین من !

نام تو مرا همیشه مست می کند ،

بهتر از شراب ،

بهتر از تمام شعرهای ناب !

نام تو ، اگر چه بهترین سرود زندگی است

من تو را

 

به خلوت خدایی خیال خود :

بهترین ِ بهترین ِ من خطاب میکنم

ــ بهترین بهترین من ــ !

 

 

از : فریدون مشیری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٦
comment نظرات ()

سارا شاهدی

 

برگشتنت

همان قدر محال است

که خیال می کردم

رفتنت . . .

 

از : سارا شاهدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٦
comment نظرات ()

مریم جعفری آذرمانی

 

نرو نرو که جدا از تو ما نمی ماند

بمان بمان که سر از تن جدا نمی ماند

 

گلایه نیست اگر می زنی به نفرینم

که آه بر تن آیینه، جا نمی ماند

 

نیازمند توام دشمن وفادارم

بیا که وقت نیاز آشنا نمی ماند

 

در این کویر، دم از جاودانگی نزنم

نسیم اگر بوزد رد پا نمی ماند

 

به داستان هوالله دلخوشم، هرچند

که آخرش احدی جز خدا نمی ماند

 

 

 

از : مریم جعفری آذرمانی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٦
comment نظرات ()

مرضیه احرامی

 

موجود بی آزاری هستم

کار می کنم

قصه می خوانم

شعر می نویسم

و گاهی

دلم که برایت تنگ می شود

تمام خیابانها را

با یادت پیاده می روم!

 

 

از : مرضیه احرامی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٦
comment نظرات ()

مهدی فرجی

 

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی

 

ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی

 

آی…مثل خوره این فکر عذابم می داد

چوب من را بخوری ورد زبانها بشوی

 

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی

 

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

 

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

 

در جهانی که پر از «وامق» و «مجنون» شده است

می توانی «عذرا» باشی، «لیلا» بشوی

 

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگترین آدمها جا بشوی

 

بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمرد

فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی

 

 

 

از : مهدی فرجی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٦
comment نظرات ()

شهاب مقربین

 

در ظلمات مانده بودم

بوی تو پیچید در دلم

روشن شد همه جا

تو را دیدم

بوی تو رفت و رفت

محبوبه شب ام

کاش

در ظلمات مانده بودم

 

 

از : شهاب مقربین

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٦
comment نظرات ()

مریم مومنی

 

گلوی آدم را

باید گاهی بتراشند

تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود.

دلتنگی هایی که جایشان نه در دل

که در گلوی آدم است

دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند. . .

 

 

از : مریم مومنی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٦
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

سرسبز دل از شاخه بریدم ، تو چه کردی ؟

افتادم و بر خاک رسیدم ، تو چه کردی ؟

 

من شور و شر موج و تو سرسختی ِ ساحل

روزی که به سوی تو دویدم ، تو چه کردی ؟

 

هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد ِ خود بودم و دیدم تو چه کردی

 

مغرور ، ولی دست به دامان ِ رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم ، تو چه کردی ؟

 

«تنهایی و رسوایی » ، « بی مهری و آزار »

ای عشق ، ببین من چه کشیدم تو چه کردی !

 

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٦
comment نظرات ()

ساره دستاران

 

چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم

تمبر و پاکت هم هست

و یک عالمه حرف

کاش کسی جایی منتظرم بود…

 

 

از : ساره دستاران

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٦
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

 

نگاه می‌کنم از غم به‌غم که بیش‌تر است

‎‫به خیسیِ چمدانی که عازم سفر است

‫من از نگاه کلاغی که رفت، فهمیدم

‎‫که سرنوشت درختان باغ‌مان تبر است

‫به کودکانه‌ترین خواب‌های توی تن‌ات

‫به عشق‌بازی من با ادامه‌ی بدن‌ات

 

‎‫به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون

‫به بچّه‌ای که توام! در میان جاری خون

 

‎‫به آخرین فریادی که توی حنجره است

‎‫صدای پای تگرگی که پشت پنجره است

‫به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره

‫به خوردن ِ دم‌پایی بر آخرین حشره

 

‎‫به «هرگز»ات که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟»

‫به دست‌های تو در آخرین تشنّج‌هام

‫به گریه کردن یک مرد آن‌ور ِ گوشی

‎‫به شعر خواندن ِ تا صبح بی هم‌آغوشی

‫به بوسه‌های تو در خواب احتمالی من

‎‫به فیلم‌های ندیده، به مبل خالی من

‫به لذّت رؤیایت که بر تن ِ کفی‌ام…

‫به خستگی تو از حرف‌های فلسفی‌ام


‎‫به گریه در وسط ِ شعرهایی از «سعدی»

‫به چای خوردن تو پیش آدم بعدی

 

‎‫قسم به این‌همه که در سَرم مُدام شده

‫قسم به من! به همین شاعر تمام شده

 

‎‫قسم به این شب و این شعرهای خط خطی‌ام

‫دوباره برمی‌گردم به شهر لعنتی‌ام

 

‎‫به بحث علمی بی مزّه‌ام در ِ گوش‌ات

‫دوباره برمی‌گردم به امن ِ آغوش‌ات

 

‎‫به آخرین رؤیامان، به قبل کابوس ِ …

دوباره برمی‌گردم، به آخرین بوسه

 

 

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٦
comment نظرات ()

شهاب مقربین

 

از سیاره ای دور

دور

دور

با تو حرف می زنم

کجا بردی دل بی صاحب مرا ...

 

 

از : شهاب مقربین

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٤
comment نظرات ()

حمیدرضا نمازی

 

کنارت

آب

خوردن

مستم می کند

بی تو اما

تمام ِ

“بار” های جهان

فقط

بر دوشم است!

 

 

از : حمیدرضا نمازی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٤
comment نظرات ()

مرتضی محمودی

 

شبیه مردی شده ام

که پشت دود سیگارش

با خود می گوید : باید ترک کنم

سیگار را

خانه را

زندگی را

و باز

پُکی دیگر می زند به…

 

 

از : مرتضی محمودی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٤
comment نظرات ()

محمد سلمانی

 

این‌روزها سخاوتِ باد صبا کم است

یعنی خبر ز سویِ تو، این‌روزها کم است

 

اینجا کنار پنجره، تنها نشسته‌ام

در کوچه‌ای که عابر دردآشنا کم است

 

من دفتری پر از غزل‌ام نابِ نابِ ناب

چشمی که عاشقانه بخواند مرا کم است

 

بازآ ببین که بی‌تو در این شهر پُرمَلال

احساس، عشق، عاطفه، یا نیست یا کم است

 

اقرار می‌کنم که در اینجا بدون تو

حتّا برای آه‌کشیدن هوا کم است

 

دل در جوابِ زمزمه‌های «بمانِ» من

می‌گفت می‌روم که در این سینه جا کم است

 

غیر از خدا که‌را بپرستم؟ تورا، تورا

حس می‌کنم برای دل‌ام یک خدا کم است!

 

 

 

از : محمد سلمانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٤
comment نظرات ()

ناهید عرجونی

 

می توانی حرف بزنی

برای هر کسی دست تکان دهی

دست بدهی به هر کس

که دوستت ندارد مثل من

به گنجشک ها بیشتر از من فکر کنی

به من دورتر از مرگ

گوشی ات پر از اسم هایی باشد که من نیستم

همیشه پس از صدایم عذر بیاوری

به جایم نیاوری هیچوقت

بخندی که روبرویت نیستم

خط بزنی لب هایم را

از روزهایی که بوسیده ای

از من کنار تر بکشی

خودت را

جمع کنی

پشت توری که عروس می شدم

پشت گوش بیاندازی حرف هایت را

موهایم را که توی صورتت بود

بالا بیاندازی قرص های فراموشی مرا

آب را

و دکمه های هماغوشی ام را

اصلا فراموش کنی نوشیدنم را

مثل شیر مادرت حرامم کنی

توی چهار خانه ای که پیراهن تو نیست

توی خانه ای که

هم خانه ام نیستی !

 

 

 

از : ناهید عرجونی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٤
comment نظرات ()

لنگستون هیوز

 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.

بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود .

بگذارید پیشاهنگ دشت شود

و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید .

 

(این وطن هرگز برای من وطن نبود . )

 

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویا پروران در رویای خویش داشته اند.

بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود

سرزمینی که در آن ، نه شاهدان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند

نه ستمگران اسبایچینی کنند

تا هر انسانی را ، آنکه از او برتر است از پا درآورد .

 

(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

 

آه ، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن ، آزادی را

با تاج ِ گل ِ ساخته گی ِ وطن پرستی نمی آرایند .

اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست ، زنده گی آزاد است

و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم .

 

( در این «سرزمین ِ آزاده گان» برای من هرگز

نه برابری در کار بوده است نه آزادی . )

 

بگو ، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می کنی ؟

کیستی تو که حجابت تا ستاره گان فراگستر می شود ؟

 

سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده اند ،

سیاهپوستی هستم که داغ برده گی بر تن دارم ،

سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش ،

مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته ام

اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده ام

که سگ سگ را می درد و توانا ناتوان را لگدمال می کند .

 

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار ، که گرفتار آمده ام

در زنجیره ی ِ بی پایان ِ دیرینه سال ِ

سود ، قدرت ، استفاده ،

قاپیدن زمین ، قاپیدن زر ، قاپیدن شیوه های برآوردن نیاز ،

کار ِ انسان ها ، مزد آنان ،

و تصاحب ِ همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع .

 

من کشاورزم ــ بنده ی خاک ــ

کارگرم ، زر خرید ماشین .

سیاهپوستم ، خدمتگزار شما همه .

من مردمم : نگران ، گرسنه ، شوربخت ،

که با وجود آن رویا ، هنوز امروز محتاج کفی نانم .

هنوز امروز درمانده ام . ــ آه ، ای پیشاهنگان !

من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد ،

بینواترین کارگری که سالهاست دست به دست می گردد .

با این همه ، من همان کسم که در دنیای کُهن

در آن حال که هنوز رعیت ِ شاهان بودیم

بنیادی ترین آرزومان را در رویای خویش پروردم ،

رویایی با آن مایه قدرت ، بدان حد جسورانه و چنان راستین

که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می خواند

در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را

سرزمینی کرده که هم اکنون هست .

آه ، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را

به جست و جوی آنچه می خواستم خانه ام باشد در نوشتم

من همان کسم که کرانه های تاریک ایرلند و

دشت های لهستان

و جلگه های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم

از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم

و آمدم تا «سرزمین آزاده گان» را بنیان بگذارم .

 

آزاده گان ؟

یک رویا ــ

رویایی که فرامی خواندم هنوز امّا .

 

آه ، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود

ــ سرزمینی که هنوز آن چه می بایست بشود نشده است

و باید بشود ! ــ

سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد .

سرزمینی که از آن ِ من است .

ــ ازآن ِ بینوایاین ، سرخپوستان ، سیاهان ، من ،

که این وطن را وطن کردند ،

که خون و عرق جبین شان ، درد و ایمان شان ،

در ریخته گری های دست هاشان ، و در زیر ِ باران خیش هاشان

بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند .

 

آری ، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار ِ من کنید

پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.

از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده اند

ما باید سرزمین مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم .

 

آه ، آری

آشکارا می گویم ،

این وطن برای من هرگز وطن نبود ،

با وصف این سوگند یاد می کنم که وطن من ، خواهد بود !

رویای آن

همچون بذری جاودانه

در اعماق جان من نهفته است .

 

ما مردم می باید

سرزمین مان ، معادمان ، گیاهان مان ، رودخانه هامان ،

کوهستان ها و دشت های بی پایان مان را آزاد کنیم :

همه جا را ، سراسر گستره ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ

و بار دیگر وطن را بسازیم !

 

 

از : لنگستون هیوز

ترجمه از : احمد شاملو

 

پ . ن :

ــ شعر Let America Be America Again که از مهمترین اشعار هیوز است تنها در یک یا دو مجموعه ی آثار او به طور کامل به چاپ رسیده و در مجموعه هایی که سپید پوستان چاپ می کنند همه ی حملاتی که به آمریکا صورت گرفته حذف می شود .

ــ البته که مفهوم شعر امروزه یک درد ِ جهانی است …

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٤
comment نظرات ()

فاضل نظری

 

بگذار اگر این‌بار سر از خاک برآرم

بر شانه‌ی تنهایی خود سر بگذارم

 

از حاصل عمر به‌هدر رفته‌ام ای ‌دوست

ناراضی‌ام، امّا گله‌ای از تو ندارم

 

در سینه‌ام آویخته دستی قفسی را

تا حبس نفس‌های خودم را بشمارم

 

از غربت‌ام این‌قدر بگویم که پس‌از تو

حتّا ننشسته‌ست غباری به مزارم

 

ای کشتی جان! حوصله کن می‌رسد آن‌روز

روزی که تورا نیز به دریا بسپارم

 

نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت

یک‌بار به پیراهن تو بوسه بکارم

 

ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار

تا دست خداحافظی‌اش را بفشارم

 

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٤
comment نظرات ()

احمد شاملو

 

به جُست و جوی تو

بر درگاه ِ کوه می گریم ،

در آستانه ی دریا و علف .

 

به جُست و جوی تو

در معبر ِ بادها می گریم

در چار راه ِ فصول ،

در چارچوب ِ شکسته ی پنجره یی

که آسمان ِ ابر آلوده را

                        قابی کهنه می گیرد .

………….

به انتظار ِ تصویر ِ تو

این دفتر ِ خالی

                        تا چند

تا چند

ورق خواهد خورد ؟

 

جریان ِ باد را پذیرفتن

و عشق را

که خواهر ِ مرگ است .ــ

و جاودانه گی

            رازش را

                        با تو در میان نهاد .

 

پس به هیأت ِ گنجی درآمدی :

بایسته و آزانگیز

گنجی از آن دست

که تملک ِ خاک را و دیاران را

از این سان

دل پذیر کرده است !

 

نام ات سپیده دمی ست که بر پیشانی ِ آسمان می گذرد

ــ متبرک باد نام ِ تو ! ــ

 

و ما هم چنان

دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را …

 

 

از : احمد شاملو

 

 

پ . ن :

ــ در خاموشی فروغ فرخزاد


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٤
comment نظرات ()

نغمه مستشار نظامی

 

چه قدر بوی تو خوبست… بوی آغوشت

همیشه زحمت من بوده است بر دوشت

 

چنان زلال و لطیفی که مطمئن هستم

دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت

 

ولی به خاطر من بال را کنار زدی

که با دو دست بگیری مرا در آغوشت

 

که با دو دست برایم دو بال بگذاری

به جای روشنی بالهای خاموشت

 

که آسمان خودت آسمان من باشد

که از بهشت بخوانم دوباره در گوشت

 

آهای روسریت آفتاب تابستان!

شکوفه تاج سر تو بنفشه تن پوشت

 

بهشت جای قشنگیست جای دوری نیست

بهشت باغ بزرگیست، باغ آغوشت

 

بهشت اول و آخر، گمان نکن حتی

بهشت هم بروم می کنم فراموشت!

 

 

از : نغمه مستشار نظامی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٤
comment نظرات ()

روح الله محمدی

 

سه نقطه، آخر شعرم برای چشم تو است

که چشم های دو عالم سوای چشم تو است

 

هزار شعر نگفته، هزار معنی درد

هزار خاطره در لابه لای چشم تو است

 

و آخرین نفر از پشت اسب می افتد

که ظهر واقعه در کربلای چشم تو است

 

به پشتوانه چشمت قیام خواهم کرد

و خون هر که بمیرد به پای چشم تو است

 

که جنگ های اخیر یلان دهکده ها

تمام زیر سر کدخدای چشم تو است

 

به بیت اول شعرم رجوع کن بانو

ببین چگونه از اول برای چشم تو است

 

 

 

از : روح الله محمدی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٤
comment نظرات ()

مهدی فرجی

 

حیف آنها که بالشان دادم شاخه شاخه پریده اند از من

از رفیقان راه می پرسی؟ پیشترها بریده اند از من

 

هرچه دادند زود پس دادم هر چه را خواستند رو کردند

عشق را در سخاوتم روزی، به پشیزی خریده اند از من

 

کرمهایی که در تن خشکم شادمان می خزند و می لولند

سالها پیش در بهاری سبز، ریشه هائی جویده اند از من

 

خشکی ام را بهانه می گیرند که رهایم کنند و در بروند

خودشان نیز خوب می دانند، رگ به رگ خون مکیده اند از من

 

هر کجا از نفس می افتادند باز سنگ صبورشان بودم

گریه هایی به من فروخته اند، خنده هائی خریده اند از من

 

محو کردند رد پایم را که ندانی کجا گرفتارم

بعد تا هر چه دورتر بشوند، سمت دیگر دویده اند از من

 

چشم ها جور دیگری هستند، حرف ها روی دیگری دارند

وای هرجا که پا گذاشته اند، قصه ای آفریده اند از من

 

 

از : مهدی فرجی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٠
comment نظرات ()

ناهید عرجونی

 

حتی حباب های کوچک چایی هم

بی هوده نیستند

بی هوده نیست که سیگار می کشی

و لبخند هایت تلخ می شود

 

نمی شود برگشت

و رد پاییز را

از نیمکت های خیس

برداشت

 

نمی بینمت

نه توی حلقه های خاکستری دود

نه انتهای قهوه ای فنجان

نه توی دایره ای که

قسمت ام نبود!

 

چهارشنبه بود

من نام تمام نیمکت ها را

چهارشنبه ای گذاشتم که نیامدی

چای سرد شد چهار شنبه بود

تلخ تر شدم چهارشنبه بود

حتی چهارشنبه بود که ما

از کنار هم گذشتیم

و من از خانه دورتر شدم

از چار خانه ی پیراهنت

 

هنوز فکر می کنم

می توانستم توی دایره ها چرخ بزنم

انگشتم را توی حلقه های دود فرو ببرم

با چهار شنبه و تو

عکس های یادگاری خوشحال بگیرم

 

هنوز فکر می کنم

توی چار خانه ی پیراهنت

خوشبخت می شدم.

 

 

 

از : ناهید عرجونی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٠
comment نظرات ()

احمد شاملو

بودن

یا نبودن …

 

بحث در این نیست

وسوسه این است .

 

شراب ِ زهر آلوده به جام و

شمشیر ِ به زهر آب دیده

در کف ِ دشمن . ــ

همه چیزی

            از پیش

                        روشن است و حساب شده

و پرده

            در لحظه ی معلوم

                        فرو خواهد افتاد ….

 

 

از : احمد شاملو

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٠
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

 

از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند

با جرثقیل از دل من سنگ می برند

فحشی ست در دلم که شدیداً مؤدّب است

در من تناقضی ست که هر روزش از شب است

خوابیده اند در بغلم بی علاقه ها

پرواز می کنند مرا قورباغه ها

از یاد می برند مرا دیگری کنند

از دستمال ِ گریه ی من روسری کنند

در کلّ شهر، خاله زنک ها نشسته اند

درباره ی زنی که منم داوری کنند

با آن سبیل! و خنجر ِ در آستینشان

در حقّ ما برادری و خواهری کنند!!

چشم تو را که اسم شبش آفتاب بود

با ابرهای غمزده خاکستری کنند

ما قورباغه ایم و رها در ته ِ لجن

بگذار تا خران چمن! نوکری کنند

ما درد می کشیم که جوجه فسیل ها!

در وصف عشق و زیر کمر شاعری کنند

از سختمان گذشته اگر سخت پوستیم!

بیچاره دشمنان شما! ما که دوستیم!!

از دعوی ِ برادری ِ باسبیل ها!

تا واردات خارجی ِ دسته بیل ها!!

از تخت های یک نفره تا فشار قبر

خوابیدن از همیشگی ِ مستطیل ها

در جنگ بین باطل و باطل که باختم

دارد دفاع می شود از چی وکیل ها؟!

دیروز مثل سنگ شدم تا که نشکنم

امروز می برند مرا جرثقیل ها

چیزی که نیست را به خدایی که نیستیم

اثبات می کنند تمام ِ دلیل ها

در حسرت ِ گذشته ی بر باد رفته ای

آینده ی کپی شده ای از فسیل ها!

ناموسم و رفیق و وطن فحش می دهند

دارند بیت هام به من فحش می دهند

پرونده ای رها شده در بایگانی ام

از لایه های متن بیا تا بخوانی ام

باران نبود، امشب اگر گونه ام تر است

بر پشت من نه بار امانت، که خنجر است!

از نام ها نپرس، از این بازی ِ زبان!

قابیل هم عزیز من! اسمش برادر است

از کودکیت، اکثر ِ اوقات درد بود

تنها رفیق ِ آن دل ِ تنهات درد بود

شاعر شدی به خاطر یک مشت گاو و خر

شاعر شدی ولی ادبیّات، درد بود!

داری من و جنون مرا حیف می کنی

داری شعار می دهم و کِـیف می کنی

در شهر ما پرنده ی با پر نمی شود!

آنقدر بد شده ست که بدتر نمی شود

اسمش هرآنچه باشد: یا دوست یا رفیق

جز وقت ارث با تو برادر نمی شود

از «دستمال» اشکی من استفاده هاست!!

نابرده رنج، گنج میسّر نمی شود!!

می چسبم از خودم به غم و شعر می شوم

از شعر گریه می کنم و شعر می شوم!

از کاج هام موقع چاقو زدن توام

بگذار شهر هرچه بگویند! من، توام!

افتاده در ادامه ی هر گرگ، گلّه ها

محبوبیت، به رابطه ام با مجلّه ها

تشکیل نوظهوری ِ مشتی ستاره ها

از دادن ِ تمامی ِ … در جشنواره ها

شب های حرف و س*ک*س ِ به سیگار متـّصل

و اشک های شعر، کنار ِ در ِ هتل

دارم سؤال می شوی از بی جواب ها

بیهوده حرف می/ زده در گوش خواب ها

تا گریه ای شوم بغل ِ هر عروسکم

تا کز کنم دوباره به کنج ِ کتاب ها

از گریه های دختر ِ می خواست یا نخواست

در ابتدای قصّه که یک جور انتهاست!

تا صبح عر زدن وسط ِ دست های تو

بیداری ام بزرگ تر از فکر قرص هاست

از قصّه ی تو بعد ِ «یکی که نبود»ها

از آسمان محو شده پشت دودها

از قصّه ی دروغی ِ آدم بزرگ ها

تقسیم گوسفند جوان بین گرگ ها!

تسلیم باد/ رفتن ِ ناموس ِ باغ ها

آواز دسته جمعی و شاد ِ کلاغ ها

یک جفت دست، دُور گلویم که سست شد

افتادن ِ من از همه ی اتفاق ها

جنگل به خون نشست و درختان تبر شدند

و بار می برند کماکان الاغ ها!

در می روم از اینهمه پوچی به خانه ات

از خانه ام! به گوشه ی امن ِ اتاق ها

پاشیدن ِ لجن به جهان ِ مؤدّبت!

عصیانگری قافیه در قورباغه ها!!

لعنت به ساده لوحی ات و آن دل ِ خرت!

بهتت زده! شکسته در این شهر باورت

به دست دوست یا که به آغوش امن عشق

اینبار اعتماد کنی خاک بر سرت!!

خشکیده چشم و گریه ی ابرم زیاد نیست

ای زندگی بمیر که صبرم زیاد نیست

از زنگ بی جواب ِ کسی در کیوسک ها

از زل زدن به بی کسی بچّه سوسک ها!

از بحث روزنامه سر ِ کارمزدها

از بوی دست های تو در جیب دزدها

تزریق چشم های تو کنج ِ خرابه ها

از پاک کردن ِ همه با آفتابه ها

از چند تا معادله و چند تا فلش

از یک پری که آمده از راه دودکش

از انحراف من وسط ِ مستقیم ها!

از عشق جاودانه ی ما پشت سیم ها!!

از گریه ی تمام شده بعد ِ چند روز

از بالشم که بوی تو را می دهد هنوز

از آدمی که مثل تو از ماه آمده ست

از اینهمه بپرس:

چرا حال من بد است؟!!

از این شب برهنه چراغ مرا بگیر

از قرص های خسته سراغ مرا بگیر

دستی به روزهای خرابم نمی بری

از چشم های توست که خوابم نمی بری

دارد جهان، غرور مرا مَرد می کند

سگ لرزه هام زیر پتو درد می کند

رد می شود شب از بغل من، سیاهپوش

با گریه هستمت که اگر نیستم به هوش

پوشانده شب تمامی این شهر زشت را

خوابیده است داخل سوراخ، بچّه موش!

شب می رسد… و تنها از، اینهمه سیاه

آوازهای رفتگری می رسد به گوش

 

 

 

از : سیدمهدی موسوی

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٠
comment نظرات ()

ناهید عرجونی

 

مگر چند بار دیگر می توانیم

بر لاشه های خسته مان لباس بپوشانیم

صداهایمان را به میدان بیاوریم

صورت هایمان را برگردانیم

از دوربین هایی که مال ما نیستند

و از خون هایمان که فواره می زند

عکس بگیریم!

 

مگر چند بار دیگر زنده ایم

که هر روز مرده ای از ما گم می شود

مرده ای از ما زهر می خورد

و مرده ای از ما

می ترسد که گم بشود

می ترسد که زهر بخورد

می ترسد که سلول هایش فلج بشود

توی سلولی که هیچکس نمی بیند!

مگر چند بار دیگر……؟!

 

 

 

از : ناهید عرجونی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٠
comment نظرات ()

ساناز بهشتی

می چکد قطره قطره تدبیرم

روی میز کثیف تحریرم

لای کاغذ مچاله ها له شد

خط خطی های ذهن درگیرم

 

می نویسم تمام خویشم را

توی یک متن مضحک غمگین

مثل حرکات دلقکی قوزی

روی سن با شمایلی رنگین

 

خسته از جملا های تکراری

خسته از (روزها چه غمگینند)

توی شهری که چشم ها سردند

کورهایش چقدر خوش بینند!

 

مثل دل کورهای روشنفکر

حال و روز مزخرفی دارم

پشت جلب توجهی غمگین

مثلا یأس فلسفی دارم

 

لای قانون علیت گیجم

علت اینکه واقعا بودم

کاش هرگز نبسته بود آنشب

حجم آن نطفه ای که من بودم!

 

میز می زد مدام توی سرم

اینکه بودن برای چه؟چه؟چه بود؟

ومن امروز فکر می کردم

پشت سردرد های نیچه چه بود؟

 

انتحاری ضمیمه خواهد شد

لای پرونده ای که من دارم

من خودم یک گناه هستم که

سعی در تبرئه شدن دارم

 

تبرئه توی دادگاهی که

هیچ کس جز خدات شاهد نیست

شاهدی که مقصر عینیست

به خدا اعتراض وارد نیست…؟!

 

 

 

از : زنده یاد ساناز بهشتی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٠
comment نظرات ()

مهدی فرجی

 

من مدتی است ابر بهارم برای تو

باید ولم کنند ببارم برای تو

 

این روزها پر از هیجان تغزلم

چیزی بجز ترانه ندارم برای تو

 

جان من است و جان تو امروز حاضرم

این را به پای آن بگذارم برای تو

 

از حد دوست دارمت اعداد عاجزند

اصلن نمی شود بشمارم برای تو

 

این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت

دریا نداشت دل بسپارم برای تو

 

من ماهیم تو آب تو ماهی من آفتاب

یاری برای من تو و یارم برای تو

 

با آن صدای ناز برایم غزل بخوان

تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو

 

 

 

 

از : مهدی فرجی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٠
comment نظرات ()

لنگستون هیوز

 

توو گرگ و میش اگه پرسه بزنی

گاهی راتو گــُم می کنی

گاهی هم نه .

 

اگه به دیفار

مشت بکوبی

گاهی انگشتتو میشکونی

گاهی هم نه .

 

همه می دونن گاهی پیش اومده

که دیوار برُمبه

گرگ و میش صبح سفید بشه

و زنجیرا

از دسّا و پاها

بریزه .

 

 

از : لنگستون هیوز

ترجمه از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٠
comment نظرات ()

رویا زرین

 

وقتی شقیقه هایم از تحمل زخم های کهنه تیر می کشند

مجبور می شوم

به دورترین عزیزترینم

با بلندترین صدا بیندیشم …

 

 

از : رویا زرین

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٠
comment نظرات ()

باران حجتی

بوسه‌هایت انار را می‌ترکاند

نفس‌هایت سیب را می‌رساند

آغوشت ابر را می‌باراند

پائیز ترینی

تو!

 

 

از : باران حجتی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٠
comment نظرات ()

رضا طاهری

بازگشتن آرامم نمی کند

حتا به شعر

راه رفتن آرامم نمی‏کند

که نخواست همگامم باشد آن دیگری

اما چه بگویم

وقتی زخم‏ها در شعرم متولد می‏شوند

 

و اندامم در کلمات آرامش می‏یابند

تار است کلماتی که به آن دلبسته‏ایم

سرد‏ است روزهایی که در آن زندگی می‏کنیم

و خبری نیست از مقصدی که پیش رو داریم

 

 

از : رضا طاهری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٠
comment نظرات ()

جلیل صفربیگی

 

غاری یک نفره ام

در طبقه ی دوم آپارتمانی

در محله ای شلوغ

صبح ها

بیرون می زنم از خودم

دنبال کوهی

که جا برای غاری یک نفره داشته باشد

شب ها

بر می گردم به خودم

آتش روشن می کنم

و روی دیواره هایم

طرحی می کشم

از معشوقه ای

که ندارم

 

 

از : جلیل صفربیگی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۸
comment نظرات ()

علیرضا روشن

 

ما شعر می گوییم

ما

که نمی توانیم زندگی کنیم

ما شعر می گوییم …

 

 

از : علیرضا روشن

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۸
comment نظرات ()

خورخه لوئیس بورخس

 

کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

اینکه عشق تکیه کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند

و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.

و شکستهایت را خواهی پذیرفت

سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز

با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی

که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست

و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی

به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم هستی

که خیلی می ارزی.

و می آموزی و می آموزی

با هر خداحافظی

یاد میگیری

 

 

 

از : خورخه لوئیس بورخس


 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۸
comment نظرات ()

ناهید عرجونی

 

توی خیال های خودم بودم

توی فکر خیابانی

که داشت وطنم می شد

من داشتم به دست هایم فکر می کردم

به انگشت های نوازشگرم

حتی برای خیابان دست تکان دادم

من ندیده بودم که خیابان

وحشت زده است

من چشم های خیابان را

ندیده بودم

که بسته اند

توی خیال های خودم بودم

حتی برای خودم

شعر می خواندم

من فکر کردم

سربازی که به سمت من آمد

لبخند می زند

فکر کردم کاش

توی این خیابان

یک گلفروشی بود

من تفنگ را ندیده بودم

که شلیک می کند

قلب من گرم بود هنوز!

 

 

 

از : ناهید عرجونی

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۸
comment نظرات ()

مهدی فرجی

 

بگذار در قشنگ ترین اشتباه من

آتش بگیرد از تو دل سربراه من

 

چشمم نسیم می شود آنقدر می وزد

تا روسریت حل بشود در نگاه من

 

آن وقت در رگم بشتابد، تپش کند

تا وقت مرگ موی تو، خون سیاه من

 

بر عکس آخر همه قصه های تلخ

شاید شبی به چنگ من افتاد ماه من

 

روزی مگر خود تو دچارم نکرده ای؟

از چاله در بیا که بیفتی به چاه من

 

داغ مرا به دوش بکش سالهای سال

ای شانه هات مهر شده با گناه من

 

 

 

از : مهدی فرجی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۸
comment نظرات ()

قیصر امین پور

 

دیشب دوباره

گویا خودم را خواب دیدم:

در آسمان پر می‌کشیدم

و لا‌به‌لای ابرها پرواز می‌کردم

و صبح چون از جا پریدم

در رختخوابم

یک مشت پر دیدم

یک مشت پر، گرم و پراکنده

پایین بالش

در رختخواب من نفس می‌زد

 

آن‌گاه با خمیازه‌ای ناباورانه

بر شانه‌های خسته‌ام دستی کشیدم

بر شانه‌هایم

انگار جای خالی چیزی

چیزی شبیه بال

احساس می‌کردم!

 

 

 

از : زنده یاد قیصر امین پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۸
comment نظرات ()

حسن اسماعیل زاده

 

درخت‌ام،

از من کتابخانه نسازید،

تابوتم کنید

برای معشوقه‌ام…

 

 

از : حسن اسماعیل زاده

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۸
comment نظرات ()

ناهید عرجونی

امروز زنی که مردش را گم کرده است

حتی ته جیب هاش را نمی گردد

کفشش را واکس می زند

کوچه را زمزمه می کند

و پیاده روهای بطالت آشفته اش نمی کند

یک شاخه گل برای همین امروز

یک دفتر سفید

و یک رؤیا

کلید می رقصد

پله دوتا یکی می رود

و بعد از ظهری آسوده

ورق می خورد.

 

 

از : ناهید عرجونی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۸
comment نظرات ()

محمد کاظم کاظمی

 

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

و سفره ای که تهی بود بسته خواهد شد

و در حوالی شبهای عید همسایه

صدای گریه نخواهی شنید همسایه

همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت

و کودکی که عروسک نداشت خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گردیده

منم که هر که مرا دیده در گذر دیده

منم که نانی اگر داشتم از آجر بود

و سفره ام که نبود از گرسنگی پر بود

به هر چه آینه تصویری از شکست من است

به سنگ سنگ بناها نشان دست من است

اگر به لطف و اگر قهر می شناسندم

تمام مردم این شهر می شناسندم

من ایستادم اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم اگر دهر ابن ملجم شد

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

و سفره ام که تهی بود بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

چگونه باز نگردم که سنگرم آنجاست

چگونه آه… مزار برادرم آنجاست

چگونه باز نگردم که مسجد و محراب

و تیغ منتظر بوسه بر سرم آنجاست

اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود

قیام بستن و الله و اکبرم آنجاست

شکسته بالی ام اینجا شکسته طاقت نیست

کرانه ای که در آن خوب می پرم آنجاست

مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم

مگیر خرده که آن پای دیگرم آنجاست

شکسته می گذرم امشب از کنار شما

و شرمسارم از الطاف بی شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم

شهید داده ام از دردتان خبر دارم

تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی

پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی

تویی که کوچه غربت سپرده ای با من

و نعش سوخته بر شانه برده ای با من

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم

اگر چه مزرع ما دانه های جو هم داشت

و چند بته مستوجب درو هم داشت

اگر چه تلخ شد آرامش همیشه تان

اگر چه کودک من سنگ زد به شیشه تان

اگر چه متهم جرم مستند بودم

اگر چه لایق سنگینی لحد بودم

دم سفر مپسندید نا امید مرا

ولو دروغ عزیزان بهل کنید مرا

تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

به این امام قسم چیز دیگری نبرم

به جز غبار حرم چیز دیگری نبرم

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان

و مستجاب شود باقی دعاهاتان

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد

و نان دشمنتان هر که هست آجر باد.

 

 

از : محمد کاظم کاظمی (شاعر افغان)

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۸
comment نظرات ()

هاتف اصفهانی

 

چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی

که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی

 

تو شهی و کشور جان تو را ، تو مهی و جان جهان تو را

ز ره کرم چه زیان تو را ، که نظر به حال گدا کنی

 

ز تو گر تفقد و گر ستم، بود آن عنایت و این کرم

همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی

 

همه جا کشی می لاله گون ز ایاغ مدعیان دون

شکنی پیالهٔ ما که خون به دل شکستهٔ ما کنی

 

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین

همهٔ غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی

 

تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بیکران

قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی

 

 

از : هاتف اصفهانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٥
comment نظرات ()

حسن اسماعیل زاده

 

بالا و پایین پریدنم

از شوق ِ زندگی نیست،

ماهی

روی خاک

چه می‌کند؟

 

 

از : حسن اسماعیل زاده

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٥
comment نظرات ()

رضا براهنی

 

در حالت زنده

سر از بدن

این همه فاصله ندارد …

 

 

از : رضا براهنی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٥
comment نظرات ()

قیصر امین پور

 

اینجا همه هر لحظه می پرسند :

« حالت چطور است ؟ »

اما کسی یک بار

از من نپرسید :

« بالت … »

 

 

از : قیصر امین پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٥
comment نظرات ()

ناظم حکمت

 

زیباترین دریا

دریایى است که هنوز در آن نرانده‌ایم

زیباترین کودک

هنوز شیرخواره است

زیباترین روز

هنوز فرا نرسیده است

و زیباترین سخنى که می‏خواهم با تو گفته باشم

هنوز بر زبانم نیامده است.

 

 

از : ناظم حکمت

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٥
comment نظرات ()

قیصر امین پور

 

ایستاده در باد

شاخه ی لاغر بیدی کوتاه

برتنش جامه ای انباشته از پنبه و کاه

برسر مزرعه افتاده بلند

سایه اش سرد و سیاه

نه نگاهش را چشم ، نه کلاهش را پشم

سایه ی امن کلاهش اما

لانه ی پیر کلاغی است که با قال و مقال

قاروقار از ته دل می خواند:

آنکه می ترسد

                     می ترساند

 

 

از : قیصر امین پور


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٥
comment نظرات ()

بیژن نجدی

 

اتوبوسی آمده از تهران

یکی از صندلی هایش خالی است

قطاری می رود از تبریز

یکی از کوپه هایش خالی است

سینماهای شیراز پر از تماشاچی است

که حتما ردیفی ار آن خالی است

انگار یک نفر هست که اصلا نیست

انگار عده ای هستند که نمی آیند

شاید،کسی در چشم من است

که رفته از چشمم

نمی دانم …

 

 

 

از : بیژن نجدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٥
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

مثل پاندای احمقی بودن

به خیال درخت چسبیدن

ترس ازفرق خواب و بیداری

مثل مرده به تخت چسبیدن

خسته در انتظار هیچ جواب

به سؤالات سخت چسبیدن

خستگی لباس از تنها

به تن بندرخت چسبیدن!

راه رفتن میان آدمها

گمشدن توی کوچه ی بن بست!

تکیه دادن به سینه ی دیوار!

بغض از دست دادن «ازدست»

از نخی پاره گمشدن در باد

شورش چند باد باد کم ست

شستن و پهن کردن یک عشق

برطنابی که در تو پاره شده ست

ل*خ*ت، باران عصر را رفتن

تا دویدن به وقت دیدن ایست!

بغلت رفتن از هزاران ترس

گریه کردن! که خانه ات ابری ست *

پرش از ارتفاع یک کابوس

به صدایت:

«بخواب! چیزی نیست…  »

خواندن یک ترانه ی غمگین

تکنوازی مرد ساکسیفونیست **

خودکشی کبوتری غمگین

عاشق چند دانه بادکنک!

به «چرا» یی همیش۰ی مصلوب

از یقین همیشگیت به شک!

خواب رفتن میان بوسه ی تو

طعم شیرین چند بسته نمک…

صبح بیدار میشود، بیتو!

بیصدا گریه میکند:

«به درک! »

خسته از عقل،خسته از بودن

روی سیگار، بارزد خود را

مثل یک خنده ی جنون آمیز

توی این شعر،جار زد خود را

راوی ات دست برد در قصّه

ازکنارت کنار زد خود را

عشق، پاندای کوچک من بود

ازدرخت تو دار زد خود را…

 

 

از : سیدمهدی موسوی

 

* خانه ام ابری ست … نیما یوشیج

** داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد …. ماتئی ویسنییک

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٥
comment نظرات ()

گیلدا ایازی

 

رفتی

درست زمانی که

دوست داشتنت را اعتراف کردم

و هنوز مانده ام چرا همه معشوقها

میروند

به راهی –

به امید کسی –

که شاید قرار نیست

اصلا باشد

 

 

از : گیلدا ایازی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۳
comment نظرات ()

علی اسداللهی

 

تو با کاف کوچکتر می شوی پسرم

اتاق با کاف کوچکتر می شود

اما نارنج ها …

 

از : علی اسداللهی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۳
comment نظرات ()

عباس معروفی

عاشقت باشم می‌میرم

یا عاشقت نباشم؟

 

نمی‌دانم کجا می‌بری مرا

همراهت می‌آیم

تا آخر راه

و هیچ نمی‌پرسم  از تو

هرگز.

 

عاشقم باشی می‌میرم

یا عاشقم نباشی؟

 

این که عاشقی نیست

این ‌که شاعری نیست

واژه‌ها تهی شده‌اند

بانوی من!

به حساب من نگذار

و نگذار بی تو تباه شوم!

 

با تو عاشقی کنم

یا زندگی؟

 

در بوی نارنجی پیرهنت

تاب می‌خورم

بی‌تاب می‌شوم

و  دنبال دست‌هات می‌گردم

در جیب‌هام

می‌ترسم گمت کرده باشم در خیابان

به پشت سر وا می‌گردم

و از تنهایی خودم وحشت می‌کنم.

 

بی تو زندگی کنم

یا بمیرم؟

 

نمی‌دانم تا کی دوستم داری

هرجا که باشد

باشد

هرجا تمام شد

اسمش را می‌گذارم

آخر خط من.

باشد؟

 

بی تو زندگی کنم

یا بگردم؟

 

همین که باشی

همین که نگاهت ‌کنم

مست می‌شوم

خودم را می‌آویزم به شانه‌ی تو.

 

با تو بمیرم

یا بخندم؟

  

امشب اسبت را می‌دزدم

رام می‌شوم آرام

مبهوت عاشقی کردنت .

 

با تو

اول کجاست؟

با تو

آخر کجاست؟

 

از نداشتنت می‌ترسم

از دلتنگیت

از تباهی خودم

همه‌اش می‌ترسم

وقتی نیستی تباه شوم.

 

بی تو

اول و آخر کجاست؟

 

واژه ها را نفرین می­کنم

و آه می کشم

در آیینه­ی مه­آلود

پر از تو می­شوم

بی چتر.

 

من

بی تو

یعنی چی؟

 

غمگین که باشی

فرو می‌ریزم

مثل اشک.

نه مثل دیوار شهر

که هر کس چیزی بر آن

به یادگار نوشته است.

 

تو بیش‌تر منی

یا من تو؟

 

در آغوشت

ورد می‌خوانم زیر لب

و خدا را صدا می‌زنم.

آنقدر صدا می‌زنم که بگویی:

جان دلم!

 

 

 

 

از : عباس معروفی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۳
comment نظرات ()

علیرضا روشن

 

تا باد را ببینند

تکان‌تکان ِ پرده را نشان می‌دهم

تا تو را ببینند

جان ِ فرسوده‌ام را

 

 

از : علیرضا روشن

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۳
comment نظرات ()

احمد شاملو

در نیست

راه نیست

شب نیست

ماه نیست

نه روز و

نه آفتاب ،

ما

بیرون ِ زمان

ایستاده ایم

با دشنه ی تلخی

در گُرده های‌مان .

 

هیچ کس

با هیچ کس

سخن نمی گوید

که خاموشی

به هزار زبان

در سخن است .

 

در مُرده‌گان ِ خویش

نظر می بندیم

با طرح ِ خنده‌یی،

و نوبت ِ خود را انتظار می کشیم

بی هیچ

خنده‌یی !

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۳
comment نظرات ()

عباس معروفی

دریا دریا مهربانی‌ات را می‌خواهم

نه برای دست‌هام

نه برای موهام

نه برای تنم

برای درخت‌ها

تا بهار بیاید.

و تو فکر می‌کنی

زندگی چند بار اتفاق می‌افتد؟

و تو فکر می‌کنی

یک سیب چند بار می‌افتد

تا نیوتن به سیب گاز بزند

و بفهمد

چه شیرین می‌بود

اگر می‌توانستیم

به آسمان سقوط کنیم؟

چند بار؟

راستی

دریای دست‌هات

آبی زمینی است؟

می‌دانی

سیاه هم که باشد

روشنی زندگی من است.

و تو فکر می‌کنی

من چند بار

به دامن تو می‌افتم؟

من فکر می‌کنم

جاذبه‌ی تو از خاک نبوده

از آسمان بوده

از سیب نبوده

از دست‌‌هات بوده

از خنده‌هات

موهات

و نگاه برهنه‌ات

که بر تنم می‌ریخت.

 

 

 

از : عباس معروفی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۳
comment نظرات ()

نیما یوشیج

خشک آمد کِشتگاه من

در جوار کـِشت همسایه

گرچه می‌گویند : « می‌گریند روی ساحل ِ نزدیک

سوگواران در میان سوگواران. »

قاصد ِ روزان ِ ابری، داروگ!

 

کی می‌رسد باران؟

 

بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست

و جدار دنده‌های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می‌ترکد

– چون دل یاران که در هجران یاران –

قاصد روزان ابری، داروگ!

 

کی می‌رسد باران؟

 

 

 

 

از : نیما یوشیج

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۳
comment نظرات ()

احمد شاملو

مردی چنگ در آسمان افکند

هنگامی که خون اش فریاد و

دهان اش بسته بود .

 

خنجی خونین

بر چهره ی ناباور ِ آبی ! ــ

 

عاشقان

چنین اند .

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۳
comment نظرات ()

محمدعلی بهمنی

می‌نوشمت که تشنگی‌ام بیشتر شود

آب از تماس با عطشم شعله‌ور شود

 

آنگاه بی‌مضایقه‌تر نعره می‌کشم

تا آسمان ِ کر شده هم با خبر شود

 

آن‌قدرها سکوت تو را گوش می‌دهم

تا گوشم از شنیدن ِ بسیار کر شود

 

تو در منی و شعرم اگر «حافظانه» نیست

«عشقت نه سرسری ست که از سر به در شود»

 

آرامشم همیشه مرا رنج داده‌است

شور خطر کجاست که رنجم به سر شود؟

 

مرهم به زخم ِ بسته که راهی نمی‌برد

کاشا که عشق مختصری نیشتر شود

 

 

 

از : محمدعلی بهمنی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۳
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

مثل دیوانه زل زدم به خودم

گریه هایم شبیه لبخند است

چقدَر شب رسیده تا مغزم

چقدَر روزهای ما گند است!

من که مفتم! اگرچه ارزانتر!!

راستی قیمت شما چند است؟!

 

از تو در حال منفجر شدنم

در سرم بمب ساعتی دارم

شب که خوابم نمی برد تا صبح

صبح، سردرد لعنتی دارم

همه از پشت خنجرم زده اند

دوستانی خجالتی دارم!!

 

قصّه ی عشق من به آدم ها

قصّه ی موریانه و چوب است

زندگی می کنم به خاطر مرگ

دست هایم به هیچ، مصلوب است!

قهوه و اشک… قهوه و سیگار…

راستی حال مادرت خوب است؟!

 

اوّل قصّه ات یکی بودم

بعد، آنکه نبود خواهم شد

گریه کردی و گریه خواهم کرد

دیر بودی و زود خواهم شد

مثل سیگار اوّلت هستم

تا ته ِ قصّه دود خواهم شد

 

مادرم روبروی تلویزیون

پدرم شاهنامه می خواند

چه کسی گریه می کند تا صبح؟!

چه کسی در اتاق می ماند؟!

هیچ کس ظاهرا ً نمی فهمد!

هیچ کس واقعا ً نمی داند!!

 

دیدن ِ فیلم روی تخت کسی

خواب بر روی صندلی و کتاب

انتظار ِ مجوّز ِ یک شعر

دادن ِ گوسفند با قصّاب!!

- «آخر داستان چه خواهد شد؟!»

خفه شو عشق من! بگیر و بخواب!!

 

مثل یک گرگ ِ زخم خورده شده

ردّ پای به جا گذاشته ات

کرم افتاده است و خشک شده

مغز من با درخت کاشته ات!

از سرم دست برنمی دارند

خاطرات ِ خوش ِ نداشته ات

 

سهم من چیست غیر گریه و شعر

بین «یک روز خوب» و «بالأخره»!

تا خود ِ صبح، خواب و بیداری

زل زدن توی چشم یک حشره

مشت هایم به بالش ِ بی پر!

گریه زیر پتوی یک نفره

 

با خودت حرف می زنی گاهی

مثل دیوانه ها بلند، بلند…

چونکه تنهاتر از خودت هستی

همه از چشم هات می ترسند

پس به کابوسشان ادامه نده

پس به این بغض ها بگیر و بخند

 

ساده بودیم و سخت بر ما رفت

خوب بودیم و زندگی بد شد

آنکه باید به دادمان برسد

آمد و از کنارمان رد شد!

هیچ کس واقعا ً نمی داند

آخر داستان چه خواهد شد!

 

صبح تا عصر کار و کار و کار

لذت درد در فراموشی

به کسی که نبوده زنگ زدن

گریه ات با صدای خاموشی

غصّه ی آخرین خداحافظ

حسرت ِ اوّلین هماغوشی

 

از هرآنچه که هست بیزاری

از هرآنچه که نیست دلگیری

از زبان و زمان گریخته ای

مثل دیوانه های زنجیری

همه ی دلخوشیت یک چیز است:

اینکه پایان قصّه می میری…

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۳
comment نظرات ()

جلیل صفربیگی

 

مانند همیشه چشم هایم به در است

بر سفره ی ما جگر نه ، خون جگر است

ته مانده ی سفره ی شما را آورد

آری ، پدرم  مورچه ی  کار گر  است

 

 

از : جلیل صفربیگی

 

پ . ن :

ــ لیست کتاب برای نمایشگاه کتاب 95


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۱
comment نظرات ()

اکتاویو پاز

 

کسانی از سرزمین مان سخن به میان آوردند

من اما به سرزمینی تهی دست می اندیشیدم

به مردمانی از خاک و نور

به خیابانی و دیواری

و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ

و به آن سنگ ها می اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده اند

در آب رود

در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور .

 

به آن چیزهای از یاد رفته می اندیشیدم

که خاطره ام را زنده نگه می دارد ،

به آن چیزهای بی ربط که هیچ کس شان فرانمی خواند :

به خاطر آوردن رؤیاها ــ آن حضورهای نابه هنگام

که زمان از ورای آن ها به ما می گوید

که ما را موجودیتی نیست

و زمان تنها چیزی است که باز می آفریند خاطره ها را

و در سر می پروراند رؤیاها را .

سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش :

خاک و

            نوری که در زمان می زید .

 

قافیه یی که با هم واژه می آمیزد :

آزادی

            که مرا به مرگ می خواند ،

آزادی

            که فرمانش بر روسبیخانه رواست و

بر زنی افسونگر با گلوی جذام گرفته .

آزادی ِ من به من لبخند زد

همچون گردابی که در آن

جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید .

 

آزادی به بال ها می ماند

به نسیمی که در میان ِ برگ ها می وزد

و بر گُلی ساده آرام می گیرد .

به خوابی می ماند که در آن

                        ما خود

                                    رویای خویشتنیم.

به دندان فرو بردن در میوه ی ممنوع می ماند آزادی

به گشودن ِ دروازه ی قدیمی متروک و

دست های زندانی .

 

آن سنگ به تکه نانی می ماند

آن کاغذهای سفید به مرغان ِ دریایی

آن برگ ها به پرنده گان.

 

انگشتانت پرنده گان را ماند :

همه چیزی به پرواز در می آید !

 

 

از : اکتاویو پاز

ترجمه از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۱
comment نظرات ()

لنگستون هیوز

 

ما ، خیل ِ ناامیداییم

خیل ِ بی‌فکر و غصه ها

خیل ِ گشنه ها

که هیچی نداریم

وصله‌ی شیکم‌مون کنیم

جایی نداریم

کَپَه‌مونو بذاریم.

 

ما

جماعت ِ بی اشکاییم

که گریه کردنم

ازمون نمیاد !

 

 

از : لنگستون هیوز

ترجمه از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۱
comment نظرات ()

گروس عبدالملکیان

 

فرصتی نمانده است

بیا همدیگر را بغل کنیم

فردا

یا من تو را میکشم

یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر

دنیا به همین چند سطر رسیده است

 

به اینکه انسان

کوچک بماند بهتر است

به دنیا نیاید بهتر است

 

اصلا

این فیلم را به عقب برگردان

آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین

پلنگی شود

که میدود در دشتهای دور

آن قدر که عصاها

پیاده به جنگل برگردند

و پرندگان

دوباره بر زمین

زمین

 

نه!

به عقبتر برگرد

بگذار خدا

دوباره دستهایش را بشوید

 

در آینه بنگرد

شاید

تصمیم دیگری گرفت …

 

 

 

 

 

از : گروس عبدالملکیان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۱
comment نظرات ()

امیر سنجری

 

زنگ ساعت دوباره گوشت را

خواب های پریده هوشت را

خواب و بیدار رفته دوشت را

سر یک کار دفتری باشی

 

راه های نرفته را بروی

بعد هم کل هفته را بدوی

آخرش از خودت بریده شوی

توی یک شعر بستری باشی

 

مثل یک عشق گمشده در تب

خواب هایی همیشه لب بر لب

عکس او را ببوسی و هر شب

عاشق فرد دیگری باشی

 

بعد از آوارگی و بی خبری

بیست و شش سال درد و دربدری

عاشق زندگی تازه تری

با خیالات بهتری باشی

 

شک کنی به ستمگری مرده

انقلابات کشوری مرده

دست در دست دختری مرده

شب ولی در کلانتری باشی

 

هی دویده ، نشسته در سلول

توی مازی شکسته ، در سلول

مثل یک موش خسته در سلول

زیر اصل برابری باشی

 

فحش باشی به دشمنت بکشی

رگ به رگ تیغ بر تنت بکشی

کارد را روی گردنت بکشی

فکر ان تیر آخری باشی

 

صبح آیینه را بزک بکنی

بر سر شعر ها لچک بکنی

به خدایی که نیست شک بکنی

یک نفر مثل سنجری باشی

 

و ببینی که زندگی مرده ست

 

 

 

 

از : امیر سنجری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۱
comment نظرات ()

گروس عبدالملکیان

 

موسیقی عجیبی ست مرگ.

بلند می شوی

و چنان آرام و نرم می رقصی

که دیگر هیچکس تو را نمی بیند

 

 

از : گروس عبدالملکیان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۱
comment نظرات ()

پابلو نرودا

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر برده‏ عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،

دوری کنی.

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی،

که حداقل یک بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت‌اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نکن!

 

 

 

از : پابلو نرودا

ترجمه از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۱
comment نظرات ()

احمدرضا احمدی

 

در کمین اندوه هستم

بانو !

مرا دریاب

به خانه ببر

گلی را فراموش کرده ام

که بر چهره ام نمی تابید

زخم های من دهان گشوده اند

همه ی روزگار پر از اندوه بود

بانو مرا

قطره قطره دریاب

در این خانه

جای سخن نیست

زبان بستم

عمری گذشت

مرا از این خانه

به باغ ببر

سرنوشت من

به بدگمانی

به خوناب دل

خاموشی لب

اشک های من بسته

بر صورت من است

هیچکس یورش دل را

در خانه ندید

بانو

من به خانه آمدم

و دیدم

که عشق چگونه فرو می ریزد

و قلب در اوج رها می شود

و بر کف باغچه می ریزد

بانو مرا دریاب

ما شب چراغ نبودیم

ما در شب باختیم

 

 

 

از : احمدرضا احمدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۱
comment نظرات ()

فاضل نظری

ناگزیر از سفرم ، بی سر و سامان چون «باد»

به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد

 

کوچ تا چند ؟! مگر می شود از خویش گریخت

«بال» تنها غم ِ غربت به پرستوها داد

 

انکه مردم نشناسند تورا غربت نیست

غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد

 

عاشقی چیست ؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر ؟!

نه من از قهر تو غمگین ، نه تو از مهرم شاد

 

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای

اشک ان روز که آیینه شد از چشم افتاد

 

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۱
comment نظرات ()

احمد شاملو

اگر که بیهده زیباست شب

برای چه زیباست

شب

برای که زیباست ؟ ــ

 

شب و

رود ِ بی انحنای ستاره گان

که سرد می گذرد .

 

و سوگواران ِ دراز گیسو

بر دو جانب ِ رود

یاد آورد ِ کدام خاطره را

با قصیده ی نفس گیر ِ غوکان

تعزیتی می کنند

به هنگامی که هر سپیده

به صدای هم آواز ِ دوازده گلوله

سوراخ

می شود ؟

 

اگر که بیهده زیباست شب

برای که زیباست شب

برای چه زیباست ؟

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۱
comment نظرات ()

سعید بیابانکی

شکر ایزد فن آوری داریم

صنعت ذره پروری داریم

 

از کرامات تیم ملی مان 

افتخارات کشوری داریم

 

با “نود” حال می کنیم فقط

بس که ایراد داوری داریم

 

وزنه برداری است ورزش ما 

چون فقط نان بربری داریم

 

می توانیم صادرات کنیم 

بس که جوک های آذری داریم

 

برف و باران نیامده به درک 

ما که باران کوثری داریم!

 

گشت ارشاد اگر افاقه نکرد

صد و ده تا کلانتری داریم

 

خواهران از چه زود می رنجید

ما که قصد برادری داریم

 

ما برای ثبات اصل حجاب

خط تولید روسری داریم

 

چاقی اصلا اهمیت دارد

ما که ژل های لاغری داریم؟

 

ما در ایام سال هفده بار 

آزمون سراسری داریم

 

آن طرف روزنامه های زیاد 

این طرف دادگستری داریم

 

جای شعر درست و درمان هم 

تا بخواهی دری وری داریم!

 

چند تا شعبه بانک و دانشگاه 

بین مریخ و مشتری داریم

 

به حقوق بشر نیازی هست 

ما که اصل برابری داریم؟

 

حرف هامان طلاست سی سال است 

قصد احداث زرگری داریم

 

اجنبی هیچکاک اگر دارد

ما جواد شمقدری داریم

 

خنده اصلا به ما نیامده است 

بس که مداح و منبری داریم

 

تا بدانند با بهانه ی طنز

از همه قصد دلبری داریم

 

هم کمال تشکر از دولت 

هم وزیر ترابری داریم!

 

 

 

از : سعید بیابانکی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱۱
comment نظرات ()

بیژن ارژن

 

مرگ است که بیش از تو به من نزدیک است

چون پیرهن تو که به تن نزدیک است

 

امروزِ به هم رسیدنِ ما دور است

فردای «بدونِ‌هم شدن» نزدیک است

 

از : بیژن ارژن

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٠
comment نظرات ()

سارا محمدی اردهالی

خسته‌ام

خیلی خسته

به من جایی بدهید

می‌خواهم بخوابم

یک تخت خالی

یک دنیای خالی

یک قلب خالی

 

 

 

از : سارا محمدی اردهالی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٠
comment نظرات ()

فاضل نظری

بغض ِ فروخورده ام ، چگونه نگریم ؟

غنچۀ پژمرده ام ، چگونه نگریم ؟

 

رودم و با گریه دور می شوم از خویش

از همه آزرده ام ، چگونه نگریم ؟

 

مرد مگر گریه می کند ؟ چه بگویم

طفل ِ زمین خورده ام ، چگونه نگریم ؟

 

تنگ پر از اشک و چشم های تماشا

ماهی دلمرده ام ، چگونه نگریم !

 

پرسشم از راز ِ بی وفایی او بود

حال که پی برده ام ، چگونه نگریم ؟

 

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٠
comment نظرات ()

خاقانی شروانی

گر ره دهم فریاد را

از دم بسوزم باد را

حدّی است هر بیداد را

این حدّ هجران تا کجا ؟

 

 

از : خاقانی شروانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٠
comment نظرات ()

حافظ موسوی

 

آرزوهایت بلند بود

دست های من کوتاه

تو نردبان خواسته بودی

من صندلی بودم

با این همه

فراموشم مکن

وقتی بر صندلی فرسوده ات نشسته ای

و به ماه فکر می کنی.

 

 

از : حافظ موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٠
comment نظرات ()

احمد شاملو

کلید ِ بزرگ ِ نقره

در آب گیر ِ سرد

شکسته ست.

دروازه ی تاریک

بسته ست.

 

« ــ مسافر ِ تنها !

با آتش ِ حقیرت

در سایه سار ِ بید

چشم انتظار ِ کدام

سپیده دمی ؟ »

 

هلال ِ روشن

در آب گیر ِ سرد

شکسته ست

و دروازه ی نقره کوب

با هفت قفل ِ جادو

بسته ست.

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٠
comment نظرات ()

کنستانتین کاوافی

بی هیچ ملاحظه ای، هیچ تاسفی، هیچ شرمی،

دیوارهایی به دورم ساخته اند،

ضخیم و بلند.

و اکنون با حسی از نومیدی در اینجا می نشینم.

نمی توانم به چیزی دیگر فکر کنم:

این سرنوشت ذهنم را تحلیل می برد –

که من بیرون، چه اندازه کار داشتم.

وقتی این دیوارها را می ساختند،

چگونه ممکن بود متوجه نشوم!

اما هیچوقت از آنانی که می ساختند،

حتی صدایی نشنیدم.

چه نامحسوس مرا از دنیای بیرون گسسته اند.

 

 

از : کنستانتین کاوافی

ترجمه از : کامیار محسنین

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٠
comment نظرات ()

فاضل نظری

سفر بهانۀ دیدار و آشنایی ماست

از این به بعد «سفر» مقصد ِ نهایی ماست

 

در ابروان من و گیسوان ِ تو گرهی ست

گمان مبر که زمان ِ گره گشایی ماست

 

خراب تر ز من و بهتر از تو بسیار است

همین بهانۀ آغاز ِ بیوفایی ماست

 

زمانه غیر زبان قفس نمی داند

بمان که «پرنزدن» حیلۀ رهایی ماست

 

به روز وصل چه دلبسته ای ؟ که مثل ِ دو خط

به هم رسیدن ِ ما نقطه ی جدایی ماست

 

 

از : فاضل نظری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٠
comment نظرات ()

احمد شاملو

آنچه به دید می آید و

آنچه به دیده می گذرد .

 

آن جا که سپاهیان

مشق ِ قتال می کنند

گستره ی چمنی می تواند باشد ،

و کودکان

رنگین کمانی

رقصنده و

پُر فریاد .

 

اما آن

که در برابر ِ فرمان ِ واپسین

لبخند می گشاید ،

تنها

می تواند

لبخندی باشد

در برابر ِ «آتش» !

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٠
comment نظرات ()

فاطمه اختصاری

[این شعر چیزی کوچک و خاکستری دارد]

توی اتاق ِ خواب ِ بچّه یک پری دارد↓

با دست های خونی اش این چیز کوچک را…

[این بچّه غیر از گریه راه دیگری دارد؟]

پشت همین دیوارها بی فکر خوابیده

در خواب های مخفی اش نامادری دارد↓

انگشت های خونی اش را تند می شوید

[لطفا بگو این چاردیواری دری دارد؟]

نه! هیچ راهی، ارتباطی نیست با بیرون

شب حالت ِ گیج و تهوّع آوری دارد

دارد تلو… دارد تلو… لو/ می دهد خود را

با دست های خیس ِ خونش یک پری دارد…

نامادری در خواب هایش گریه سرداده

حتما برای خود دلیل بهتری دارد 

[این شعر مغز بچّه ای بوده ست که شاید

یک جفت چشم کوچک و خاکستری دارد]

 

 

 

از : فاطمه اختصاری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٠
comment نظرات ()

کاظم بهمنی

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است

برگ می ریزد، ستیزش با خزان بی فایده است

 

باز می پرسی چه شد که عاشق جبرت شدم

در دل طوفان که باشی بادبان بی فایده است

 

بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت

دست و پا وقتی نباشد نردبان بی فایده است

 

تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم

سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است

 

تیر از جایی که فکرش را نمی کردم رسید

دوری از آن دلبر ابروکمان بی فایده است

 

در من ِ عاشق توان ِ ذره ای پرهیز نیست

پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بی فایده است

 

از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته اند

حرف موسی را نمی فهمد شبان، بی فایده است

 

من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا

همچنان می گردم اما همچنان بی فایده است 

 

 

از :  کاظم بهمنی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٠
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

سه قاشق شکر می ریزی

یکی برای من

یکی برای خودت

سومی موهای زنی ست روی سنگ توالت

که سیاه است

مثل کابوس هایی که نمی بینمت

که جیغ

می کشم تو را در آغوشی که ندارم

 

در زیتون های تلخ به دنبال تو می گردم

در چای های شیرین به دنبال تو می گردم

و آن تفاله ی رو آمده

مهمانی ست

که همیشه وقتی من نیستم

از راه می رسد

 

در زیرنویس های تلویزیون به دنبال تو می گردم

در شخصیت های منفی فیلم ها

در ایمیل های تبلیغاتی

در اس ام اس های بی نام و نشان

و خون بالا می آورم

روی سنگ توالت

 

گریه را من می کنم

سیفون را تو می کشی

برمی گردیم سر سفره ای

که فقط به اندازه ی دو نفر جا دارد

 

چایت را تلخ بخور!

وقتی شیرین هم

اسطوره ای ست

که می خواست با دو نفر بخوابد!

 

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٧
comment نظرات ()

محمدرضا صبوری

دود سیگار باز میپیچد

مثل تو لابه لای افکارم

طعم شیرین بوسه ات پیداست

در نفسهای تلخ و بیمارم

 

رفته ای تا همیشه – تا هرگز –

سهم من خاطرات سردرگم

نیستی تا کنار من باشی

سالگردی که میشود دوم

 

سر به سر میگذارد آغوشت

با تنم در هوای دم کرده

بعد از آن روزهای سخت امشب

زخم تنهایی ام ورم کرده

 

رو به هر را ه میکنم : بن بست

لب به هر واژه می برم : فریاد

این طرف شعرهای گلسرخی

آن طرف هم فروغ فرخزاد

 

تار و تاریک میشود دنیا

سرد و سنگین دلم ، تنم ، چَشمم

من جدامانده ای پُر از دردم

من تَرَک خورده ای پُر از خَشمم

 

امشب از درد بی تو سر کردن

دردسر میشود همآغوشم

باز هم شعر تازه میگویم

باز هم رخت گریه میپوشم

 

مثل هر شب دوباره میخندد

پیش رویم نگاه زیبایت

یاد آن چشمها که می افتم

از دلم میرود بدی هایت

 

کاش یک لحظه جای من باشی

تا بدانی چقدر دلسردی

کاش یک بار جای تو بودم

تا ببینی چقدر بد کردی

 

خسته ام دیگر از “تو را کُشتن”

تیغ را میکشم بر این افکار

با من امشب چه ساده میمیرد

نبض سنگین آخرین سیگار

 

 

 

از : محمدرضا صبوری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٧
comment نظرات ()

مریم مومنی

روزهای بارانی

شاعر پرور است

برف

نویسنده های بزرگ خلق می کند

داستان های پاورقی

محصول روزهای آفتابی

رنگین کمان

مخصوص قصه های کودکان

رعد و برق

کارآگاه ها را وارد نوشته می کند

توفان

فیلسوف می زاید

و روزهای ابری

به پاره کردن

همه آنچه روزهای قبل

نوشته شده

می گذرد .

 

 
از : مریم مومنی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٧
comment نظرات ()

رضا کاظمی

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد

نه، هیچ اتفاقی نمی افتد

روزها

همان طور به روودِ شب می ریزند

که شب ها

به سپیده ی روز…

 

نه پرده ای

به ناگهان کشیده می شود

نه سرانگشت شاخه ای

به هوای ماه می جنبد

نه تو

از راه می رسی!

*

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد

مثلن این که:

تو با شاخه ای گل سرخ در دست هات

از راه برسی و …!

نه،

عین روز روشن است،

تو رفته ای بازنگردی

و من

مانده ام پشت این همه کاغذسیاه

تا هر لحظه

به اتفاق خاصی که قرار نیست بیفتد

فکر کنم!

 

 

 

از : رضا کاظمی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٧
comment نظرات ()

محمد فرازجو

قلبم ؟ تپشش ؟ بله ! منظم شده است

طوفان تبش؟ شکسته نم‌نم شده است

 

دیروز؟ عجب! ترانه هم می‌خوانده؟

امروز؟ نه هیچ! خوب آدم شده است

 

گفتید شراب ناب می‌نوشانید

معجون شما برایمان سم شده است

 

هر روز که ما به کوچه برمی‌گردیم

یک پنجره از پنجره‌ها کم شده است

 

سرخ ِ سر من پی سحر می‌گردد

بر دار تنم ، شبیه پرچم شده است

 

قلبم به دروغ هم منظم نشده

قلبی‌ست که با گلوله هم‌دم شده است

 

طوفان تنم شراب و شبنم نشده

سیلی‌ست که با پرنده در هم شده است

 

دیدند ولی به خواب، باور نکنید

کوهم، تپشم، برای‌شان خم شده است

 

گفتم که تنم درخت خواهد شد و سبز

امروز ببین همان که گفتم شده است

 

 

 

 

از : محمد فرازجو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٧
comment نظرات ()

محسن رضوانی

سُر می خورد ز مشت گره کرده بارها

لیز است ماهی دل بی اختیارها

 

قلبی که مثل قالب صابون فراری است

می لغزد از کف همه بی قرارها

 

این زود دل سپردن ما دست دیده نیست

این فتنه ایست زیر سر گلعذارها

 

هریک میان تور کسی گیر کرده ایم

تمبریم در تملک مجموعه دارها

 

هرقدر حرفه ای بشوی نابلدتری

در عشق خوش به حال دل تازه کارها

 

 

از : محسن رضوانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٧
comment نظرات ()

احمد شاملو

چرا شبگیر می گرید ؟

 

من این را پرسیده ام

من این را می پرسم .

 

عفونت ات از صبری است

که پیشه کردی

به هاویه ی وهن

 

تو ایوبی

که از این پیش اگر

به پای

برخاسته بودی

خضر وارت

به هر قدم

سبزینه ی چمنی به خاک می گسترد ،

و باد ِ دامان ات

تند بادی

تا نظم ِ کاغذین ِ گل بوته های خار

بروبد .

 

من این را گفته ام

همیشه

من این را می گویم .

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٧
comment نظرات ()

حمید مصدق

خواب رویای فراموشی هاست !

خواب را دریابم ،

که در آن دولت ِ خاموشی هاست

با تو در خواب مرا

لذت ِ ناب ِ همآغوشی هاست

 

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،

و ندایی که به من می گوید :

« گر چه شب تاریک است

دل قوی دار

سحر نزدیک است»

 

 

از : حمید مصدق

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٧
comment نظرات ()

حسین جنتی

هرچه مردم ساده تر. حکامشان سفاک تر!

گرگ کمتر می درد . از گله ی چالاک تر!

 

سادگی ها . مانع آزادگی هامان شده ست

هرچه کوه و دره کمتر . نعره بی پژواک تر!

 

شستن مغز بشر . یا خوردن آن بدتر است!

کیست اکنون . عاقلان. درچشمتان ضحاک تر!!؟

 

ترس زاهد حاصل بالا نشستنهای اوست

ازسر منبر خدارا دیده وحشتناک تر!!

 

گرچه عریانی به چشم زاهدان بی قیدی است

هرچه طول جامه کمتر . باصفا تر پاک تر!!

 

دامنت را رنگ کن از باده زاهد. میشود-

-باغ پرگل تر . یقینا بی خس و خاشاک تر!

های یوسف ! روز محشر با گریبانت مناز

نیست از قلب پریشان زلیخا چاک تر!

 

 

از : حسین جنتی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٧
comment نظرات ()

احمدرضا احمدی

ما را به تاراج بردند

بسیار بیداری بود

بسیار خواب بود

روزهای جمعه ابر داشتیم

اما نمی‌توانستیم

بیداری و خواب و ابر جمعه را

زندگی نام بگذاریم

پس خواب را انکار کردیم

پس بیداری را انکار کردیم

روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم

که ابر را نبینیم

چه حاصل

که عمر به پایان بود

و چای در غروب جمعه

روی میز سرد می‌شد

 

 

 

از : احمدرضا احمدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٧
comment نظرات ()

سیدعلی صالحی

کاری به کارِ شما ندارم 

تکلیف این شبِ اصلا از ستاره خسته 

که روشن است.

 

من با خودم 

به همین شکل ساده از چیزی که زندگی‌ست 

سخن می‌گویم.

 

…………………..

 

شما هم می‌شناسیدشان:

همین بعضی‌هایِ بی‌حوصله 

بعضی‌های نابَلَد …!

بی‌خود و بی‌جهت 

خیال می‌کنند 

درگاهِ این خانه تا اَبَد 

رویِ همین لنگه‌ی در به در می‌چرخد.

آیا خاموشی باد 

واقعا از ترسِ وزیدن است؟

 

———

 

دردا … در این دیار 

شکایتِ کدام درنده 

به درنده‌ی دیگری باید؟

 

 

 

از : سیدعلی صالحی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٧
comment نظرات ()

ماندانا زندیان

گفتیم:

زنده باد آزادی

زنده باد آگاهی

زنده باد زندگی؛

و دست­هایمان را در نور کاشتیم.

 

گیسوانمان را پوشاندند

دست­هایمان را بستند

گلویمان را  سوراخ ­کردند

و تفنگ­هایشان

که دست­هایشان بود

آرامش آب را شکست.

 

بهار شد

ما زنده ماندیم و سبز شدیم

آنها برای تفنگ­هایشان

سیاه پوشیدند.

 

 

از : ماندانا زندیان

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٧
comment نظرات ()

عبدالجبار کاکایی

چه در دل ِ من

چه در سر ِ تو

من از تو رسیدم به باور ِ تو

تو بودی و من ، به گریه نشستم برابر ِ تو

به خاطر تو

به گریه نشستم

بگو چه کنم …

 

با تو ، شوری در جان

بی تو ، جانی ویران

از این ، زخم ِ پنهان

می میرم …

نامت در من باران

یادت در دل طوفان

با تو ، امشب پایان

می گیرم …

 

نه بی تو سکوت

نه بی تو سخن

به یاد ِ تو بودم

به یاد ِ تو من

ببین غم ِ تو رسیده به جان و دویده به تن

ببین غم ِ تو رسیده به جانم ،

بگو چه کنم…

 

 

 

از : عبدالجبار کاکایی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٦
comment نظرات ()

میلان روفوس

پس این است عشق:

اسکنه ی مجسمه ساز.

 

و سنگ، که در تمام زندگی‌اش

حتی یک کلمه بر زبانش نرفته‌است،

ناگهان

زیر آواز می‌زند.

 

 

از : میلان روفوس

ترجمه از : محسن عمادی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٦
comment نظرات ()

هیلدا دولیتل

دیگر نوازشت نمی‌کند باد

دیگر نوازشت نمی‌کند باران.

 

دیگر سوسوی تو را

در برف و باد نخواهیم دید.

 

برف آب می‌شود

برف ناپدید می‌شود

و تو پر کشیده‌ای

 

مثل پرنده‌ای ازمیان دست ما

مثل نوری از میان دل ما

تو پر کشیده‌ای.

 

 

از : هیلدا دولیتل

ترجمه از : آزاده کامیار

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٦
comment نظرات ()

حمید مصدق

گاه می اندیشم

خبر ِ مرگ ِ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر ِ مرگ مرا

از کسی می شنوی ، روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را ،

ــ بی قید ــ

و تکان دادن ِ دستت که ،

ــ مهم نیست زیاد ــ

و تکان دادن ِ سر را که ،

ــ عجیب ! عاقبت مُرد ؟

ــ افسوس !

کاشکی می دیدم !

 

من به خود می گویم :

« چه کسی باور کرد

جنگل ِ جان ِ مرا

آتش ِ عشق ِ تو خاکستر کرد ؟ »

 

 

 

از : حمید مصدق

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٦
comment نظرات ()

لیلا کردبچه

پدر مرده است

و جا دکمه های پیراهنش سال هاست

سوراخ هایی بی مصرفند

-  بیچاره زنانی که دوستش داشتند –

مرد همسایه مرده است

و برادرش بالای سر جنازه ی پدرم نی می زند

– بیچاره من

که صدای نی از میله های پنجره ام رد می شود –

عمو مرده است

و کاش روی سنگ قبرش می نوشتند

چقدر نی زن گمنامی بود

- دیگر بغض هایم را در کدام گوشه پنهان

و پشت کدام پرده آرام تر گریه خواهم کرد ؟ -

پدر مرده است

مرد همسایه مرده است

عمو مرده است

و ما مرده ایم و نمی دانیم

صدای نی

بیهوده در گوشی که دیگر نمی شنود

پیچیده است

مرده ایم و نمی دانیم

آنکه آخرین دکمه های زندگی مان را باز می کند

به هماغوشی مان نیامده ست

 

 

از : لیلا کردبچه

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٦
comment نظرات ()

حمید مصدق

در سحرگاه سر از بالش ِ خوابت بردار

کاروان های فروماندۀ خواب از چشمت بیرون کن

باز کن پنجره را

 

تو اگر باز کنی پنجره را

من نشان خواهم داد،

به تو زیبایی را

 

بگذر از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد

که در آن شوکت ِ پیراستگی

چه صفایی دارد

آری از سادگی اش،

چون تراویدن مهتاب به شب

مهر از آن می بارد

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد؛

به عروسی ِ عروسک های ِ کودک خواهر خویش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نیست ز دارایی ِ داماد و عروس

صحبت از ساده گی و کودکی است

چهره ای نیست عبوس

 

کودک ِ خواهر من

در شب جشن عروسی ِ عروسک هایش می رقصد

کودک ِ خواهر من

امپراتوری ِ پر وسعت خود را هر روز

شوکتی می بخشد

 

کودک ِ خواهر من نام تو را می داند

نام تو را می خواند!

گُل قاصد آیا

با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟

باز کن پنجره را من تو را خواهم برد

به سر ِ رود ِ خروشان ِ حیات،

آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز؛

بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز

باز کن پنجره را !

ــ صبح دمید !

 

 

از : حمید مصدق

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٦
comment نظرات ()

مهرداد شهابی

حرف‌هایم را

در کتاب‌هایم نوشته‌ام

فکر کردم:

این روزها کسی کتاب نمی‌خرد…

 

در خانه که حبس می‌شوم

به جزئیات دقت می‌کنم

امروز پشه‌ها فکر می‌کنند

دیوارهای بلند خانه را فتح کرده‌اند!

 

از مرگ نمی‌ترسم

از این می‌ترسم که گلوله‌ها

حرمت حرف‌هایم را نگه ندارند

کاش می‌شد

در یک مناظره

یا یک مشاعره بمیرم

نه در امتداد خیابانی مجهول

و غرق در خون

 

جایی خوانده‌ام:

وقتی که می‌میری

رنگ‌ات مثل گچ سفید می‌شود، بدن‌ات سرد

با این حساب

دیوارهای صبور ِ خانه

مدت‌هاست که در سکوت مرده‌اند

 

آخرین باری که تیر خوردم

هنوز ایستاده‌بودم…

پشه‌ها تمام خونِ دیوار را مکیده‌اند

حالا می‌خواهند مرا فتح کنند؛

شاعری که لبخندِ تلخ

از روی لب‌هایش محو نمی‌شود!

 

 

از : مهرداد شهابی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٦
comment نظرات ()

علی اسدالهی

 

شلیک کن

آرادی

یک نقطه کم دارد

 

از : علی اسدالهی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٦
comment نظرات ()

محمدحسین ملکیان

قهوه را بردار و یک قاشق شکر… سم بیشتر

پیش رویم هم بزن آن را دمادم بیشتر

 

قهوه ی قاجاری ام همرنگ چشمانت شده ست

می شوم هرآن به نوشیدن مصمّم بیشتر

 

صندلی بگذار و بنشین روبرویم،وقت نیست

حرف ها داریم ، صدها راز مبهم، بیشتر

راستش من مرد رؤیایت نبودم هیچوقت

هرچه شادی دیدی از این زندگی ، غم بیشتر

 

ما دو مرغ عشق، امّا تا همیشه در قفس

ما جدا از هم غم انگیزیم، با هم بیشتر

 

عمق فنجان هرچه کمتر می شود حس می کنم

عرض ِ میز ِ بینمان انگار کم کم بیشتر

 

خاطرت باشد ، کسی را خواستی مجنون کنی

زخم قدری بر دلش بگذار، مرهم بیشتر

 

حیف باید شاعری خوشنام بودم در بهشت

مادرم حوّا مقصّر بود، آدم بیشتر

سوخت نصف حرف هایم در گلو…امّا تو را

هرچه می سوزد گلویم دوست دارم بیشتر

 

 

 

از : محمدحسین ملکیان (فراز)

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٦
comment نظرات ()

برتولت برشت

راستی را که به دورانی سخت ظلمانی عمر می گذرانیم

کلمات بی گناه نابخردانه می نماید

پیشانی صاف نشان بیعاری است

آن که می خندد خبر هولناک را هنوز نشنیده است

 

چه دورانی

که سخن از درختان گفتن

کم و بیش جنایتی است

چرا که از اینگونه سخن پرداختن

در برابر وحشتهای بی شمار

خموشی گزیدن است!

 

نیک آگاهیم که نفرت داشتن

از فرومایگی حتا

رخساره ی ما را زشت می کند

 

نیک آگاهیم

که خشم گرفتن بر بیدادگری حتا

صدای ما را خشن می کند

دریغا!

ما که زمین را آماده ی مهربانی می خواستیم کرد

خود

مهربان شدن نتوانستیم!

 

چون عصر فرزانگی فراز آید

و آدمی آدمی را یاور شود

از ما

ای شمایان

با گذشت یاد آرید

 

 


از : برتولت برشت

ترجمه از : احمد شاملو


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٦
comment نظرات ()

حامد ابراهیم پور

صدای پای تو در گوش کوچه ها جاری ست

و گریه  آخر این ماجرای تکراری ست

نه شب شده ست ـ که مهتاب بیش و کم بزند ـ

نه قصّه است ـ که باران به صورتم بزند ! ـ

زمان به سر نرسیده ، زمین به هم نشده

و هیچ چیز از این روزگار کم نشده !

همان که بود : همان تکّه سنگ گرد مذّاب

همین که هست : همین آسمان و جنگل و آب !

ببین که تیغ تو بر استخوان نخورده عزیز

ببین که رفتی و دنیا تکان نخورده عزیز  !

فقط دو سایه ی بی دست و پا ، دو عابر کور

دو تا غریبه ی تنها ، دو تا مسافر کور !

دو مرغ خیس ، دو تا کفتر پرانده شده

همین دو آدمک از بهشت رانده شده  !

گذشته جمع شده  ، چرک کرده در سر من

گذشته پُر شده در پاره های دفتر من

کسی نیامد از این درد کور کم بکند

و شعر . . . شعر نیامد که راحتم بکند  !

کسی نیامد ازان اتّفاق دم بزند

برهنه روی غزلهای من قدم بزند

نشد ستاره ی شبهای آشیانه شوی

خدا نخواست که بانوی این ترانه شوی

عقیم شد گل صد آرزوی کوچک من

برای عشق کمی دیر شد ، عروسک من  !

در این کویر امیدی به قد کشیدن نیست

قفس شکست ، ولی فرصت پریدن نیست

برای بال و پرم ارتفاع روز کم است

برای رفتن من آسمان هنوز کم است !

تو لا اقل بزن و دور شو ، به خاطر من !

برو ! سفر به سلامت ، برو مسافر من

 نگو زمین به هم آمد ، زمانمان گم شد

هوا سیاه شد و آسمانمان گم شد

نگو که رفتن پایان ماجراست رفیق

خدا بزرگ تر از دردهای ماست رفیق !

فقط اجازه بده چشم خواب خسته شود

شب از سماجت این آفتاب خسته شود

به حرف دور و برت گوش می کنی گل یخ

مرا دوباره فراموش می کنی ، گل یخ !

دوباره سرخ ، دوباره سپید خواهی شد

و قهرمان رمانی جدید خواهی شد !

دو گونه سرخ تر از روز پیش خواهی کرد

به روی دوش دو گیسو پریش خواهی کرد

دوباره بوی حضورت ، دوباره بوی تنت

طپیدن دو کبوتر به زیر پیرهنت  !

دوباره خنده ی معصوم سر سری گل من

و حرفهای قشنگی که از بری گل من  !

دوباره وسوسه ی داغ باده ای دیگر

برای آمدن شاهزاده ای دیگر 

به جز دلم ، لبت از هر چه هست ، تنگ تر است

بخند ! خنده ات از دیگران قشنگ تر است !

ببین هنوز دهان هزار خنده تویی

بخند ! آخر این داستان برنده تویی

به خود نگیر  اگر شعر دلپسند نبود

مرا ببخش اگر مثنوی بلند نبود !

نگیر خرده بر این بیت های سر در گم

که بی تو شاعر خوبی نمی شوم خانم  !

دوباره قلب من و وسعت غمی که نگو

من و خیال شما و جهنّمی که نگو

و داغ خاطره ها تا همیشه بر تن من

گناه با تو نبودن فقط به گردن من  !

 

 

از : حامد ابراهیم پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٦
comment نظرات ()

غلامعلی شکوهیان

دل خسته ام از این اتاق چند در چند

یک آسمان چند است آقا ؟ بال و پر چند ؟

آقا اجازه ، عید یعنی چه ؟ چه روزی ؟

من از پدر پرسیده ام دیروز ، هرچند ـ

او هم نمی داند حساب روز و شب را

می پرسد از من خواب راحت تا سحر چند؟

تا اینکه سهم هر کسی یک لقمه باشد

اکرم بگو دست پدر تقسیم بر چند ؟

می پرسد از من حاصل عمر خودش را

می گویمش اندوه ما را ضرب در چند … .

 

 

 از : غلامعلی شکوهیان

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٦
comment نظرات ()

احمد شاملو

مرا تو

بی سببی

نیستی.

به راستی

صلت ِ کدام قصیده ای

ای غزل ؟

ستاره باران ِ جواب ِ کدام سلامی به آفتاب

از دریچه تاریک ؟

کلام از نگاه ِ تو شکل می بندد.

خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!

 

پس پشت مردمکان ات

فریاد کدام زندانی ست

که آزادی را

به لبان ِ بر آماسیده

گل سرخی پرتاب می کند؟ ــ

ورنه

این ستاره بازی

حاشا

چیزی بدهکار ِ آفتاب نیست.

 

نگاه از صدای تو ایمن می شود.

چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی!

 

و دلت

کبوتر آشتی ست،

در خون تپیده

به بام تلخ.

 

با این همه

چه بالا

چه بلند

پرواز می کنی!

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٥
comment نظرات ()

احمدرضا احمدی

همیشه هراسم آن بود

که صبح از خواب بیدار شوم

با هراس به من بگویند

فقط تو خواب بودی

بهار آمد و رفت…

از خواب بیدار می شوم می پرسم بهار کجا رفت؟

کسی جواب مرا نمی دهد

سکوت می کنند!

در پشت اتاقم باران می بارد

می پرسم شاید این باران ِ بهار است

کسی جواب مرا نمی دهد

سکوت می کنند!

پنجره را که باز می کنم

باران تمام می شود

در آینه چهره ام را نگاه می کنم

آرام آرام چهره ام پیر می شود

از پنجره زمین را نگاه می کنم

خیس است و ساکت

بر تن لباس می کنم ، به کوچه می آیم

از نخستین عابر که در باران بدون چتر می دود

می پرسم

شما عبور ِ بهار را در این کوچه ندیدید؟

عجله دارد ، فقط می گوید نه !

از همسایه ها دلگیر هستم

می گویم آیا این ستمگری نیست

که هنگام ِ عبور ِ بهار از پشت پنجره ام مرا خبر نکردید ؟

سکوت می کنند

سکوت ِ همسایه ها برای من دشنام است.

کودکی در باران دست ِ مرا می گیرد

به میدانی می برد که انبوه از فواره های رنگین است

من و کودک به آب های رنگین ِ فواره ها خیره می شویم

اما از بهار خبری نیست!

با من می رود ، به محله های قدیمی می روم

در جستجوی چاپخانه ای هستم که در جوانی ِ من حروف ِ سربی داشت

می خواستم با حروف ِ سربی نام ِ بهار را روی دیوار ِ روبروی خانه ام بنویسم

بر در ِ فرسوده ی چاپخانه یک قفل ِ بزرگ زنگار گرفته است

به خانه می آیم

در فرهنگ ِ لغت به دنبال کلمه ی بهار هستم

در غیبت ِ بهار همه ی کلمات ِ فرهنگ بی معنی و پوچ است

در غیبت ِ بهار رنج ، هراس ، بیم ، تردید ، حـِرمان ، وحشت را از یاد نبرده ام

به دنبال ِ تسلی هستم

چه کسی باید در غیبت ِ بهار مرا تسلی دهد

می خواهم بخوابم

پرنده ای به پنجره ی من نوک می زند

از پنجره با هرمان جهان را نگاه می کنم

جهان ناگهان غرق در شکوفه ها ، گلهای شقایق و بنفشه است

پنجره را باز می گذارم

باران می بارد

در باران می گویم

بهار را یافتم

بهار آمد …

 

 

از : احمدرضا احمدی

 

پ . ن :

ــ برای مسعود کیمیایی که در آستانه بهار تا آستانه مرگ رفت اما بازگشت…

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٥
comment نظرات ()

حمید مصدق

در من اینک کوهی ،

سر برافراشته از ایمان است

من به هنگامی شکوفایی گل ها در دشت ،

باز می گردم

و صدا می زنم :

آی!

            باز کن پنجره را،

            باز کن پنجره را

                                    ــ در بگشا !

            که بهاران آمد!

            که شکفته گل سرخ

            به گلستان آمد!

            باز کن پنجره را !

            که پرستو پـَر می شوید در چشمه ی نور،

            که قناری می خواند،

                        ــ می خواند آواز ِ سرو

            که : بهاران آمد

            که شکفته گل ِ سرخ

            به گلستان آمد!

سبز برگان ِ درختان ِ همه دنیا را،

نشمردیم هنوز

 

من صدا می زنم :

آی!

            باز کن پنجره را،باز آمده ام

            من پس از رفتن ها،رفتن ها؛

            با چه شور و چه شتاب

            در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام

 

داستان ها دارم،

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو،

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو ،

بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها

و صبوریِّ مرا

کوه تحسین می کرد

 

من اگر سوی تو بر می گردم

            دست من خالی نیست

            کاروان های محبت با خویش

            ارمغان آوردم

 

من به هنگام  شکوفایی گل ها در دشت

باز بر خواهم گشت

تو به من می خندی

من صدا می زنم :

آی!

                        باز کن پنجره را!

پنجره را می بندی …

 

 

 

از : حمید مصدق

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٥
comment نظرات ()

لیلا کردبچه

فراموش می شوم

راحت تر از ردپایی بر برف

که زیر برفی تازه دفن می شود

راحت تر از خاطره ی عطر گیجی در هوا

که با رهگذری تازه از کنارت رد می شود

و راحت تر از آنکه فکر کنی

فراموش می شوم

 

 

و چقدر دروغ گفتن در پاییز راحت است !

وقتی یادت نمی آید

کدام یکشنبه عاشق ترین زن دنیا بودم

و کدام یکشنبه پیراهنت آنقدر آبی بود

 

 

یادت نمی آید

و سال هاست کنار همین شعر ایستاده ام

و هی به ساعتی نگاه می کنم که عقربه هایش

درست روی شش از کار افتاده اند

 

( یادم نبود

 پاییز فصلی است

 که تمام درختان خواب آن را دیده اند  )

 

اینجا کجاست ،

کدام روزِ کدام سال است ،

من کی ام ؟

من حتی نام خودم را فراموش کرده ام

می ترسم یکی بیاید و

با اولین اسمی که صدا می زند لیلا شوم

می ترسم

پیراهن آبی پوشیده باشد

و یادش نباشد دیگر

« چنانکه افتد و دانی » برای من دیر است

و آنوقت

با عریانی پیرم چه خواهی کرد ؟

اگر فراموش کرده باشی قرارهایمان را

فراموش کرده ایم .

 

 

از : لیلا کردبچه

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٥
comment نظرات ()

سارا محمدی اردهالی

هیچ مردی نمی‌خواهد

عاشق زنی شود

که در سیرک کار می‌کند

 

از آن زن‌ها که باید روی طناب راه بروند

 

عاشق زنی شود

که هر لحظه ممکن است سقوط کند

 

و اگر سقوط نکند

هزار‌ها نفر برایش

کف می‌زنند

 

 

از : سارا محمدی اردهالی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٥
comment نظرات ()

یاسر قنبرلو

روی پیشانی ام سیاه شده

دستمال ِ سپید ِ مرطوبم

دارم از دست می روم اما

نگرانم نباش ، من خوبم !

 

هیچ حــســّـی ندارم از بودن

تــیــغ حس می کند جنونم را

دارم از دست می دهم کم کم

آخرین قطره های خونم را

 

در صف ِ جبر ِ خاک منتظرم

اختیار زمان تمام شود

زندگی مثل فحش ارزان بود

مرگ باید گران تمام شود !

 

از سـَــرم مثل ِ آب ، می گذرد

خاطراتی که تلخ و شیرین است

زندگی را به خواب می بینم

مرگ ، تعبیر ِ ابن ِ سیرین است

 

 

در سرت کل ّ ِ خانه چرخیدن

توی تقدیر ،  در به در گشتن

هیچ راهی برای رفتن نیست

هیچ راهی برای برگشتن

 

خودکشی بر  چهار پایه ی عشق

مثل ِ اثبات ، دال و مدلولی است

نگرانم نباش .. من خوبم

« مرگ یک اتفاق معمولی است »

 

 

از : یاسر قنبرلو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٥
comment نظرات ()

سید مهدی موسوی

اتوبوس بی حرکت، اتوبوس طولانی

بوی گند پا و مـ×نی… تپه های انسانی…

بوی اعتراض ِ خفه، عاشقان یک طرفه

قاتلین بالفطره بین اینهمه جانی

بحث تن کنار وطن، اندی و ساسی مانکن!!

«ساقیا بده جامی زان شراب روحانی»

مالشی به بی شرمی، حرف های سرگرمی

از تحرّک مرزی تا حقوق درمانی

گریه ی فرشته به غول، مردهای آلـ×ـت و پول

دست سرد یک دختر، بحث داغ ارزانی

اتوبوس و حرکت تن، چادر ِ گرفته ی زن

ترس دوزخ موعود در نگاه شیطانی

عشق و نفرت از یارو! دختران دانشجو

گریه مثل ابر بهار، ژاکت زمستانی

زوج های بوس و بغل، پچ پچ سعید و عسل!

مثل لانه ی زنبور وقت گرده افشانی

خواندن دعا و حدیث وقت خوردن ساندیس

عاقبت مچاله شدن توی قوطی «رانی»

بحث جالب دینی توی هدفون چینی

تکیه داده است به بیل یک جوان افغانی

چند زوج و چند رفیق، چند لنز رنگی ِ جیغ!

چند موی سیخ شده! توی راه مهمانی

چند دوره گرد ِ زن، توی فکر پیراهن

چند مانتوی رنگی توی فکر عریـ*ـانی

استرس… و ساعت ها! بازی ِ خیانت ها

چترهای بی مصرف چشم های بارانی

تیپ و هیکل هنری در کمال بی خطری!

ریشه های در کافه، ریش های عرفانی

یک زن بدون دهان، در سرش شب و سرطان

روزهای غمگینش تحت پرتودرمانی

پرسه توی شهر شلوغ در میان دود و دروغ

پسران راست شده، دختر خیابانی

دست های در گردن، محض ِ امتحان کردن!

جای مُهر ردّ و قبول مانده روی پیشانی

فصل سردسیر فروغ لای جزوه های حقوق

دست یک زن ِ تنها، دست های سیمانی

چشم زن به کیفی زرد! توی کیف، عکس دو مرد!

در میان لبخندش گریه ی پشیمانی

گریه های پیرزنی از تمام ِ بی «شدنی»

که چه سخت می گذرند روزهای پایانی

بوی درد توی ریه، بوی حبس و پول دیه!

بوی آخرین چاقو، بحث چند زندانی

هی شماره و تکرار، خط نمی دهد انگار

فحش می دهد به موبایل بچه ای دبستانی

چشم باز و دست دراز، در تماس دست انداز

خودکشی داش آکل، تپه های مرجانی

مرد ِ «کاش» و «لابد»ها، خسته از تعهّدها

زندگی معمولی، ارتباط پنهانی

 

همگی پیاده شدند توی ایستگاه، ولی

تو کنار رویاهات مانده ای و می مانی

خسته ای و خسته تری از جهان ِ بی خبری

هیچ چی نمی فهمی… هیچ چی نمی دانی…

اتوبوس شرمنده، غرق ِ خواب ِ راننده

یک مسیر بی مقصد، جاده های طولانی

ای رفیق شاعر من، آخرین مسافر من

در تو باد می آید… ابتدای ویرانی…

 

 

از : سید مهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٥
comment نظرات ()

حسن اسماعیل زاده

غمگین‌ام،

دنیا کنار ِ اسلحه

جای امن‌تری‌ست

و مین‌های خنثیٰ نشده

کینه‌ای‌ست

که از پدرانمان به ارث برده‌ایم.

 

غمگین‌ام،

آفتاب در دهکده‌ها

زودتر طلوع می‌کند

و شهر زخمی‌ست

که روی دستِ مَردم ِ متمدن مانده.

 

غمگین‌ام

چون بیابانی بی انتها.

تنهایم

چون رودخانه‌ای

که سلطه‌ی هیچ پلی را

نمی‌پذیرد.

 

 

از : حسن اسماعیل زاده

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٥
comment نظرات ()

حسین منزوی

خالی‌ام چون باغ بودا، خالی از نیلوفر‌انش

خالی‌ام چون آسمان شب‌زده بی‌اخترانش

 

خلق، بی‌جان، شهر گورستان و ما در غار پنهان

یأس و تنهایی و من، مانند لوط و دخترانش

 

پاره پاره مغربم، با من نه خورشیدی نه صبحی

نیمی از آفاقم اما، نیمه‌ی بی‌خاورانش

 

سرزمین مرگم اینک برکه‌هایش دیدگانم

وین دل طوفانی‌ام دریای خون بی‌کرانش

 

پیش چشمم شهر را بر سر سیه‌چادر کشیده

روسری‌های عزا از داغ‌دیده مادرانش

 

عیب از آنان نیست من دل‌مرده‌ام کز هیچ سویی

درنمی‌گیرد مرا افسون شهر و دلبرانش

 

جنگ‌جوی خسته‌ام بعد از نبردی نابرابر

پیش رویش پشته‌ای از کشته‌ی هم‌سنگرانش

 

دعوی‌ام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت

راست چون پیغمبری رو در روی ناباورانش

 

 

 

از : زنده یاد حسین منزوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٥
comment نظرات ()

نجمه زارع

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست 

عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

 

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد 

کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

 

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید 

هی صدا در کوه،هی “من عاشقت هستم” شکست

 

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند 

دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست

 

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد 

قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

 

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد 

پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست

 

 

 

از : زنده یاد نجمه زارع


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٥
comment نظرات ()

کاظم بهمنی

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

 

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

 

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

 

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

 

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

 

 

از : کاظم بهمنی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٥
comment نظرات ()

حمید مصدق

دشت ها نام تو را می گویند

کوه ها شعر مرا می خوانند

 

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند

در من این جلوۀ اندوه ز چیست ؟

در تو این قصۀ پرهیز ــ که چه ؟

در من این شعلۀ عصیان نیاز

در تو دمسردی ِ پاییز ــ که چه ؟

 

حرف را باید زد!

درد را باید گفت!

سخن از مهر من و جور ِ تو نیست

سخن از متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن ِ پندار ِ سرورآور ِ مهر

 

آشنایی با شور ؟

و جدایی با درد ؟

و نشستن در بُهت ِ فراموشی یا غرق ِ غرور ؟

 

سینه ام آئینه ای ست،

با غباری از غم

تو به لبخندی از آئینه بزدای غبار

 

آشیان ِ تهی ِ دست ِ مرا

مرغ ِ دستان ِ تو پُر می سازند

آه مگذار ، که دستان من آن

اعتمادی که به دستان ِ تو دارد به فراموشی ها بسپارد

آه مگذار که مرغان ِ سپید دستت

دست ِ پُر مهر ِ مرا سرد و تهی بگذارد

 

من چه می گویم ، آه …

با تو اکنون چه فراموشی ها

با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست

 

                        تو مپندار که خاموشی من

                        هست برهان ِ فراموشی ِ من

 

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند …

 

 

از : حمید مصدق

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٤
comment نظرات ()

حسین غیاثی

 

ده سال بعد از حالِ این روزام 

با کافه های بی تو در گیرم

گفتم جهانِ بی تو ینی مرگ

ده ساله رفتی و نمیمرم

 

ده سال بعد از حال این روزام

تو ، توو آغوشه یکی خوابی

من گفتم و دکتر موافق نیست!

تو بهتر از قرصای اعصابی

 

ده سال بعد از حال این روزام

من چهل سالم میشه و تنهام

با حوصله قرمز سفید آبی 

رنگین کمون میسازم از قرصام

 

میترسم از هرچی که جا مونده

از ریمل با گریه هات جاری

از سایه روشن های بعد از من

از شوهری که دوستش داری

 

گرمِ هماغوشی و لبخندی

توو بستر بی تابتون تا صبح

تکلیف تنهاییم روشن بود

مثله چراغ خوابتوون تا صبح

 

یه عمر بعد از حال این روزام

یه پیرمردم توی یه کافه

بارون دلم میخواد هوا اما

مثه موهای دخترت صافه

 

 

از : حسین غیاثی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٤
comment نظرات ()

محمدعلی بهمنی

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم

حتی اگر به دیده رویا ببینیم

 

من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست

بر این گمان مباش که زیبا ببینم

 

شاعر شنیدنی ست ولی میل،میل ِ توست

آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم ؟

 

این واژه ها صراحت ِ تنهایی من اند

با این همه مخواه که تنها ببینیم

 

مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی

بی خویش در سماع غزل ها ببینیم

 

یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم

در خود که ناگزیری دریا ببینیم

 

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست

اما تو با چراغ بیا تا ببینیم

 

 

 

از : محمدعلی بهمنی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٤
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

کنار پنجره یک مرد داشت جان می داد

غرور، قدرت خود را به من نشان می داد

کسوف بود؟ نه! خورشید دلگرفته ظهر

پیام تسلیتش را به آسمان می داد

دلم برای خودم لااقل کمی می سوخت

اگر که پوچی دنیایتان امان می داد

زمان همیشه مرا زیرخویش له می کرد

همیشه فرصت من را به دیگران می داد

پسر گرفت سر تیغ را، رگش را زد

پدر به کودک قصهّ هنوز نان می داد

و بعد زلزله شد، چشم را که وا کردم

میان خواب کسی هی مرا تکان می داد!!

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٤
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

وایستاده مثل مردی ایستاده

مثل شبی که گریه کردی ایستاده

له میکند در زیر پا خود را … مهم نیست

می خواهدت، می خواهدت اماّ مهم نیست

حس می کند هرگز تو را … حتماً ندیده

درمی رود مانند مرغی سربریده

با هرچه دارم – از تو دارم – می ستیزم

دیگر نمی خواهم ترا اصلا عزیزم!

هی قطره،قطره… قطره،قطره،آب گشتم

بگذار از چشمان تو پایین بریزم

من عاشقم … بیخود تقلاّ میکنم هی

ازتو به سمت دیگر تو می گریزم

اینجا نشسته پیش من درحلقه ای زرد

حس تصرفّ درتنم در بستر درد …

-استاد! من که مرده ام، به…من چه مربوط

که شعر باید در سراپا ره نمی کرد؟!

از اول این درس هی از زن نوشتم

هی عشق املا کرد … وهی من نوشتم

اصلا کسی میفهمد این را که چرا مرَد

لبخند بر لب در دل خود گریه می کرد؟

من عاشقم که عاشقم که غم ندارم

غیر از زنی که نیست چیزی کم ندارم

اصلا چرا من را به خود تشبیه کردید؟!

خانم شما قلب مرا تشریح کردید!

وخون من پاشید روی دستهاتان

من جیغ می … ساکت نشستم زیر باران

وتیغ جراّحی مرا آرام طی کرد

وعاقبت تبدیل شد به حلقه ای زرد

وایستاده مثل مردی ایستاده

درانتظار لحظه ی پایان جاده

ویک گل خشکیده بی بو … مهم نیست

وپرتگاهی که برای او مهم نیست

وزن که هرگز نیست… ودنیای تازه…

استاد ما مُردیم …! خانم با اجازه!!

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٤
comment نظرات ()

آرش بنده بهمن

بلند می شوی از خواب های بی تختت

دلت عجیب گرفته عجیب تر بختت

که هر چه را که نداری خدا نخواسته است

خدای لوس و خسیس و لجوج و سرسختت

 

شبیه یک سگ ولگرد زندگی کردی

برای خالیه جیبت دوندگی کردی

به عشق شعر دلت پرکشید بیچاره

بدون بال و پر اما پرندگی کردی

 

**************

 

میان مغز و دلت شعرهای سعدی را

مرور می کنی و باز قسط بعدی را

اگر خودت ندهی هم به زور/ خب دادی

دلت عجیب گرفته عجیب تر شادی:

 

دلت خوش است به شعر و به موسیقی و کتاب

به فیلم های جدید و قدیمی و کمیاب

دلت خوش است به جی دی سلینجر و حافظ

به فیلم های کیارستمی تمرکز ناب

 

دلت خوش است به مهدی موسوی خواندن

دلت خوش است به نیما/ فروغ یا سهراب

دلت خوش است به کافکا-در آن سیاهی ها

دلت خوش است همیشه به موز ماهی ها

 

دلت خوش است که فیلمی که دیده ای عالیست…

دلت خوش است و جیبت هنوز هم خالیست…

دلت خوش است به شعری که از براتیگان

دلت خوش است به اینها به جای فارسی وان

 

*****************

 

بلند می شوی از خواب های کوتاهت

دلت عجیب گرفته عجیب تر راهت…

 

 

از : آرش بنده بهمن

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٤
comment نظرات ()

بیژن جلالی

گل آفتاب گردان

همچنان رویش به سوی

من است

گرچه خورشید رفته است

و سالیان دراز گذشته است

و ما همچنان روبروی هم

ایستاده ایم

 

 

از : بیژن جلالی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٤
comment نظرات ()

حسین منزوی

 

روشنان چشمهایت کو؟ زن شیرین من!

تا بیفروزی چراغی در شب سنگین من

 

می شوم بیدار و می بینم کنارم  نیستی

حسرتت سر می گذارد ، بی تو بر بالین من

 

خود نه توجیه من از حُسنی به تنهایی که نیست ،

جز تو از عشق و امید و آرزو ، تبیین من

 

رنج ، رسوایی ، جنون ، بی خانمانی ، داشتم

مرگ را کم داشت تنها، سفره ی رنگین من

 

از تو درمانی نمی خواهم به وصل ، اما به مهر

مر هم زخم دلم باش از پی تسکین من

 

یا به دست آور دوباره عشق او را یا بمیر!

با دلم پیمان من اینست و جان ، تضمین من

 

من پناه آورده ام با تو، به من ایمان بیار

شعر هایم  آیه های مهر و مهرت دین من

 

شکوه از یار؟ آه ، نه! این قصه بگذار ، آه ، نه!

رنجش از اغیار هم ، کفرست در آیین من

 

 

 

از : زنده یاد حسین منزوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٤
comment نظرات ()

محمدسعید میرزایی

 

دو باره دختری امشب به خواب دیده مرا 

که از زبان غزل های من شنیده مرا 

 

و با هزار دلیل از دلش که پرسیده 

به این نتیجه رسیده که بر گزیده مرا 

 

تمام خوابش را کرده است نقاشی 

کنار خود لب یک باغچه کشیده مرا 

 

مرا گرفته و بوسیده پر پرم کرده

ولی نگفته چرا بی اجازه چیده مرا 

 

جواب نامه او چیست؟ اگر آری ست 

چه طعم میدهد این میوه رسیده مرا؟ 

 

ندیده عاشق او میشوم. همین امشب 

رها نمی کند این شوق تا سپیده مرا 

 

جواب میدهم آری اگر چه می دانم 

خدا برای رسیدن نیافریده مرا

 

 

 

از : محمدسعید میرزایی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٤
comment نظرات ()

محمدعلی پورشیخ علی

از چشمهای من هیجان را گرفته اید
این روزها عجب خودتان را گرفته اید

اردیبهشت نیست که اردی جهنم است
لبهای سرختان کـــــه دهان را گرفته اید

به چرت و پرت و فحش و … ببخشید مدتی ست
از شعرهام لحن و بیان را گرفته اید

خانم! جسارت است ببخشید یک سوال
با اخمتان کجای جهـــــــــان را گرفته اید؟

خانم ! شما که درس نخواندید ….پس کجا
کی دکترای زخــــــــــــــــم زبان را گرفته اید

خانم! جواب نامه ندادید بس نبود؟
دیگر چـــــــرا کبوترمان را گرفته اید

خانم! عجالتا برویم آخــــــــــــــــر غزل
نه اینکه وقت نیست امان را گرفته اید

 

اما به ما نیامده دل کندن از شما

 

 

 از : محمدعلی پورشیخ علی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٤
comment نظرات ()

محمدسعید میرزایی

 

او دوست بود با کلمات و ستارگان

بر برجی از فلز، شب خاموش پادگان

 

می­خواست نامه­ای بنویسد، ترانه ­خواند

تا ماه را به خواب کند، مثل کودکان:

 

دلتنگ نیستم که بپرسی برای که؟

عاشق که نیستم که بگویی چرا جوان؟

 

این ابرها برای تو بالش کن و بخواب

ماه عزیز، ماه جوان، ماه مهربان!

 

سرباز، فکر کرد به یک روز خط خطی

سرباز، فکر کرد به شبهای امتحان

 

آوازهای زخمی ســــرباز، تا سحر

تکرار شد، ستاره ستاره، دهان دهان

 

وقت سحر که بین شب و روز می­کند

پوتین تابه­تای خودش را به پا جهان


ســرنیزه­ی هزار ستاره، به سمت او

چرخید و دســت بند زدش ماه دیده­بان

 

تا عصــــــر، در ادامه­ی آواز او چکید

از ابرهای ســـوخته ، نعــش پــرندگان

 

 

 

 

از : محمدسعید میرزایی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٤
comment نظرات ()

بیژن جلالی

لبخند تو

چون زورقی طلایی

که بر دریای نیلی گذر می کند

از پیش چشمان خیره من گذشت

و من به یکباره زیبایی تو

و تنهایی خود را

یافتم

 

از : بیژن جلالی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٤
comment نظرات ()

رضا عزیزی

من راه را دومرتبه گم کردم، این راه، راهِ چندم آدمهاست؟

حس می کنم به قافله نزدیکم، « این ایستگاهِ چندم آدمهاست»

 

من از دیار گم شده‌ای هستم، از سالنامه های پر از دیروز

چیزی به نام فصل نمی دانم، این ماه، ماهِ چندم آدمهاست؟

 

ای طفلهای بی سر و بی فرجام! ای کودکان زخمی خون آلود!

آیا شما ز مرگ نپرسیدید؟ زادن گناهِ چندم آدمهاست؟

 

موج طوافهای پر از تزویر، رنگ قنوتهای پر از باروت

بیت الحرام و کعبه چه متروکند! خون، قبله‌گاهِ چندم آدمهاست؟

 

هر روز، دارِ تازه‌ی میدانها، هر روز جوخه‌های پر از آتش

در این سیاه چاله‌ی بی‌فانوس، ذلت، پناهِ چندم آدمهاست؟

 

این رانده از بهشت چه می‌خواهد؟ گندم، گواه محکم عصیان نیست؟!

بشمار! ای فرشته‌ی سردرگم! این اشتباهِ چندم آدمهاست؟

 

 

از : رضا عزیزی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢
comment نظرات ()

محمود درویش

از آنچه کرده‌ای، پوزش مخواه!
از آنچه کرده‌ای، پوزش مخواه!
[ در اندرونم می‌گویم؛
با همزادم می‌گویم:]
این‌ها خاطرات توست،
همه دیدنی است؛
ملال نیمروزی در چُرت گربه
تاج خروس
عطر مریمی
قهوهٔ مادر
زیرانداز و بالش‌ها
درِ اتاق آهنی‌ات
مگس پیرامون سقراط
ابر آسمان افلاطون
دیوان حماسی
عکس پدر
مُعجَمُ البُلدان
شکسپیر
سه برادر و خواهر
و دوستان کودکی‌ات
و آن کنجکاوان؛
«آیا این اوست؟»

شاهدان اختلاف کردند؛
– «شاید اوست»
– «انگار که اوست !»
پرسیدم: «او کیست ؟»
پاسخم ندادند .
آهسته به همزادم گفتم:
«آیا اویی که تو بود …
من هستم ؟»

همزادم
پلک برهم نهاد،
آن‌ها به مادرم روکردند،
تا گواهی دهد
که او منم.
مادرم آماده شد،
تا به شیوهٔ خود زمزمه کند :
«من آن مادرم که او را زاده‌ام،
اما این بادها هستند،
که او را در دامن خود پرورده‌اند .

به همزادم می‌گویم:
«تنها
از مادرت پوزش بخواه ! »

 

 

 

از : محمود درویش

ترجمه از : عبدالرضا رضایی نیا

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢
comment نظرات ()

محمد کیاسالار

چشمــــمان بود به آییـــنه و آییـــنه شکست
گفته بودند بزرگان که حقیقت تلــــــــخ است

آدم از تلخـــــی این تجــــــربه ها می فهـــمد
که به زیبـــــــایی آییــــــــنه نباید دل بســــت

ناگــــــزیرم که به این فاجـــــــــــعه اقرار کنم:
خوابـــــهایی که ندیدم، به حقیقت پیــوست

کاری از دست دل سوخته ام ساخته نیست
قسمتم دربدری بود همین است که هست

در دلــــــم هر چه در و پنجــــره دیدم بستم
راه را بر هــمه چیز و هــمه کـــس باید بست

چمــــــدان بسته ام و عازم خــــلوت شده ام
غـزل و

خلوت و

ســـیگار و…

خدایی هم هست

 

 

از : محمد کیاسالار

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢
comment نظرات ()

محمدسعید میرزایی

توپی سفید و صورتی اینجا در این غزل

هی غلت می خورد ـ‌ همه ی مردم محل

 

فریاد می زنند :کجا توپ می رود؟

و بین بچه ها سر آن می شود جدل

 

آنوقت می رسد سر بیتی که کودکی

با چوبدست می کند آن توپ را بغل:

 

«من پا ندارم و تو بدردم نمی خوری

اما بیا دوست من باش لا اقل

 

بابای من اگر چه فقیر است ، بد که نیست

چون قول داده پای مرا می کند عمل»

 

می گرید و می افتدش از دست توپ و بعد

جا می خورد به قهقه ی مردم محل

 

این توپ پله پله می افتد ز بیتهام

و مثل بغض می ترکد گوشه ی غزل

 

 

 

 

از : محمدسعید میرزایی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢
comment نظرات ()

احمد شاملو

همه لرزش ِ دست و دلم از آن بود

که عشق

پناهی گردد ،

پروازی نه

گریزگاهی گردد.

 

آی عشق ، آی عشق

چهره ی آبی ات پیدا نیست.

 

و خنکای مرهمی

بر شعله ی زخمی

نه شور ِ شعله

بر سرمای درون.

 

آی عشق ، آی عشق

چهره ی سُرخ ات پیدا نیست.

 

غبار ِ تیره ی تسکینی

بر حضور ِ وَهن

و دنج ِ رهایی

بر گریز ِ حضور،

سیاهی

            بر آرامش آبی

و سبزه ی برگچه

            بر ارغوان

 

آی عشق ، آی عشق

رنگ ِ آشنایت پیدا نیست.

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

اجازه هست که اسم تورا صدا بزنم

به عشق قبلی یک مرد پشت پا بزنم

اجازه هست که عاشق شوم، که روحم را

میان دست عرق کرده تو تا بزنم

دوباره بچه شوم بی بهانه گریه کنم

دوباره سنگ به جمع پرنده ها بزنم

دوباره کنج اتاقم نشسته شعر شوم

و یا نه! یک تلفن به خود شما بزنم

نشسته ای و لباس عروسیت خیس است

هنوز منتظری تا که زنگ را بزنم

برای تو که در آغاز زندگی هستی

چگونه حرف ز پایان ماجرا بزنم؟!

دوباره آمده ای تا که عاشقت باشم

و من اجازه ندارم عزیز جا بزنم!

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢
comment نظرات ()

احمد شاملو

یکی بود یکی نبود.

جز خدا هیچ‌چی نبود

زیر ِ این تاق ِ کبود،

نه ستاره

نه سرود.

 

عموصحرا، تُپُلی

با دو تا لُپ ِ گُلی

پا و دستش کوچولو

ریش و روحش دوقلو

چپقش خالی و سرد

دلکش دریای ِ درد،

دَر ِ باغو بسّه بود

دَم ِ باغ نشسّه بود:

 

«ــ عموصحرا! پسرات کو؟»

«ــ لب ِ دریان پسرام.

دخترای ِ ننه‌دریارو خاطرخوان پسرام.

طفلیا، تنگ ِ غلاغ‌پر، پا کـِشون

خسته و مرده، میان

از سر ِ مزرعه‌شون.

تن ِشون خسّه‌ی ِ کار

دل ِشون مُرده‌ی ِ زار

دسّاشون پینه‌ تَرَک

لباساشون نمدک

پاهاشون لُخت و پتی

کج‌کلاشون نمدی،

می‌شینن با دل ِ تنگ

لب ِ دریا سر ِ سنگ.

 

طفلیا شب تا سحر گریه‌کنون

خوابو از چشم ِ به‌دردوخته‌شون پس می‌رونن

توی ِ دریای ِ نمور

می‌ریزن اشکای ِ شور

می‌خونن ــ آخ که چه دل‌دوز و چه دل‌سوز می‌خونن! ــ:

 

«ــ دخترای ِ ننه‌دریا! کومه‌مون سرد و سیاس

چش ِ امید ِمون اول به خدا، بعد به شماس.

 

کوره‌ها سرد شدن

سبزه‌ها زرد شدن

خنده‌ها درد شدن.

 

از سر ِ تپه، شبا

شیهه‌ی ِ اسبای ِ گاری نمیاد،

از دل ِ بیشه، غروب

چهچه ِ سار و قناری نمیاد،

 

دیگه از شهر ِ سرود

تک‌سواری نمیاد.

 

دیگه مهتاب نمیاد

کرم ِ شب‌تاب نمیاد.

برکت از کومه رفت

رستم از شانومه رفت:

تو هوا وقتی که برق می‌جّه و بارون می‌کنه

کمون ِ رنگه به ‌رنگش دیگه بیرون نمیاد،

رو زمین وقتی که دیب دنیارو پُرخون می‌کنه

سوار ِ رخش ِ قشنگش دیگه میدون نمیاد.

 

شبا شب نیس دیگه، یخ‌دون ِ غمه

عنکبوتای ِ سیا شب تو هوا تار می‌تنه.

 

دیگه شب مرواری ‌دوزون نمی‌شه

آسمون مثل ِ قدیم شب‌ها چراغون نمی‌شه.

غصه‌ی ِ کوچیک ِ سردی مث ِ اشک ــ

جای ِ هر ستاره سوسو می‌زنه،

سر ِ هر شاخه ی ِ خشک

از سحر تا دل ِ شب جغده که هوهو می‌زنه.

 

دلا از غصه سیاس

آخه پس خونه‌ی ِ خورشید کجاس؟

 

قفله؟ وازش می‌کنیم!

قهره؟ نازش می کنیم!

می‌کِشیم منت ِشو

می خریم همت ِشو!

 

مگه زوره؟ به خدا هیچ‌کی به تاریکی ِ شب تن نمی‌ده

موش ِ کورم که می‌گن دشمن ِ نوره، به تیغ ِ تاریکی گردن نمی‌ده!

 

دخترای ِ ننه‌دریا! رو زمین عشق نموند

خیلی وخ پیش باروبندیل ِشو بست خونه تکوند

 

دیگه دل مثل ِ قدیم عاشق و شیدا نمی‌شه

تو کتابم دیگه اون‌جور چیزا پیدا نمی شه.

 

دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور،

برهوتی شده دنیا که تا چِش کار می‌کنه مُرده‌س و گور.

 

نه امیدی ــ چه امیدی؟ به‌خدا حیف ِ امید! ــ

نه چراغی ــ چه چراغی؟ چیز ِ خوبی می‌شه دید؟ ــ

نه سلامی ــ چه سلامی؟ همه خون‌تشنه‌ی ِ هم! ــ

نه نشاطی ــ چه نشاطی؟ مگه راهش می‌ده غم؟ ــ:

 

داش آکل، مرد ِ لوطی،

ته خندق تو قوطی!

توی ِ باغ ِ بی‌بی‌جون

جم‌جمک، بلگ ِ خزون!

 

دیگه دِه مثل ِ قدیم نیس که از آب دُر می‌گرفت

باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر می‌گرفت:

 

آب به چشمه! حالا رعیت سر ِ آب خون‌می‌کنه

واسه چار چیکه‌ی ِ آب، چل‌تارو بی‌جون می‌کنه.

نعشا می‌گندن و می‌پوسن و شالی می‌سوزه

پای ِ دار، قاتل ِ بی‌چاره همون‌جور تو هوا چِش می‌دوزه

 

ــ «چی می‌جوره تو هوا؟

رفته تو فکر ِ خدا؟..

 

ــ «نه برادر! تو نخ ِ ابره که بارون بزنه

شالی از خشکی درآد، پوک ِ نشا دون بزنه:

اگه بارون بزنه!

آخ! اگه بارون بزنه!».

 

دخترایِ ننه‌دریا! دل ِمون سرد و سیاس

چِش ِ امیدمون اول به خدا بعد به شماس.

 

اَزَتون پوست ِ پیازی نمی‌خایم

خود ِتون بس ِمونین، بقچه‌جاهازی نمی‌خایم.

چادر ِ یزدی و پاچین نداریم

زیر ِ پامون حصیره، قالی‌چه و قارچین نداریم.

 

بذارین برکت ِ جادوی ِ شما

دِه ِ ویرونه‌رو آباد کنه

شب‌نم ِ موی ِ شما

جیگر ِ تشنه‌مونو شاد کنه

شادی از بوی ِ شما مَس شه همین‌جا بمونه

غم، بره گریه‌کنون، خونه‌ی ِ غم جابمونه»

 

 

پسرای ِ عموصحرا، لب ِ دریای ِ کبود

زیر ِ ابر و مه و دود

شبو از راز ِ سیا پُرمی کنن،

توی ِ دریای ِ نمور

می‌ریزن اشکای ِ شور

کاسه‌ی ِ دریارو پُردُر می‌کنن.

 

دخترای ِ ننه‌دریا، تَه ِ آب

می‌شینن مست و خراب.

 

نیمه‌عُریون تن ِشون

خزه‌ها پیرهن ِشون

تن ِشون هُرم ِ سراب

خنده‌شون غُل‌غُل ِ آب

لب ِشون تُنگ ِ نمک

وصل ِشون خنده‌ی ِ شک

دل ِشون دریای ِ خون،

پای ِ دیفار ِ خزه

می‌خونن ضجه‌کنون:

 

«ــ پسرای ِ عموصحرا لب ِ تون کاسه‌نبات

صدتا هجرون واسه یه وصل ِ شما خمس و زکات!

دریا از اشک ِ شما شور شد و رفت

بخت ِمون از دَم ِ در دور شد و رفت.

راز ِ عشقو سر ِ صحرا نریزین

اشک ِتون شوره، تو دریا نریزین!

اگه آب شور بشه، دریا به زمین دَس نمی‌ده

ننه‌دریام دیگه مارو به شما پس نمی‌ده.

دیگه اون‌ وخ تا قیامت دل ِ ما گنج ِ غمه

اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه.

پرده زنبوری ِ دریا می‌شه بُرج ِ غم ِمون

عشق ِتون دق می‌شه، تا حَشر می شه هم‌دَم ِمون!»

 

 

مگه دیفار ِ خزه موش نداره؟

مگه موش گوش نداره؟ ــ

 

موش ِ دیفار، ننه‌دریا رو خبردار می‌کنه:

ننه‌دریا، کج و کوج

بد دل و لوس و لجوج،

جادو در کار می‌کنه. ــ

تا صداشون نرسه

لب ِ دریای ِ خزه،

از لجش، غیه‌کشون ابرا رو بیدار می‌کنه:

 

اسبای ِ ابر ِ سیا

تو هوا شیهه‌کشون،

بشکه‌ی ِ خالی ِ رعد

روی ِ بوم ِ آسمون.

آسمون، غرومب‌غرومب!

طبل ِ آتیش، دودودومب!

نعره‌ی ِ موج ِ بلا

می‌ره تا عرش ِ خدا;

صخره‌ها از خوشی فریاد می‌زنن.

دخترا از دل ِ آب داد می‌زنن:

 

«ــ پسرای ِ عموصحرا!

دل ِ ما پیش ِ شماس.

نکنه فکر کنین

حقه زیر ِ سر ِ ماس:

ننه‌دریای ِ حسود

کرده این آتش و دود!»

 

پسرا، حیف! که جز نعره و دل‌ریسه‌ی ِ باد

هیچ صدای ِ دیگه‌یی

به گوشاشون نمیاد! ــ

غم ِشون سنگ ِ صبور

کج‌کلاشون نمدک

نگاشون خسته و دور

دل ِشون غصه‌ تَرَک،

تو سیاهی، سوت و کور

گوش می‌دن به موج ِ سرد

مییریزن اشکای ِ شور

توی ِ دریای ِ نمور

 

 

جُم جُمَک برق ِ بلا

طبل ِ آتیش تو هوا!

خیزخیزک موج ِ عبوس

تا دَم ِ عرش ِ خدا!

نه ستاره نه سرود

لب ِ دریای ِ حسود،

زیر ِ این تاق ِ کبود

جز خدا هیچ‌چی نبود

جز خدا هیچ‌چی نبود !

 

 

 

از : احمد شاملو

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢
comment نظرات ()

بیژن جلالی

چه غم انگیز است

خفتن با چشم های باز

و پایان اندیشه ها را نگریستن

چه غم انگیز است خفتن

آنگاه که شب رفته است

و از روز خبری نیست

 

 

از : بیژن جلالی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢
comment نظرات ()

محمدسعید میرزایی

… و مرگ در چمدان ِ تو، جاده منتظر است

- : نه استخاره نکن؛ تازه اول سفر است !

و پیش از آنکه بخواهی به مرگ فکر کنی

از اتفاق، دلت، مثل آنکه با خبر است

نه زود می رسد آری، نه می کند تاخیر؛

که هم دقیقه شناس است و هم حسابگر است

بدون مرگ از اینجا نمی رویم که مرگ

برای خانه ی دنیا درست مثل در است

دری که رو به رویت باز می شود آرام

در آن زمان که هیاهوی عمر پشت سر است

و مرگ را شب ها وقت خواب می بوییم؛

که عطر پاک همان شبدر چهار پر است

و می رسد که گلی را به دستِ ما بدهد؛

همیشه مرگ، همان گلفروش ِ رهگذر است

و بهترین گل خود را تعارف تو کرد ،

چرا که دید: «به دست شما قشنگ تر است!»

و مرگ گوشه ای از عکس ِ یادگاری ما ؛

و جای خالی ِ تو پیش ِ مادر و پدر است

چقدر با عجله می روی مسافر ِمن !

به این سفر که برای تو آخرین سفر است

چه بی قرار به ساعت، نگاه دوخته ای!

نه استخاره نکن؛ چشم مادرت به در است

#

ومرگ در چمدان ِ تو بر لب جاده

و تو، که با چمدانت… وجاده منتظر است…!

 

 

 

از : محمدسعید میرزایی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

لکـّه ی خون دماغ من افتاد

وسط روسری صورتی ات

می تپیدند در کنار ِ هم

قلب من بود و بمب ساعتی ات!

اسم یک مرد ناشناس شدم

آخر شعرهای خط خطی ات

شده بودم دو تا پرنده ی گیج

عاشق چشم های لعنتی ات

 

رفتم از بی جهت، ندانستم

توی این خاک مرده، مین مخفی ست

سال ها تازه شد، نفهمیدم

«سنگ» در پشت «هفت سین» مخفی ست

دست هایت گرفته دستم را

چونکه خنجر در آستین مخفی ست!

فیلم می گیرم از تو، از خنده

گریه ام پشت دوربین مخفی ست

 

مزّه ی موز روی میزم بود

[«میم» کوچک خلاصه شد در «ز»]

باد از روسریت رد می شد

گریه ام می گرفت از طرز ِ …

دو پرنده یواش/ لرزیدند

در سرم سال ها زمین لرزه

سkس با چشم های لعنتی ات

دفن یک عشق در زنی هرزه

 

مثل یک بچّه گربه ی تنها

سر خود را به پات مالاندم

مثل ترس ِ پرنده ای رفتی

بر سر حرف های خود ماندم

پشت فرمان ِ دوستت دارم

سمت یک پرتگاه می راندم

چشم تو بر لباس های عروس

من برای تو شعر می خواندم!!

 

عشق/ «بازی» نبود در چشمم

من خودم باختم! نمی بردی!!

عقل آمد دوباره «حکم» کند

«دل» به این هیچ چیز نسپردی

من برایت عزیز! می مردم

تو برایم عزیز! می مردی؟!

با کسی که نبودم و بودی

توی یک پارک موز می خوردی

 

چند روز است شهر، بارانی ست

یک نفر گریه کرده از ظهر ِ …

باز آهنگ شاد می خوانـَد

وسط کامپیوترت «شهره»

توی دستم تفنگ قلابی ست

فکر ایجاد چند تا حفره!

[می دونم که قافیه غلطه

امّا به خدا

رو جعبه ی کلوچه ها

رو دیوارای کوچه ها

واسه ت پیغوم گذاشتم

که]

خسته ام از جهان ماشینیت

عشق بازی پیچ با مهره

 

دست ها را به هم زدند همه

دست، بد بود… باز جا رفتم

انتهایی نداشت قاف ِ عشق

عین ِ «بازی» به ابتدا رفتم

روز اوّل شد و غریبه شدم

با تو، با عشق سینما رفتم

یک پرنده شدم که کوچک شد

هرچه که بیشتر هوا رفتم

 

ما که رفتیم… بعد هم مجنون

عاشق چند قطعه ی نان شد!

ما که رفتیم… بعد «داش آکل»

عاشق سینه بند مرجان شد!

ما که رفتیم… روز و ماه گذشت

بعد ِ اسفند هم زمستان شد!

خون دماغم چکید بر دنیا

خبر آمد که موز ارزان شد!!

 

دست هایت گرفته دستش را

وسط دست های سـِر شده ام

نیستی! آنقدر عوض شده ای

هستی و باز منتظر شده ام

نه تویی، نه منم، فقط درد است

توی آیینه ی کدر شده ام

قلب من بود و بمب ساعتی ات

وسط خواب منفجر شده ام

 

خواستم التماس ِ در گریه

آنچه مردان نمی شوند شوم

تا که اخمم ترا نرنجاند

بر لب ِ خسته زهرخند شوم

سر بریده، بدون پر، ساکت

وسط سوپ تو پرنده شوم!

بغلم کن، تکان بده با اشک

تا از این خواب بد بلند شوم

 

لکـّه ی خون دماغ من، ننگی

روی پیراهن تمیزت بود

اسم من مثل فحش ناموسی

وسط شعر ریزریزت بود

زرد مانند صورت من بود

ظرف موزی که روی میزت بود

وسط تخت های یک نفره

گریه می کردم و به چیزت بود!!

 

پرت شد دست هایم از دستت

عاقبت عشق کار دستم داد

مثل خواب پرنده ای می رفت

روسری زنی میان ِ باد

مثل یک زخم کهنه بر سینه

رفته ای و نمی روی از یاد

عاقبت مرد قصّه خورد زمین

عشق، کنج ِ پیاده رو افتاد

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢
comment نظرات ()

سیدرضا محمدی

صدا ز کالبد تن به در کشید مرا

صدا شبیه کسی شد ، به بر کشید مرا

 

صدا شد اسب ستم ، روح من کشان ز پی اش 

به خاک بست و به کوه و کمر کشید مرا 

 

بگو که بود که نقاشی مرا می کرد 

که با دو دیده همواره تر کشید مرا ؟

 

چه وهم داشت که از ابتدای خلقت من 

غریب و کج قلق و در به در کشید مرا ؟

 

 

دو نیمه کرد مرا ، پس تو را کشید از من

پس از کنار تو این سوی تر کشید مرا

 

من و تو را دو پرنده کشید در دو قفس

خوشش نیامد ! بی بال و پر کشید مرا

 

خوشش نیامد ! این طرح را به هم زد و بعد

دگر کشید تو را و دگر کشید مرا

 

رها شدیم تو ماهی شدی و من سنگی 

نظاره ی تو به خون جگر کشید مرا

 

خوشش نیامد ! این طرح را به هم زد و بعد 

پدر کشید تو را و پسر کشید مرا

 

خوشش نیامد ، این بار از تو دشتی ساخت 

به خاطر تو نسیم سحر کشید مرا

 

خوشش نیامد خط خط خط زد اینها را

یک استکان چای ، از خیر و شر کشید مرا

 

تو را شکر کرد و در ذره های من حل کرد 

سپس به سمت لبش برد و … سر کشید مرا

 

 

 

از : سیدرضا محمدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢
comment نظرات ()

حمیده رضایی

بیا و پرکن از اندوه استکان مرا

بیا و پر کن از این … جام شوکران مرا

 

بریز در دهنم شعله هایی از دوزخ

بدون وقفه به آتش بکش جهان مرا

 

مرا بگیر در آغوش شعله های تنت

بگیر ازتن من پاره های جان مرا

 

بچرخ تا که بچرخم ،سکوت را بشکن

بیا و نعره بزن درد بی امان مرا

 

اگر چه بال پریدن نمانده است ولی

نبند پلک نگیر از من آسمان مرا

 

مباد از تو جدایم کنند این مردم

که خرد می کند این درد استخوان مرا

****

هنوز جرعه ای از استخوان من باقی است

و می کشد به خدا امشب این ترانه مرا

 

 
از : حمیده رضایی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

بانوی پشت پنجره ماتم گرفته است

هفت آسمان پوچ مرا غم گرفته است

 

ابلیس پشت پنجره ای خیس،بی قرار

فریادمیزند: دل من هم گرفته است!

 

دستان مرد یخ زده را بعد سالها

دختر کنار پنجره محکم گرفته است

 

زن عاشق‌ست و توی دلش حدس میزند

بیماری «برو به جهنم» گرفته است!

 

او یک فرشته بود سپس دیو شد سپس…

هر چند زن قیافه آدم گرفته است

 

ای شعر، هرزه ای که نگاه غریبه ات

امروز شکل «حضرت مریم» گرفته است

 

لبخند هی بزن به مخاطب … وتا ابد

ازحال من نپرس که حالم گرفته است

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱
comment نظرات ()

حسین جنتی

دیر فهمیدیم پس دیوار بالا رفته بود

با همان خشت نخستین تا ثریا رفته بود

 

دیر فهمیدیم و معماران مرموز از قدیم

چیده بودند آن چه بر پیشانی ما رفته بود

 

گاه می گویم به خود: اصلا کلاه جد من

جای مسجد کاشکی سمت کلیسا رفته بود!

 

رسم پرهیز از جهان ای کاش بر می داشتند

کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود

 

من نمی دانم چه چیزی پایبندم کرده است

کوه اگر پا داشت تا حالا از این جا رفته بود!

 

دور تا دورش همه خشکی ست این تنها خزر

راه اگر می داشت از این چاله دریا رفته بود!

 

 

 

از : حسین جنتی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱
comment نظرات ()

مهدی زارعی

سوال: «عید رسیده؟» جواب: «اینجا نه»!

بهار آمده امسال خانه ی ما؟ نه!

 

چهار فصل پیاپی، اگر زمستان شد

یخ قدیمی این فصل می شود وا ؟ نه!

 

بدون تو همه ی سال برف بوده؟ بله!

تمام هم شده یک لحظه فصل سرما؟ نه!

 

بدون موج نگاهت، جهان (که یک ماهی ست)

رسیده است به آغوش گرم دریا؟ نه!

 

تمام زلزله ها لرزه نبودن توست

و هیچ بعد تو آرام بوده دنیا؟ نه!

 

تو ماه صفحه ی نقاشی جهان بودی

درون صفحه ببین ماه مانده حالا؟ نه!

 

اگر چه داخل تقویم ها نوشته بهار

بهار می رسد از راه، بی تو آقا؟ نه!

 

بیا و پس تو خودت از خدا بخواه، که داد ـ

جواب خواهش ما را همیشه او با: نه!

 

خودت بگو به خدا که به چشم یک عاشق

بهار، فصل قشنگی ست، بی تو اما نه.

 

 

از : مهدی زارعی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

بهار رفته، خدا رفته، عشق من رفته

چقدر گریه کنم؟ آه!  واقعاً رفته

 

وباز عقربه ها مثل پتک می کوبند

تمام ثانیه های شما به زن رفته

 

خداکند نرسم پس بخواب ساعتِ شوم

همیشه گریه نمودست تا ترن رفته!

 

و دختری که لباس سپید … پوشیده

ومرد تا ابدالدّهر در کفن رفته

 

وزن که پرچم خود رابه قلّه کوبیده

ومرد خسته، تا آخر لجن رفته

 

وچشم مرد به یک راه پوچ خیره شده

وزن که هردفعه قبل آمدن رفته!

 

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱
comment نظرات ()

عماد خراسانی

گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر

باز کن ساقی مجلس سر ِ مینای دگر

 

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم

شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر

 

مست مستم ، مشکن قدر خود ای پنجه غم

من به میخانه‌ام امشب تو برو جای دگر

 

چه به میخانه چه محراب حرامم باشد

گر به‌جز عشق توام هست تمنای دگر

 

تا روم از پی یار دگری می باید

جز دل من دلی وجز تو دلارای دگر

 

نشینده است گلی بوی تو ای غنچه ناز

بوده ام ورنه بسی همدم گلهای دگر

 

تو سیه چشم چو آئی به تماشای چمن

نگذاری به ‌کسی چشم تماشای دگر

 

باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز

اوستادان و فزودند معمای دگر

 

این قفس را نبود روزنی ای مرغ پریش

آرزو ساخته بستان طرب زای دگر

 

گر بهشتی است رخ تست نگارا که در آن

می توان کرد به هر لحظه تماشای دگر

 

از تو زیبا صنم اینقدر جفا زیبا نیست

گیرم این دل نتوان داد به ‌زیبای دگر

 

می‌ فروشان همه دانند “عمادا” که بود

عاشقان را حرم و دیر و کلیسای دگر

 

 

 

 

از : عماد خراسانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱
comment نظرات ()

هدی قریشی شهری

ساعت سه بار زد بـــــه سرم: دنگ! دنگ! دنگ!

یک مرد… یک فرشته… نه! یک تکه قلب سنگ

 

کـــــــــه رو به روی قصه من ایستاده بود

با یک نگاه خسته… و یک خنده قشنگ

 

می گفت عاشقم شده بودی؟! دفـــاع کن

با سرنوشت تلخ خودت ـ با خودت! ـ بجنگ

 

می گفت پشت این همه در هیچ چیز نیست

جـــــــز سرنوشت، مرگ، غروبی سیاه رنگ

 

من ایستاده بودم و هی زنگ می زدم

در آن زمان مرده که می رفت بی درنگ

 

ساعت سه بار… زد به سرم، عاشقش شدم

[رنگ سیاه… صحنه خـــــالی… صدای زنگ]

 

بــــــازی تمــــام بـود بـــــرای تــــــو و من و

یک قلب زنگ خورده، و حالا سه تا فشنگ

 

در دست هـــــــای خسته من تیـــــر می کشند

من را ببخش… دست خودم… بنگ! بنگ! بنگ! 

 

 

از : هدی قریشی شهری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱
comment نظرات ()

هوشنگ ابتهاج

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

 

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

 

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

 

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

 

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

 

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

 

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

 

 

 

از : هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

دارد صدایت می زنم… بشنو صدایم را!

بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایم را

داری کنار شوهرت از بغض می میری

شب ها که از درد تو می گیرم کجایم را

هر بوسه ات یک قسمت از کابوس هایم شد

از ابتدا معلوم بودم انتهایم را

در هر خیابان گریه کردم، گریه من را کرد!

شاید ببیند شوهر تو اشک هایم را

هیچم! ولی دارم عزیزم «هیچ» را از تو

مستیم از نوشابه ی مشکی ست یا از تو؟!

دارم تلو… دارم تلو… از «نیستی» مستم

حالا «دکارت» مسخره ثابت کند «هستم»!

«بودم!» بله! مثل جهانی از تصوّرها

«بودم!» بله! در رختخوابت، توی خرخرها

«بودم» شبیه رفتنت هر صبح از پیشم

«بودم» شبیه مشت کوبیدن به آجرها

حالا منم! که پاک کرده ردّ پایم را

می کوبم از شب ها به تو سردردهایم را

با تخت صحبت می کنم از فرط تنهایی

«هستم!» ولی در یاد تو وقت خودارض-ایی

«بودم!» کنار شوهری که عاشق ِ زن بود

خاموش کردم برق را… تکلیف، روشن بود

خاموش ماندم از فشار بوسه بر لب هام

از چشم های بچّه ات! که بچّه ی من بود!!

خاموش ماندم مثل یک محکوم به اعدام

خاموش/ ماندی توی گریه… وقت رفتن بود…

روشن شدم مثل چراغی آن ور ِ دیوار

سیگار با سیگار با سیگار با سیگار

می ریخت اشک و ریملت بر سینه ی لخ-تم

با دست لرزانت برایش شام می پختم

روحت دو قسمت شد… میان ما ترک خوردی

خوردی به لب هایم… مرا نان و نمک خوردی

بوسیدمت، بوسیدمت، بوسیدمت از دور

هر شب کتک خوردی، کتک خوردی، کتک خوردی

راه فراری نیست از این خواب پیچاپیچ

از هیچ در رفتم برای گم شدن در هیچ!

بالا بیاور آسمان را از خدا، از من

مستیت از نوشابه ی مشکی ست یا از من؟!

دست مرا از دورهای دووور می گیری

داری تلو… داری تلو… از درد می میری

خاموش گریه می کنی بر سینه ی دیوار

با بغض روشن می کنی سیگار با سیگار

باید بخوابی توی آغوشی که مجبوری

داری تنت را داخل حمّام می شوری!

با گریه، با خون، با صدای شوهرت در تخت

کز می کند کنج خودش این سایه ی بدبخت

«من» باختم… اما کسی جز «ما» نخواهد برد

بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد

جای مرا خالی بکن وقت ِ هماغوشی

از بچّه ای که سقط کردی در فراموشی

از شوهرت از هر نفس از سردی لب هات

جای مرا خالی بکن در گوشه ی شب هات

بیدار شو از خرخرش در اوج تنهایی

و گریه کن با یاد من وقت خودارض-ایی

حس کن مرا که دست برده داخل گیست

حس کن مرا بر لکه های بالش خیست

حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت

حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت!

حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام

حس کن مرا… حس کن مرا… که مثل تو تنهام!

حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم

بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱
comment نظرات ()

هوشنگ ابتهاج

بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟

ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟

 

بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم

ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را

 

ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من

ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را

 

کِی ام مجال کنار تو دست خواهد داد

که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را

 

مباد روزی چشم من ای چراغ امید

که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را

 

دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود

مگر صبا برساند به من هوای تو را

 

چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان

که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را

 

ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من

که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را

 

سزای خوبی نو بر نیامد از دستم

زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را

 

به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم

کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را

 

به پایداری آن عشق سربلندم قسم

که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را

 

 

 

از : هوشنگ ابتهاج (ه . الف . سایه)

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱
comment نظرات ()