بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

حامد بهاروند

بیستون هیچ،دماوند اگر سد بشود

چشم تو قسمت من بوده و باید بشود

 

زده ام زیر غزل؛ حال و هوایم ابریست

هیچ کس مانع این بغض نباید بشود

 

بی گلایل به در خانه تان آمده ام

نکند در نظر اهل محل بد بشود؟

 

تف به این مرگ که پیشانی ما را خط زد

ناگهان آمد تا اسم تو ابجد بشود

 

ناگهان آمد و زد، آمد و کشت ،آمد و برد

– او فقط آمده بود از دل ما رد بشود-

 

تیشه برداشته ام ریشه خود را بزنم

شاید افسانه ی من نیز زبانزد بشود

 

باز هم تیغ و رگ و… مرگ برم داشته است

خون من ضامن دیدار تو شاید بشود…

 

 

 

از : حامد بهاروند

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳٠
comment نظرات ()

پوریا میررکنی

نشسته بود پسر، روی جعبه‌اش با واکس

غریب بود، کسی را نداشت الا واکس

نشسته بود و سکوت از نگاه او می‌ریخت

و گاه بغض صدا می‌شکست : «آقا واکس؟»

درست اول پائیز، هفت سالش بود

و روی جعبه‌ی مشقش نوشت :‌ بابا واکس…

غروب بود، و مرد از خدا نمی‌فهمید

و می‌زد آن پسرک کفش سرد او را واکس

(سیاه مشقی از اسمِ خدا خدا بر کفش

نماز محضی از اعجاز فرچه‌ها با واکس)

برای خنده لگد زد به زیر قوطی، بعد

صدای خنده‌ی مرد و زنی که : «ها ها واکس-

چقدر روی زمین خنده‌دار می‌چرخد!»

(چه داستان عجیبی!)‌ بله،‌ در اینجا واکس-

پرید توی خیابان، پسر به دنبالش

صدای شیهه‌ی ماشین رسید، اما واکس-

یواش قل زد و رد شد، کنار جدول ماند

و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس…

غروب بود، و دنیا هنوز می‌چرخید

و کفش‌های همه خورده بود گویا واکس

و کارخانه به کارش ادامه می‌داد و

هنوز طبق زمان هر دقیقه صدها واکس…

کسی میان خیابان سه بار “مادر!” گفت

و هیچ چیز تکان هم نخورد، حتا واکس

صدای باد، خیابان، و جعبه‌ای پاره

نشسته بود ولی روی جعبه تنها واکس!

 

 

از :  پوریا میررکنی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳٠
comment نظرات ()

حامد عسکری

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد

حوا که لب گشود عسل اختراع شد

 

در چشم های خسته ی مردی نگاه کرد

لبخند زد و قند بدل اختراع شد

 

آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت

تا هاله ای به دور زحل اختراع شد

 

حوا بلوچ بود ولی در خلیج فارس؛

رقصید و در حجاز هبل اختراع شد

 

آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت

نزدیک ظهر بود، غزل اختراع شد

 

آدم و سعی کرد کمی منضبط شود

مفعول فاعلات فعل اختراع شد

 

یک دست جام باده و یک دست زلف یار

این گونه بود ها! ، که بغل اختراع شد

 

یک شب میان شهر خرامید و عطسه زد

فرداش پنج دی ، و گسل اختراع شد*

 

 

از : حامد عسکری

 

* اشاره به زلزله ی بم

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳٠
comment نظرات ()

امیر اکبرزاده

توجهی به تکاپوی این پلنگ نکن

به تیر‌رس که رسیدم بزن، درنگ نکن

 

تمام حیثیت کوه از شکوه من است

نه، افتخار به فتح دو تکه سنگ نکن

 

مرا به چنگ بیاور چه زنده، چه مرده

به قدر ثانیه‌ای فکر نام و ننگ نکن

 

غرور دشت پر از رد گامهای من است

مرا اسیر قفسهای چشم ‌تنگ نکن

 

درست بین دو ابروم را نشانه بگیر

به قصد کشت بزن، لحظه‌ای درنگ نکن

 

همیشه اول و آخر تو می‌بری از من

تمام وقتت را صرف صلح و جنگ نکن

 

فقط بخواه به پایت نمرده جان بدهم

برای کشتن من خواهش از تفنگ نکن

 

 

 

از : امیر اکبرزاده

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳٠
comment نظرات ()

مهدی فرجی

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ .. تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

 

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

 

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

 

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می توانم مایه ی ــ گه گاه ــ دلگرمی شوم

 

میل میل ِ توست اما بی تو باور کن که من

در هجوم بادهای سخت ، پرپر می شوم

 

 

از : مهدی فرجی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳٠
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

فقط نگاه کن و بعد هیچ چیز نپرس

به خواب رفتمت از بسته های خالی قرص

به دوست داشتنم بین ِ دوستش داری!

به خواب رفتمت از گریه های تکراری

تماس های کسی ناشناس از خطّ ِ …

به استخوان ِ سرم زیر حرکت ِ مته

که می شود به رگ و پوست، از تو تیغ کشید

که می شود به تو چسبید و بعد جیغ کشید

که می شود وسط ِ وان، دچار فلسفه شد

که زیر آب فرو رفت… واقعا خفه شد!

که مثل من، ته ِ آهنگ ِ «راک» گریه کنی!

جلوی پاش بیفتی به خاک… گریه کنی

که می شود چمدانت شد و مسافر شد

میان دست تو سیگار بود و شاعر شد

که می شود وسط سینه ات مواد کشید

که بعد، زیر پتو رفت و بعد داد کشید…

به چشم های من ِ بی قرار تکیه زد و

به این توهّم دیوانه وار تکیه زد و

که دیر باشم و از چشم هات زود شود

که مته در وسط ِ مغز من، عمود شود!

که هی کشیده شوم، در کشاکشت بکشم

که هرچه بود و نخواهد نبود، دود شود…

قرار بود همین شب قرارمان باشد

که روز خوب تو در انتظارمان باشد

قرار شد که از این مستطیل در بروی

قرار شد به سفرهای دورتر بروی

قرار شد دل من، مُهر ِ روی نامه شود

که در توهّم این دودها ادامه شود

که نیست باشم و از آرزوت هست شوم

عرق بریزم و از تو نخورده مست شوم

که به سلامتی یک شکوفه زیر تگرگ

که به سلامتی گوسفند قبل از مرگ

که به سلامتی جام بعدی و گیجی

که به سلامتی مرگ های تدریجی

که به سلامتی خواب های نیمه تمام

که به سلامتی من… که واقعا تنهام!

که به سلامتی سال های دربدری

که به سلامتی تو که راهی ِ سفری…

صدای گریه ی من پشت سال ها غم بود

صدای مته می آمد که توی مغزم بود

صدای عطر تو که توی خانه ات هستی

صدای گریه ی من در میان بدمستی

صدای گریه ی من توی خنده ی سلاخ!

صدای پرت شدن از سه شنبه ی سوراخ

صدای جر خوردن روی خاطراتی که…

ادامه دادن ِ قلبم به ارتباطی که…

به ارتباط تو با یک خدای تک نفره

به دستگیری تو با مواد منفجره

به ارتباط تو با سوسک های در تختم

که حس کنی چقدَر مثل قبل بدبختم

که ترس دارم از این جنّ داخل کمدم

جنون گرفته ام و مشت می زنم به خودم

دلم گرفته و می خواهمت چه کار کنم؟!

که از خودم که تویی تا کجا فرار کنم؟!

غریبگی ِ تنم در اتاق خوابی که…

به نیمه شب، «اس ام اس»های بی جوابی که…

به عشق توی توهّم… به دود و شک که تویی

به یک ترانه ی غمگین ِ مشترک که تویی

به حسّ تیره ی پشتت به لغزش ِ ناخن

به فال های بد و خوب پشت یک تلفن

فرار می کنم از تو به تو به درد شدن

به گریه های نکرده، به حسّ مرد شدن

فرار می کنم از این سه شنبه ی مسموم

فرار می کنم از یک جواب نامعلوم

سوال کردن ِ من از دلیل هایی که…

فرار می کنم از مستطیل هایی که…

فرار کردن ِ از این چهاردیواری

به یک جهان غم انگیزتر، به بیداری…

دو چشم باز به یک سقف ِ خالی از همه چیز

فقط نگاه کن و هیچ چی نپرس عزیز!

به خواب رفتنم از حسرت ِ هماغوشی ست

که بهترین هدیه، واقعا ً فراموشی ست…

 

 

از : سیدمهدی موسوی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳٠
comment نظرات ()

حامد عسکری

پرنده بودی و از بام ِ من پرت دادند

تو ساک بستی و نام ِ مسافرت دادند

 

قَدت خمید ، نگاهت شکست ، روحت مُرد

کلاغهای مزاحم چه بر سرت دادند ؟

 

تو نیم ِ دیگر ِ من بودی و ندانستی

چه داغها که به این نیم ِ دیگرت دادند

 

خدا نخواست من و تو کنار هم باشیم

سه چار هفته به کنکور شوهرت دادند

 

 

از : حامد عسکری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳٠
comment نظرات ()

سعید بیابانکی

بیست و یک سال مثل برق گذشت

بیست و یک سال از نیامدنت

کوچه مشتاق گام هایت ماند

خانه چشم انتظار در زدنت

 

مثل این که همین پریشب بود

آمدی با پسر عموهایت

خنده هایت درست یادم هست

بس که آشفته بود موهایت

 

رو به من رو به دوربین با شوق

ایستادید سر به زیر و نجیب

آخرین عکس یادگاری تان

بین این قاب ها چقدر غریب ….

 

هیچ عکاس عاقلی جز من

دل به این عکس ها نمی بندد

تازه آن هم به عکس ساده ی تو

که سیاه و سفید می خندد

 

دورتا دور این مغازه پُراست

از هزاران هزار عکس جدید

تو کجایی کجا نمی دانم

آه ای خنده ی سیاه و سفید

 

تو از این قاب ها رها شده ای

دوستانت اسیرتر شده اند

تو جوان مانده ای رفیقانت

بیست و یک سال پیرتر شده اند

 

صبح شنبه چه صبح تلخی بود

از خودم پاک ناامید شدم

قاب عکس تو بر زمین افتاد

به همین سادگی شهید شدم …

 

 

از : سعید بیابانکی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳٠
comment نظرات ()

علیرضا بدیع

به جرم اینکه دلم آه هست و آهن نیست

کسی به جز تو در این روزگار با من نیست

 

نه یک ــ نه ده ــ که تو را صد هزار بافه ی مو

دریغ از این که مرا صد هزار گردن نیست

 

تو را چنان که تویی هیچ شاعری نسرود

« زنی چنین که تویی جز تو هیچ کس زن نیست»*

 

(مخاطبان عزیز! این زنی که می شنوید

فرشته ای است که البته پاک دامن نیست

 

که دست هر کس و نا کس دخیل ِ دامن ِ اوست

ولی رسالت ِ او مستجاب کردن نیست

 

طنین ِ در زدنش منحصر به این فرد است

که هیچ طنطنه ای اینقدر مطنطن نیست)

 

ــ خوش آمدی … بنشین … آفتاب دم کردم

که چای دغدغه ی عاشقانه ی من نیست

 

زمانه ای شده خاتون که هفت خوان از نو

پدید آمده اما یکی تهمتن نیست …

 

 

از : علیرضا بدیع

 

* حسین منزوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳٠
comment نظرات ()

حزین لاهیجی

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

 

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

 

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

 

خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا

صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

 

از آه دردناکی سازم خبر دلت را

وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

 

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟

با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

 

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی

گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

 

پرشور از “حزین” است امروزکوه و صحرا

مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

 

 

 

از : حزین لاهیجی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳٠
comment نظرات ()

گیلدا ایازی

حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد

و بوسیدنت موکول شده

به تمامی روزهای نیامده..

 

حالا که هر چه دریا و اقیانوس را

از نقشه جهان پاک کردی

مبادا غرق شوم در رویایت

 

باید اسمم را

در کتاب گینس ثبت کنم

تا همه بدانند

– زنی

با سنگین ترین بار دلتنگی

روی شانه هایش –

تو را دوست میداشت

 

میبینی

عشق همیشه

جاودانگی میاورد

………….

 

 

از : گیلدا ایازی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳٠
comment نظرات ()

مصطفی مستور

حرف که می‌زنی

من از هراس طوفان

زل می‌زنم به میز

به زیرسیگاری

به خودکار

تا باد مرا نبرد به آسمان.

 

لبخند که می‌زنی

من

ـ عین هالوها ـ

زل می‌زنم به دست‌هات

به ساعت مچی طلایی‌ات

به آستین پیراهن ا‌ت

تا فرو نروم در زمین.

 

دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته‌ای

در کلمه‌ای انگار

در عین

در شین

درقاف

در نقطه‌ها.

 

 

از : مصطفی مستور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳٠
comment نظرات ()

وریا مظهر

برای کلارا که یک‌روز شکلِ خدا را از من پرسید!

 

پدرت در بچه‌گی، دخترم

خدا را تکه‌ابری سفید می‌دید

در آسمانِ روشنِ فیروزه‌ای

که گاه به‌شکلِ انسانی درمی‌آمد

لم‌داده با لبخند وُ ریشِ سفید

بعدها

وقتی بزرگ‌تر شد

هرچه به آسمان زُل زد

جز ابر وُ ابر وُ ابر

چیزی ندید.

 

  

از : وریا مظهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۸
comment نظرات ()

مهدی فرجی

باید کمک کنی ، کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

 

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

پل های امن ِ پشت سرم را شکسته اند

 

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

 

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور و برم را شکسته اند

 

گل های قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه ی سفرم را شکسته اند

 

حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو

با سنگ ِ حرف ِ مُفت ، سرم را شکسته اند

 

 

از : مهدی فرجی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۸
comment نظرات ()

افشین یداللهی

خواستند

از عشق

آغوش و بوسه را

حذف کنند

عشق

از آغوش و بوسه

حذف شد…

 

 

 
از : افشین یداللهی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۸
comment نظرات ()

حامد عسکری

دو رودخانه ی وحشی ِ وحشی اند موهات

دو تا هلال گره خورده اند ابروهات

 

تمام دهکده را ریختی بهم خاتون

چه کرده باد مگر با شلال گیسوهات ؟

 

منم که صفحه ی یک روزنامه ی صبحم

تویی که پر شده ام از تو و هیاهوهات

 

تو دستهات ظریفند و من سرم سنگین

خدا نکرده گلم کج نشه النگوهات !

 

 

از : حامد عسکری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۸
comment نظرات ()

گروس عبدالملکیان

از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!

دارم کم کم این فیلم را باور می کنم

و این سیاهی لشکر عظیم

عجیب خوب بازی می کنند.

در خیابان ها

کافه ها

کوچه ها

هی جا عوض می کنند و

همین که سر برگردانم

صحنه ی بعدی را آماده کرده اند

از لابلای فصل های نمایش

بیرونم بکش

برفی بر پیراهنم نشانده اند

که آب نمی شود

از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم

نشد!

و این آدم برفیِ درون

که هی اسکلت صدایش می کنند

عمق زمستان است در من

..

اصلا

از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!

از پروژکتورهای روز و شب

از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!

دریا را تا می کنم

می گذارم زیر سرم

زل می زنم

به مقوای سیاه چسبیده به آسمان

و با نوار جیرجیرک به خواب می روم

نوار را که برگردانند

خروس می خواند.

..

از توی کمد هم شده پیدایم کن!

می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند

یا گلوله ای در سرم شلیک

و بعد بگویند:

” خُب،

نقشت این بود

 

 

از : گروس عبدالملکیان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۸
comment نظرات ()

حامد عسکری

خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو

بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»

شب های پادگان، سنگین و سرد بود

آخـر خدا چرا؟… آخـر خدا چگو….

نه… نه نمی شود، فریاد زد: برقص…

در خنده ی فـروغ، در اشک شاملو…

توی کلاهِ خود، لاتین نوشته بود

“Your hair is black, Your eyes are blue”

« – : خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار

این جا هـــوا پسه، اینجـــا نگـو نگـو»

یک نامــــه آمد و شد یک تــــراژدی

این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو…

س» و ستاره ها چشمک نمی زدند

انگار آسمــــان حالش گرفته بود

تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح

با اشک در نگـــاه، با بغض در گلو

بالای بــــــرج رفت و ماشه را چکاند

با خون خود نوشت: «نامرد آرزو…»

 

 

از : حامد عسکری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۸
comment نظرات ()

پانته‌آ صفایی بروجنی

دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟

آیا زنی غریبه در این کوچه‌ها نبود؟

آن دختری که چند شب پیش دیده‌اید

دمپایی‌اش -تو را به خدا- تا به تا نبود؟

یک چادر سیاه ِ کشی روی سر نداشت؟

سر به هوا و ساده و بی‌دست و پا نبود؟

یک هفته پیش گم شده آقا و من چقدر

گشتم ولی نشانی از او هیچ‌جا نبود

زنبیل داشت، در صف نان ایستاده‌بود

یک مشت پول خُرد… نه آقا! گدا نبود!

یک خرده گیج بود ولی نه… فرار نه…

اصلاً به فکر حادثه و ماجرا نبود

عکسش؟ درست شکل خودم بود…مثل من

هم اسم من و لحظه‌ای از من جدا نبود

یک دختر دهاتی و تنها… که لهجه‌اش

شیرین و ساده بود… ولی مثل ما نبود

آقا مرا دقیق ببین! این نگاه خیس…

یا آن قیافه در نظرت آشنا نبود؟

دیشب صدای گریه‌ی یک زن شبیه من

در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟

 

 

 

از : پانته‌آ صفایی بروجنی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۸
comment نظرات ()

ژاک برل

برایت رویاهایی آرزو می‏کنم تمام نشدنی

و آرزوهایی پرشور

که از میانشان چندتایی برآورده شود.

برایت آرزو می‏کنم که دوست داشته باشی

آنچه را که باید دوست بداری

و فراموش کنی

آنچه را که باید فراموش کنی.

برایت شوق آرزو می‏کنم. آرامش آرزو می‏کنم.

برایت آرزو می‏کنم که با آواز پرندگان بیدار شوی

و با خنده‏ ی کودکان.

برایت آرزو می‏کنم دوام بیاوری

در رکود، بی ‏تفاوتی و ناپاکی روزگار.

بخصوص برایت آرزو می‏کنم که خودت باشی.

 

 

 

از: ژاک برل

ترجمه از: نفیسه نواب‏پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۸
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

یک چراغ خاموش است ، یک چراغ روشن نیست

کوچه‌ای که تاریک است جای شعر گفتن نیست

هر دو پوچ می‌مانیم ، هر دو پوچ می‌میریم

من که عاشق او بود ، او که عاشق من نیست

مثل اشتباهی محض ، در تضاد با خویشیم

آدم آهنی هستیم ،‌جنسمان از آهن نیست

مرد مثل دخترها ، گریه می‌کند آرام

زن اگرچه بغض آلود فرض می‌کند ” زن ” نیست

بی پناه و سرگردان ، در تمام این ابیات

اتّفاق می‌افتد ، شاعری که اصلا نیست

باز شعر می‌گویم ، گرچه خوب می‌دانم

شعر فلسفه بازی‌ست جای گریه کردن نیست

 

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۸
comment نظرات ()

وحشی بافقی

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا / خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا / التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا / با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا؟

فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود

جان من، اینهمه بی باک نمیباید بود

همچو گل چندبه روی همه خندان باشی؟/همره غیر به گلگشت وگلستان باشی؟

هرزمان بادگری دست و گریبان باشی؟/زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان با شی / یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟

شب به کاشانه ی اغیار نمیباید بود / غیر را شمع شب تار نمیباید بود

همه جا با همه کس یار نمیباید بود / یار اغیار دل آزار نمیباید بود

تشنه ی خون من زار نمیباید بود / تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود

من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد / جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد / هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد / هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم، آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی، دل به تو دادن غلط است / بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است / روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولی است ز کوی تو، ستادن غلط است / جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست/عاشق بی سروسامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست/خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست/چه توان کرد؟پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟

عاجزم، چاره ی من چیست؟ چه تدبیر کنم؟

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است/گل این باغ بسی، سرو روان بسیار است

جان من، همچو تو غارتگر جان بسیار است/ترک زرین کمر موی میان بسیار است

بالب همچوشکر،تنگ دهان بسیاراست/نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو / به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو / داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو

خون دل از مژه میبارم و میدانی تو / از برای تو چنین زارم و میدانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت / دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت / نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت / سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو این پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم؟ / از سر کوی تو خود کام به ناکام روم؟

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم؟ / از پی ات آیم و با من نشوی رام روم؟

دور دور از تو من تیره سر انجام روم / نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد؟

جان من، این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی رام، چه میپرهیزی؟ / یار شو با من بیمار، چه میپرهیزی؟

چیست مانع ز من زار، چه میپرهیزی؟ / بگشا لعل شکربار، چه میپرهیزی؟

حرف زن ای بت خونخوار، چه میپرهیزی؟ / نه حدیثی کنی اظهار، چه میپرهیزی؟

که تورا گفت به ارباب وفا حرف مزن؟

چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف مزن؟

درد من کشته ی شمشیر بلا میداند / سوز من سوخته ی داغ جفا میداند

مسکنم ساکن صحرای فنا میداند / همه کس حال من بی سر و پا میداند

پاکبازم، همه کس طور مرا میداند / عاشقی همچو منت نیست، خدا میداند

چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت / چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت / گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت / نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم

چند در کوی تو باخاک برابر باشم؟ / چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟ / از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم؟

میروم تا بسجود بت دیگر باشم / باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟

طاقتم نیست از این بیش، تحمل تا کی؟

سبزه ی دامن نسرین تورا بنده شوم / ابتدای خط مشکین تورا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم / گره ابروی پر چین تورا بنده شوم

حرف نا گفتن و تمکین تورا بنده شوم / طرز محبوبی و آیین تورا بنده شوم

الله، الله، ز که این قاعده آموخته ای؟

کیست استاد تو، اینها ز که آموخته ای؟

اینهمه جور که من از پی هم میبینم / زود خود را به سر کوی عدم میبینم

دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم / همه کس خرم و من درد و الم میبینم

لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم / هستم آزرده و بسیار ستم میبینم

خرده بر حرف درشت من آزرده نگیر

حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم / از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم / همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم/خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی، سهل است

سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است

 

 

 

از : وحشی بافقی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٧
comment نظرات ()

حافظ

مدامم مست می دارد نسیم ِ جعد گیسویت

خرابم می کند هر دَم فریب ِ چشم ِ جادویت

 

پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن

که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت ؟

 

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت

 

تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی

صبا را گو که بردارد زمانی بـُرقع از رویت

 

وگر رسم فنا خواهی که از عالم بر اندازی

برافشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت

 

من و باد ِ صبا مسکین ، دو سرگردان دو بی حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

 

زهی همت که حافظ راست از دنیا و از عُقبی

نیاید هیچ در چشمش به جز خاک سر کویت

 

 

از : حافظ

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٧
comment نظرات ()

حامد عسکری

اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام

من رعد و برق و زلزله‌ام ، ناگهانی‌ام

این بیت‌های تلخِ نفس‌گیرِ شعله‌خیز

داغ شماست خیمه زده بر جوانی‌ام

رودم؛ اگر چه بی‌تو به دریا نمی‌رسم

کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانی‌ام

من کز شکوه روسری‌ات کم نمی‌کنم

من، این من غبار، چرا می‌تکانی‌ام؟

بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز

این سر که سرشکستۀ نامهربانی‌ام

کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست

از بعد رفتنت گل ابرو کمانی‌ام

این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند

من دوست‌دار بستنی زعفرانی‌ام

 

 

 

از : حامد عسکری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٧
comment نظرات ()

فاطمه اختصاری

رود اشکم که به دریاچه ی غم می ریزد

خوابم از حالت چشم تو به هم می ریزد

گریه ام مثل خودم مثل غمم تکراری ست

بسته ی خالی قرصم پُر ِ از بیداری ست

بسته ی خالی یک پنجره در دیوارش

بسته ی خالی یک زن وسط ِ سیگارش

بسته ی خالی خورشید ِ به شب تن داده

بسته ی خالی یک خانه ی دور افتاده

بسته ی خالی یک عاشق جنجالی تر

بسته ی خالی یک صندلی خالی تر!

بسته ی خالی تبعید که در سیبت بود

بسته ی خالی پاییز که در جیبت بود

مرگ، پیغام تو در گوشی خاموشم بود

بسته ی خالی قرصی که در آغوشم بود

قفل بودم وسط تخت به زندانی که…

زدم از خانه به کوچه به خیابانی که…

دور دنیای تو هی آجر و آهن چیده

همه ی شهر در آن عق شده و گندیده

از شلوغی جهان، حوصله اش سر رفته

همه ی شهر دو تا پا شده و در رفته

بوق ماشین و سر ِ گیج من و کوچه ی هیز

دلم آشوب شده از خودم و از همه چیز

فکر یک صندلی پُر شده توی اتوبوس

فکر گل های پلاسیده ی ماشین عروس

زن که در چادر ِ مشکیش به شب افتاده

بچه ای خسته که از راه، عقب افتاده

مغز درمانده ی خالی شده ی بی ایده

مرد با عقربه ی روی مچش خوابیده

منم و زندگی ِ پُر شده با تصویرم

یک شب از خواب بدت می پرم و می میرم

منم و عکس مچاله شده در دستی که…

منم و عشق که خوردیم به بن بستی که…

خانه با سردی دیوار هماغوشم کرد

از چراغی وسط رابطه خاموشم کرد

قفل زد روی دهانم که پر از خون شده بود

جسدی آن طرف پنجره مدفون شده بود

جسد ِ زندگی ِ کرده شده با غم ها

جسد زل زده به چشم ِ تر ِ آدم ها

جسد خاطره هایی که کبودم کردند

مثل سیگار به لب برده و دودم کردند

جسدی که شبح ِ یک زن ِ دیگر می شد

جسد روز و شبی که بد و بدتر می شد

جسد یک زن ِ خوشبخت ِ یقیناً خوشبخت!!

بسته ی خالی سیگارم و قرصت در تخت

جیغ خاموشی رویای تو و مهتابی

با خودت غلت زدن در وسط ِ بی خوابی

با تنی خسته که آمیزه ای از لرز و تب است

در شبی تیره که از ثانیه هایش عقب است

در شبی از تو و کابوس تو طولانی تر

در شبی تیره که هر کار کنی باز شب است…

 

 

 

از : فاطمه اختصاری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٧
comment نظرات ()

قیصر امین پور

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیزی و هر کسی را

که دوستتر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ میکند…

پس

من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته میگذارم…

تا روزگار بو نبرد…

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

 

 

از : قیصر امین پور

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٧
comment نظرات ()

احمد شاملو

به چرک می نشیند

خنده

به نوار زخم بندی اش ار ببندی.

رهایش کن

رهایش کن

اگر چند

قیلوله ی دیو

آشفته می شود.

چمن است این

چمن است

با لکه های آتش خون ِ گل

بگو چمن است این، تیماج ِ سبز ِ میر ِ غضب نیست

حتی اگر

دیری ست

تا بهار

بر این مسلَخ

بر نگذشته باشد.

تا خنده ی مجروح ات به چرک اندر ننشیند

رهایش کن

چون ما

رهایش کن !

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٧
comment نظرات ()

احمد شاملو

در آوارِ خونینِ گرگ‌ومیش

دیگرگونه مردی آنک،

که خاک را سبز می‌خواست

و عشق را شایسته‌ی زیباترینِ زنان

که این‌اش

           به نظر

هدیّتی نه چنان کم‌بها بود

که خاک و سنگ را بشاید.

چه مردی! چه مردی!

                         که می‌گفت

قلب را شایسته‌تر آن

که به هفت شمشیرِ عشق

                                 در خون نشیند
و گلو را بایسته‌تر آن

که زیباترینِ نام‌ها را

                       بگوید.

و شیرآهن‌کوه مردی از اینگونه عاشق

میدانِ خونینِ سرنوشت

به پاشنه‌ی آشیل

                       درنوشت.ــ

رویینه‌تنی

           که رازِ مرگش

اندوهِ عشق و

غمِ تنهایی بود.

«ــ آه، اسفندیارِ مغموم!

    تو را آن به که چشم

    فروپوشیده باشی!»

 □

«ــ آیا نه

          یکی نه

                  بسنده بود

    که سرنوشتِ مرا بسازد؟

    من

    تنها فریاد زدم

                     نه!

    من از

          فرورفتن

                   تن زدم.

    صدایی بودم من

    ــ شکلی میانِ اشکال ــ،

    و معنایی یافتم.

    من بودم

    و شدم،

    نه زانگونه که غنچه‌یی

                              گُلی
یا ریشه‌یی

                 که جوانه‌یی

    یا یکی دانه

                 که جنگلی ــ

    راست بدانگونه

    که عامی‌مردی

                     شهیدی؛

    تا آسمان بر او نماز بَرَد.

    من بی‌نوا بند‌گکی سربراه

                                   نبودم

    و راهِ بهشتِ مینوی من

    بُز روِ طوع و خاکساری

                              نبود:

    مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست

    شایسته‌ی آفرینه‌یی

    که نواله‌ی ناگزیر را

                           گردن

                                کج نمی‌کند.

    و خدایی

    دیگرگونه

    آفریدم».

دریغا شیرآهن‌کوه مردا

                           که تو بودی،

و کوهوار

پیش از آن که به خاک افتی

نستوه و استوار

                  مُرده بودی.

اما نه خدا و نه شیطان ــ

سرنوشتِ تو را

                  بُتی رقم زد

که دیگران

           می‌پرستیدند.

بُتی که

        دیگران‌اش

                   می‌پرستیدند.

 

 

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٧
comment نظرات ()

دریتا کُمو

تنهایی تلفنی‌ست که زنگ می‌زند مُدام

صدای غریبه‌ای‌ست که سراغِ دیگری را می‌گیرد از من

یک‌شنبه‌ی سوت‌وکوری‌ست که آسمانِ ابری‌اش ذرّه‌ای آفتاب ندارد

حرف‌های بی‌ربطی‌ست که سر می‌بَرَد حوصله‌ام را

تنهایی زل‌زدن از پشتِ شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد

فکرکردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایش قدم‌زدن را دوست می‌دارند

آدم‌هایی که به خانه می‌روند و روی تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند امّا خواب نمی‌‌بینند

آدم‌هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه‌شب از خانه بیرون می‌زنند

تنهایی دل‌سپردن به کسی‌ست که دوستت نمی‌دارد

کسی که برای تو گُل نمی‌خَرَد هیچ‌وقت

کسی که برایش مهم نیست روز را از پشتِ شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز

تنهایی اضافه‌بودن‌ است در خانه‌ای که تلفن هیچ‌وقت با تو کار ندارد

خانه‌ای که تو را نمی‌شناسد انگار

خانه‌ای که برای تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است

تنهایی خاطره‌ای‌ست که عذابت می‌دهد هر روز

خاطره‌ای که هجوم می‌آوَرَد وقتی چشم‌ها را می‌بندی

تنهایی عقربه‌های ساعتی‌ست‌ که تکان نخورده‌اند وقتی چشم باز می‌کنی

تنهایی انتظارکشیدنِ توست وقتی تو نیستی

وقتی تو رفته‌ای از این خانه

وقتی تلفن زنگ می‌زند امّا غریبه‌ای سراغِ دیگری را می‌گیرد

وقتی در این شیشه‌ای که به شب می‌رسد خودت را می‌بینی هر شب

 

 

 

از : دریتا کُمو

ترجمه از : محسن آزرم

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٧
comment نظرات ()

لیزل مولر

من اون سنگی‌ام که از جاش دراومده میون صخره‌ها

همون قلبه‌ی وسط تیرا،

اون دختره‌ی گوشه‌گیر، میون دخترا،

همون‌‌پسر که جوون‌مرگ می‌شه، تو پسرا.

میون جوابا، سوالم و

وسط عاشقا، شمشیر و

تو زخما، زخم تازه و

تو کاغذرنگیا، همون پرچم سیا

وسط کفشا، اونی که پر ریگه

از میون همه‌ی روزا، همون روزی که دیگه نمی‌‌‌آد و

تو همه‌ی استخونایی که رو ساحل پیدا می‌کنی

اونی که آواز می‌خونه، مال من بود.

 

 

 

از : لیزل مولر

ترجمه از : محسن عمادی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٧
comment نظرات ()

حامد عسکری

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای

رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای

تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار

با واسطه سلام برایش رسانده ای

حالا صدای او به خودش هم نمی رسد

از بس که بغض توی گلویش چپانده ای

دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست

گفتند باز روسری ات را تکانده ای

می رقصی و برات مهم نیست مرگشان

مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای

بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من…

امروز عصر چای ندارم … تو مانده ای

 

 

 

از : حامد عسکری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٧
comment نظرات ()

سحر شیرمحمدی

تنهایی از چشمانت می چکد

دنبال یک نفر می گردی

یک طناب

یک درخت

یک دهلیز

و ریشه هایت

از هم دور می شوند

انگشتانم را پیدا می کنی

درحلقه های دیگری

چشمانم را

درچهره های بهتری

دامنم را…

لبهایم … پیراهنم …

و هیچ خطی

دستهای مرا ازگذشته ات

جدا نمی کند

دیوار در تنم فرو می رود

و موهایم

پیچکی که در گلدان گل می کند

بیادم نمی آوری

گنجشکها مغزت را جویده اند

فکر کن!

من

شاه بلوط خانه تو را آب داده ام

تو

چهار پاره های کهنه مرا

به باد!

یادت نیست!

چکمه های بلند که می پوشیدم

می گفتی

در سرت

پرنده ها دارند رژه می روند

حالا، هر وقت، زمستان

گنجشکها  آواز بخوانند

سربازی می شوم

که سان می بیند.

 

 

از : سحر شیرمحمدی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٧
comment نظرات ()

عباس صفاری

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی درمه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف

آنچه به جا می ماند

رد پائی است

و خاطره ای که هر از گاه پس میزند

مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را

….

 

 

از : عباس صفاری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٧
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

همه ی زندگیمون درد

همه ی زندگیمون غم

جلوی آینه نشستم

وسط فکرای درهم

واسه چی ادامه میدم ؟

نمی دونم یا نمی گم

دیگه هیچ فرقی نداره

بغل ِ تو با جهنم

جلوی آینه نشستم

خوابم و بیدارم انگار

پشت سر کابوس رفتن

روبروم دیواره دیوار

پشت سر حلقه ی آتیش

روبروم یه حلقه ی دار

غم ِ اولین سلام و

آخرین خدانگهدار

خسته ام ، یه تیکه سنگم

خالی ام ، یه تیکه چوبم

مثه یه قایق ِ متروک

توی دریای جنوبم

جلوی آینه نشستم

به نبودن مشت می کوبم

دارم از توو پاره می شم

به همه می گم که خوبم!

با تو سرتا پا گناهم

همه چی گندم و سیبه

هوا بدجور سرده انگار

دستای همه توو جیبه

باغمون گل داده اما

هر درختش یه صلیبه

ماهیه بیرون از آبم

حالم این روزا عجیبه

جلوی آینه نشستم

بی سوالم ، بی جوابم

نه چشام وا میشه از اشک

نه می تونم که بخوابم

مثه گنجشک توی طوفان

مثه فریاد زیر آبم

مثه آشفته ی موهات

مثه چشم تو خرابم

داشتی انگاری می ترکید

درد دنیا توو سرم بود

منو توو هوا رها کرد

هر کسی بال و پرم بود

روزای بدم که رفتن

وقت روز بدترم بود

این شبانه ، این ترانه

گریه های آخرم بود

 

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٥
comment نظرات ()

سیدحسن حسینی

من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است

میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟

 

 

از : سیدحسن حسینی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٥
comment نظرات ()

فروغ فرخزاد

آن کلاغی که پرید

از فراز سر ِ ما

و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی؛ پهنای افق را پیمود

خبر مارا با خود خواهد برد به شهر

همه می دانند

همه می دانند

که من وتو از آن روزنه ی سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه می ترسند

همه می ترسند، اما من وتو

به چراغ و آب و آیینه پیوستیم

ونترسیدیم

سخن پیوند سست دونام

و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو

و صمیمیت تن هامان، در طرّاری

و درخشیدن عریانیمان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن از زندگی نقره ای آوازیست

که سحرگاهان فواره ی کوچک می خواند

ما در آن جنگل سبز سیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان جوان پرسیدم

که چه باید کرد؟

همه می دانند

همه می دانند

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان، ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه ی نامحدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روزست و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیا بیهوده می سوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم

بر فراز شبها ساخته اند

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن، از پشت نفس های گل ابریشم

همچنان آهو که جفتش را

پرده ها ازبغضی پنهانی سرشارند

و کبوترهای معصوم

از بلندی های برج سپید خود

به زمین می نگرند.

 

 

از : فروغ فرخزاد

 

 

پ . ن :

ــ دانلود دکلمه شعر با صدای شاعر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٥
comment نظرات ()

کیومرث منشی زاده

دست های ما

کوتاه بود

و خرماها

بر نخیل

ما دست های خود را بریدیم

و به سوی خرماها

پرتاب کردیم

خرما

فراوان

بر زمین ریخت

ولی ما دیگر

دست

نداشتیم…

 

 

 

از : کیومرث منشی زاده

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٥
comment نظرات ()

هومن شریفی

آدمها چه موجوداتی دلگیری هستند

وقتی سوزنشان را نخ میکنی

تا برایت دروغ ببافند …

چقدر میچسبد سیگارت را در گوشه ای بکشی

و هیچ کس با خنده های تو / به عقده هایش پی نبرد

 

از آدم ها دلگیرم

که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند

و بد هایشان را در جیب های لباس هایی

که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند

از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری

و درد هایت را که میشنوند

خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند

 

از آدم ها دلگیرم

وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است

همین که گیرت بیاورند

تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند

به کسی غیر از خود / برتری هایشان را آویزان کنند

تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند

و هر بار که ایمانشان را از دست دهند / آنقدر امین حسابت میکنند

که تو را گواه میگیرند

ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :

این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام

 

از آدم ها عجیب دلگیرم

از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند

و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی

و تو را هی توصیف کنند … هی توصیف کنند … هی توصیف کنند

خنده ات بگیرد که چقدر شبیهشان نیستی

دردشان بیاید … و انتقامش را از تو بگیرند …

تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیهشان نیست

از آدم ها دلگیرم

که گرم میبوسند و دعوت میکنند

سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند

دلت ….

دلت که از تمام دنیا گرفته باشد / تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری

 

دلم گرفته است … همین را هم میخوانند و باز خودشان را

آن مسافر آخر قصه حساب میکنند …

 

 

 

از : هومن شریفی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٥
comment نظرات ()

وحید نجفی

شب/گریه کردم/قرص خوردم/شب/نخوابیدم

در دست های سرد تو از تب نخوابیدم

دیدم برای داستانم قهرمانی نیست

دیدی برای قهرمانت داستانی نیست

آجر به آجر ساختی دیوارهایت را

خاموش کردی با تنم سیگارهایت را

سلول هایی انفرادی چشم هایت بود

یک سنگفرش خونی از من زیر پایت بود

میخواستی از من بگیری نقش خوبت را

زیبایی ِ هر چند غمگین غروبت را

از لای باز ِپنجره، ماه آفتابی شد

ژیلت کشید و عطر زد، آدم حسابی شد

من/گریه کردم/قرص خوردم/ شب نخوابیدم

در دستهای گرم تو از تب نخوابیدم

دنبال تو رفتند پاهایم قدم هایم

مانند چسب زخم چسبیدم به غم هایم

احساس کردم می شود دنیای دیگر داشت

دستی از آن بالا تو را از خاطرم برداشت!!!

خالی شدم از هر چه در قلبم قدم می زد

مثل گذشته عشق، حالم را به هم می زد

شب ریختم در استکانت آفتابم را

گم کردم از خالی تو جام شرابم را

حافظ به دستم داد دست دختر رز* را

چسباندمت با تف به دیواری ِکاغذها

سعدیه ای بودی، دلت شیراز کم آورد

در مینیاتورها زنی که ناز کم آورد

مثل کتابی نسخه خطی بود اندامت

زیبای نستعلیق در دیوانه ی نامت

در باد _ گندمزار بودی_راه افتادی

از لای باز ِپنجره در ماه افتادی

من گریه کردم/قرص خوردم/شب نخوابیدم

در دست های داغ تو از تب نخوابیدم

بگذار خود را جای من دنیایی از گریه

بگذار سر بر شانه ی تنهایی از گریه

دیوار باش و قفل تا روح جهان باشی

برگرد تا یک پای اندوه جهان باشی

بگذار لای زخم هایم استخوانت را

در داستانی که ندارم قهرمانت را

لطفا تنم را لمس کن در خواب و بیداری

آرام روشن کن برایم باز سیگاری

 

 

از : وحید نجفی

 

 

دختر رز

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٥
comment نظرات ()

علیرضا روشن

جای لب هایت

سیگار می گذارم

جای خودم

سیگار را آتش می زنم

 

 

از : علیرضا روشن

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٥
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

نماندست چیزی به جز غم… مهم نیست

گرفته دلم از دو عالم… مهم نیست

 

تو را دوست دارم! قسم به خدا که…

اگر چه پس از تو خدا هم مهم نیست

 

فقط آرزو می کنم که بمیرم

پس از آن بهشت و جهنم مهم نیست

 

همان وقت رانده شدن به زمین… آه!

به خود گفت حوا که “آدم” مهم نیست

 

بیا تا علف های هرز بکاریم

اگر مرگ گل های مریم مهم نیست

 

ببین! مرگ هم شانس می خواهد ای عشق

فقط خوردن جامی از سم مهم نیست

 

نماندست چیزی به جز غم, مهم نیست,

گرفته دلم از دو عالم, مهم نیست,

 

بمانم, بخوانم, برقصم, بمیرم…

دگر هیچ چیزی برایم مهم نیست

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٥
comment نظرات ()

گروس عبدالملکیان

از ماه

لکه ای بر پنجره مانده است

از تمام آب های جهان

قطره ای بر گونه ی تو

و مرزها آنقدر نقاشی خدا را خط خطی کردند

که خون خشک شده

دیگر نام یک رنگ است

 

از فیل ها

گردنبندی بر گردن هایمان

و از نهنگ

شامی مفصل بر میز

 

فردا صبح

انسان به کوچه می آید

و درختان از ترس

پشت گنجشکها پنهان می شوند

 

 

از : گروس عبدالملکیان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٥
comment نظرات ()

علیرضا روشن

تابوت اگر دو مرده را جا میداشت

من آنجا می بودم کنار تو

 

ما بنده گان ناگزیریم

اما

حالا که هجران پیشانی نوشت مقدر آدمی است

این درخت که اینک تکیه گاه توست

امروز منم

این درخت که امروز منم

فردا تابوتت

بمانی درختت می شوم

بمیری تابوتت …

 

 

از : علیرضا روشن

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٥
comment نظرات ()

محمدعلی بهمنی

رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم

۳۶۵ حسرت را همچنان می کشم به دنبالم

 

قهوات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم

دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم

 

یک نفر از غبار می آید مژده تازه تو تکرا ری ست

یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم

 

باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نگفتنی دارم

هم نمی دانم از چه می خندم، هم نمی دانم از چه می نالم

 

راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشا ییست

به غریبی قسم نمی دانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم

 

دوستانی عمیق آمده اند، چهره هایی که غرقشان شده ام

میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم

 

****

 

چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم

شاید از بس صدایشان زده ام دوست دارند دوستان لالم

 

 

از : محمدعلی بهمنی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٥
comment نظرات ()

شهاب مقربین

اگر دری میان ما بود

می‌کوفتم

درهم می‌کوفتم

 

اگر میان ما دیواری بود

بالا می‌رفتم پایین می‌آمدم

فرو می‌ریختم

 

 

اگر کوه بود دریا بود

پا می‌گذاشتم

بر نقشه‌ی جهان و

نقشه‌ای دیگر می‌کشیدم

 

 

اما میان ما هیچ نیست

هیچ

و تنها با هیچ

هیچ کاری نمی‌شود کرد

 

………

 

 

از : شهاب مقربین

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۳
comment نظرات ()

سیدعلی صالحی

می‌دانم

حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری

آن همه صبوری

من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده

هی بوی بال کبوتر و

نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید

پس بگو قرار بود که تو بیایی و … من نمی‌دانستم!

دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام

پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟

حالا که آمدی

حرفِ ما بسیار،

وقتِ ما اندک،

آسمان هم که بارانی‌ست …!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و

دوری از دیدگانِ دریا نیست!

سربه‌سرم می‌گذاری … ها؟

می‌دانم که می‌مانی

پس لااقل باران را بهانه کُن

دارد باران می‌آید.

مگر می‌شود نیامده باز

به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی؟

پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود؟!

تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام

تمامم نمی‌کنی، ها!؟

باشد، گریه نمی‌کنم

گاهی اوقات هر کسی حتی

از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه می‌افتد.

چه عیبی دارد!

اصلا چه فرقی دارد

هنوز باد می‌آید،‌ باران می‌آید

هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال

که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند

فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و

آسمان هم که بارانی‌ست …!

آن روز نزدیک به جاده‌ای از اینجا دور

دختری کنار نرده‌های نازک پیچک‌پوش

هی مرا می‌نگریست

جواب ساده‌اش به دعوت دریاندیدگان

اشاره‌ی روشنی شبیه نمی‌آیم تو بود.

مثلِ تو بود و بعد از تو بود

که نزدیکتر از یک سلامِ پنهانی

مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال

خبر داد و رفت.

نه چتری با خود آورده بود

نه انگار آشنایی در این حوالیِ‌ ناآشنا …!

رو به شمالِ پیچک‌پوش

پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد

نشانم داده بود

من منظورِ ماه را نفهمیدم

فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک

پُر از جوانه‌ی بید و چراغ و ستاره شد

او نبود، رفته بود او

او رفته بود و فقط

روسریِ خیس پُر از بوی گریه بر نرده‌ها پیدا بود.

آن روز غروب

من از نور خالص آسمان بودم

هی آوازت داده بودم بیا

یک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی

حسی غریب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد

جز من کسی تُرا ندیده بود

تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی

تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آینه پنهان بودی

تو بوی پروانه در سایه‌سارِ‌ یاس می‌دادی.

یادت هست

زیرِ طاقیِ بازار مسگران

کبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد

ما راهمان را گُم کرده بودیم ری‌را!

یادت هست

من با چشمان تو

اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را

گریسته بودم و تو نمی‌دانستی!

آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود

من خودم دیدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت

چه شوقی شبستانِ رویا را گرفته بود،

دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار

هر دو پَرپَر زدند، رفتند

بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.

حالا بیا برویم

برویم پای هر پنجره

روی هر دیوار و

بر سنگ هر دامنه

خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهایی را

برای مردمان ساده بنویسیم

مردمان ساده‌ی بی‌نصیبِ من

هوای تازه می‌‌خواهند!

ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و

اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی.

یادت هست؟

گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز

همین گهواره‌ی بنفش

همین بوسه‌ی مایل به طعمِ ترانه است؟

ها ری‌را …!

من به خانه برمی‌گردم،

هنوز هم یک دیدار ساده می‌تواند

سرآغازِ‌ پرسه‌ای غریب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.

 

 

 

از : سیدعلی صالحی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۳
comment نظرات ()

گروس عبدالملکیان

گفتند

شعرهای من

جوشش دریاست

خروش رود

 

بی‌شک

کمی بالاتر

به چشمه‌ای می‌رسند

که تو هستی…

 

 

از : گروس عبدالملکیان

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۳
comment نظرات ()

حسین منزوی

ای بی تو دل تنگم بازیچه توفانها

چشمان تب آلودم باریکه بارانها

 

مجنون بیابانها افسانه مهجوری است

لیلای من اینک من… مجنون خیابانها

 

آویخته دردم ، آمیخته مردم

تا گم شوم از خود گم ، در جمع پریشانها

 

آرام نمی یارد ، گویی غم من دارد

آن باد که می زارد در تنگه دالانها

 

با این تپش جاری ،تمثیل من است آری

این بارش رگباری ، برشیشه دکانها

 

با زمزمه ای غم بار ، تکرار من است انگار

تنهایی فواره ، در خالی میدانها

 

در بستر مسدودم با شعر غم آلودم

آشقته ترین رودم در جاری انسانها

 

دریاب مرا ای دوست ای دست رهاننده

تا تحته برم بیرون از ورطه توفانها

 

 

از : حسین منزوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۳
comment نظرات ()

وحید نجفی

تاریکی ام ! شبیه شبی که سحر نداشت

تنهایی ام ! شبیه کلاغی که پر نداشت

تلخم ! شبیه دورترین قهوه خانه ای

که بر لبان قهوه چی اش هم شکر نداشت

دلتنگِ شعرهای به قصابخانه ام

اخموی چشم هات که از من خبر نداشت

دلگیر ِ دوستانِ ریاکار ِجانی ام

فحاش آن تنی که لیاقت به سر نداشت

دلخسته از کثافت این شهر لعنتی

از خانه ای از آهن و آهن که در نداشت

از عقل و علم و منطق وحشی ِ زخم ها

این جنگجو ی خسته به جز خود سپر نداشت

می خواست که فرار کند این درخت پیر

افسوس عزم داشت و دست ِ تبر نداشت

سر را سپرد عشق به سامان ِ نیستی

دل را گذاشت بین دوراهی و برنداشت …

در خواب می کنم غزل عاشقانه را

ته مانده های رفته ی دیوانه خانه را

می ترسم از سیاهی ِ از شب گذشته ام

از دیدن ِ دوباره ی دیو و فرشته ام

از سوسک های بی حرکت روی گرده ام

می ترسم از صدای نفس های مرده ام

زیبایی ازتو بود که طاووس پا گرفت

دنیای زشت بود که از من، تو را گرفت

بر روی فرش ، شیر به آهو رسیده است

کابوس چشم هام به چاقو رسیده است

روی طناب خیس ِ تو خون است و رخت ها

دنیای چرک مرده ی کرم ِ درخت ها

نقاشی است و سرخ ترین رنگ می شوم

داماد ِ بی عروس ِ دل ِ تنگ می شوم

فرقی ست بین دوست نامرد و آشنا

دارند می دهند تو را به غریبه ها

با یاد گریه هام به حمام می روم

با یاد تو به خانه ی اقوام می روم

شب ها که بره های تو به خواب می روند

این بیت ها به خانه ی قصاب می روند

مشروب می خورند و به شب سنگ می زنند

تا صبح مثل بچگی ات ونگ می زنند

از من درخت های زیادی بریده اند

از من بریده اند …زیادی بریده اند …

□□

از توی جیب

عکس ِ تو را در می آورم !!

تا قرص ها

تعادل دنیای من شوند

□□□

تهران گرفت از تو مرا ! کور و کر شدم !

غم سنگ زد به شیشه و من بیشتر شدم

شب هام بود و … غیرت ِ چاقو به دست هاش

شب هات بود و… بوی عرقگیر ِمست هاش

موزیک داغ و پارتی ِ قرص ِ اکس ها

تنهایی ِ کثیف شده بعد ِ سـِ–ـک*س ها

نوزاده های غیر مجاز و زباله دان

نفس ِ تفنگ بادی و مرگ پرندگان

خوشبختی ِ حلال و سر ِ چند همسری

با آب و رنگ و روغن ِ فحاش ، دلبری

سیمان و برج های به « سرو » تو خورده بود

و عشق بود و عشق … ولی عشق مرده بود !

دعوا و داد و دزدی و دود و دروغ بود

تهران شلوغ بود عزیزم ! شلوغ بود !

آن روزهای بی تو خودم را نداشتم

پول کرایه تاکسی حتا نداشتم

شب ها سر ِ گرسنه ی من بود و سنگ بود

خندیدنم به قصه ی ماه و پلنگ بود

تا صبح در کنار خیابان نشستنم

آواز جیرجیرک ِ غمگین ِ در تنم …

آن چیز ها که از تو به جا ماند غم شدند

سیگارهای خاطره های بدم شدند

تهران تمام شد به اتاقی که در نداشت

تنها شدم شبیه کلاغی که پر نداشت

در گوش من صدای دویدن شنیدنی ست

فریاد های تو ته کابوس هر زنی ست

این فرش ها مرا به تو بالا می آورند

از خون اول تو به دنیا می آورند …

 

 

 

از : وحید نجفی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۳
comment نظرات ()

محمودرضا برامکه

خاکی پر از بن بست ها سد ها دوراهی ها

دریاچه ای لبریز از نفرین ماهی ها

روی زمین جسمی در آن یک روح سرگردان

بالای سر سقفی پر از اشباح آویزان

لامپی تکیده با دل باریک خود در گیر

یک شمع روشن با تن تاریک خود درگیر

یک پیرهن، یک بغض تیپا خورده در جیبش

یک دلخوشی یک حسرت تا خورده در جیبش

در جعبه ی تاریک جادو بارش خورشید

تصویر های برفکی در تابش خورشید

مرگی که چسبانده ست روی شیشه اش: دربست

دیوانه ای که می نشیند پشت فرمان، مست

یک تاکسی که روح را پرواز خواهد داد

راننده ای که در توهم گاز خواهد داد

مردی که جا ماند و مسیرش را غلط آمد

وقتی که پای زندگی کردن وسط آمد

مردی که با دلشوره عمرش را به سر آورد

چشمش دمار از روزگار گریه در آورد

مردی که شاید خواب بی تعبیری ام باشد

مردی که شک کردم مبادا پیری ام باشد

از ترس کابوسی که دیدم گریه می کردم

از خواب او وقتی پریدم گریه می کردم

خودکار با دلواپسی چرخید در دستم

یک لحظه گفتم: من کجای زندگی هستم؟

احساس کردم از خودم جا می خورم یک روز

لای تمام نامه ها تا می خورم یک روز

دیدم که تعبیر هزاران رنج هنگفتی

وقتی که تیپا می خوری وقتی که می افتی

دیدم به جای سال ها سر میروی یک عمر

وقتی که از دست خودت در می روی یک عمر

با کشتنت هم آسمان خون بس نمی گیرد

جز خاک دستی لاشه ات را پس نمی گیرد

با کوله باری از چرا، شاید، نمی دانی

با عمر خود این خط کش کوتاهِ طولانی

هر چند تا ناسوت را اندازه می گیری

تو مرده ای تابوت را اندازه می گیری

می خوابی و دلشوره ها تا صبح بیدارند

کابوس ها دست از سر ما بر نمی دارند

کابوس یعنی واقعیت های اجباری

کابوس یعنی خواب دیدن توی بیداری

امشب دوباره من به کابوس پدر بندم

کابوس بعدی می پرد از خواب فرزندم

شب می وزد بر لاشه ی سیاره ای مرده

ماه جزامی صورتش را جزر و مد خورده

خورشید پشت کوه دردت گیر خواهد کرد

کابوس را ترس از خودت تعبیر خواهد کرد

امشب خودت را یک نفس تا صبح خواهی خورد

فردا تو مثل بچه های خوب خواهی مرد

هر جا که مُردی خار دامن گیر می روید

از خاک گورت جای گل زنجیر می روید

بعد از تو عکس رفتنت را قاب می گیرم

آیینه خالی می شود از رنج تصویرم

نور تو کم کم می چکد از این تن مشکی

تا می خورم در جیب یک پیراهن مشکی

 

 

از : محمودرضا برامکه

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۳
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

[از خواب ها پرید، از گریه ی شدید

اما کسی نبود… اما کسی ندید…]

از خواب می پرم، از گریه ی زیاد

از یک پرنده که خود را به باد داد

از خواب می پری از لمس دست هاش

و گریه می کنی زیر ِ پتو یواش

از خواب می پرم می ترسم از خودم

دیوانه بودم و دیوانه تر شدم

از خواب می پری سرشار خواهشی

سردرد داری و سیگار می کشی

از خواب می پرم از بغض و بالشم

که تیر خورده ام که تیر می کشم

از خواب می پری انگشت هاش در…

گنجشک پر… کلاغ پر… پر… پرنده پر…

از خواب می پرم خوابی که درهم است

آغوش تو کجاست؟! بدجور سردم است

از خواب می پری از داغی پتو

بالا می آوری… زل می زنی به او…

از خواب می پرم تنهاتر از زمین

با چند خاطره، با چند نقطه چین

از خواب می پری شب های ساکت ِ

مجبور ِ عاشقی! محکوم ِ رابطه!

از خواب می پرم از تو نفس، نفس…

قبل از تو هیچ وقت… بعد از تو هیچ کس…

از خواب می پری از عشق و اعتماد!

از قرص کم شده، از گریه ی زیاد

از خواب می پرم… رؤیای ناتمام!

از بوی وحشی ات لای ِ لباس هام

از خواب می پری با جیر جیر تخت

از گرمی تنش… سخت است… سخت… سخت…

[از خواب ها پرید در تخت دیگری

از خواب می پرم… از خواب می پری…

چیزی ست در دلت، دردی ست در سرم

از خواب می پری… از خواب می پرم…]

 

 

از : سید مهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۳
comment نظرات ()

احمد شاملو

بر زمینه ی سُربی ِ صبح

سوار

خاموش ایستاده است

و یال ِ بلند ِ اسبش در باد

پریشان می شود.

 

خدایا خدایا

سواران نباید ایستاده باشند

هنگامی که

حادثه اخطار می شود.

 

کنار ِ پرچین ِ سوخته

دختر

خاموش ایستاده است

و دامن ِ نازکش در باد

تکان می خورد.

 

خدایا خدایا

دختران نباید خاموش بمانند

هنگامی که مردان

نومید و خسته

پیر می شوند.

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۳
comment نظرات ()

ژاک پره ور

تو گفتی که پرنده ها را دوست داری

اما آن ها را داخل قفس نگه داشتی

تو گفتی که ماهی ها را دوست داری

اما تو آن ها را سرخ کردی

تو گفتی که گل ها را دوست داری

و تو آن ها را چیدی

پس هنگامی که گفتی مرا دوست داری

من شروع کردم به ترسیدن.

 

 

از : ژاک پره ور

ترجمه از : مهدی رجبی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۳
comment نظرات ()

مهدی اخوان ثالث

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند

گرفته کولبار ِ زاد ِ ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پُر گوی و گه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند

ما هم راه خود را می کنیم آغاز

 

سه ره پیداست

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر

حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر

نخستین : راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی

دو دیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام

اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام

سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام

 

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟

 

تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست

سوی بهرام ، این جاوید خون آشام

سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم

که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام

و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی

و اکنون می زند با ساغر “مک نیس*” یا “نیما”

و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما

سوی اینها و آنها نیست

به سوی پهندشت بی خداوندی ست

که با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند

 

بهل کاین آسمان پاک

چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد

که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان

پدرشان کیست ؟

و یا سود و ثمرشان چیست ؟

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

 

به سوی سرزمینهایی که دیدارش

بسان شعله ی آتش

دواند در رگم خون نشیطِ زنده ی بیدار

نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار

چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم

که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم

کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار

به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار

و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور

“کسی اینجاست ؟

هلا ! من با شمایم ، های ! … می پرسم کسی اینجاست ؟

کسی اینجا پیام آورد ؟

نگاهی ، یا که لبخندی ؟

فشار گرم دست دوست مانندی ؟”

و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه

مرده ای هم رد پایی نیست

صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ

ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ

وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر

به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است – از اعطای درویشی که می خواند:

“جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد…”

 

وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها

پس از گشتی کسالت بار

بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار

“کسی اینجاست ؟”

و می بیند همان شمع و همان نجواست

که می گویند بمان اینجا ؟

که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور :

خدایا “به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟”

 

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

کجا ؟ هر جا که پیش اید

بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما

زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر.

 

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد : دیر

 

کجا ؟ هر جا که پیش اید

به آنجایی که می گویند

چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان

و در آن چشمه هایی هست

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن

و می نوشد از آن مردی که می گوید:

“چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی

کز آن گل کاغذین روید ؟”

به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست

که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا**

نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست

 

کجا ؟ هر جا که اینجا نیست

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی زن ، ز سیلی خور

وزین تصویر بر دیوار ترسانم

درین تصویر

عُمَر با سوط ِ بی رحم خشایَرشا

زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا

به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من

به زنده ی تو ، به مرده ی من.

 

بیا تا راه بسپاریم

به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده

به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست

و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده

که چونین پاک و پاکیزه ست

 

به سوی آفتاب شاد صحرایی

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی

و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا

می اندازیم زورقهای خود را چون کـُـلِ بادام

و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم

که باد شرطه را آغوش بگشایند

و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام

 

بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین

من اینجا بس دلم تنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی فرجام بگذاریم

 

 

 

از : مهدی اخوان ثالث

 

 

* لوئیس مک نیس ، شاعر ایرلندی

** تاراس بولبا (ویکیپدیا)

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۳
comment نظرات ()

گروس عبدالملکیان

این سطر

یا سطرهای بعد

نقطه ای می آید

که پایان تمام حرف هاست.

 

در قاب غمگین پنجره

موهای خسته و

پیراهن سیاه دخترکی که دور می شود

دور می شود

دور می شود

 

در قاب غمگین پنجره

نقطه ای سیاه

دور می شود

 

نقطه ای

که پایان تمام حرف هاست

 

 

 

از : گروس عبدالملکیان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢۳
comment نظرات ()

اکتاویو پاز

کسانی از سرزمین مان سخن به میان آوردند

من اما به سرزمینی تهی دست می اندیشیدم

به مردمانی از خاک و نور

به خیابانی و دیواری

و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ

و به آن سنگ ها می اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده اند

در آب رود

در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور.

 

به آن چیزهای از یاد رفته می اندیشیدم

که خاطره ام را زنده نگه می دارد،

به آن چیزهای بی ربط که هیچ کسشان فرا نمی خواند:

به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابه هنگام

که زمان از ورای آنها به ما می گوید

که مارا موجودیتی نیست

و زمان تنها چیزی است که باز می آفریند خاطره ها را

و در سر می پروراند رویاها را.

سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش :

خاک و

نوری که در زمان می زید.

 

قافیه یی که با هر واژه می آمیزد:

آزادی

که مرا به مرگ می خواند،

آزادی

که فرمانش بر روسبیخانه روا است و بر زنی افسونگر با گلوی جذام گرفته.

آزادی من به من لبخند زد

همچون گردابی که در آن

جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.

 

آزادی به بال ها می ماند

به نسیمی که در میان برگها می وزد

و بر گلی ساده آرام می گیرد.

به خوابی می ماند که در آن

ما خود

رویای خویشتنیم.

به دندان فرو بردن در میوه ی ممنوع می ماند آزادی

به گشودن دروازه ی قدیمی متروک و

دست های زندانی .

 

آن سنگ به تکه نانی می ماند

آن کاغذهای سفید به مرغان دریایی

آن برگ ها به پرنده گان.

 

انگشتانت پرنده گان را ماند:

همه چیزی به پرواز درمی آید.

 

 

از : اکتاویو پاز

ترجمه از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٢
comment نظرات ()

ناهید عرجونی

دنیا ی کوچکی ست

تو روز هایت را بر می داری

با تکه هایی از من

که ریخته است روی خاک

من مرزها را

خط می زنم از کتاب ها

از موهایم که عاشق بود!

پدر گفت کوتاهش کن

اصلا ببر صدای این اسب های لعنتی را

ما مال این سرزمین نیستیم می فهمی؟

من تکه ای از زمین را جابجا کردم

کمی از خاک های پدر را آوردم

و ریختم پای شمعدانی ها

و ریختم روی آسفالت های بدقواره ی این شهر

و ریختم توی صورت بچه هایی که

به مادر بزرگ گفتند ارمنی

ومی خندیدند

پدر گفت وقتی ریشه هایت جای دیگری باشد

و بعد ادامه نداد

من ریشه هایم جایی پیش تو بود

و شیهه هایم را

تنها اسب های غریبه دوست داشتند

اسب هایی که مال هیچ سرزمینی نبودند

من به ریشه هایم فکر می کردم توی مدرسه

توی مقنعه

وقتی که بوی خون

توی سرود ملی و مارش های پیروزی

دیوانه ام میکرد

من فکر می کردم زمین چه قدر ابله است

که می گذارد تکه تکه اش کنند

و سیاستمدارها

که نمی گذارند سربازهای عاشق

شجاع نباشند در مقابل مرگ

من حتا پیش خودم فکر می کردم

حتما توی کله ی خانم مدیر

گچ ریخته اند

که می گوید

جنگ غنیمت است

و موهای ما به دشمن کمک می کند!

من دم اسبی ام را باز می کردم توی کلاس

و اسب ها شیهه می کشیدند

پدر می گفت

وقتی ریشه هایت جای دیگری باشد

من به تو فکرمی کردم که جای دیگری بودی

و از خون بدت می آمد

و از سیاستمدارها

که نمی گذاشتند سربازهای عاشق از جنگ بترسند !

 

 

از : ناهید عرجونی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٢
comment نظرات ()

رسول یونان

اگر مرا دوست نداشته باشی

دراز می‌کشم و می‌میرم

مرگ نه سفری بی‌بازگشت است

و نه ناگهان محو شدن

مرگ دوست نداشتن توست

درست آن موقع که باید دوست بداری

 

 

از : رسول یونان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٢
comment نظرات ()

عمر خیام

در فصل بهار اگر بتی حور سرشت

یک ساغر مـِی دهد مرا بر لب کِشت

هرچند به نزد عامه این باشد زشت

سگ به ز من ار برم دگر نام بهشت

 

 

از : عمر خیام

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٢
comment نظرات ()

گروس عبدالملکیان

باد که می آید

خاکِ نشسته بر صندلی بلند می شود

می چرخد در اتاق

دراز می کشد کنار زن ،

فکر می کند

به روزهایی که لب داشت.

 

 

از : گروس عبدالملکیان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٢
comment نظرات ()

عمر خیام

عمریست مرا تیره و کاریست نه راست

محنت همه افزوده و راحت کم و کاست

شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست

ما را ز کس دگر نمی باید خواست

 

 

از : عمر خیام

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٢
comment نظرات ()

فریده حسن زاده

در جواب ِ دخترم که پرسید:” چرا مرا به دنیا آوردی؟ “

 

زیرا  سال های جنگ بود

و من نیازمند ِ عشق بودم

برای  چشیدن ِطعم  ِ آرامش.

زیرا بالای سی سال داشتم

و می ترسیدم از پژمردن

پیش از شکفتن و غنچه دادن.

زیرا طلاق واژه ای ست

تنها برای مردو زن

نه برای مادر و فرزند.

زیرا تو هرگز نمی توانی  بگویی:

“مادر ِ سابق ِ من”

حتی وقتی جنازه ام را تشییع می کنی.

و هیج چیز، هیچ چیز در این دنیا نمی تواند

میان ِ مادر و فرزند جدایی افکند

نفرت یا مرگ حتی  .

و تو بیزاری از من

زیرا تو را به دنیا آورده ام

تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن

و هرگز مرا نخواهی بخشید

تا  زمانی که خود فرزندی به دنیا آوری

ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ

                                         رؤیاهاو آرزوهای دور و درازت..

 

 

از : فریده حسن زاده-مصطفوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٢
comment نظرات ()

لیلا کردبچه

نه به آزادی پنج حرف ساده

در انگشت‌های خسته‌ات دلخوشی

و نه از اسارت دست‌های بسته‌ات دلخور

با اینحال

همینکه به خانه‌ات برگردی

جای آخرین مشتت را روی دیوار قاب خواهی کرد

مشت‌ها اما

بهتر از همه می‌دانند

دستی که پارچه‌ای سپید را تکان داده تفنگ را پر می‌کند

و انگشتی که پای صلحنامه خورده ماشه را می‌کشد

– هرچه باشد مشت‌ها

هم‌جنس‌های خودشان را که بهتر از ما می‌شناسند –

همین است که دیگر تعجب نمی‌کنم

اگر انگشت‌های تو بند کفش‌هایت را

در پاگرد خانه‌ات که می‌بندند

در زندان باز کنند

یا مشت‌هایت آن را که دیروز کشته‌اند

امروز

با زنده بادی جان دوباره ببخشند

راستش را بخواهی

دیگر به دست‌های تو هم اعتمادی ندارم

به هیچ‌کس و هیچ‌چیز اعتمادی ندارم

آنقدر که فکر می‌کنم هرکه ایستاده‌ست

پایی برای دویدن ندارد

یا آنکه می‌دود

پاهایش را

از پای جوخه‌ی اعدام دزدیده‌ست.

 

 

 

از : لیلا کردبچه

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٢
comment نظرات ()

عمر خیام

 

من می نه ز بهر تنگدستی نخورم

یا از غم ِ رسوایی و مستی نخورم

من می ز برای خوشدلی می خوردم

اکنون که تو بر دلم نشستی، نخورم

 

 

از : عمر خیام

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٢
comment نظرات ()

حسین شکربیگی

هلالی عربی بر بازوی من
یک شب کامل شهریور هستی
صبحانه ی مفصلی
که یک مرد به آن نیاز دارد
سالهای بسیاری
نمی شناختمت
نمی دانستم
در یکی از خیابان های همین شهر
تاریخ
از بیست سال پیش به این طرف
مسیر دیگری در پیش گرفته
 
برگهای خزانی
و یخی رقیق
که سینه ی مرا پرکرده بود
بیست سالگی ات را تشدید می کرد
و زیبایی ات را
 
نام کوچک تو
زبان ام را
در کام ام
به هیجان می آورد
 
تا دیروز
سالهای سال مرد بودم
سالهای سال
بادردی که می دوید زیر جناغ سینه ام
 
هر پاییز
در تارو پود گیج تاک ها منتظر تابستان بعد می نشستم
سالهای سال مرد 
و تنها بودم
و روزی که تو آمدی
عاشق شدم
موهایی جو گندمی داشتم
بوی توتون می دادم
و تعدادی زخم
از جنگهایی مغلوبه
 
تا دیروز
نام روز بعد را نمی دانستم
و نیز نمی دانستم
"در استخوانهایم آرام ندارم" یعنی چه ؟
 
 
 
از : حسین شکربیگی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٩
comment نظرات ()

ویسواوا شیمبورسکا

هردو بر این باورند

که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده

چنین اطمینانی زیباست

اما تردید زیباتر است

چون قبلا همدیگر را نمی شناختند

گمان می بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده

اما نظر خیابان ها، پله ها و راهروهایی

که آن دو می توانسته اند سال ها پیش

 انجا از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟

دوست داشتم از آنها بپرسم

آیا به یاد نمی آورند

شاید درون دری چرخان زمانی روبروی هم؟

یک ببخشید در ازدحام مردم؟

یک صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن؟

ولی پاسخشان را می دانم

نه، چیزی به یاد نمی آورند

بسیار شگفت زده می شدند

اگر می دانستند، که دیگر مدت هاست

بازیچه ای در دست اتفاق بوده اند

هنوز کاملا آماده نشده

که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود

آنها را به هم نزدیک می کرد

 دور می کرد

جلوی راهشان را می گرفت

و خنده ی شیطانی اش را فرو می خورد و کنار می جهید

علائم و نشانه هایی بوده

هر چند ناخوانا

شاید سه سال پیش

یا سه شنبه ی گذشته

برگ درختی از شانه ی یکیشان

به شانه ی دیگری پرواز کرده؟

چیزی بوده که یکی آن را گم کرده

دیگری آن را یافته و برداشته

از کجا معلوم توپی در بوته های کودکی نبوده باشد؟

دستگیره ها و زنگ درهایی بوده

که یکیشان لمس کرده و در فاصله ای کوتاه آن دیگری

چمدان هایی کنار هم در انبار

شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند

که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده

بالاخره هر آغازی

فقط ادامه ای ست

و کتاب حوادث

همیشه از نیمه ی آن باز می شود

 

 

از : ویسواوا شیمبورسکا

ترجمه از : مارک اسموژنسکی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٩
comment نظرات ()

احمد شاملو

مجال

بی رحمانه اندک بود و

واقعه

            سخت

                        نامنتظر.

از بهار

حظّ ِ تماشایی نچشیدیم،

که قفس

باغ را پژمرده می کند.

از آفتاب و نفس

چنان بریده خواهم شد

که لب از بوسه ی ناسیراب.

برهنه

بگو برهنه به خاک ام کنند

سراپا برهنه

بدان گونه که عشق را نماز می بریم، ــ

که بی شایبه ی حجابی

با خاک

عاشقانه

در آمیختن می خواهم.

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٩
comment نظرات ()

قیصر امین پور

اینجا همه هر لحظه می پرسند :

ــ« حالت چطور است؟»

اما کسی یکبار

از من نپرسید:

ــ« بالت …

 

 

از : قیصر امین پور

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٩
comment نظرات ()

گروس عبدالملکیان

بارانی که روزها

بالای شهر ایستاده بود

عاقبت بارید،

تو بعد ِ سالها به خانه ام می آمدی…

تکلیف ِ رنگ موهات

در چشم هام روشن نبود

تکلیف ِ مهربانی، اندوه، خشم

و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

تکلیفِ شمع های روی میز

روشن نبود…

من و تو بارها

زمان را

در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم

و حالا زمان داشت

از ما انتقام می گرفت

در زدی

باز کردم،

سلام کردی

اما صدا نداشتی،

به آغوشم کشیدی

اما

سایه ات را دیدم

که دست هایش توی جیبش بود

به اتاق آمدیم

شمع ها را روشن کردم

ولی هیچ چیز روشن نشد

نور

تاریکی را

پنهان کرده بود …

بعد

بر مبل نشستی

در مبل فرو رفتی

در مبل لرزیدی

در مبل عرق کردی

پنهانی، گوشه ی تقویم نوشتم :

                        نهنگی که در ساحل تقلا می کند

                        برای دیدن هیچ کس نیامده است.

 

 

 

از : گروس عبدالملکیان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٩
comment نظرات ()

شمس لنگرودی

تنهایم ــ

فرماندهی که لشگر خود را گم کرده است

بر کرانه ی تاریک

تاریک

که بوی شغال می دهد.

 

 

از : شمس لنگرودی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٩
comment نظرات ()

سیامک بهرام پرور

گاهی عجیب دور خودت پیله می تنی
هی فکر می کنی …به خودت چنگ می زنی

هی فکر می کنی به هزاران خیال پرت !
هی خنده می کنی و …سپس موی می کنی !

امروز من به تو ، به خودم فکر می کنم
دریای حادثه ! به تو ای دلسپردنی !

تو : کهکشان شیری منظومه های من
خورشید : خواهر تنی ات ، ماه : ناتنی !

امروز من به رفتن خود فکر می کنم
امروز من به مرگ … چرا داد می زنی ؟!

امروز شاعرت به جنون فکر می کند
امروز…من…به چه؟!…تو چه گفتی؟!…تو با منی؟!

با من ، تو ، قهر می کنی و می روی ؟! … چرا ؟!
دیوانه ام ؟! … عجب !… چه دلیل مبرهنی !

او رفت ! …
رفت ؟!
هی ! تو ! چرا دست روی دست … ؟!
تو که نشسته ای و در این بیتهای پست -

- هی دور می زنی و غزل دوره می کنی !
پاشو !…تمام شد غزلم !…قافیه شکست !!

او رفت ! …هی تو !… داد بزن !…حنجره بشو !
چون که گلوی خسته ام از بغض بسته است

فریاد کن :
آهای ! چه اینجا چه جلجتا !
من ماندم و صلیب …سه تا میخ آهنی !

زخمی ست دست و پام ولی …آی… آی… آی !
زخمی ست روی قلب : …لٍماذا تَرَکتَنی ؟!

حالا که من توام ، تو منی ، می دوی ؟! …کجا ؟!
لولاک ما خَلَقتً غزل مثنوی… کجا ؟!

این شعر شطح نیست ، جنون مضاعف است !
لیلی تویی که قیس به هذیان مکلف است !

ابن السلام شاه شما نیست ، بی بی ام !
سربازتان منم !…من و شمشیر چوبی ام !

شاه سپید روی ! بیا مهره را… بچین –
– سیبی … سیاه می شود آدم … وَ … آفرین !-

- من ماتَ … فی صراط تو… ، پس من شهید شد
از میز این قمار ، اذان می چکید ، شد :

حی علی الصلوه! … صلوه بلند عشق !
حی علی الفلا…خن چشمت ! …پرنده : عشق !

وقتی پرنده شد که نگاه تو را چشید
آهو نشد مگر به امیدِ کمندِ عشق !

من در هزار دانه ی گندم گمم … ولی
حوای قلب توست که دارد سرند عشق !

تو چشمه چشمه شور ، که من جرعه جرعه مست !
من گریه گریه شوق ، تو هم خنده خنده عشق !

قدت قصیده ایست ، لبانت رباعی است !
با تو پر از غزل شده ترجیع بند عشق !

با تو … پر از … غزل شده …
با تو …!

**

گاهی عجیب دور خودت پیله می تنی
هی فکر می کنی …به خودت چنگ می زنی

هی فکر می کنی به هزاران خیال پرت !
هی خنده می کنی و …سپس موی می کنی !…

 

 

 

از : سیامک بهرام پرور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٩
comment نظرات ()

حافظ

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود

من دیوانه چو زلف تو رها می کردم

هیچ لایقترم از حلقه ی زنجیر نبود

یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد

که در او آه مرا قوت تاثیر نبود

سر ز حسرت به در میکده ها بر کردم

چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست

خوش تر از نقش تو در عالم تصویر نبود

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم

حاصلم دوش به جز ناله ی شبگیر نبود

آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع

جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو

که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

 

 

از : حافظ

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٩
comment نظرات ()

روجا چمنکار

قبل از خواب

تمام چراغ های کم مصرف را

بی مصرف را

پر مصرف را

روشن کن

من از صدای آژیر

و از کلمات تلنبار شده در گلوی شب

می لرزم

و مدام به این فکر می کنم

که “جنگ”

سه حرف دارد و

دو نقطه و

یک کابوس و

بوس

شب به خیر

 

 

از : روجا چمنکار

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٩
comment نظرات ()

فروغ فرخزاد

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر

آن بام های بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه ها گیج از عطر اقاقی ها

آن روزها رفتند

آن روزهایی کز شکاف پلکهای من

آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشد

چشمم به روی هر چه می لغزید

آنرا چو شیر تازه می نوشید

گوئی میان مردمکهایم

خرگوش ناآرام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشت های ناشناس جستجو می رفت

شبها به جنگل های تاریک فرو می رفت

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه ، در اتاق گرم،

هر دم به بیرون خیره می گشتم

پاکیزه برف من، چون کرکی نرم

آرام می بارید

بر نردبام کهنه ی چوبی

بر رشتۀ سست طناب رخت

بر گیسوان کاجهای پیر

و فکر می کردم به فردا… آه

فردا ــ

حجم سفید ِ لیز .

با خش و خش چادر مادربزرگ آغاز میشد

و با ظهور سایه مغشوش او ، در چارچوب در

ــ که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور ــ

و طرح سرگردان پرواز کبوترها

در جامهای رنگی شیشه.

فردا …

گرمای کرسی خواب آور بود

من تند و بی پروا

دور از نگاه مادرم خط های باطل را

از مشق های کهنه ی خود پاک می کردم

چون برف می خوابید

در باغچه می گشتم افسرده

در پای گلدانهای خشک یاس

گنجشک های مرده ام را خاک می کردم

آن روها رفتند

آن روزهای جذبه و حیرت

آن روزهای خواب و بیداری

آن روزها هر سایه رازی داشت

هر جعبۀ سربسته گنجی را نهان می کرد

هر گوشۀ صندوق خانه در سکوت ظهر

گوئی جهانی بود

هر کس ز تاریکی نمی ترسید

در چشمهایم قهرمانی بود

آن روزها رفتند

آن روزهای عید

آن انتظار آفتاب و گل

آن رعشه های عطر

در اجتماع ساکت و محجوب نرگس های صحرایی

که شهر را در آخرین صبح زمستانی

دیدار می کردند

آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز

بازار در بوهای سرگردان شناور بود

در بوی تند قهوه و ماهی

بازار در زیر قدمها پهن میشد، کــــــش می آمد،

با تمام لحظه های راه می آمیخت

و چرخ میزد در ته چشم عروسکها

بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سمت حجم های رنگی سال

و باز می آمد

با بسته های هدیه با زنبیل های پر

بازار باران بود که میریخت، که میریخت، که میریخت

آن روزها رفتند

آن روزهای خیرگی در رازهای جسم

آن روزهای آشنائی های محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ

دستی که با یک گل

از پشت دیواری صدا می زد

یک دست دیگر را

و لکه های کوچک جوهر، بر این دست مشوش

مضطرب، ترسان

و عشق،

که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو می کرد

در ظهرهای گرم دود آلود

ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم

ما با زبان سادۀ گلهای قاصد آشنا بودیم

ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم

و به درختان قرض می دادیم

و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت

و عشق بود آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی

ناگاه

محصورمان می کرد

و جذبمان میکرد

در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها

و تبسم های دزدانه

آن روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند

از تابش خورشید پوسیدند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت.

و دختری که گونه هایش را

با برگهای شمعدانی رنگ میزد … آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست …

 

 

 

از : فروغ فرخزاد

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

مهدیه لطیفی

سکوت که می کنی

وزن جهان را تنها به دوش می کشم!

و کم که می آورم

زمین آنقدر کند می چرخد

که تو توی تقویم می ماسی

و من

آونگ می مانم

بین حقیقتِ تو

و افسانه ای که از تو در سرم دارم!

سکوت که می کنی

شب پشتِ پلک های سکوت

حتم می کند که تو هم تنهایی!

 

 

از : مهدیه لطیفی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

گروس عبدالملکیان

دره ها گلوله خورده اند

جنگل گلوله خورده است

خون همین حالا دارد

در انارها جمع می شود

من اما

بر تپه ای نشسته ام

بهمن کوچک دود می کنم.

یعنی تنهایم

یعنی نام هیچکس در دهانم نیست

و اندوه را

مثل عینکی دودی

بر چشم گذاشته ام

باید بروم

این بهمن کوچک را ترک کنم

اسفند را

بهار را هم…

نه با مرگ

که چیز مسخره ای است…

آن راهِ کوچک

که بعد از درخت ها لـُ-ـخت می شود

هوسِ بیشتری دارد…

 

 

 

از : گروس عبدالملکیان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

تورج بخشایشی

دیروز در کنار تو احساس عشق بود

دستان کوچکت که پر از یاس عشق بود

دستان کوچکت که جنون مرا نوشت

این واژه های غرق به خون مرا نوشت

هرجا که رد پای شما هست می روم

فکری بکن به حال من از دست می روم

قلبم شکسته است و هی سرد می شوم

بگذار بشکند عوضش مرد می شوم

دستان خسته ام به شقایق نمی رسد

فریاد من به گوش خلایق نمی رسد

این دست ها همیشه پر از بوی یاس نیست

یا مثل چشم های شما با کلاس نیست

این رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ تر

هر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تر

بین خودم و آینه دیوار می کشم

هرشب که پشت پنجره سیگار می کشم

شاید هنوز فرصت عصیان و مرگ هست

در ذهن ابرهای درونم تگرگ هست

بانوی دشت های قشنگی که سوختی

عشق مرا به رهگذران می فروختی

چشمانتان پر از هیجان نیست نازنین

این دست ها همیشه جوان نیست نازنین

شاید کسی که بین غزل های من گم است

در فصل های زندگی ام فصل پنجم است

یا نه درست مثل خودم لاابالی است

از مردمان غمزدهء این حوالی است

حالا ببین علیه خودم غرق می شوم

در منتها الیه خودم غرق می شوم

دلشوره های سرخ دلم ناتمام ماند

احساس می کنم غزلم ناتمام ماند

 

 

از : تورج بخشایشی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

شمس لنگرودی

آسان است برای من

که خیابان ها را تا کنم

و در چمدانی بگذارم که صدای باران را به جز تو کسی نشنود

آسان است به درخت انار بگویم انارش را خود به خانه ی من آورد

آسان است آفتاب را سه شبانه روز بی آب و دانه رها کنم

و روز ضعیف شده را ببینم که عصا زنان از آسمان خزر بالا می رود

آسان است یک چهچه  گنجشک را ببافم

و پیراهن  خوابت کنم

آسان است برای من که به شهاب نومید فرمان دهم که به نقطه ی اولش برگردد

برای من آسان است به نرمی  آبها سخن بگویم

و دل  صخره را بشکافم

آسان است ناممکن ها را ممکن شوم

و زمین در گوشم بگوید : ” بس کن رفیق

 

اما

آسان نیست که معنی  مرگ را بدانم

وقتی تو به زندگی آری گفته ای ….

 

 

 

از : شمس لنگرودی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

محکومم از مرگ خودم، این مرگ عمدی!

دیوانه ام، دیوانه ام، دیوانه ام، دی…

 

وا نـ ِ نـ ِ نـ ِ … گفتن این شعر یعنی

یک مشت واژه مثل من بی هیچ معنی

 

من هستم و دنیایی از تصویرهایی

که می زند در مغز من: «بام…بام… جدایی…»

 

من می توانستم شما باشم، نبودم

از ابتدا در انتها باشم، نبودم

 

من مستم امشب از خودم، از شعرهایم

باید که در خود قی کنم، بالا بیایم

 

با یک کت و شلوار مشکی، سوسک مرده!!

و آدمی که کله اش را باد برده

 

و یک اتوبوس پر از آدم که می رفت

یک کاروان مملو از ماتم که می رفت

 

تصویر و هی تصویر… زن قلبش گرفته ست

این شعر در دستان من آتش گرفته ست

 

می سوزم از عشقی که روی پیکرم ریخت

آبی که آن زن بر سر خاکسترم ریخت

 

«ودکا» نمی خوردم فقط گریه… به هم ریخت

ناگاه مرد و سایه اش با هم درآمیخت

 

پایم شکسته… و دلم… و واژه هایم

بگذار تا قعر لجن پایین بیایم

 

یک مشت کرم زنده در مغزم… نبودند!

تو فرض کن، تو فرض کن… و کم نبودند!

 

حتّی تو هم… ول کن! نمی خواهم بگویم

حالا که با پایان قصّه روبرویم

 

من سعی کردم مثل این مردم نباشم

وقتی خدا می سوخت « من » هیزم نباشم

 

حالا خدا مرده… و من مرده… و هرچه

دنیای من خالی ست از دنیا، اگرچه ↓

 

تنهایی ام را شهر دارد می فشارد

مردی که جز تنهایی اش چیزی ندارد

 

هی آینه اصرار دارد که ببینم

که زنده هستم که هنوز عاشق ترینم

 

این آینه که نیست، یک عکس قشنگ است!

من مرده ام… و پاسخ آ یینه سنگ است

 

دارم به سمت هیچ بودن می گریزم

دریایم و باید که در جویی بریزم

 

دنیایتان دیگر برایم جا ندارد

این روزهای شبزده فردا ندارد

 

دیوانه تر از خویشم و دیوانه تر از

شعری که امشب آمده بر روی کاغذ

 

حتّی تو هم می ترسی از من نازنینم

حتّی نمی خواهم تو را دیگر ببینم!

 

در یک اتاق لعنتی باید بمیرم

در زیر مردی خط خطی باید بمیرم

 

هرچند شعر درد من پایان ندارد

من مرده ام… و واژه هایم جان ندارد

 

چیزی میان واژه ها پیدا نکردم

باید که دنبال خودم اینجا بگردم

 

با یک عصای کهنه در یک راه فرضی

در زیر جسمی یخ زده تا تو بلرزی ↓

 

و من بیاندیشم چرا اینقدر سردم

و در پی یک عاشق تازه بگردم…

 

حالا کسی در قعر ذهنم جان گرفته ست

دوران شعر و شاعری پایان گرفته ست

 

امروز رنگ و بوی خون را دوست دارم

ترکیب احساس و جنون را دوست دارم

 

حالا فقط در فکر چیزی تازه هستم

در فکر یک تردید بی اندازه هستم

 

دیوانه باشم یا که نه، بهتر! بمیرم

و زندگی را در خودم از سر بگیرم

 

حالا فقط من یک کلاغ شوم هستم

که تا ابد به زندگی محکوم هستم…

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

سبزه ها را گره زدم به غمت

غم از صبر، بیشتر شده ام

سال تحویل زندگیت به هیچ

سیزده های در به در شده ام

سفره ای از سکوت می چینم

خسته از انتظار و دوری ها

سال هایی که آتشم زده اند

وسط چارشنبه سوری ها

 

بچه بودم… و غیر عیدی و عشق

بچه ها از جهان چه داشته اند؟!

در گوشم فرشته ها گفتند

لای قرآن «تو» را گذاشته اند!

 

خواستی مثل ابرها باشی

خواستم مثل رود برگردی

سیزده روز تا تو برگشتم

سیزده روز گریه ام کردی

 

ماه من بود و عشق دیوانه!

تا که یکدفعه آفتاب آمد

ماهی قرمزی که قلبم بود

مُرد و آرام روی آب آمد

 

پشت اشک و چراغ قرمزها

ایستادم! دوباره مرد شدم

سبزه ای توی جوی آب افتاد

سبز ماندم اگرچه زرد شدم

 

«و انْ یکاد»ی که خواندم و خواندی

وسط قصه ی درازی ها!!

باختم مثل بچه ای مغرور

توی جدی ترین  بازی ها!

 

سبزه ها را گره زدم اما

با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟

مثل من ذره ذره می میرند

همه ی سال های بی تحویل!

 

 

از: سید مهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

رضا اسماعیلی

ای دل ! چرا بهاری و گلبو نمی شوی ؟

آبی است آسمان، تو پرستو نمی شوی ؟

در می زند بهار و تو در وا نمی کنی

گل می چکد ز باغ و تو گلبو نمی شوی

در آرزوی گل شدن و دیدن ِ بهار

مانند غنچه گرم تکاپو نمی شوی

چشم از جمال شرقی گل بسته ای، دریغ

خواهان وصل خال لب او نمی شوی

مثل جوانه، دل به شکفتن نمی دهی

مثل درخت، سلسله گیسو نمی شوی

یک جرعه از طراوت شبنم نمی خوری

همسفره تبسم شب بو نمی شوی

از کوچه باغ لاله گذر می کنی، ولی

مست از شمیم آن گل مینو نمی شوی

یادی تو از شقایق عاشق نمی کنی

سنگ صبور داغ دل او نمی شوی

با مرغ حق، صلای «اناالحق» نمی زنی

چون «یاکریم»، عارف «یاهو» نمی شوی

تا با غریزه همسفری در شب پلنگ

هرگز اسیر جلوۀ آهو نمی شوی

فیضی ز ناز ِ شرقی ِ آهو نمی بری

مجذوب آن دو چشم و دو ابرو نمی شوی

وقتی که مست می شوی از خواندن کلاغ

با نغمه های چلچله، جادو نمی شوی

تا آن زمان که زاغ و زغن همنشین توست

تو بلبل ادیب و سخنگو نمی شوی

وقتی که ارتفاع قفس آسمان توست

هرگز در آسمان تو پرستو نمی شوی

القصه، شرط سبز بهاران شکفتن است

تا نشکفی ، بهاری و گلبو نمی شوی

 

 

 

از : رضا اسماعیلی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

گروس عبدالملکیان

حالا که رفته ای ، بیا

بیا برویم

بعد ِ مرگت قدمی بزنیم

ماه را بیاوریم

و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم

 

بعد

موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار

بعد

موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار

بعد

موهایت را از روی لب هایت ….

 

لعنتی

دستم از خواب بیرون مانده است.

 

 

از : گروس عبدالملکیان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

فاضل نظری

شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده ست

آسمانا! کاسه ی صبر درختان پر شده ست

زندگی چون ساعت شماطه داره کهنه ای

از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده ست

چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم

چای می نوشم ولی از اشک،فنجان پر شده ست

بس که گل هایم به گور دسته جمعی رفته اند

دیگر از گل های پرپر خاک گلدان پر شده ست

دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر

شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده ست

شهر گفتم!؟ شهر! آری شهر! شهر

از خیابان! از خیابان! از خیابان پر شده ست

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

علی حیات بخش

خدا ! به حق دل عاشقان سرگردان

مرا به آنچه که بودم دوباره برگردان

 

به  کدخدایی ِ آبادی ِ به دور از عشق

نه این رعیّت ِخانه خراب و سرگردان

 

یقین که عشق و غمش حکم نان انسان است

ولی امان که اگر در گلو بماند نان!

 

جناب ِعشق عجب باغبان بی رحمیست

دو لاله چیدن از آن باغ و اینهمه تاوان؟!

 

به قدر قدرت هرکس ستم سزاوار است

مگر که بید چه دارد برابر طوفان؟!

 

خدا ! بریده ام از عشق و زندگی دیگر

به آیه آیۀ  توبه، به جان الرّحمن

 

 

از : علی حیات بخش

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

عقاب عاشق خانه! بدون پر برگشت

غریب رفت، غریبانه تر پدر برگشت

رسید و دستش را، رو ی زنگ خانه گذاشت

طلوع کرد دوباره ستاره ای که نداشت!

دوید مادر و در چشم های او نِگریست

 -«سلام… » بعد درآن بازوان خسته گریست

که تشنه است کویری که در تنش دارد

که هفت سال و دو ماه است که عطش دارد

 «کدام سِحر، کدامین خزان اسیرت کرد

کدام برف به مویت نشست و پیرت کرد

که هفت سال غم انگیز بی صدا بودی

چقدر خواندمت امّا… بگو کجا بودی؟!

همینکه چشم گشودم به… مرد خانه نبود

رسید نامه ات امّا… نه! عاشقانه نبود

حدیث غمزه ی لیلا و مرگ مجنون بود

رسید نامه ات امّا وصیّت خون بود

نگاه کن پسرت را که شکل درد شده

ک هفت سال شکست ست تا که مرد شده!

که رفت شوکت خورشید و سایه ها ماندند

تو کوچ کردی و با ما کنایه ها ماندند

که هیچ حرف جدیدی به غیر غم نزدیم

فقط کنایه شنیدیم و -آه!- دم نزدیم

نمرده بودی و پر می زدند کرکس ها

به خواستگاری من آمدند ناکس ها!

شکنجه دیدی و اینجا از عافیت گفتند

نمرده بودی و صد بار تسلیت گفتند

تمام شهر گرفتار ترس و بیم شدند

تو زنده بودی و این بچّه ها یتیم شدند

هر آنکه ماند گرفتار واژه ی «خود » شد

تو رفتی از برِ ما و هر آنچه می شد، شد!!

به باد طعنه گرفتند کار مَردَم را

سکوت کردم و خوردم صدای دردم را

منی که مونس رنج دقایقت بودم

سکوت کردم و ماندم… که عاشقت بودم!! »

نگاه کردم و دیدم پدر سرش خم بود

نه! غم نداشت، پدر واقعاً خود غم بود!!

پدر شکستن ابری میان هق هق بود

پدر اگرچه غریبه، هنوز عاشق بود

 

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

کاظم بهمنی

سینه ام این روزها بوی شقایق می دهد

داغ از نوعی که من دیدم تو را دق می دهد

 

«او» که اخمت را گرفت و خنده تقدیم تو کرد

آه را می گیرد از من جاش هق هق می دهد

 

برگ هایم ریخت بر روی زمین؛ یعنی درخت

خود به مرگ خویشتن رای موافق می دهد

 

چشمهایت یک سوال تازه می پرسد ولی

چشمهایم پاسخت را مثل سابق می دهد

 

زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس ؟

دومی ! چون اولی دارد مرا دق می دهد

 

 

از : کاظم بهمنی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

حسین منزوی

گلوله ای را به یاد ندارم

که به نیّت پوست نازک آزادی

شلیک شده باشد و

سرانجام

به قصد شقیقۀ دژخیم

کمانه نکرده باشد

 

چاقویی را به یاد ندارم

که برای گلوی خوش آواز عشق

از غلاف بیرون زده باشد و

آخر دستۀ خودش را

نبریده باشد

 

حالا،

هر چه می خواهید شلیک کنید و

هر چه می خواهید چاقو بکشید

 

 

از : حسین منزوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

محمدرضا عبدالملکیان

ساده با تو حرف می زنم

مثل آب

با درخت

مثل نور

با گیاه

مثل شب نورد ِ خسته ای

با نگاه ماه

 

ساده با تو حرف می زنم

ناگهان مرا چرا چنین

به ناکجا کشانده اند ؟!

کیست اینکه خیره مانده اینچنین

مات و مضطرب در نگاه ِ من ؟

 

من ؟ نه،

این، نه من

نه، نیستم!

 

این غریب!

این غریبه ی شکسته!

کیستم؟

 

مادرم کجاست؟

من کلاس چندمم؟

دفترم

کتاب فارسی

جزوه های خط من کجاست؟

 

من چرا چنین هراسناک و مضطرب… ؟

من که در کلاس

جزو بچه های خوب بوده ام

ساکن و صبور

من همیشه گوش داده ام

دفتر مرا نگاه کن

بارها و بارها

بی غلط نوشته ام :

“آب”

“آذر”

“آفتاب”

مشق های من مرتب است

موی سر و ناخنم….

 

پس چرا چنین؟

 

این غریب

این غریبه

در حصار قاب ِ آینه

اینکه شانه می کشد به موی خویش

کیست؟

 

شانه؟!

من کلاس چندمم؟

 

ساده با تو حرف می زنم

آن همه نگاه مهربان

آن همه درخت و

پرسه و

پرنده

آن همه ستاره و

سلام

آن همه پریدن و

رسیدن و

میان موجی از ستاره پر زدن

آن خدا و شب

خواب های پرنیانی بهار

آفتاب صبح ِ پشت بام

عطر باغچه

نربان و از میان شاخه ها

تا کنار ِ حوض ِ سبز خانه امدن

باز هم به ماهیان ِ سرخ سر زدن

 

ناگهان چرا چنین؟!

این همه شبان تار

بی ستاره

بی پرنده

بی بهار

 

این چقدر بی شمار

ــ شاخه های آهنین

ــ که قد کشیده اند

ــ رو به روی من

 

مات و گیج و گنگ

مانده ام میان

ــ آنچه هست و نیست

نه، نبوده، هیچگاه

این حصار و قاب

جزو درس های من نبوده است

 

من هنوز کوچکم

این لباس را

پس چرا بزرگ کرده اند؟

این یکی دو شیشه قرص

این سه چهار قبض برق و آب

این جواب آزمایش

این غذای بی نمک

این خطوط مبهم کتاب

عینکی که مانده روی میز

این زنی که هست

مادری که نیست

این سوال های بی جواب

مال کیست ؟

 

ساده با تو حرف می زنم

این توقف عجیب

این همه حساب

این شتاب صبح

این جقوق

این اداره

این دروغ چیست ؟

 

من مدیر نیستم

این اتاق هست

میز هست

پله هست

پشت در دوباره کیست ؟

حس مبهمی میان هست و نیست!

 

من بزرگ نیستم

شاعرم ولی

شعرهای این کتاب را

بچه های کوچه “دوآبه*” گفته اند

من دلم برای بچه های کوچه “دوآبه” می تپد

من دلم برای “هفت سنگ”

من دلم برای “زو”

“ماله” و “گــُلو”

 

من دلم برای آن شب قشنگ

من دلم برای جاده ای

ــ که عاشقانه بود

آن سیاهی و

سکوت

چشمک ِ ستاره های دور

من دلم برای «او» گرفته است

 

ساده با تو حرف می زنم

من دلم برای روزهای دورتر

قصه ی شبانه پدر

من دلم برای نعمت

احمد و منیر

طاهره

من دلم برای باغ گوشه

فرصت غروب

اولین ستاره

پنجیمن درخت سیب

من برای چشمه ای

که با دلم حرف داست

حس و حال قورباغه ها

من دلم برای تخت ِ چوبی سه لنگه ای

ــ چراغ ِ گرد سوز

رقص برگ و

بازی نسیم

من دلم برای سفره ای که ساده بود

نان تازه ی “تـِـو ِی”

چشم های مهربان

دست های کار

من دلم برای روزهای زندگی گرفته است

 

این رئیس

کیست ؟

این غرور

این قباله

این کلید خانه

چیست؟

 

ساده با تو حرف می زنم

این پرنده ای که من کشیده ام

چرا نمی پرد ؟

این ستاره

سرد و کاغذی است

این درخت

بی بهار مانده است

دانه ای این انار

طعم مرگ می دهد

 

من دلم گرفته

هر چه می روم نمی رسم

رد پای دوست

کوچه باغ عشق

سایبان زندگی کجاست ؟

من کلاس چندمم ؟

کودکی

بهانه ی بهار را گرفته است

 

دخترم نسیم

او که اضطراب امتحان

ــ به چهره اش نشسته است

او که تکیه می دهد به من

او چرا

مرا به کوچه های کودکی نمی برد ؟

 

ساده با تو حرف می زنم

من چقدر تشنه ام !

مادرم کجاست ؟

 

من چگونه بی چراغ

من چگونه، بی اشاره ای درست

می رسم به چشمه ای

ــ که چاره ساز زندگی است

 

دخترم نسیم

روبروی من نشسته است

مات !

خیره !

خنده !

 

خواب نیستم

بوی خاطرات دور

بی پونه

کوچه ی “دوآبه”

حوض سبز

 

دخترم سلام می کند

مادرم کنار در

مات !

خیره !

خنده !

ناگهان

هر سه کودکیم

هر سه پشت میز یک کلاس

زنگ فارسی است

باز :

“آب”

“آذر”

“آفتاب”

 

این پرنده ای که من کشیده ام

این پرنده می پرد

این پرنده آشناست

این پرنده در تمام مشصق های من

نوشته می شود

 

این پرنده بوی کوچه ی “دوآبه” می دهد

این پرنده خسته نیست

این پرنده با نسیم حرف می زند

چشم های این پرنده

چشم های مادر من است

 

قاب ها

حصارها

شکسته است

 

خواب نیستم

کیف من کجاست

دیر شد

به مدرسه نمی رسم…!

 

 

 

از : محمدرضا عبدالملکیان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

فاضل نظری

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن ! آینه اینقدر تماشایی نیست

 

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا

دو برابر شدن غصه تنهایی نیست ؟!

 

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را

قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست

 

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد

آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

 

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

 

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

حسین منزوی

یک بوسه که از باغ تو چینند به چند است؟

پروانه ی تاراج گُلت بند به چند است؟

خالی شدم از خویش و به خالت نرسیدم

آخر مگر این دانه ی اسفند به چند است؟

یک نامه به نامم ننوشتی مگر آخر

کاغذ به سمرقند تو ای قند! به چند است؟

نرخ لب پُر آب تو و شعرِ ترِ من

در کشور زیبایی تو چند به چند است؟

با داروندار آمده ام پیش تو، پرکن!

غم نیست که پیمانه ی سوگند به چند است؟

وقتی که به عُمری بدهی لب گزه ای را

در تعرفه ی عشق تو لبخند به چند است؟

یک، ده، صد و بیش است خط ساغر عُشاق

تا حوصله ی ذوق تو خُرسند به چند است؟

دل مجمر افروخته ام برد و نگفتند

کاین آتشِ با نور همانند به چند است؟

چند اَرزدم آغوش تو در هرم کویری ؟

چندین بغل از برف دماوند به چند است؟

 

 

از : حسین منزوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

حمید مصدق

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کسی نمی آید

 

صفای گمشده آیا

بر این زمین تهی مانده باز می گردد ؟

 

اگر زمانه به این گونه

ــ پیشرفت این است

مرا به رجعت تا غار

ــ مسکن اجداد

مدد کنید

که امدادتان گرامی باد

 

همیشه دلهره با من

همیشه بیمی هست

که آن نشانه ی صدق از زمانه برخیزد

و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد

 

همیشه می گفتم:

چقدر مردن خوب است

چقدر مردن

ــ در این زمانه که نیکی

حقیر و مغلوب است ــ

خوب است

 

 

 

از : حمید مصدق

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

سیدحیدر بیات

می‌دانم

قدت نمی‌رسد

برای به آغوش گرفتنم

چوبه‌های دار این سرزمین بلند است.

*

اینگونه که دارها را بلند می‌سازند

می‌دانم

در آخرین دیدارمان

قدت نمی‌رسد

برای به آغوش گرفتنم

 

 

از: سید حیدر بیات

ترجمه از : همت شهبازی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٧
comment نظرات ()

مهرداد شهابی

حرف‌هایم را

در کتاب‌هایم نوشته‌ام

فکر کردم:

این روزها کسی کتاب نمی‌خرد…

 

در خانه که حبس می‌شوم

به جزئیات دقت می‌کنم

امروز پشه‌ها فکر می‌کنند

دیوارهای بلند خانه را فتح کرده‌اند!

 

از مرگ نمی‌ترسم

از این می‌ترسم که گلوله‌ها

حرمت حرف‌هایم را نگه ندارند

کاش می‌شد

در یک مناظره

یا یک مشاعره بمیرم

نه در امتداد خیابانی مجهول

و غرق در خون

 

جایی خوانده‌ام:

وقتی که می‌میری

رنگ‌ات مثل گچ سفید می‌شود، بدن‌ات سرد

با این حساب

دیوارهای صبور خانه

مدت‌هاست که در سکوت مرده‌اند

آخرین باری که تیر خوردم

هنوز ایستاده‌بودم…

پشه‌ها تمام خونِ دیوار را مکیده‌اند

حالا می‌خواهند مرا فتح کنند؛

شاعری که لبخندِ تلخ

از روی لب‌هایش محو نمی‌شود!

 

 

از : مهرداد شهابی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٥
comment نظرات ()

لیلا کردبچه

مرگ

تنها دری است

که تا به تو فکر می کنم باز می شود

و هر بار بدم می آید از خانه ای که در آن نیستی

و بعد به هر دری می زنم عزرائیل پشتش است

و بعد

طناب یعنی اتفاقی که نمی افتد را

به کدام سقف بیاویزم

و تیغ

یعنی این توئی که هنوز در رگ هایم جریان داری

 

مرگ

چیزی شبیه دست های من است

که حتی با ده انگشت نمی توانند

یک ذره از گرمی دست های تو را نگه دارند

و چیزی شبیه صدایم

که هر بار دوستت دارم

تارهای صوتی ام را عنکبوت ها تنیده اند

 

و چه انتظار بزرگی است

اینکه بدانی

پشت هر “دوستت دارم” چقدر دوستت دارم

 

اینکه بدانی

چگونه سالهاست زیر لبخند میانسال مردی می پوسم

که نمی داند هنوز در رگ های من کسی هست

و هر روز

جنازه ی تازه ای در من کشف می کند

 

 

 

از : لیلا کردبچه

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٥
comment نظرات ()

شمس لنگرودی

دست های تو

تصمیمم بود

باید می گرفتم و

دور میشدم…

 

 

از : شمس لنگرودی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٥
comment نظرات ()

چارلز بوکوفسکی

باید باور کنیم

تنهایی

تلخ‌ترین بلای بودن نیست،

چیزهای بدتری هم هست،

روزهای خسته‌ای

که در خلوت خانه پیر می‌شوی…

و سال‌هایی

که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.

تازه

تازه پی می‌بریم

که تنهایی

تلخ‌ترین بلای بودن نیست،

چیزهای بدتری هم هست:

دیر آمدن!

دیر آمدن!

 

 

از: چارلز بوکوفسکی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٥
comment نظرات ()

فاطمه اختصاری

از پنجره بیرون می اندازم سلامت را

بی حوصله، می آورم بشقاب شامت را

خسته، جلو می آیی و می بوسی ام امّا

من هی عقب تر می روم هی پشت بامت را

آخر می افتم از سرت از «دوستم داری»

باید که از دنیا بگیری انتقامت را

روی تنم جای کبودی مانده از دستت

مردی!! نشانم می دهی هر شب مرامت را!!

در من گره خورده طنابی، بسته به هیچم

دُور خودم، دُور تو، دُور عشق می پیچم

من خسته ام، من خسته بودم، خسته خواهم بود

ای کاش ساعت روی دیوارش بخوابد زود

سرما زده دنیام از برفی که می باری

گم می کنم خود را میان خانه ای از دود

یک مرد عاشق را برایم ادّعا کردی

امّا عزیزم زود راهت را جدا کردی

این زن همیشه پشت اسمت زندگی می کرد

آخر بگو! یک بار اسمش را صدا کردی؟!

آهسته در رفتم شبیه ذرّه های ِ شن

با بی حواسی مشت هایت را که وا کردی

و یک نفر برداشت نعش ِ این زن ِ کم را

حل کرد در آغوش خود هر جوری از غم را

حل کرد جدول های خالی را کف ِ مغزم

که می شود رد کرد هر چیز ِ مسلّم را

من گریه می کردم عذابی را که در من بود

آورد روی تخت، گرمای جهنّم را

باید ببینی سوختن از عشق یعنی چه!!

وقتی نوازش می کنم موهای مَردَم را

مردی که از خواب ِ بد ِ بد پا شدم پیشش

بوی تنم را می دهد لب ها و ته ریشش

می فهمدم از لرزشی که در صدا دارم

از چین ِ کم عمقی که زیر ِ چشم ها دارم

از بغض بی ربطی که بین خنده هایم هست

سردرد های بی خودی که از کجا دارم!

دارد گره های مرا وا می کند بی حرف

مردی که بیرون می کشید این نعش را از برف

یخ کرده حتماً ظرف شامش توی تنهایی

دارم تصوّر می کنم، پیشم، همین جایی!

(حس کن! همین جایی! همین جایی! همین جایی!)

هی منتظر تا که ببینی دست پختم را

می بوسی ام از پشتِ سر، بازوی لـ-ـخـ-ـتم را

از پنجره بیرون می اندازی سکوتم را

آهسته می بندی به خود فکر سقوطم را

بالا می آیم از خودم می آورم بالا ↓

خود را و با عشقت جنینی را که از حالا ↓

در من گره خورده، طنابی که نجاتم شد

چشمی که توی عشق/ بازی، مات ِ ماتم شد

برگشته ام پیش تو از شن های سرگردان

مثل شروعی تازه قبل از لحظه ی پایان

بر سینه ات سُر خوردن ِ خوشبختی مویم

نُه ماه لرزش های قلب ِ کوچکی تویم

این بچّه که از توست چسبیده به دنیایم

از هر طرف راهی ست که سمت تو می آیم

در من طنابی وصل شد به تکّه ای از تو

من را تصوّر کن گلم! هرچند اینجایم!!

هرچند امشب هم کنار شوهرم هستم

می فهممت، ناراحتی بدجور از دستم

بی خنده، آدم برفی ِ افتاده بر تختم

دارد عذابم می دهد حسّی که سرسختم

باید بخوابم مثل ِ قبلا ً در فراموشی

باید بخوابم توی فکرت با همآغوشی

باید بخوابم، باز کن درهای خوابت را

آهسته می آیم کنارت بعد ِ خاموشی…

 

 

از : فاطمه اختصاری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٥
comment نظرات ()

سید مهدی موسوی

بیداری ِ تا صبح، روی بالشی خسته
با گریه خوابیدن کنار ساک دربسته

خوابیدن از برخاستن در خانه ای دیگر
برخاستن با هق هق دیوانه ای دیگر

بی خاطره، بی واژه، بی هر مشترک بودن
بیگانه ای در حسرت بیگانه ای دیگر

پرواز از ویرانه ی یک خانه ی دلگیر
ساکن شدن با بغض در ویرانه ای دیگر

برخاستن… خیس از عرق… رقصنده در آتش
با چرخ یک پنکه به دُور هیچ چی هایش!

لرزیدن از کابوس ِ فردا تا تبی دیگر
برخاستن در کشوری دیگر، شبی دیگر…

رؤیای فرضی ساختن در خانه ای فرضی
بیدار ماندن بی تو روی بالشی قرضی

از برنمی گردم به شک/ افتادن از بالا
دلتنگی ِ بدجورتر! حتی همین حالا!!

چرخیدن از چرخیدن از من دُور هی من که…
با رقص کاغذها میان گردش پنکه

با رقص در آغوش مشتی مست و دیوانه
شب خانه رفتن در کنار چند بیگانه

با مغز خالی، جیب خالی، سینه ای خالی…
در حسرت یک لحظه از هرجور خوشحالی

خوابیدن و برخاستن در شهر بی خنده
انسان بی امروز، در رؤیای آینده

سیگار نصفه در میان باد پاییزی
و تو که داری مثل سابق اشک می ریزی…

 

 

از : سید مهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٥
comment نظرات ()

علیرضا روشن

احساس شهری بین راهی در من است

من در میانه ام ایستاده ام

میان آمدن

و رفتنت…

 

 

از : علیرضا روشن

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٥
comment نظرات ()

هاتف اصفهانی

یک گریبان نیست کز بیداد آن مه، پاره نیست

رحم گویا در دل بی‌رحم آن مه پاره نیست

کو دلی کز آن دلِ بی‌رحمِ سنگین نیست چاک؟

کو گریبانی کز آن چاکِ گریبان پاره نیست؟

ای دلت در سینه سنگ خاره با من جور بس

در تن من آخر این جان است سنگ خاره نیست

گاه گاهم بر رخ او “رخصت” نَظّاره هست

لیک این خون گشته دل را “طاقت” نظاره نیست

جان اگر خواهی مده تا می‌توانی دل ز دست

دل چو رفت از دست غیر از جان سپردن چاره نیست

کامیاب از روی آن ماهند یاران در وطن

بی‌نصیب از وصل او جز هاتف آواره نیست

 

 

از: هاتف اصفهانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٥
comment نظرات ()

گروس عبدالملکیان

من مرده ام

و این را فقط

من می دانم و تو

تو

که چای را تنها در استکان خودت می ریزی

 

خسته تر از آنم که بنشینم

به خیابان می روم

با دوستانم دست می دهم

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است

 

ــگیرم کلید را در قفل چرخاندی

دلت باز نخواهد شد!

می دانم

من مرده ام

و این را فقط من می دانم و تو

که دیگر روزنامه ها را با صدای بلند نمی خوانی

 

نمی خوانی و

این سکوت مرا دیوانه کرده است

آنقدر که گاهی دلم می خواهد

مورچه ای شوم

تا در گلوی نی لبکی خانه بسازم

و باد نت ها را به خانه ام بیاورد

یا مرا از سیاهی سنگفرش خیابان بردارد

بگذارد روی پیراهن سفید تو

که می دانم

باز هم مرا پرت می کنی

لا به لای همین سطرها

لا به لای همین روزها

 

این روزها

در خواب هایم تصویری است

که مرا می ترساند

 

تصویری از ریسمانی آویخته از سقف

مردی آویخته از ریسمان

پشت به من

و این را فقط من می دانم و من

که می ترسم برش گردانم…

 

 

از : گروس عبدالملکیان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٥
comment نظرات ()

شاطرعباس صبوحی

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان ،زلف میفشان که فقیه،

بخورد روزه خود را به گمانش که شب است

زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند

این عجب نقطه خال تو به بالای لب است

یارب این نقطه ی لب را که به بالا بنهاد ؟

نقطه هرجا غلط افتاد، مکیدن ادب است

شحنه اندر عقبست و من از آن میترسم

که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است

پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ،

که دمادم لب من بر لب «بنت العنب» است

منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

گفتمش ای بت من ،‌ بوسه بده جان بستان

گفت: رو کاین سخن تو نه ز شرط ادب است

عشق آنست که از روی حقیقت باشد

هر که را عشق مجازی است «حمال الحطب» است

گر «صبوحی» به وصال رخ جانان جان داد

سودن چهره به خاک سر کویش سبب است

 

 

از : شاطرعباس صبوحی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٥
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

تو آمدی که بگویی: اگر… اگر می رفت…

تو آمدی و کسی داشت سمت در می رفت!

تو آمدی و چنان زل زدی به پوچی من

که داشت حوصله ی انتظار سر می رفت!!

تو آمدی و کسی گوشه ی غزل هی با ↓

ردیف و قافیه هایی عجیب ور می رفت

تو آمدی، کلماتی که مرد ساخته بود

شبیه صابون از دست شعر در می رفت

از اینکه آمده تا… بیشتر پشیمان بود

از اینکه آمده تا… هرچه بیشتر می رفت!

اشاره کرد خدا سمت پرتگاه… ولی ↓

به گوش من… و تو این حرف ها مگر می رفت!

تو آمدی که بگویی… به گریه افتادی!

و پشت پنجره انگار یک نفر می رفت

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٥
comment نظرات ()

مهدی فرجی

دنبال من می گردی و حاصل ندارد

این موج عاشق کار با ساحل ندارد

 

باید ببندم کوله بار رفتنم را

مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

 

من خام بودم، داغ دوری پخته ام کرد

عمری که پایت سوختم قابل ندارد

 

من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی:

“از برف اگر آدم بسازی دل ندارد …”

 

باشد، ولم کن با خودم تنها بمانم

دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

 

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد

موجی که عاشق می شود ساحل ندارد

 

 

از : مهدی فرجی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٥
comment نظرات ()

کاظم بهمنی

به رفتن تو سفر نه ، فرار می گویند

به این طریقه ی بازی قمار می گویند

 

به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد

هنوز مثل گذشته «نگار» می گویند

 

اگر چه در پی آهو دویده ام چون شیر

به من اهالی جنگل شکار می گویند

 

مرا مقایسه با تو بگو کسی نکند

کنار گل مگر از حسن ِ خار می گویند؟

 

تو رفته ای و نشستم کنار این همدم

به این رفیق قدیمی سه تار می گویند

 

 

از : کاظم بهمنی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٤
comment نظرات ()

محسن حسین پور

غم نان آنقدر بزرگ نبود
ولی از کاهمان چه کوهی ساخت
از همان دردهای کوچک مان
واقعا مرگ با شکوهی ساخت

      ***

روی زانوت دست بگذاری
مثل یک قهرمان بلند شوی
و ببینی به پات زنجیر است
نشود سوی مقصدت بروی

    ***

گم شوی توی زندگی خودت
مثل یک موش توی تو در تو
هی بیفتی به دامن تله ها
و نفهمی ته اش پنیرت کو

     ***

زیر این بارهای اجباری
نشکنی ناگزیر خم بشوی
بعد با فکر چاره جویی درد
بروی ساکن حرم بشوی

     ***

هی بگویند اهل کار نبود
و تو مادام خرد تر بشوی
به هوایی که دست بردارند
بروی کار کارگر بشوی

    ***

تف کنی روی مدرک و عنوان
ماله و بیل همدمت بشوند
بعد هی حرف های پشت سرت
لکه ی روی دامنت بشوند

      ***

هیفده سال حفظیات چرند
هیفده سال آب بابا نان
هیفده سال خون دل خوردی
برسی عاقبت کجای جهان

    ***

درس خواندی به عشق حظ پدر
که عصاگیر پیری اش بشوی
مثل یک مرد درس خواندی درس
باعث سر به زیری اش بشوی

    ***

بیست و چندین بهار طی شده است
و تو نان آور پدر نشدی
به خودت فحش می دهی که چرا
سال ها یاور پدر نشدی

    ***

غم نان عود می کند تا باز
رشته هایت به پنبگی بروند
روزها بی پشیز در جیبت
صبح تا عصر هی سگی بروند

    ***

با خودت فکر می کنی که خدا
کرم اش را کجا رها کرده است؟
که خدا هم شبیه آدم هاست؟
که خدا هم همیشه نامرد است؟

    ***

می روی پارک چای می نوشی
می روی بغض می خوری با چای
بغض یعنی نه راه پس و نه پیش
می زنی توی پارک داد:” آهای

    ***

این جهان طبق اقتضای خودش
گاه مغرور و گاه ملتمس است
اولش نطفه آخرش لاشه
زندگی چوب هر دو سر نجس است.”

    ***

با خیالی که تو جنون داری
دل مردم برات می سوزد
و نگاه عجیب وق زده شان
بر دهانت سکوت می دوزد

    ***

می روی دورتر شوی از پارک
فال حافظ به دست می آیند
بچه های لطیف فال فروش
که تو را مثل گرگ می پایند

    ***

فال با طعم مرغ عشقی که
دلش از بال و پر زدن خالی است
غزل غم مخور اگر باشد
باز هم شعر تلخ و بی حالی است

    ***

شب رسیده است و تو نفهمیدی
که تنت را به خانه تان بردی
کاش امشب کسی نپرسد که
“داداشی جون واسم چی آوردی؟”

    ***

همه خوابند و خانه تاریک است
همه خوابند و خانه بغ کرده است
همه خوابند و باز بدجوری
بی کسی خانه را قرق کرده است

    ***

در سر بالشم پر از فکر است
خواب با چشم هام درگیر است
ترس دارم ببینم امشب هم
توی کابوس پام درگیر است

    ***

مثل یک قهرمان بلند شوم
باد موهام را سفید کند
بعد طوفان بیاید و من را
مثل یک وهم ناپدید کند

    ***

فکر کن روز سگ دو و شب جنگ
زندگی اتفاق خوبی نیست؟
نه در و پنجره نه یک روزن
سرنوشتت اطاق خوبی نیست؟

    ***

مثل یک قهرمان بلند شدم
به زمین خوردم و اسیر شدم
خواستم تا جوانه ای بزنم
بیست و چندین بهار پیر شدم

    ***

غم نان آنقدر بزرگ نبود
ولی از کاهمان چه کوهی ساخت
از همان دردهای کوچک مان
واقعا مرگ با شکوهی ساخت

 

 

از: محسن حسین پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٤
comment نظرات ()

عادل سالم

می داند این غریبه که تا سالهای سال

دائم همین غریبی و دائم همین ملال

 

دارد کسی دوباره تو را گریه می کند

در پشت این نقابِ من ِ شاد و بی خیال

 

تو لحظه ی رسیدنی و درک می کنند

شوق مرا به آمدنت میوه های کال

 

پائیز بود …. رفتی و انگار در دلم

باران گرفته است از آن روز تا به حال

 

طوفان رسید و ریخت به جانت غبار و سنگ

تا خواستم بنوشمت ای برکه ی زلال

 

اینجا مجال آهن و سنگ است و مردمش

دیگر نمی دهند به امثال ما مجال

 

 

از : عادل سالم

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٤
comment نظرات ()

حسین منزوی

دیوانگی زین بیشتر؟ زین بیشتر ، دیوانه جان

با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان

 

در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو

وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان

 

چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من

ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان

 

گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر

عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان

 

کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون

قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان

 

ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم

روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان

 

تا چاربند عقل را ویران کنی، اینگونه شو

دیوانه خو، دیوانه دل، دیوانه سر، دیوانه جان

 

ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من

دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان

 

هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد

گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان

 

یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر

در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان

 

 

از : حسین منزوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٤
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

دیوانگی هایم تر از تر تر تری دارد!!
دیوار، دیوار است با اینکه دری دارد
 
این داستان را نصفه کاره ول کنم؟! کردم!
هرچند می دانم که حتماً آخری دارد 
تزریق ِ مُشتی گاو در رگ های آزادی
خودکار سبزت دست های لاغری دارد 
سر را به دیواری که اصلا نیست می کوبد
این شعر معلوم است درد دیگری دارد 
انگشت خونی را درآور تا حسابم کن
دیوانگی ها را بچین و انتخابم کن 
با غم شروعم کن که آخر می شوم با غم
داغی تر از تزریقی و تزریق تر داغم! 
از چی بترسم که تو از این جوهر خودکار
آنقدر می ترسی که من به مرگ مشتاقم 
هر کس غمی دارد که نصفی از شبش، نان است
مشتی زدیم و جنس این دیوار، سیمان است 
که هر کسی زنده ست توی قبر خوابیده
که هر کسی زنده ست جایش کنج زندان است 
از سرنوشت برگ های سبز می پرسی؟!
امّید ِ چی داری رفیق من؟! زمستان است 
از عشقبازی با کدامین زن چنین خیسم؟
باران نمی بارد عزیزم! تیرباران است! 
سیگار روشن کن که مغزم تیر می خواهد
کابوس های قابل ِ تغییر می خواهد 
موهات را در من بپیچ و زیر و رویم کن
دیوانه ام! دیوانگی زنجیر می خواهد! 
ما آنچه باید داد را از ابتدا دادیم
از هفت دولت پشت این دیوار آزادیم 
هرچند گاوان قبیله خوب می نوشند
حتی جدیداًتر کت و شلوار می پوشند! 
هرچند در آخور همیشه بینشان بحث است
هرچند می دانند که بسیار باهوشند!! 
زیر مگس ها خواب های سبز می بینند
[قصّاب ها اینجای قصّه، شیر می دوشند!] 
رؤیایمان خوابیده و شب داخل تخت است
هر کس که بیدار است می داند که بدبخت است 
سر را به دیواری که اصلا نیست می کوبم
فهمیدن ِ این دردهای لعنتی سخت است 
فانوس در روزیم یا فریاد در آبیم
بدجور بی تابیم چون بدجور بی تابیم 
فرقی ندارد آخر قصّه در این کابوس
با عشق می خوابند و ما با درد می خوابیم 
شب های قرص و مشت و شعر و گریه و فریاد
هر صبح، خواهی یا نخوا... همکار قصّابیم! 
کابوس های لعنتی در تخت تک خوابه
خوابم نخواهد برد، خواهد برد، خوا... تا... به... 
از اعتراف ِ زندگی با سیلی ِ مخصوص!
از اعتراف ِ عاشقی با شیشه نوشابه 
شب های ِ شب های ِ... که شب های ِ شمردن تا...
با قرص خوردن، قرص خوردن، قرص خوردن تا... 
شب تا ابد شب بودم و ماهی نخواهد داشت
بن بستم و به هیچ جا راهی نخواهد داشت 
نوشابه ی مشکی به خون قرمزم می گفت:
این داستان، پایان دلخواهی نخواهد داشت 
با طعنه می گوییم: روز خوب نزدیک است!
جایی که تاریک است در هر حال تاریک است 
هر کس غمی دارد برای خود غمی دارد
آقای دنیا! اخم های درهمی دارد 
با مشت های له شده با مرگ می رقصم
زندان ما دیوارهای محکمی دارد 
من، اعتراف تازه ای در زیرسیگاری
من، خون ِ روی کاغذ و خودکارها جاری 
من، گاو سلاخی شده در آخرین میدان
من، مردم ِ آماده ی جشن و عزاداری 
پایان یک قصّه برای نسلی از تردید
تزریق سم در هر رگ ِ خورشید ِ تکراری... 
از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٤
comment نظرات ()

لیلا کردبچه

یک روز سطری از این شعر

مثل سوت قطاری از کنار گوشَت عبور می کند

واژه ها برایت دست تکان می دهند

خاطره ها

مثل آشنایان دورت به تو نزدیک می شوند

و فکر می کنی

چرا نبض این شعر برای تو اینقدر تند می زند ؟

 

– نگاهم می کنی

و چشم هایت چقدر خسته اند !

انگار از تماشای منظره ای دور برگشته اند –

 

نگاه می کنی به من

برفی که بر موهایم باریده

راه تمام آشنایی ها را بسته است

انگشتانم استخوانی تر از آن شده اند

که نوازشی را یادت بیاورند

و تمام این سال ها

آنقدر میان خطوط موازی دفترم

دست به عصا راه رفته ام

که بردن نامت کمر واژه هایم را خواهد شکست

 

نگاه می کنی به خودت

که پس از سال ها دوباره از دهان زنی بیرون آمده ای

و لرزش لب هایش را انکار می کنی

میان سطرهایش راه می روی

و پاهای بیست و چند سالگی ات را انکار می کنی

 

واژه ها

دوباره برایت دست تکان می دهند

خاطره ها

مثل آشنایان نزدیکت از تو دور می شوند

و این شعر

برای همیشه حافظه اش را از دست می دهد .

 

 

از :لیلا کردبچه

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٤
comment نظرات ()

اظم حکمت

تنهایی

چیزهای زیادی

به انسان می آموزد

 

اما تو نرو

بگذار من نادان بمانم …

 

 

از : ناظم حکمت

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٤
comment نظرات ()

الیاس علوی

کاکا عباس زنت سر زا بود

اونا اومدن

اونا همینطور اومدن

با سگ پوتیناشون

ما خشخاش کاشتیم

امسال

خدا باز خوابش بُرد و

ابرا نشاشیدن

کاکا عباس زنت سر زا بود

 

… «امان الله»؟

سراغشو از دیوارای قلعه بگیر

که آخرین بار اونو دیدن

با دستمال سیاه به چشمی

که بوی لیلا گرفته بود

…«لیلا»؟

تموم شبای پائیز یه جائی از قلعه رو لیس می زد

 

کاکا عباس زنت سر زا مُرد

کدخدا کلاهشو برداشت

اونا هم دنبال یه سر زای دیگه رفتن

 

کاکا عباس ! خودمونیم

ولی

«بچه ات خیلی شبیه اوناست»

 

 

 

از : الیاس علوی

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٤
comment نظرات ()

علیرضا آذر

زندگی یک چمدان است که می آوریش

بار و بندیل سبک می کنی و می بریش

 

خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم

دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

 

گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

 

گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم

قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

 

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

 

قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش

هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش

 

قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم

طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم

 

مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش

شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

 

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن

هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن

 

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز

مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

 

من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش

نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش

 

آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم

آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم

 

توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی

کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی

 

چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر

جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر

 

تا مرا می نگرد قافیه را می بازم

… بازی منتهی العافیه را می بازم

 

سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم

رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم

 

ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور

قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور

 

مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم

و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم

 

ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم

نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم

 

خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم

بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم

 

مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود

و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود

 

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند

شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند

 

هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد

یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

 

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بندِ توام آزادم

 

چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت

نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت

 

سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید

سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید

 

دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت

شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت

 

به خودم آمدم انگار تویی در من بود

این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

 

پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام

پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام

 

ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست

ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست

 

آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند

کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند

 

چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم

 

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد

 

تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم

از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم

 

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم

 

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم

 

هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت

من تو را دو… دهنه روی دهانم زد و رفت

 

همه شهر مهیاست مبادا که تو را

آتش معرکه بالاست مبادا که تو را

 

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را

پی یک شام بزرگند مبادا که تو را

 

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را

 

پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را

نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را

 

تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را

پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

 

دل به دریا زده ای پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده راه خراب است نرو

 

بی تو من با بدن لُـ-ـخت خیابان چه کنم

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم

 

بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند

این شب وسوسه انگیز مرا می شکند

 

بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست

گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست

 

بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست

و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست

 

پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم

بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

 

می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش

خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش…

 

 

 

 

 

 

از : علیرضا آذر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٤
comment نظرات ()

امیرعلی سلیمانی

ای لبت از هر چه باغ سیب، شیرین بیش‌تر
کِی به پایت می‌شود افتاد از این بیش‌تر؟
ترس دارم عاشقانت، مست و مجنون‌تر شوند
روبه‌ری خانه‌ات بگذار پرچین، بیش‌تر!
 ماه؛ سیری چند! هر شب با وجودت ای پری
موج دریا می‌رود بالا و پایین، بیش‌تر 
وصف آسانی است... هر چه خنده‌هایت کم شوند
شهر پیدا می‌کند شب‌گرد غمگین، بیش‌تر 
آن بهاری که نسیمت را ندارد بهتر است
هر شبِ عیدش ببارد برف سنگین، بیش‌تر 
خواب دیدم «نیستی»، تعبیر آمد «می‌رسی»
هر چه من دیوانه بودم، ابن‌سیرین، بیش‌تر! از : امیرعلی سلیمانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٤
comment نظرات ()

حافظ

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسکین داد
 
وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش داد من غمگین داد 
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست
آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد
خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن
هر که پیوست بدو عمر خودش کابین داد
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی
خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد
در کف غصه دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد
 
از : حافظ

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٤
comment نظرات ()

رویا باقری

مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت
انگار از عاشق شدن ترسید! برگشت
خوشبختی ام این بار می آمد بماند
یکدفعه از هم زندگی پاشید ، برگشت
مانند گنجشکی که از آدم بترسد
تا از کنارم دانه ای را چید ، برگشت
آن روز عزرائیل می آمد سراغم
دست تو را برگردنم تا دید برگشت!
اوهم فریب قاب عکسی کهنه را خورد
با شک می آمد گرچه بی تردید برگشت 
بعد از تو شادی بازهم آمد به خانه
اما نبودی، از همین رنجید ، برگشت 
مثل فقیر خسته و درمانده ای که
از لطف صاحب خانه ناامید برگشت 
بعد از تو دیگر دشمنانم شاد بودند
اما غم من تازه از تبعید برگشت 
بعد از تو هردفعه دلم هرجا که پر زد
مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت! 
از : رویا باقری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٤
comment نظرات ()

فرامرز راد

دم که کردی مرا قهوه ی ترک، کافه ات داستان مرا ریخت

هر زنی راوی چشم من شد، کف زد و استکان مرا ریخت

 

بعد از اینکه تو را سر کشیدم یا کلاهی سر استکان رفت

یا کلاهی سر داستان که، استکان داستان مرا ریخت

 

استکان داشت وارونه می شد، کاش دنیای من رو نمی شد

یا جهانم پر از او نمی شد، او نشست و جهان مرا ریخت

 

بعد، انگشت زد توی قهوه، یک خیابان بی راه می دید

پای من را برید از خیابان، جیغ ماشین جان مرا ریخت

 

باز انگشت زد توی قهوه، یک پرنده و یک آشیان دید

باد افتاد پشت پرنده، بال زد آشیان ِ مرا ریخت

 

یک نفر داشت پر در می آورد، یک نفر را شبیه خودش دید

یک نفر آسمان را نشان داد، یک نفر آسمان مرا ریخت

 

از زمانی که او ناگهان رفت، معنی ناگهان از زمان رفت

ناگهان ، ناگهان ، ناگهان رفت ، ناگهان ناگهان ِ مرا ریخت

 

قبل از این فال من اشتباهی ، توی فال زنی دیده می شد

استکان زن ِ ترک ِ قاجار، قهوه در قهوه جان ِ مرا ریخت

 

در اتاقم که شب پرسه می زد، خواستم ماه روشن بیارم

شب که شد رفتم او را بدزدم، باد زد نردبان مرا ریخت

 

 

 

از : فرامرز راد

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٢
comment نظرات ()

افشین یداللهی

روزی که برای اولین بار

تو را خواهم بوسید

یادت باشد

کارِ ناتمامی نداشته باشی

یادت باشد

حرفهای آخرت را

به خودت

و همه

گفته باشی

 

فکرِ برگشتن

به روزهای قبل از بوسیدنم را

از سَرَت بیرون کن

تو

در جاده ای بی بازگشت قدم می گذاری

که شباهتی به خیابان های شهر ندارد

با تردید

بی تردید

کم می آوری …

 

 

 

از : افشین یداللهی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٢
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

بیا تا فرصت هست

پیاده روی های طولانی را تجربه کنیم

 

فردا که من پشت میز کافه می نشینم

و تو عروسی می کنی …

فردا که من پشت میز کافه می نشینم

و تو دخترت را تا مدرسه می رسانی …

فردا که من پشت میز کافه می نشینم

و تو دخترت را عروس می کنی …

 

فردا …

دیر است

بیا تا فرصت هست

تجربه کنیم …

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٢
comment نظرات ()

عبدالصابر کاکایی

من یک دو رگه ام

بازمانده ی سفری غمگین

از وطنی

به وطنی

 

شلیک نکنید!

من یک دو رگه ام

و تنم مرزی است

که به هیچ سویش نمی توانم بگریزم !

 

هر روز جنگی در من در می گیرد

و سربازان بسیاری می میرند

و سربازان بسیاری

در قلبم پناه می گیرند

 

شلیک نکنید!

من یک دو رگه ام

غم هایم دو برابر شماست

دلهره هایم …

 

از آب غلیظ تر است ؛ خون*

و این تفاوتی ندارد

برای تفنگی که نشانه  رفته است

 

خون

خون که بی گذرنامه در بدنم جریان داشت

نمی داند

به کدام سو جاری شود!

 

 

 

از : عبدالصابر کاکایی

 

 

*ضرب المثلی انگلیسی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٢
comment نظرات ()

مهدیه لطیفی

بند ِ دل ِ من

به لبخندهای تو بند است

برای دوست داشتنت اما

لبخندهایت را نه

دلت را لازم دارم!

از شعبده باز هم کاری ساخته نیست

گیرم طناب بکشد از دل من تا دل تو

گیرم با دستهایی به پهلو باز

که معلوم نیست برای حفظ تعادل است

یا برای بغل کردن تو

تمام طناب را راه بروم و نیفتم

یا گیرم این لبخند لعنتی ات

سوژه ی معروف ترین نقاش قرن بعد شود

با این ها

چیزی از قد تنهایی های من

آب نمی رود عزیزم

و هنوز

شب ها

روی شعرها غلت می زنم !

 

 

از : مهدیه لطیفی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٢
comment نظرات ()

خاقانی شروانی

رخ تو رونق قمر بشکست

لب تو قیمت شکر بشکست

 

لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت

صف عقلم به یک نظر بشکست

 

بر در دل رسید و حلقه بزد

پاسبان خفته دید و در بشکست

 

من خود از غم شکسته دل بودم

عشقت آمد تمامتر بشکست

 

نیش مژگان چنان زدی به دلم

که سر نیش در جگر بشکست

 

نرسد نامه‌های من به تو زآنک

پر مرغان نامه‌بر بشکست

 

قصه‌ای می‌نوشت خاقانی

قلم اینجا رسید و سر بشـــ…

 

 

 

از : خاقانی شروانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٢
comment نظرات ()

سورنا جوکار

این صندلی که جای تو خالیست روی آن

یعنی که آمدی، که نشستی، که ناگهان

 

پروانه وار پیله دراندی و پر زدی

رفتی به سمت نقطه ی پایان آسمان

 

اعجاب رفتنت در و دیوار را گرفت

حتا دهان پنجره باز است همچنان

 

بعد از تو لفظ و لهجه ی ساعت عوض شده است

طوری که حس نمی شود از چرخشش زمان

 

دیدم که بعد رفتن تو جای تیک تاک

می گفت لحظه ای نرو پیشم بمان … بمان

 

 

 

از : سورنا جوکار

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٢
comment نظرات ()

لیلا کردبچه

حسودم،

به انگشت‌هایت

وقتی موهایت را مرتب می‌کنند

حسودم،

به چشم‌هایت

وقتی تو را در آینه می‌بینند

و حسودم،

به زنی که رد شدن از لنزهای رنگی‌اش

رنگ پیراهنت را عوض می‌کند

 

چه کار کنم؟

من زنِ روشنفکری نیستم

انسانی غارنشینم،

که قلبم هنوز در سرم می‌تپد؛

– که بادی که پنجره‌های خانه‌ام را به هم می‌کوبد،

روزی اگر موهای دیگری را پریشان کرده باشد چه؟

و بارانی که باریده و نباریده تورا یادم می‌آورد،

روزی اگر دیگری را یادت بیاورد چه؟ –

 

حسودم

و هی می‌ترسم از تو

از خودم

از او

می‌ترسم و هی شماره‌ات را می‌گیرم

و صدای زنی ناشناس

که شاید عطر تو از گل‌های پیراهنش می‌چکد

که شاید بوی تو از انگشتانش می‌چکد

که شاید حروف نام تو از لبانش می‌چکد

هر لحظه از دسترسم دورترت می‌کند

 

تو دور می‌شوی

من

فرو

می‌روم در غار تنهایی‌ام

کنار وهمِ خفاشی که این روزها

دنیایم را وارونه کرده‌ست

 

 

از : لیلا کردبچه

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٢
comment نظرات ()

فاضل نظری

با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج

حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج

 

ای موی پریشان تو دریای خروشان

بگذار مرا غرق کند این شب مواج

 

یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم

یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج

 

ای کشتۀ سوزاندۀ بر باد سپرده

جز عشق نیاموختی از قصه حلاج

 

یک بار دگر کاش به ساحل برسانی

صندوقچه ای را که رها گشته در امواج

 

 

از : فاضل نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٢
comment نظرات ()

احمد شاملو

چه بی تابانه می خواهم‌ات ای دروی‌ات آزمون تلخ زنده به گوری !

چه بی تابانه تو را طلب می کنم!

بر پشت سمندی

گویی

نو زین

که قرارش نیست.

و فاصله

تجربه‌یی بی‌هوده است.

 

بوی پیرهن‌ات

این جا

و اکنون. ــ

 

کوه ها در فاصله

سردند.

 

دست در کوچه و بستر

حضور مـأنوس دست تو را می جوید

و به راه اندیشیدن

یأس را

رَج می زند.

 

بی نجوای انگشتان ات

فقط. ــ

و جهان از هر سلامی خالی ست.

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٢
comment نظرات ()

ناهید عرجونی

از هر کجا که بیایی

به مرز می رسی

از مریوان و موهای خیس من

تا دکمه هایی که بسته ام

و باز نمی شود

سر صحبت ام

با سربازهایی که شب

خواب های درهم ستاره و زن را

پنهان می کنند توی پوتین هایشان

و صبح

سیگار ومرز را

با دلهره می کشانند به برج نگهبانی

 

نگاه کن

نشانه ام دودی است

که از انگشت اشاره ی سرباز مرده ای بلند می شود

 

آسمان را ببند

باید خدا آن طرف تر از این شعر بایستد!

 

 

از : ناهید عرجونی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱۱
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

اتوبان، رودخانه ای غمگین است

که مرا از تو دور می کند

آب که از سر ما گذشت

اما ماهی ها غرق نخواهند شد

تنها در کنار اتوبان می ایستند

و برای شیشه های بالا کشیده دست تکان می دهند

تا از سرما یخ بزنند

و روی آب بیایند

تنها سنگ ها هستند

که برای همیشه ته نشین خواهند شد

 

تو با شوهرت ماهی می خوری

من زُل می زنم به ماه و

دیوانه می شوم و

کوچه ها را آواز می خوانم و

به سنگ ها لگد می زنم و

زنم و …

بغضم می ترکد

از تو که دور می شوم

کوچه که هیچ !

گاهی اتوبان هم بن بست است

 

من رودخانه ای را می شناسم

که با دریا قهر کرد

و عاشقانه

به فاضلاب ریخت

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱۱
comment نظرات ()

فاطمه اختصاری

دهان ِ وا شده ی ماهی

که گیر کرده به قلّاب و

بدون دلهره از بیرون

کشیده می شود از آب و

نگاه می کندت، بی جان

– «مرا بلند کن از خواب و ↓

فقط تکان بده! محکم تر!»

 

خدا شبیه دو دست خیس

که می خورد به تنم سرد است

«و این منم زن تنهایی»

که سال هاست که سردردست!

تکان نمی خورد از جایش

دلش گرفته و بُغ کرده ست

– «ولش کن از بغل ِ خیست!»

 

سؤال از سر ِ نخ افتاد

بگو چقدر زمان دارم؟

برای یک نفس ِ راحت

ببین که گریه کنان دارم

جواب می شوم از این درد

تمام شب هیجان دارم

– «کسی مرا بکشد بیرون!»

 

به فکر معجزه ای هستی

برای منطق ِ بیمارم

به فکر ترکِ منی غمگین

که گیر کرده در افکارم

نگاه های حسودت را

بدزد از من و سیگارم

– «به تخت ِ خواب ِ خودت برگرد!»

 

کسی شکافت بدون ِ ترس

جهان ِ ماهی تنها را

و ریخت از شکمش بیرون

تمام «بچّه خدا»ها را

کسی بیاید از این کابوس

کسی نجات دهد ما را

– «فقط تکان بده! محکم تر!»

– «فقط تکان بده! محکم تر!»

– «فقط تکان بده! محکم تر!»

 

 

از : فاطمه اختصاری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱۱
comment نظرات ()

حامد عسکری

با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

 

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد

با من تنها تر از ستارخان بی سپاه

 

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

 

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

کـُنده ی پیر بلوطی سوخت، نه یک مشت کاه

 

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

 

آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم ست و سیب خوردن آدم  ست و اشتباه

 

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند

“دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه”

 

 

از : حامد عسکری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱۱
comment نظرات ()

حسین جنتی

باید که ز داغم خبری داشته باشد ،

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

 

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

 

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچه ی دست تبری داشته باشد

 

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد !

 

آویخته از گردن من شاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

 

سردرگمی ام داد گره در گره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !

 

 

 

از  : حسین جنتی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱۱
comment نظرات ()

محمدسعید میرزایی

کجاست جای تو در جمله زمان؟ که هنوز …

که پیش از این؟ که هم‌اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

 

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟

که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟

 

چقدر دلخورم از این جهان‌ِ بی‌موعود

از این زمین که پیاپی … از آسمان که هنوز…

 

جهان سه نقطه پوچی است خالی از نامت

پر از «همیشه همین ‌طور»، از «همان که هنوز»

 

ولی تو «حتماً»ی و اتفاق می‌افتی

ولی تو «باید»ی، ای حس ناگهان! که هنوز …

 

در آستان جهان ایستاده چون خورشید

همان که می‌دهد از ابرها نشان که هنوز …

 

شکسته ساعت و تقویم پاره‌پاره شده

به جست‌و‌جوی کسی آن سوی زمان، که هنوز

 

سؤال می‌کنم از تو: هنوز منتظری؟

تو غنچه می‌کنی این بار هم دهان، که: هنوز

 

 

از : محمدسعید میرزایی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱۱
comment نظرات ()

سورنا جوکار

روی لب های تو وقتی ردی از لبخند نیست

در وجودم سنگ روی سنگ دیگر بند نیست

 

اخم هایت را کمی وا کن که تاب آوردنش

در توان شانه های خسته ی الوند نیست

 

خواجه ی قاجار اگر چشم کسی را کور کرد

قصه اش آنچه مورخ ها به ما گفتند نیست،

 

خواست تا از چشم زخم دشمنان حفظت کند

خوب می دانست کار آتش و اسپند نیست

 

آنقدر شیرین زبانی کار دستم داده ای

قند خون از خوردن ِ بیش از نیاز ِ قند نیست

 

ای تنت شیراز راز آلود فتحت می کنم

گرچه در رگ هام خون پادشاه زند نیست

 

 

از : سورنا جوکار

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱۱
comment نظرات ()

حامد عسکری

چون شیر عاشقی که به آهوی پرغرور

من عاشقـــم به دیدنت از تپه های دور

من تشنــه ام بـــــــه رد شدنت از قلمرو ام

آهو ! بیا و رد شو از این دشت سوت و کور

رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات

اردیبهشت هدیه بده ضمن ِهر عبور

آواره ی نجـابت چشمان شرجــــی ات

توریستهای نقشه به دست بلوند و بور

هـرگــــــاه حین گپ زدنت خنده می کنی

انگار “ذوالفنون” زده از “اصفهان” به “شور”

دردی دوا نمی کند از من ترانه هام

من آرزوی وصل تو را می برم به گور

مرجان ! ببخش “داش آکلت” رفت و دم نزد

از آنچـــه رفت بر سر این دل ، دل صبــــــور

تعریف کردم از تــــو ، تــو را چشم می زنند

هان ای غزل ! بسوز که چشم حسود کور

 

 

 

از : حامد عسکری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱۱
comment نظرات ()

پوریا سوری

تهران برای زندگی من هرگز انار سرخ ندارد

باید کسی به عاطفه تو در این زمین درخت بکارد

 

تهرانِ هم ترانه ی زندان، تهران خالی از تب انسان

تهرانِ پایتخت به جز تو دیگر مگر چه جاذبه دارد؟

 

تهران برای من برهوتی پوشیده از سفیدی برف است

باشد که ردپای تو اینجا همراه خود بهار بیارد

 

هر شب میان ماندن و رفتن راهی بغیر خواب ندارم

کی می شود که خواب مرا به آغوش گرم تو بسپارد؟

 

من فکر می کنم که در این شهر، عشق تو شاهراه نجات است

پیش از شبی که خاک بخواهد در سینه اش مرا بفشارد

 

اما چگونه با تو بگویم … بگذار صادقانه بگویم

می ترسم اینکه عشق تو بین سیمان و دود تاب نیارد

 

این دود سرفه های مرا از سینه ام به شهر کشانده

این سرفه های شهر نشینی به فلسفه نیاز ندارد

 

شاید اگر که عشق تو با آن، ابری که مانده در تب باران

همدم شود دوباره تواند باران به این دیار بیارد

 

شاید که ابر حادثه باشد! شاید که عشق  معجزه باشد

باران فقط به حکم غریزه بی چشمداشت باز ببارد

 

آنگاه در تلاطم باران، از انتهای پیچ خیابان

می آیی و دوباره در این خاک عشق ات انار بار می آرد

 

 

از : پوریا سوری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱۱
comment نظرات ()

فرامرز راد

دهان پنجره را بست و نیشخندی زد

و قورت داد دهانش قـُـلپی آبش را

 

چهار خانه ی پیراهنم نه جا دارُ

مربعی که در آنم چهار دیوارُ

 

دو پنجره که ندارم، چه هیچکس ها را

به انتظار نشسته برای دیدارُ

 

ولی دو جیب و دو دکمه، دو چشم ِ پیراهن

چهار روز ِ ندیدند خواب شبها رو

 

شبی که رفتی و یک مرد ماند و پیراهن

که در حصار خطوطش شده گرفتارُ

 

شبی که پنجره ها، جیب های بسته ی من

تو را ندیده گرفتند پشت دیوارُ

 

چرا شبی که نباید گرفته خوابیده

مگر ندیده که دکمه همیشه بیدارُ

 

نگاه دوخته تا سرنخی بدست آید

تمام کار نگاهش شده همین کارُ

 

شبی که، دکمه نگاهش شبیه مردی بود

که زل زده به کسی تا بیاید این بارُ

 

مرا بگیرد از این یک بگیردم از دو

مرا بگیرد از این سه بگیرد از چهارُ

 

ولی نیامدی و می برم که بفروشم

مگر که بو بکشاند تو را به بازارُ

 

مرا به بوی لباسم بفهمی و بخری …

 

 

از : فرامرز راد

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱۱
comment نظرات ()

فاطمه اختصاری

۱

[بساط سبزی، توی حیاط، زیر درخت]

۲

سُرور خانم… و چند تا زن ِ خوشبخت!!

سُرور خانم و یک مشت حرف عُق دارش

از عشق و عقد و عروسی و مجلس پاتخت

سُرور خانم و بند دکلته ی سبزی

که گیر کرده به یک چیز ِ زنده ی ِ سرسخت

بساط سبزی، توی حیاط دلگیر ِ ↓

سُرور خانم

۳

- «می دونم آخرش میره

یه عمر پاش بشینی، تلف بشی، بِپُکی

یه هو بُلن شی ببینی دلش یه جا گیره»

سکوت معصومه در صدای چک چک ِ آب

میان حوض دو چشم ِ به هیچ چی! خیره

۴

بساط سبزی با لکّه های مختصری

که پاک می شود آهسته توی مغز زری

نفس نفس مردنْ زیر دمکشی نم دار

فرار از خفگی ِ اتاق شش نفری

خیال دووووور پریدن، سبک شدن از هر…

زری و در شکمش باز چیز زنده تری!

۵

بساط سبزی روی ِ دو تا مجلّه ی مُد

خطوط بسته ی دنیا که تنگ تر می شد

بهار و قرص جلوگیری از خودش

- «تا کِی؟!»

کنار گریه ی بی ربط ِ! قبل هر پریود

کنار پنجره ی باز و عشق دزدکی اش

بهار  گم شده در نامه های زیر کمد

۶

صدای باران که می خورد به یک دیوار

صدای گریه ی تو زیر گرمی ِ سشوار

نمی توانی (در) رفتن از اتاقت را

دلت/ گرفته از این لحظه ها سراغت را

سُرور خانم ِ پوکی میان دردِ سرت

شبیه ماتی ِ تصویر های دور و برت

دو لکّه ی قرمز، دستمال ِ ماتیکی

خیال دووووووور شدن های بعد نزدیکی!

و دست و پا زدن ِ بی خود ِ جنین ِ زری

نمی شود بپری، نه! نمی شود بپری!

گرفته پایت را دست های توی لجن ↓

گرفته/ زندگی ات را بچسب و حرف نزن !

………………………………………

۷

و قرمه سبزی مثل ِ همیشه جا افتاد

چراغ روشن شد… بعد پرده ها افتاد!

از : فاطمه اختصاری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱۱
comment نظرات ()

حامد عسکری

تو را هر قدر عطر یاس و ابریشم بغل کرده

مرا صدها برابر غصه و ماتم بغل کرده

 

زمستان می رسد گلدان خالی حسرتش این است:

چرا شاخه گل مهمان خود را کم بغل کرده؟

 

چه ذوقی می کند انگشترم هربار میبیند

عقیقی که برآن نام تو را کندم بغل کرده

 

چنان بر روی صورت ریختی موی پریشان را

که گویی ماه را یک هاله مبهم بغل کرده

 

لبت را می مکی با شیطنت انگار درباران

تمشکی سرخ را نمناکی شبنم بغل کرده

 

دلیل چاک پشت پیرهن شاید همین باشد:

زلیخا یوسفش را دیده و محکم بغل کرده…

 

 

از : حامد عسکری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱۱
comment نظرات ()

رضا حیرانی

کندوی خانگی من

تب را چطور ندید در فنجان های نشسته ی عصرگاهی

گاهی که لا به لای نفس هات می پراکنی ام

گاهی که پاک می رود از دست پیراهنم

گاهی که تویی را چقدر کم دارمش چقدر

 

خواب مرا به مداوا بردی تمام عمر

خوابی که از چکیدنت بر آینه نور می گرفت

گفتم که من به اینهمه زنبور مردمک هایت

گفتم که من به شهد نگاهت وابسته ام

گفتم که خسته ام از این همه بیداری

وقتی که خواب ِ عصرگاهی ِ من بازوهای تو را جار می زنند

گفتم که کم دارمش تابلوی هجوم تو را بر پیکرم

کم دارمش چقدر که تب ِ بی تو کهنه شدن را عرق می کنم

در مبل های عطر ِ تو بلعیده

 

چطور ندیدی تب را در فنجان عصرگاهی چشمانم

چطور ندیدی که چقدر کم دارمت چطور ؟

کندوی خانگی من چطور ؟

 

 

از : رضا حیرانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٠
comment نظرات ()

رضا جمالی حاجیانی

چند ورقه مه
می‌پیچم لای روزنامه
و به پست‌خانه می‌روم
می‌خواهم این وقت صبح را
به نشانی‌ات پست کنم
نفس نفس زدن آسمان را
که پایین آمده تا روی صورت زمین
برای تو که فکر می‌کنی
فاصله‌ها را نمی‌توان برداشت
 
 
 
از : رضا جمالی حاجیانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٠
comment نظرات ()

حامد ابراهیم پور

١)

 سال خطر، سال سیاهی، سال بمباران!

سال هزاروسیصد و پنجاه و نه ! تهران!

سالی که یک زن در تقلاهای تن زایید

سالی که من را یک نفر روی لجن زایید

از ابتدا افسوس بخت باژگون خوردن

از سینه ی مادر به جای شیر خون خوردن

در جستجوی لقمه ای نان دربه در بودن

دلواپس دلواپسی های پدر بودن

سال فرار از وحشت این کوچه ی بن بست

سال مواظب باش مادر! شهر ناامن است!

سال صدای مردن پروانه‌ای در مشت

سال صدای پای مردی خواهرم را کشت

سال بلندی‌های مهران… سال خمپاره

سال النگو… گوشواره… دامن پاره

سال – بیفشانید در اروند خاکم را

سال – بده به مادرم کاکو پلاکم را

سال نشستن روی دوش تخت بی‌پایه

با بمب‌ها بازی کنار نعش همسایه

سال رها بر خون فرزندان آدم ،شهر

سال خطر… سال مصیبت… سال خرمشهر

٢)

 سال شروع تازه‌ی این سرگذشت ایران

سال هزار و سیصد و هفتاد و هشت! ایران!

این که جدال ناگزیر خیر و شر باشی

دیوانه باشی، دردسر باشی، پسر باشی

این که نبندی چشم‌های نیمه بازت را

با شک خیامی بشویی جانمازت را

تکرار بی فرجام رنجی مستمر بودن

با شعر گفتن مایه ی شرم پدر بودن

شوق دوباره خواندن بیگانه و قصر و

شب گردی اطراف میدان ولیعصر و

دیوانگی در این خیابان، آن خیابان… بعد

عاشق شدن در ظهر دانشگاه تهران بعد

تنها شدن در کوچه ی تاریک بن بست و

بوسیدن و دیوانگی هایی ازین دست و

یاغی شدن، یکباره بال و پر درآوردن

از رازهای مبهم تن سر درآوردن

لبریز طعم سیب ممنوع بدن بودن

دیوانه ی دیوانه بازی های زن بودن…

¨

سال خیابان‌های آتش،سال اشک‌آور

سال کبوتر پر، پدر پر،هم کلاسی پر

هرروز صد سیلی ز دست تازه ای خوردن

هرروز، هرساعت، شکست تازه‌ای خوردن

درگرگ و میش لحظه‌هایی شوم کز کردن

درضربه‌های خونی باتوم کز کردن

سال طپیدن‌های آخر،سال حسرت…آه

سال غم جانکاه، سال کوی دانشگاه….

۳)

سال عفن…سال سیاهی…سال گُه! تهران !

سال هزار و سیصد و هشتاد و نه! تهران!

تنها شدن… با اضطراب و درد خوابیدن

با چشم‌های یک سگ ولگرد خوابیدن

هر نیمه شب تنها نشستن زیر باران تا

شعر جدیدی جان بگیرد در خیابان تا

جانی بگیری… رنگ و روی رفته‌ات باشد

شعر جدیدت آبروی رفته‌ات باشد

این که ببینی سایه‌ات روی زمین مرده

ترسیده‌ای و چشم‌هایت را ملخ خورده

این که ببینی در دهان شیر خوابیدی

در تخت خواب هشت پایی پیر خوابیدی

طاعون بگیری در طی صد سال تنهایی

در صفحه های دفتر شعر هیولایی –

غمگین! که پشت اخمهایت قایمش کردی

لرزیدی و در زخم‌هایت قایمش کردی

این که نفس‌های فلوت مرده‌ای باشی

چشمان خیس عنکبوت مرده‌ای باشی

خود را جویدن در دهان بستری خالی

مثل خودارضایی خرچنگ میانسالی

که از سقوط سایه‌اش در آب می‌ترسد

می‌خوابد و در خواب هم از خواب می‌ترسد

این که بیازاری خودت را… این که بد باشی

که راه های کشتن خود را بلد باشی…

¨

سال چقدر این شهر یک خورشید کم دارد

سال هوا را تیره می‌دارد! نمی‌بارد!

سال هزارم از حیات امپراطوری

سال سقوط مرتضی… سال غم پوری…

 

 

از : حامد ابراهیم پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٠
comment نظرات ()

علیرضا آذر

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن

لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست

بعد از من و جان کندن من نوبت توست

لیلی مگذار از دَمِ خود دود شوم

لیلی مپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین،سینه و سر آوردم

مجنونم و خونابِ جگر آوردم

مجنونم و خون در دهنم می رقصد

دستان جنون در دهنم می رقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی

بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست

یک عاشقِ این گونه از این دست کجاست

تا اخم کنی دست به خنجر بزند

پلکی بزنی به سیم آخر یزند

تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود

تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود

اِی شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو

دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو

آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست

این شعرِ پُر از داغِ تو آتش زدنی ست

اَبیاتِ روانی شده را دور بریز

این دردِ جهانی شده را دور بریز

من را بگذار عشق زمین گیر کند

این زخمِ سراسیمه مرا پیر کند

این پِچ پِچه ها چیست،رهایم بکنید

مردم خبری نیست،رهایم بکنید

من را بگذارید که پامال شود

بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود

من را بگذارید به پایان برسد

شاید لَت و پارَم به خیابان برسد

من را بگذارید بمیرد،به درَک

اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک

من شاهدِ نابودی دنیای منم

باید بروم دست به کاری بزنم

حرفت همه جا هست،چه باید بکنم

با این همه بن بست چه باید بکنم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سَرم آوردند

من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند

در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند

این دغدغه را تاب نمی آوردند

گاهی همگی مسخره ام می کردند

بعد از تو به دنیای دلم خندیدند

مردم به سراپای دلم خندیدند

در وادیِ من چشم چرانی کردند

در صحنِ حَرم تکه پرانی کردند

در خانه ی من عشق خدایی می کرد

بانوی هنر،هنرنمایی می کرد

من زیستنم قصه ی مردم شده است

یک تو،وسط زندگیم گم شده است

اوضاع خراب است،مراعات کنید

ته مانده ی آب است،مراعات کنید

از خاطره ها شکر گذارم،بروید

مالِ خودتان دار و ندارم،بروید

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سرم آوردند

من از به جهان آمدنم دلگیرم

آماده کنید جوخه را،می میرم

در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز

مرد است که از پا ننشسته ست هنوز

یک مرد که از چشمِ تو افتاد شکست

مرد است ولی خانه ات آباد،شکست

در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود

لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود

بر مسندِ آوار اگر جغد منم

باید که در این فاجعه پرپر بزنم

اما اگر این جغد به جایی برسد

دیوانه اگر به کدخدایی برسد

ته مانده ی یک مرد اگر برگردد

صادق،سگ ولگرد اگر برگردد

معشوق اگر زهر مهیا بکند

داود نباشد که دری وا بکند

این خاطره ی پیر به هم می ریزد

آرایش تصویر به هم می ریزد

اِی روح، مرا تا به کجا می بری ام

دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام

می سوزم و می میرم و جان می گیرم

با این همه هر بار زبان می گیرم

در خانه ی من پنجره ها می میرند

بر زیر و بمِ باغ،قلم می گیرند

این پنجره تصویرِ خیالی دارد

در خانه ی من مرگ تَوالی دارد

در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست

آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست

بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام

آتش به دهانِ خانه انداخته ام

بعد از تو خدا خانه نشینم نکند

دستانِ دعا بدتر از اینم نکند

من پای بدی های خودم می مانم

من پای بدی های تو هم می مانم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سرم آوردند

آواره ی آن چشمِ سیاهت شده ام

بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم

از کوچه ی ما می گذری می میرم

سوسو بزنی، شهر چراغان شده است

چرخی بزنی،آینه بندان شده است

لب باز کنی،آتشی افروخته ای

حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی

گاهی سَرکی به آسمونم بزنی

من را به گناهِ بی گناهی کُشتی

بانوی شکار،اشتباهی کُشتی

بانوی شکار،دست کم می گیری

من جان دهم آهسته،تو هم می میری

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند

جز واژه ی برگرد مگر می ماند

این ها همه کم لطفیِ دنیاست عزیز

این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم

با هر کسِ همنامِ تو درگیر شدم

اِی تُف به جهانِ تا ابد غم بودن

اِی مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن

یادش همه جا هست،خودش نوشِ شما

اِی ننگ بر و مرگ بر آغوشِ شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است

لعنت به تَنی که در کنار تنش است

دست از شب و روز گریه بردار گلم

با پای خودم می روم این بار گلم

 

 

از : علیرضا آذر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٠
comment نظرات ()

حامد عسکری

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد

می تواند خبر از مصر به کنعان ببرد

آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت:

یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد

وای بر تلخی فرجام رعیت پسری

که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد

ماهرویی دل من برده و ترسم این است

سرمه بر چشم کشد،زیره به کرمان ببرد

دودلم اینکه بیاید من معمولی را

سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد

مرد آنگاه که از درد به خود میپیچد

ناگزیر است لبی تا لب قلیان ببرد

شعر کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه

باید این قائله را “آه” به پایان ببرد

شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد

ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد!

 

 

از : حامد عسکری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٠
comment نظرات ()

حامد ابراهیم پور

باران به روی پنجره هاشور می زند

باران گرفته است و دلم شور می زند…

در حسرت نوشتن یک شعر تازه ام

بگذار تا به حرف بیاید جنازه ام

از خواب های یخ زده بیرون بکش مرا

از این تن ملخ زده بیرون بکش مرا

در خاک تکه های تنم را نشان بده

با خود مرا ببر…وطنم را نشان بده

نگذار راه آمدنم را عوض کنند

نگذار نقشه ها وطنم را عوض کنند

نگذار تا اسیر شوم توی پیله ام

بی آبرو شوند زنان قبیله ام

نگذار دین هراس بریزد به دین من

نگذار چاه نفت شود سرزمین من

نگذار زخم های تنم بیشتر شود

نگذار رودخانه ی من بی خزر شود

من را ببر…ازین تن مطرود خسته ام

از این اتاق های مه آلود خسته ام

دست مرا بگیر … جهان را نشان بده

با من برقص…پیرهنت را تکان بده

با من برقص روی صداها و زنگ ها

با من برقص روی زبان تفنگ ها

با من برقص روی جهان های گم شده

با من برقص…با ملوان های گم شده

با من برقص روی تن بند ِ رخت ها

با من برقص زیر تمام درخت ها

با من برقص در ته بن بست های من

با من برقص…با بند ِ دست های من

دارند تکه های مرا بند می زنند

زنجیرهای من به تو لبخند می زنند

به گوشه های خونی ِ تاریک تر بیا

از من نترس…امشب نزدیک تر بیا

نزدیک باش…با هیجانم شریک شو

در تکه تکه کردن نانم شریک شو

در من هزار یاغی شمخال می زنند

در من پرندگان جهان بال می زنند

فکری برای کندن دندان گرگ کن

سلول انفرادی من را بزرگ کن…

 

 

از : حامد ابراهیم پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٠
comment نظرات ()

سید محمد مرکبیان

از دست های تو
کارهای خارق العاده ای بر می آید
همانجا که هستی، بمان
اجازه‌ بده شعرها از من برایت بنویسند
اجازه بده برایت بخوانم،
تا چه اندازه‌ از بَدوِ دوست داشتنت
پیراهنِ فصل ها
زیباتر شده است.
 
کنارِ لبانت، کناره می‌گیرم
وَ تمامِ حرف‌های دلم را
از دهان‌ات می‌شنوم
در فاصله‌ی پیشانیِ تو
تا سایه‌ات
جنگلِ سبزی‌ست
که پرنده‌های من
آنجا آرام می‌گیرند.
 
 
 
از : سید محمد مرکبیان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱٠
comment نظرات ()

نسترن وثوقی

حالا دیگر
یک خط در میان گریه می‌کنم،
حالا دیگر
شانه‌هایم صبورتر شده‌اند
و با هر تلنگری که گریه می‌زند
بی‌جهت نمی‌لرزند!
انگار دیگر هیچ اتفاقِ عاشقانه‌ای
از چشم‌هایم نمی‌افتد
و پاییزِ من
اتفاق زردی‌ست
که می‌تواند
ناگهان در آغوشِ هر فصلی بیفتد!
حالا تو هی به من بگو
بهار می‌آید...
 
 
از : نسترن وثوقی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

گروس عبدالملکیان

تورم را

از تمام دریاها جمع می کنم

ماهی ها

زیباتر از شعرهای من اند

 

مسیر خانه ات را

از حافظه ی کفش هایم پاک کرده ام

غمگین نباش !

خودت هم می دانی

همیشه عکس تکی ِ تو زیباتر بود

 

زیبایی تو و خستگی این دیوار

که به هر حال به من تکیه داده است

 

دلم گرفته

درست مثل لک لکی

که بال هایش را برای کوچ امتحان می کند

دلم گرفته و می دانم

این هواپیما هیچ وقت

بر دریاچه ای فرود نمی آید

دلم گرفته و

باز نمی شود

در این قوطی

 

سرانجام

قرص ها را خواهم خورد

 

 

از : گروس عبدالملکیان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

کارلوس دروموند دِ آندراده

حالا چی ژوزه؟

مهمونی تموم شده

چراغا خاموش ان

ملت رفتن

شب، سرد شده

حالا چی ژوزه؟

حالا چی – هی تو-؟

تو که بی‌نامی

و بقیه رو دست می‌اندازی

تو که شعر می‌نویسی

عاشق می‌شی شکوه می‌کنی

حالا چی ژوزه؟

زن نداری

حرفی نداری

عشقی نداری

شب سرد شده

و همه‌چی تموم شده

و همه‌چی غیب شده

و همه‌چی خراب شده

حالا چی ژوزه؟

حالا چی ژوزه؟

حرفای دل‌نشینت

لحظه‌های تب و تابت

عیش‌ونوشت

کتاب‌خونه‌ت

معدن طلات

چمدون شیشه‌ایت

ناسازگاریت

کینه‌ت…

حالا چی؟

کلیدی تو دستت

می‌خوای در رو وا کنی

این‌جا که دری نیست

تو دریا نمی‌ری

اما دریا هم خشکیده

می‌خوای بری مینیاس

مینیاسی دیگه نیست

ژوزه؛ حالا چی؟

اگر تونستی بخواب

اگر تونستی خسته شو

اگر تونستی بمیر

اما تو نمی‌میری

تو سگ‌جونی ژوزه

تنها تو تاریکی

مث یه چهارپای وحشی

بی‌هیچ خدا-پیغمبری

حتی بدون یک دیوار

که بتونی به‌ش تکیه بدی

بی‌اسب سیاهی

که بتازونیش

تو کوچ می‌کنی ژوزه

به کجا ژوزه؟

 

 

از : کارلوس دروموند دِ آندراده

 ترجمه از : محمدرضا فرزاد

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

مهدیه لطیفی

دلتنگی

شوخی سرش نمی شود

دلتنگی موریانه است و

من هنوز آدم نشده ام

من هنوز

چوبی ام!

 

 

از : مهدیه لطیفی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

 

پنجره واژه ایست زندانی، بین دیوارها اسیر شده

آنقدر مانده سینه ی دیوار، تا که غمگین و گوشه گیر شده

پنجره پوستش ترک خورده، شیشه هایش کثیف و لک خورده

ابر! باران نبار، بی انصاف … تا نبیند چه قدر پیر شده

پنجره گفته بود می خواهد رابط ما و آسمان باشد

سالها بسته مانده از آنروز، بسته و خسته و حقیر شده

پنجره گفته بود از دیوار خواسته بگذرد همین یکبار

گفته با خنده در جوابش که: او برای همین اجیر شده

پنجره از اصالتش دور است اشکهای ستاره ها شور است

پشت قاب همیشه  بسته ی او آسمان طرحی از کویر شده

دیشب از پنجره شنیدم او قصد دارد که خودکشی بکند!

دیگر از این همیشه در تکرار ، دیگر از زندگیش سیر شده

پنجره قصد خودکشی … اما ، خود او خوب خوب می داند

سر به دیوار و سنگ هم بزند ، دیگر از او گذشته دیر شده

پنجره سالهاست زندانیست، سالیانست رو به ویرانیست

دیگر از او گذشته … دیر شده، پنجره … پنجره اسیر شده

 

 

از : پوریا سوری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

علیرضا آذر

فال من را بگیر و جانم را

من از این حال بی کسی سیرم

دستِ فردای قصه را رو کن

روشنم کن چگونه می میرم

حافظ از جام عشق خون می خورد

من هم از جام شوکران خوردم

او جهاندارِ مست ها می شد

من جهان را به دوش می بردم

مست و لایعقل از جهان بیزار

جامی از عشق و خون به دستانم

او خداوند می پرستان شد

من امیر القشون مستانم

حالِ خوبی نبود آدم ها

زیر رودِ کبود خوابیدم

هرچه چشمش سرِ جهان آورد

همه را توی خواب می دیدم

من فقط خواب عشق را دیدم

حس سرخورده ای که نفرین شد

هر کسی تا رسید چیزی گفت

هر پدر مُرده ابن سیرین شد

من به تعبیر خواب مشکوکم

هر کسی خواب عشق را دیده است

صبح فردای غرق در کابوس

رو به دستان قبله خوابیده است

مردم از رو به رو ،دَهن دیدند

مردم از پشت سر، سخن چیدند

آسمان ریسمانمان کم بود

هی نشستند و رشته ریسیدند

نانجیبیِ عشق در این است

مردِ مفلوک و مُرده می خواهد

نانجیبیِ عشق در این است

دامنِ دست خورده می خواهد

من به رفتار عشق مشکوکم

در دلِ مشتِ بسته اش چیزی ست

رویِ رویش شکوهِ شیراز است

پشتِ رویش قشونِ چنگیزی ست

من به رفتار عشق مشکوکم

مضربی از نیاز در ناز است

در نگاهش دو شاهِ تاتاری

پشتِ پلکش هزار سرباز است

مردِ از خود گذشته ای هستم

پایِ ناچارِ مانده در راهم

هم نمی دانم آنچه می خواهی

هم نمی دانم آنچه می خواهم

ناگزیر از بلندِ کوهستان

ناگریز از عمیقِ دریایم

اهل دنیای گیج در اما

گیجِ دنیای اهلِ آیایم

سهروردی منم که در چشمت

شیخِ اشراق و نورِِ غم دیدم

هم قلندر شدم که در کشفت

سر به راه تو سر تراشیدم

خانِ والای خانه آبادم

زندگی کن مرا،خیابان را

این چنین مردِ داستان باشی

می کُشی خوش نویسِ تهران را

مرگِ شعبانِ جعفری هستم

امتدادِ هزاردستانم

لشکرم یک جهان شش انگشتی ست

من امیر القشون مستانم

قلبم اندازه ی جهانم شد

شهرِ افسرده ای درونم بود

خونِ انگورهای تَفتیده

قطره قطره جای خونم بود

شهرِ افسرده ای درونم بود

خالی از لحظه های ویرانی

جاده ها از سکوت آبستن

شهرِ تنهای واقعا خالی

توی تنهاییِ خودم بودم

یک نفر آمد و سلامی کرد

توی این شهرِ خالی از مردم

یک نفر داشت کودتا می کرد

یک نفر داشت زیر خاکستر

آتشی تازه دست و پا می کرد

من به تنهاییِ خودم مومن

یک نفر داشت کودتا می کرد

یک نفر مثل من پُر از خود شد

یک نفر مثل زن پُر از زن شد

از همان جاده ای که آمد رفت

رفت و اندوهِ برنگشتن شد

کار و بارِ غزل که راکد بود

کار و بارِ ترانه هم خونی ست

آسمان در غزل که بارانی ست

آسمون تو ترانه بارونی ست

دست و پاتو بکِش،برو گمشو

این پسر زندگی نمی فهمه

واسه مردای گرگ دونه بریز

این خر از کُره گی نمی فهمه

تو سرش غیرِ شعر چیزی نیست

مُرده شورِ کتاب و شعراشو

می گه دنیا همش غم انگیزه

گُه بگیرن تمومِ دنیاشو

گُه بگیرن منو،برو بانو

واسه مردای زندگی زن شو

واسه من لای جرز،اتاق خوابه

گاوِ مردای گاوآهن شو

من کنار تو ریز می مانم

تو کنارم درشت خواهی شد

من نجیبانه بوسه خواهم زد

نانجیبانه مشت خواهی شد

اقتضای طبیعتت این است

به وجود آمدی که زن باشی

به وجود آمدی بسوزانی

دوزخی پشتِ پیرهن باشی

به وجود آمدم که داغت را

پشتِ دستان خود نگه دارم

مثل دنیای بعد از اسکندر

تختِ جمشیدِ بعد از آوارم

تختِ جمشیدِ بعد از آوارم

سر ستون های من ترَک خوردند

بعدِ بارانِ تیر باریدن

هرچه بود و نبود را بردند

شعرِ آتش به جان نفهمیدی

ماجرا مثل روز روشن بود

قاتل روزهای سرسبزم

بدتر از این همه تبر/زن بود

قبله ی تاک های مسمومم

ناخداوندِ مِی پرستانم

لشکرم رو به خمره می رقصند

من امیر القشون مستانم

چشم و هم چشمِ من خیابانی ست

که تو را باشکوه می سازد

که مرا مثل کاه می بیند

که تو را مثل کوه می سازد

مثل کوهی درشت و محکم باش

مثل فاتح نگاه خواهم کرد

آنقَدَر اَنگِ ننگ خواهم زد

دامنت را سیاه خواهم کرد

روی دستان خویش می مانی

پای این قصدِ شوم خواهی مُرد

که رکَب از تو خورده باشم

این آرزو را به گور خواهی برد

سر بچرخان و باز جادو کن

مالِ دنیای خر شدن هستم

بوسه ها را به جان من انداز

مردِ این جنگِ تن به تن هستم

چشم و لب های نیمه بازت را

ماهِ غرقابِ نور می بوسم

من زمینی،تو آسمانی را

از همین راه دور می بوسم

این که اَلابرَه دو چشمت شد

زیر پای هزار اَلفینم

هم خودم قاضیَم،خودم حکمم

هم هلاکیده ی اَبابیلم

پشتمان طرحِ نقشه هایی است

پشتِ هر طرح،دست در کار است

تا دهان مفت و گوش ها مفتند

پشتمان حرفِ مفت بسیاراست

 

 

از : علیرضا آذر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

جواد گنجعلی

شادمانه به خانه باز می گردد

و موهایش را می بافد

زنی که نام همسرش را

در ستون کشتگان جنگ نیافته…

 

 

 

از : جواد گنجعلی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

لیلا کردبچه

یک روز سطری از این شعر

مثل سوت قطاری از کنار گوشَت عبور می کند

واژه ها برایت دست تکان می دهند

خاطره ها

مثل آشنایان دورت به تو نزدیک می شوند

و فکر می کنی

چرا نبض این شعر برای تو اینقدر تند می زند ؟

- نگاهم می کنی

و چشم هایت چقدر خسته اند !

انگار از تماشای منظره ای دور برگشته اند –

نگاه می کنی به من

برفی که بر موهایم باریده

راه تمام آشنایی ها را بسته است

انگشتانم استخوانی تر از آن شده اند

که نوازشی را یادت بیاورند

و تمام این سال ها

آنقدر میان خطوط موازی دفترم

دست به عصا راه رفته ام

که بردن نامت کمر واژه هایم را خواهد شکست

نگاه می کنی به خودت

که پس از سال ها دوباره از دهان زنی بیرون آمده ای

و لرزش لب هایش را انکار می کنی

میان سطرهایش راه می روی

و پاهای بیست و چند سالگی ات را انکار می کنی

واژه ها

دوباره برایت دست تکان می دهند

خاطره ها

مثل آشنایان نزدیکت از تو دور می شوند

و این شعر

برای همیشه حافظه اش را از دست می دهد …

 

 

از : لیلا کردبچه

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

احسان افشاری

آسمان تار، زمین تور، خیابان تیر است

آه! این کوچه قدمگاه کدامین شیر است؟

من کجا با که قراری ابدی داشته‌ام

در تابوت تو را پنجره انگاشته‌ام

کی کلاه از سرم افتاد‌، زمستان آمد

کی دو تا ابر بهم خورد که باران آمد

من کجا دست به یال تو زدم سنگ شدم

کی قلم دست تو افتاد که من رنگ شدم

چتر با یاد تو ساییدم و باران آمد

با تو از بادنما گفتم و طوفان آمد

آمدی نعش غزل باخته را جان بدهی

جنگل سوخته را وعده باران بدهی

هر کجا راه زدم صورت او را دیدم

در خودم چاه زدم صورت او را دیدم

نم شدی رود شدی آتش نمرود شدی

آنور قوس رصد خانه من دود شدی

ایستادی خفه شد نای بیابانی من

راه رفتی عرق افتاد به پیشانی من

خوشه انگوری و انگور نمی‌دانی چیست

مو برآشفتی و منصور نمی‌دانی چیست

تو عسل می‌خوری و زندگی‌ات شیرین است

مرگ در لانه زنبور نمی‌دانی چیست

دختر ابروی کمان‌دار ِ کمین کرده من

سرجدا کردی و ساتور نمی‌دانی چیست

دختری کفش طلا گم شده در پیرهنم

داستان‌های شما گم شده در پیرهنم

تا که شیر از شب نخجیر به من برگردد

چند آهوی رها گم شده در پیرهنم

یاوه می‌گویم و شاید که حقیقت دارد

چند وقتی است خدا گم شده در پیرهنم

من که در جنگل او طوطی سرگردانم

نسبم را به کدام آینه برگردانم

متولد شده در شعر جنینی که تویی

نابکارم چه بکارم به زمینی که تویی

برفی و کوه برای تو نشیمنگاه است

آه اگر آب شود قله نشینی که تویی

سر عقل آمده‌ام پا بگذارم بانو

سر زانوی خودم سر بگذارم بانو

من که باشم که از آغوش تو سودی ببرم

من همین بس که از آتشکده دودی ببرم

آی سرکرده ی در پرده ی تنبور به دست

چار مضراب بزن یکسره بر هر چه که هست

پل نبستم که به آغوش تو سربسپارم

پل شکستم که به رود تو قدم بگذارم

رود دریا شد و دریا به خیابان پیچید

اتوبوسی که نیامد سر میدان پیچید

زورق ساحلی‌ام‌، اسکله ی تزئینی

دست بیرون زده از موج مرا می بینی

حدس پر حادثه‌ام‌، منظره تودرتو

آه اگر باز شود در، تو نباشی آن سو

در ولی صخره سنگ است که ویران نشود

آن که بی من چمدان بست پشیمان نشود

کفش تردید به پا کردم و راه افتادم

شادم از اینکه به این روز سیاه افتادم

بعد هر نامه زدی زیر الفبای خودت

کفش پا کردم و … رفتی پی دنیای خودت

ساده از ماهی راهی شده‌ات می‌گذری‌؟

تور انداخته ایی آبی دریا ببری ؟

تا که بر دار نجنبم گره محکم زده‌ایی

با همان دست که فنجان مرا هم زده‌ایی

فاش می گویم و از گفته خود غمگینم

چای می نوشم و در چای تو را می‌بینم

مثل ماهی که به مرداب بیافتد گیجم

مثل قلاب که در آب بیافتد گیجم

تا که شطرج تویی مات منم کیش منم

کافه کندوی عسل، نوش تویی نیش منم

گرگ و میش است هوا گرگ منم میش تویی

ظهر غمباره‌ی طوفانی در پیش تویی

مثل ماهی که به مرداب بیافتد گیجم

مثل یک بچه که از تاب بیافتد گیجم

زن رسواگر سودازده برگرد به قبل

قبل از آنی که بیایند و بکوبند به طبل

خاک اگر پنجه به آرامش رودم بزند

یا که آتش به سراپای وجودم بزند

باد اگر بر سر گیسوی تو بدخواب شود

آب اگر دور خودش پیچد و گرداب شود

من بعید است به نزدیک شدن فکر کنم

استوایی‌تر از آنی که یخ ات آب شود

عاقبت عشق به یک خاطره می‌پیوندد

کفش می‌ساید و می‌خندد و در می‌بندد

خانه تابوتم و مبهوت، نخواهی آمد

سبدم پر شده از توت، نخواهی آمد

می‌رسی نامه بر باد، ولی بعد از مرگ

من تو را می‌برم از یاد، ولی بعد از مرگ

 

 

 

از : احسان افشاری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

لیندا پاستان

شبی که ترا گم کردم

کسانی پنج خوان اندوه را نشانم دادند

گفتند، از این سو برو

آسان است رفتن، زود یاد می‌گیری

به همان زودی که بعد از قطع پاهایت

یاد گرفتی

 از پله‌ها بالا بروی

و این طور شد که بالا رفتم.

انکار خوان اول بود.

پشت میز صبحانه نشستم

میزی که در منتهای دقت

برای دو نفر چیده بودم.

به تو که آنجا نشسته ‌بودی نان دادم

به تو روزنامه دادم،

پشت آن پنهان شدی.

خشم آشناتر به چشم می‌آید.

نان را سوزاندم

و روزنامه را از دستت گرفتم

تیترهای اول را که خواندم

دیدم همه به رفتن تو اشاره دارند.

پس به خوان بعد رفتم، معامله

چه به دست می‌آورم با از دست دادن تو؟

آرامش پس از طوفان را؟

انگشتانم را بر ماشین تایپ؟

پیش از آن که بتوانم تصمیم بگیرم

افسردگی نفس‌زنان از راه رسید،

رابطهٔ محتضر

دور چمدانش را با رشته‌ای بسته بود.

در چمدان چشم‌بند بود و شیشه‌های خواب‌آور.

تمام پله‌ها را سر خوردم پایین

بی هیچ حسی.

و در تمام این مدت

تابلوی نئونی و شکستهٔ  امید

در دلم روشن و خاموش می‌شد.

امید، نام میانی عمویم بود

و از همین بود که مُرد.

یک سال گذشته است

همچنان دارم بالا می‌روم

هرچند پاهایم

بر صورت سنگی تو سُر می‌خورند.

آن‌قدر بالا آمده‌ام

که مدتی است آخرین درخت را پشت سر‌گذاشته‌ام

اینجا آنقدر بالاست

که درخت به بار نمی‌آید؛

سبز رنگی‌ست

که از یاد برده‌ام.

حالا می‌بینم

که دارم بالا می‌روم به سوی پذیرش،

مکتوب با حروف درشت:

پذیرش،

نامش غرق نور.

هنوز از پا نیفتاده‌ام

دست تکان می‌دهم و فریاد می‌کشم.

زیر پایم، همهٔ زندگی‌ام خیزاب گسترانده‌،

تمام مناظری که به چشم

یا به خواب دیده‌ام.

 آن پایین

یک ماهی بیرون می‌پرد: ضربانِ نبض گردنت.

پذیرش، عاقبت به آن رسیدم.

اما چیزی انگار درست از آب درنیامده

دَوار است پلکان اندوه.

تو را گم کرده‌ام.

 

 

از : لیندا پاستان

ترجمه از : آزاده کامیار

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

مهدیه لطیفی

سرگردان در کمپ ها

هر صبح

بی سرزمین از خواب می پرم!

 

پناهنده ی بازوانت شدن

ساده نیست

وقتی در این سرگردانی

کسی به زبانِ سعدی حرف نمی زند!

 

 

از : مهدیه لطیفی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

پوریا سوری

گمان مبر که همیشه صبور و خونـسردم

همیشه سخت و مقاوم شبیه یک مردم

من از تفــاهم پائیز و مـرگ مـی آیم

وَ سردم است وَ سردم وَ سَ سَ سَ سردم

گمان مبر که همیشه، بتم … نه ابراهیم

قسم به ذات تـبـر پیش تو کم آوردم

به بـرکه بـرکه چشمت قسم شبی آخر

درون آبـی این چـشـمه غرق می گردم

فقط برای من اینجا صـدای تو خوبست

و قرص صورت ماهت مسکن دردم

قسم و اَشهدُ اَن لا اِلــه اِلا … تــو

قسم و اَشهدُ … دلرا به نام تو کردم

بـه زیر چـهره سردم گدازه عشقست

اگر چه باز به ظاهر صبور و خونسردم

 

 

از : پوریا سوری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

حسن حسن پور

ماه وقتی در شب موهای تو گم می شود

کاروانی بین ابروهای تو گم می شود

ناخدا هر قدر دریا را بلد باشد شبی

کشتی اش در موج گیسوهای تو گم می شود

وحشتم از مرگ خیلی کمتر است از لحظه ای

که سری بر روی زانو های تو گم می شود

کاروان سالار من! زنگ شتر های عرب

لای آواز النگو های تو گم می شود

مانده ام یا آسمان در چشمهایت مخفی است

یا زمین در بین بازوهای تو گم می شود

 

 

از : حسن حسن پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

عباس معروفی

نمی‌دانم از دل‌تنگی عاشق‌ترم

یا از عاشقی

دل‌تنگ‌تر!

فقط می‌دانم

در آغوش منی

بی آن‌که باشی

و رفته‌ای

بی آن‌که نباشی …

 

 

از : عباس معروفی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

حسین زحمتکش

می گویم اما درد دل سر بسته تر بهتر

بغض گلوی مردها نشکسته تر بهتر

وقتی که چای چشم پر رنگ تو دم باشد

مردی که پیشت می نشیند خسته تر بهتر

در مکتب چشمت گرفتم کاردانی را

ابروی تو هر قدر ناپیوسته تر بهتر

سخت است فتح کشوری که متحد باشد

موهای تو آشفته و صد دسته تر بهتر

از دور می آیی و شعرم بند می آید

موی تو وا باشد زبانم بسته تر بهتر

 

 

از : حسین زحمتکش

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

حافظ

اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول

رسد به دولت وصل تو کار من به اصول

 

قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا

فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول

 

چو بر در تو من بی‌نوای بی زر و زور

به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول

 

کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم

که گشته‌ام ز غم و جور روزگار ملول

 

من شکسته بدحال زندگی یابم

در آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول

 

خرابتر ز دل من غم تو جای نیافت

که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول

 

دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد

بود ز زنگ حوادث هر آینه مصقول

 

چه جرم کرده‌ام ای جان و دل به حضرت تو

که طاعت من بی‌دل نمی‌شود مقبول

 

به درد عشق بساز و خموش کن حافظ

رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

 

 

از : حافظ

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

در کنار تو بودن زمان را بی معنا می کند

و در بی تو بودن زمان به کار نمی آید

 

حالا تنها سه سطر مانده تا لحظه ی خداحافظی

و من دارم با همین شعر لعنتی

آخرین فرصت بوسیدنت را

از دست …

دادم !

 

حالا دیگر هر چه که شعر بگویم

از تو

دورتر می شوم

و هر چه شاعرتر باشم

بیچاره ترم …

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

غلامرضا طریقی

چشم، زیتون سبز در کاسه، سینه‌ها، سیب سرخ در سینی

لب میان سفیدی صورت، چون تمشکی نهاده بر چینی

 

سرخ یا سبز؟ سبز یا قرمز؟ ترش یا تلخ؟ تلخ یا شیرین؟

تو خودت جای من اگر باشی، ابتدا از کدام می‌چینی؟

 

با نگاهی، تبسمی، حرفی، دربیاور مرا از این تردید

ای نگاهت محصل شیطان! اخم‌هایت معلم دینی!

 

هر لبت یک کبوتر سرخ است، روی سیمی سفید، با این وصف:

خنده یعنی صعود بالایی، هم‌زمان با سقوط پایینی

 

می‌شوی یک پری دریایی، از دل آب اگر که برخیزی

می‌شوی یک صدف پر از گوهر، روی شن‌ها اگر که بنشینی

 

هرچه هستی بمان که من بی تو، هستی بی‌هویتی هستم

مثل ماه‌ی بدون زیبایی، مثل سنگی بدون سنگینی

 

 

از : غلامرضا طریقی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

آرش شفاعی

می‌رسی اخم می‌کنی که چرا : باز بوی سپند می‌آید؟

چه کنم؟ با وجود اینهمه چشم، به وجودت گزند می‌آید

به جنون می‌کشد سر و کارم؛ کوچه از جیک جیک لبریز است

می‌رسی و زبان گنجشکان با ورود تو بند می‌آید

می‌رسی مثل سرو در رفتار ،چشم‌ها خیره می‌شوند؛ انگار

که به جنگ قبیله‌ی قاجار لطفعلیخان زند می‌آید

می رسی و هوای فروردین ،جای باران گلاب می‌بارد

از هوای گرفته‌ی اسفند ، برف نه؛ حبّه قند می‌آید

باز زیبایی جهان کم شد، باز تقصیر توست می‌بخشی

بارها گفته‌اند اهل نظر به تو موی بلند می آید

دست‌های تو را که می‌گیرم، دست وقتی که می‌کشی از من

بر لب پاسبان و دستفروش بازهم نیشخند می‌آید

احتمالاً دوباره شاعرکی آمده شهرمان غزل خوانده

که به چشمت یکی دوماهی هست شعر من ناپسند می‌آید

 

 

از : آرش شفاعی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

امید صباغ نو

دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند
دیوانـه ها از حال هــم امّا خبر دارند
 
آیینه بانـــو! تجربه این را نشان داده:
وقتی دعاها واقعی باشند اثر دارند
 
تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است
اصلاً تمــام قرص ها جز تــــو ضـــــرر دارند
 
آرامش آغوش تو از چشم من انداخت
امنیتی کــــه بیمه های معتبـــر دارند
 
«مردی» به این که عشق ده زن بوده باشی نیست
مردان ِ قدرتمند ، تنهــــا «یک نفـــــر» دارند!
 
ترجیــــح دادم لحـــن پُرسوزم بفهمـــاند
کبریت های بی خطر خیلی خطر دارند!
 
بهتــر! فرشته نیستم ، انسانِ بـــی بالــــــم
چــون ساده ترکت می کنند آنان کـه پَر دارند
 
می خواهمت دیوانه جان! می خواهمت، ای کاش
نادوستانم از سر ِ تـــو دست بردارند...
 
 
از : امید صباغ نو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

رویا باقری

درسینه اش آتش فشانی شعله ور دارد

رودی که حالا درسرش فکر سفر دارد

 

من می روم از این حوالی دورتر باشم

بغضم مگر دست از گلوی شهر بردارد!

 

آن باغبانی که مرا با خون دل پرورد

حالا که می آید به سوی من، تبر دارد!

 

با این عطش در زیر خاکی سرد می سوزم

گاهی برایم گریه کن! باران اثر دارد

 

یک روز در آغوش دریا غرق خواهم شد

این رود تشنه درسرش شور خزر دارد

 

دلتنگم اما دیدنت با دیگران سخت است

دلتنگم و این درد ازحالم خبر دارد،

 

مانند بیماری که مرگش از عطش حتمی ست

اما برایش آب مثل سم ضرر دارد

 

 

از : رویا باقری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

لیلا کردبچه

آلبومی قدیمی ام،

در زیرزمین خانه ای کلنگی

که واحدهایش را پیش فروش کرده اند.

در انتظار دستی جامانده در اعماق

که شاید آجرها نمی گذارند

خاطره ای فروریخته را ورق بزند

 

نجاتم بده!

در من هنوز لبخندی هست

که می تواند چیزی یادت بیاورد…

 

 

از : لیلا کردبچه

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

مهدیه لطیفی

خداحافظی بوق و کرنا نمی خواهد

خداحافظی دلیل

بحث

یادگاری

بوسه

نفرین

گریه

خداحافظی واژه نمی خواهد!

 

خداحافظی یعنی

در را باز کنی

و چنان کم شوی از این هیاهو

که شک کنند به چشم هایشان

به خاطره هایشان

به عقلشان

و سوال برشان دارد

که به خوابی دیده اند تو را تنها!؟

یا توی سکانسی از فیلمی فراموش شده!؟

 

خداحافظی یعنی

زمان را به دقیقه ای پیش از ابتدای آشنایی ببری

و دستِ آشنایی ات را پیش از دراز کردن

در جیب هایت فرو کنی

و رد شوی از کنار این سلام خانمان سوز

 

خداحافظی

“خداحافظ” نمی خواهد!

 

 

 

از : مهدیه لطیفی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۸
comment نظرات ()

عباس معروفی

نه زمین‌شناسم

نه آسمان‌پرداز

گرفتارم

گرفتار چشم‌های تو

یک نگاه به زمین

یک نگاه به زمان

زندگی من از همین گرفتاری شروع می‌شود…

 

سبز آبی کبود من

چشم‌های تو

معنای تمام جمله‌های ناتمامی ست

که عاشقان جهان

دستپاچه در لحظه‌ی دیدار

فراموشی گرفتند و از گفتار بازماندند

کاش می‌توانستم ای کاش

خودم را

در چشم‌های تو

حلق‌آویز کنم.

 

 

از: عباس معروفی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٧
comment نظرات ()

رویا باقری

از هم بپاشانم به آسانی! مهم نیست

اینها برای هیچ طوفانی مهم نیست!

آغوش من مخروبه ای رو به سقوط است

دیگر برایم عمق ویرانی مهم نیست

 

با دردِ خنجر، دردِ خار از خاطرم رفت

بعد ازتو غم های فراوانی مهم نیست

یک مُرده درد ِ زخم را حس می کند؟ نه!

دیگر مرا هرچه برنجانی مهم نیست

 

دار و ندارم سوخت در این آتش اما

هرچه برایم دل بسوزانی، مهم نیست

 

هرکس که با ایمان به راهی رفته باشد،

دیگر برایش هیچ تاوانی مهم نیست

حالا چه خواهد شد پس از این؟هرچه باشد!

این بار دیگر هیچ پایانی مهم نیست

 

 

از : رویا باقری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٧
comment نظرات ()

مهدیه لطیفی

باور کن هیچ کجای دنیا

بوسه

برای اتفاق افتادن نیست

همان طور که تو

برای رفتن نبودی

به خدا راست می گویم

وقتی دست هایت مال من نیست

خط عمر کف دستم

روز به روز کوتاه تر می شود

 

 

از : مهدیه لطیفی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٧
comment نظرات ()

شهاب مقربین

ما

دو شاخه یک درختیم

کاش

باد از هر دو سو می وزید…

 

 

از : شهاب مقربین

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٧
comment نظرات ()

کاظم بهمنی

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

 

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

 

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

 

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

 

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرایندش را

 

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

 

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

 

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را
 
 
 
 
از : کاظم بهمنی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٧
comment نظرات ()

سارا محمدی اردهالی

نیمه شب

صدای نفست می آید

برمی گردم سمتِ تو

” آب می خواهی؟ ”

 

چه خیال ها می کنم

مَگر تاریکی آب می خورد!

 

می گویی بله.

 

 

از : سارا محمدی اردهالی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٧
comment نظرات ()

علیرضا رجبعلی زاده کاشانی

یکی از آن­ همه کولی‌زنان کوزه به دست

تویی که آمد و صبحی کنار چشمه نشست

نشانده زیر دو شمشیر هندی خون­ریز

دو تُرکِ غارتیِ نیم‌ خواب و نیمی مست

دو آبشارِ دو گیسوی هردُوان یکریز

دو بافه موی سمن­بوی هردُوان یکدست

زنی به شعبده‌ چشم سرمه‌بین، ساحر

زنی به جادوی رنگین ناخنان، تردست

زنی که آبیِ عریانِ چشمه ـ چون تن من

به نازکای سرانگشت‌های او دل بست

زنی که خاطره‌ عطر و عطر خاطره‌اش

نسیم وسوسه در پرده‌های خواب من است

زنی که در سفر کوچ ایل کوزه به دوش

رسید و قدر درنگی کنار چشمه نشست

نشست و کوزه‌ای از گریه‌های من پُر کرد

زنی که رفت و دل از من شبیه چشمه شکست

 

 

از : علیرضا رجبعلی زاده کاشانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٧
comment نظرات ()

رویا باقری

هرچند دوری بی خبر ماندی از احوالم،

هرچند این دوریت زخمی بوده بر بالم،

 

اما همین که حس کنم در فکر من هستی

اما همین که طرح چشمان تو در فالم…

 

یعنی هنوزم زندگی یک روی خوش دارد

یعنی از اینکه باتوام هرلحظه خوشحالم

 

وقتی که چشمت دم به دم بیت المقدس تر،

بگذار من باشم فلسطینی که اشغالم

 

ساحل،سرساعت،سکوتت،سیب سرخی که…

یک “سین” دیگر مانده تا نوروز امسالم

 

هر روز من باتو همان نوروز پیروز است

دائم به این عیدانه ی هرروزه می بالم

 

 

 

از : رویا باقری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٧
comment نظرات ()

مژگان عباسلو

گیسوانم موج موج و شانه هایت سنگ سنگ

موج را آغوش ِ سنگ آرام می سازد .. بمان !

 

 

از : مژگان عباسلو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٧
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

شب است، در همه دنیا شب است، در من شب
مرا بگیر چنان جفت خویش لب بــر لب!
 
چگونه چشم ببندم بر این الهه ی عشق؟!
عجب فـرشته بـا مزّه ای ست لامصّب!
 
جلو نرو کـه به پایان نمی رسد این راه
کدام خاطره مانده ست؟! برنگرد عقب!
 
چـــقدر قــــرص مسکّن؟! چــقـدر مُهر سکوت؟!
رسیده درد به عمق ِ... به عمق ِ عمق ِ عصب
 
کدام آتش عـــاشق بــــه روح من پیچید؟
که سوخت پیرهن خواب های من از تب!
 
که در میان دلم بچّه موش غمگینی ست
کـه فکر می کند این روزها به تــو اغلـب
 
که چشم های ِ سیاه ِ قشنگ ِ خیس ِ بد ِ...
کــه عاشقت شده بودم خلاصه ی مطلب!
 
ببخش بچّه کوچولوی گیج قلب مرا
اگر نداشت بهانه، اگر نداشت ادب
 
غــــزل تمام شده، وقت نحس بیداری ست
تو تازه می رسی از راه خانم ِ... چه عجب!!
 
 
 
از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٧
comment نظرات ()

پوریا سوری

وقتی سه تار چشم تو ماهور می زند
بانو، دلم برای خودم شور می زند
 
آخر دل است، آجر و دیوار نیست که ...
با دیدن تو ــ یکدفه ــ ناجور می زند
 
از آن زمان که دست مرا لمس کرده ای
دستم به رقص آمده تنبور می زند
 
از روی متن چهره به یکباره برندار ــ
روبند را، که چشم مرا نور می زند
 
این دیگر از قواعد بازی جداست که
بی بی ت روی شاه دلم سور می زند
 
 
 
از : پوریا سوری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٧
comment نظرات ()

علیرضا راهب

جنگل

رد پای باران است

ویرانه

رد پای توفان

 

 

من

رد پای توام

همیشه پشت در خانه ات

تمام می شوم…

 

 

از : علیرضا راهب

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

سارا محمدی اردهالی

پیرزنی شوم

آلزایمر بگیرم

زنگ بزنم

انگار

پسرم هستی

بگویم

چقدر

دلم

برایت تنگ است …

 

 

از : سارا محمدی اردهالی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

علیرضا راهب

هیولای عجیبی بود مرگ

وحشتی در دور دست

دایه ام می گفت :

یا از دیوار شکسته می آید

یا از پارگی لباس نفوذ می کند

یا …

 

چهره نداشت

ردپا نداشت

بار اول که جنازه دیدم

احساسش کردم

مثل این که از دور دست ِ جنگل

حضور ارهّ برقی را از نعره هایش احساس کنی

و بلرزی

 

رفته رفته نزدیک تر شد

آن روزها قوی بود

حریف قصاب محله!

اما

هر چه نزدیک تر، کوچک تر شد

آنقدر که نامش در اخبار ظهر رادیو آمد

بمب اول که افتاد

دیوار شکسته و لباس پاره فراوان شد،

مرگ از پا افتاد

 

دلم به حالش سوخت

مرگ، بازیچه ی کودکان محله

بر زمین می خزید

با سر شکسته و تن کبود

خودش را از زیر پای جمعیت بیرون می کشید

به خانه آوردم و تیمارش کردم

 

دایه، روحت شاد

حالا من نشسته ام توهمات کودکی ام را می نویسم

و مرگ، این گربه ی دست آموز

نشسته بر لب پنجره ماه را لیس می زند

 

 

 

از : علیرضا راهب

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

رویا باقری

برگشته بودی بشکنی من را، شکستی!
این زخم ها جز بانمک درمان نمیشد
ممکن نبود اصلا مرا از نو بسازی
تا این خرابه کاملا ویران نمیشد!
 
کارش به طغیان میکشد رودی که یک سد
راه وصالش را به دریا بسته باشد
اما اگر دریا نخواهد رود خود را...
اما اگر رود از دویدن خسته باشد...
 
می ترسم و اصلا برای تو مهم نیست
لعنت به این دلشوره های دخترانه!
حالا کجایی با تعصب پس بگیری
بغض مرا از دیگران شانه به شانه؟!
 
دیگر حواس پرت من پیش خودم نیست
یادم نمی ماند تمام حرف ها را
مادر نمی داند که دلتنگ تو هستم
وقتی نشسته می گذارم ظرف ها را
 
ازخانه بیرون می زنم در کوچه ها هم
دنبال ردپای تو دربرف هستم
گم می شوم دربین عابرهای این شهر
اینروزها یک دختر کم حرف هستم
 
هر بار بادی آمد از شهر تو گفتم،
شاید همین از بین موهایش گذشته
تومثل دنیای منی، هرچند دنیا
اینروزها از خیر رویایش گذشته
 
شاعر شدم تا درخیابان های این شهر
با این جنون لعنتی درگیر باشم
آهو همیشه در پی یک تکیه گاه است
ترجیح دادم درنبودت شیر باشم!
 
 
 
 
از : رویا باقری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

یاسر قنبرلو

از تنم تا تنش یک وجب بود
وقت چسبیدن ِ لب به لب بود
عقل ! امّـا جدایی طلب بود
بود ! امـّـا دخالت نمی کرد!
 
عشق ِ من ، لکه ی دامنش بود
من حواسم به پیراهنش بود
او حواسش به مرز تنش بود
بود! امــّا رعایت نمی کرد !!
 
آن شب از جان مستم چه می‌خواست
دست او روی دستم چه می‌خواست
وسوسه از شکستم چه می‌خواست
تف بر این ارتجاع ِ صعودی !
 
دستش افتاد در موج موبم
پاره شد جامه از رو به رویم!
مانده ام از چه چیزی بگویم !
آه یوسف ! تو دیگر که بودی ...
 
عقل می‌گوید : « این کار زشت است »
عشق می‌گوید : « این سرنوشت است !
اولین درب های بهشت است
آخرین دکمه های لباســش ! »
باز کردم ! رسیدم به آتش !
 
آتش ، امّــا برای سیاوَش !
خیره در سرخی ِ التماسش
غرق در آبی ِ چشم هایش
من حواسم به او ... او حواسش ...
آخرین دکمه های لباسش ...
آخرین دکمه های لباسش ...
 
 
 
از : یاسر قنبرلو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

سارا محمدی اردهالی

چمدان مرا بغل گرفته

در گذرنامه ام

مهر شهرهایی خورده

که هرگز نرفته ام

 

کسی به من می گوید

خوش آمدی

و

در هواپیما بسته می شود

 

 

از : سارا محمدی اردهالی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

حسن هادوی

کوه بودن به شرط چاقوها
نسخه دادن به درد داروها
درسِ بَبری به پای آهوها
هی رکب خوردن از ترازوها
نقش ابزورد و پوچ پاروها
در تکاپوی آبشار و سقوط
 
نشت کارون به کل زندانها
رد چاقو به پشت زنجانها
گیجیِ آفتابگردانها
گربه بودن میان سگ‌سانها
بین هر جمع و دوری از آنها
ابن سینای پرت در هپروت
 
چشمها رو به نقطه ای نگران
واژه هایی مچاله بین دهان
گم شدن بین تنگنای زبان
محوری از بُراده های زمان
نیستن هر کجا ورای مکان
مثل حفر سراب در برهوت
 
سر به صحرا، کرخت، بازنده
واژه ها در هوا پراکنده
فتح ماضی بدست آینده
روزه‌ی رودهای زاینده
دردِ بودن درست مانند
عطسه‌ی ماشه بود و بعد، سکوت
 
سر به زیر و بدون شرط و شروط
نعش حرفی اضافه بین خطوط
خواب سنگین ولی پر از باروت
ریل مثلِ ردیفی از تابوت
ترنی با صدای ممتد سوت
ناگهان... فاتحه مع الصلوات!
 
 
 
از : حسن هادوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

سیمین بهبهانی

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده

شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده

 

کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟

شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟

 

خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه

چشم سیاه چادر با این چراغ مرده

 

رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی

چشمان مهربانش یک قطره ناسترده

 

در گیسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه

این شب نداشت ــ آری ــ الماس خرده خرده

 

بازی کنان زگویی خون می فشاند و می گفت

روزی سیاه چشمی سرخی به ما سپرده

 

می رفت و گرد راهش از دود آه تیره

نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده

 

سودای همرهی را گیسو به باد دادی

رفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده

 

 

 

از : سیمین بهبهانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

سارا محمدی اردهالی

خانه با سرعت تمام

مثل قطاری با مسافران خواب

به دیوار خورد

 

من در خانه بودم

پنجره ها و درها باز شدند

 

از تنگ آب بیرون پریدم

روی زمین

بالا و پائین می آوردم

 

همسایه ها

با صدای قلبی منفجر شده

به سمت اتاق دویدند

کسی میان نامه ها

کسی میان خطوط تلفن

کسی میان ملافه ها نبود

 

چه کسی

زنگ خطر قطار را

کشیده بود

 

 

 

از : سارا محمدی اردهالی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

نجمه بانشی


باران نبود پنجره ها زار می زدند
بر بند رخت شال تو را دار می زدند
عکست نبود میخ به دیوار می زدند
پیکی نبود گریه به مقدار می زدند
 
انگار برگ و باد تو را جار می زدند

بر موی شهر بوسه ی خاکستری که نیست
مردم دچار آیه ی پیغمبری که نیست
سرها نشسته اند به پای سری که نیست
مرزی میان جنگ سر کشوری که نیست

باران نبود! پنجره ها زار می زدند

پیراهنی بجای تو بر تخت مانده است
از بوی خنده ات به تن رخت مانده است
یک زن هنوز منتظر بخت مانده است
حرفی بزن که خاطره ات سخت مانده است
 
بر بند رخت شال تو را دار می زدند
 
از غصه ها گذشت بجایش گلوله خورد
حرفش پرید بغض صدایش گلوله خورد
یک سایه بود بی سر و پایش گلوله خورد
این شعر زخمی است کجایش گلوله خورد؟
 
عکست نبود میخ به دیوار می زدند!
 
شهر از چهار گوشه به دیوار می رسید
سر سرسری به سلسله ی دار می رسید
دود از تفنگ تا لب سیگار می رسید
مستی کنار جام به تکرار می رسید
 
پیکی نبود گریه به مقدار می زدند
 
خط های صورت تو که پیوسته تر شدند
فریادهای من کمی آهسته تر شدند
باران نشست پنجره ها بسته تر شدند
مردی گذشت کوی و گذر خسته تر شدند
 
انگار برگ و باد تو را جار می زدند

 
 
از : نجمه بانشی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

حامد ابراهیم پور

به هزار دلیل دوستت دارم

آخرینش می‌تواند

کیفِ کوچکت باشد

باز شده در جویِ آب

یا وقتی که

گرفته بودی پیشانی‌ات را

 لبخند می‌زدی…

آخرینش می‌تواند

اولین بوسه‌ی مان باشد

در آسانسور دانشگاه

یا همین تخمه شکستنِ یواشکی

تویِ سینما.

به هزار دلیل دوستت دارم

آخرینش می‌تواند دست‌هایت باشد

رویِ صورتِ من

تا خدا و ابلیس

اشک‌هایم را نبینند!

یا روزی که

در میدانِ ولی‌عصر

زمزمه کردی در گوشم:

قرار نیست هیچ‌کس بیاید…

به هزار دلیل دوستت دارم

آخرینش می‌تواند

سرفه نکردنت باشد رویِ سیگارهایِ من

می‌تواند

ناشیانه آشپزی کردنت باشد

ناشیانه عشق بازی کردنت

به هزار دلیل دوستت دارم

آخرینش می‌تواند

لنگه کفشِ خونی‌ات باشد

رویِ پیاده رو

وقتی تن‌ات را

رویِ  دست می‌بردند.

می‌تواند حسرتِ گیسوانت باشد

برایِ بوسیدنِ آفتاب

وقتی با روسری خاکت کردند!

 

از : حامد ابراهیم پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

میلاد خان میرزایی

مرگ در برگ ها زرد می شود
در آدم ها سفید
و در من درست رنگ تو را گرفته
 
پیش از آنکه مشت های گره کرده ام
از پندار زندگی تهی شوند
برگرد
و برایم شعری بخوان
برگرد
تا صدایت در دستم گلی شود
رو به همه تلخی ها
 
روزی بازمی گردی
تا رنگ های رفته را
به زندگی ام بازگردانی
روزی دیر
آنقدر دیر که می ترسم
در میان سطرهای غبار گرفته
از یاد واژه ها هم رفته باشی
 
 
 
از : میلاد خان میرزایی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

بکتاش آبتین

تمام دارایی ام این بود 

علاقه یی که از چشمانم سر می خورد

و بیقراری روحی خسته

که با کفش های سفر آرام می گرفت ! 

 

مسافرم 

و تنهایی ام را در چمدانم پنهان می کنم

دارم لباس هایم را 

و خودم را جمع می کنم 

و این نامه را برای تو می نویسم …

دخترم ! 

مادرت زیبا بود، مهربان بود 

و آرزوهای کوتاهی داشت

او مربع کوچکی برای زندگی 

مستطیل لاغری برای خوشبختی تو

و دایره ای خلوت برای بازگشتن من می خواست 

 

من ریاضی نمی دانستم

و می دانم که جبر این نامه را به دست تو نمی رساند 

دخترم ! 

فقر ، پیراهن تنگی دارد 

و مادر بی حوصله ی تو

بی آنکه تو را بزاید 

از من طلاق گرفت !

 

 

 از : بکتاش آبتین

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

رویا باقری

هرچند سهم شادی ام از این جهان کم است

آنچه مرا به شعر گره می زند، غم است!

 

دلشوره ها همیشه به من راست گفته اند

دلشوره ام همیشه برای تو مبهم است!

 

سرکش شدم، بهانه گرفتم، ندیدی ام

یک بارهم نشد که بفهمی چه مرگم است!

 

من باختم غرور خودم را در این میان

یک شاه بی سپاه شکستش مسلم است

 

باید که جای زخم تو بازخم گم شود

هر داغ تازه ای برسد ، مثل مرهم است

 

بعد ازتو نام دیگر آغوش بسته ام،

دیگر بهشت نیست عزیزم، جهنم است…

 

باچتر می روم که نسوزم از آتشش

باران که نیست! بارش ِ داغی دمادم است

عاشق شدیم و نظم جهان را بهم زدیم

دنیا هنوزهم که هنوز است درهم است!

 

 

 

از : رویا باقری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

یاسر قنبرلو

ناراحــتم ...از چشم و ابرویت
از ارتباط باد با مـویـت
از سینه ریزت از الـنگویت
ناراحتم! از من چه میخواهند !؟ 

ناراحتم... یاران ، سـَـران بودند
امـّـیدِ مــا ناباوران بودند
این دوستان ، سرلشگران بودند !!
در چادر دشمن چه میخواهند !؟
 
ناراحتم از خوب های بد
از تو ، از این یارانِ یک در صد
بی آنکه ربطی بین‌تان باشد !
ناراحتم از این همه بی ربط
 
من در خیابانی پر از خنده
هی اشک می ریزم به آینده
ناراحتم آقای راننده
ناراحتم ... لطفا صدای ضبط ...

پروانه بودم شمع را دیدم
در شعله ، قلع و قمع را دیدم
تنهاییِ در جمع را دیدم
دیگر بس است این عشق آزاری
 
در خاکِ مطلوبت چه چیزی کاشت ؟
این دل که جز حسرت به دل نگـذاشت
تو دوستش داری و خواهی داشت
اما خودت را دوست تر داری ! 

ناراحتم از ناتوان بودن
سخت است مال ِ دیگران بودن
دنبال چیزی لای نان بودن
اینگونه من شاعر نخواهم شد ...

عشق آنچـه در ذهـنـت کشیدی نیست
روحم شبیه آنچه دیدی نیست
زحمت نکش لطفا! امیدی نیست
من دیگر آن یاسر نخواهم شد ...
 
ناراحت از محدوده ی قرمز
می گِریم از رود ارس تا دز
این اشک ها ... این اشک ها هرگز
از مردی ما کم نخواهد کرد
 
من در خیابانی پر از خنده
هی اشک می ریزم به آینده
ناراحتم آقای راننده
اما صدا را کم نخواهد کرد ...
اما صدا را کم نخواهد کرد ... 


از : یاسر قنبرلو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

سعدی

ای یار ِ

جفا کرده‌ی

پیوند بریده،

این بود وفاداری و عهد تو ندیده؟

در کوی تو معروفم

از روی تو محروم

گرگ ِ دهن آلوده‌ی یوسف ندریده

ما هیچ ندیدیم

همه شهر

بگفتند

افسانه‌ی مجنون ِ به لیلی نرسیده

در خواب

گـَزیده

لب ِ شیرین ِ گل اندام

از خواب

نباشد

مگر انگشت ِ گزیده

بس در طلبت کوشش ِ بی‌فایده کردیم

چون طفل دوان

در پی گنجشک ِ پریده

مرغ ِ

دل ِ

صاحب‌نظران

صید

نکردی

الا به کمان مهره‌ی ابروی ِ خمیده

میل‌ات به چه ماند؟

به خرامیدن ِ طاووس

غمزت؟

به نگه کردن آهوی‌ ِ رمیده!

گر پای به در می‌نهم از نقطه‌ی شیراز

ره نیست

تو پیرامن ِ من حلقه کشیده

با دست ِ بلورین ِ تو پنجه نتوان کرد

رفتیم

دعا گفته

و

دشنام شنیده

روی تو مبیناد دگر دیده‌ی سعدی

گر دیده به کس باز کند

روی ِ تو دیده

 

 

 

از : سعدی علیه الرحمه

 

 

پ . ن :

ـــ بسیار آرام و با همین تقطیع بخوانید، لطفا!

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

رویا باقری

زندان کشیده ترسی از زندان ندارد
از این نترسانم که غم پایان ندارد!
 
یک گوشه بامن می نشیند سردو ساکت
تنهایی ام کاری به این و آن ندارد
 
بیخود برایم دل نسوزان! رد شو از من
زخمی که خوردم ازخودم درمان ندارد
 
من کلبه ی متروکه ای بودم از آغاز
ویرانی ام ربطی به این طوفان ندارد!
 
طوری شکسته بندبند باورم که
دیگر به اعجاز کسی ایمان ندارد
 
یا من غریبی می کنم درکوچه هایش
یاطاقت بغض مرا زنجان ندارد
 
باور ندارد خسته باشم از پریدن
دیگر عقاب خسته ی او جان ندارد!
 
...
 
بعد ازتو دیگر باکسی کاری ندارم
یک خانه ی طوفان زده مهمان ندارد

 
 
 
از : رویا باقری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

مجید آژ

دوست دارم ترا و می دانم که از این قصه سخت غمگینی
مرد رویای هر شبت را در طالع نحس من نمی بینی
 
دوست داری که با کسی جز من زین کنی اسب آرزوها را
تا که روزم سیاهتر بشود بسپاری به باد موها را
 
دوست داری به نم نم باران بزدایی غبار یادم را
دوست داری که با خودت ببری روزهای همیشه شادم را
 
خواب می بینی از تو دل کندم در پی ات سایه سیاهی نیست
گم شدم در هزارتویی که به تو در انتهاش راهی نیست
 
برسی ای تمام حسرت من کاش روزی به آرزوهایت
تا که هر دو به کام دل برسیم جان دهم روی دار موهایت
 
از تو دلگیر نیستم بانو ، دلت از من اگر فراری شد
این گناه پرنده نیست اگر قفسی عاشق قناری شد
 
تو برو با هر آنکه می خواهی من و این بار مانده بر دوشم
از من اما نخواه دل بکنم از عروس خیال آغوشم
 
ای بنا کرده سرنوشتم را بر گسلهای شاید و ایکاش
من همیشه به یاد تو هستم تو اگر خواستی به یادم باش
 
 
 
از : مجید آژ

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

یاسر قنبرلو

هرچه کردم به خودم کردم و وجدان ِخودم

پسر نوحم و قربانی طوفان خودم

 

تک و تنهاتر از آنم که به دادم برسند

آنچنانم که شدم دست به دامان خودم

 

موی تو ریخته بر شانه ی تو ٬ امّــا من

شانه ام ریخته بر موی پریشان ِ خودم!

 

از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست

می روم سر بگذارم به بیابان خودم

 

آسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر است

اخـــوانــم که رسیدم به زمستان خودم

 

تو گرفتار خودت هستی و آزادی هات

من گرفتار خودم هستم و زندان خودم

 

×

 

شب میلاد من ِ بی کس و کار است ولی

باید امشب بروم شام غریبان خودم…

 

 

 

از: یاسر قنبرلو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

مهدی فرجی

آمدی، شادی و ماتم به سراغم آمد
خنده و گریه­‌ی تواَم به سراغم آمد
 
آمدی مثل همان سال نبودی دیگر
کی رسیدی گُل من؟ کال نبودی دیگر
 
آمدی «نو شده» هرچند کهن­‌تر شده ­ای
ای فدای قد و بالای تو... زن ­تر شده­ ای!
 
شیطنت رفته و افسونگری آموخته­‌ای
خوانده­‌ای شعر مرا، شاعری آموخته­‌ای
 
جای آن چشم، که گور پدرِ آهو بود
لانه­‌ی مضطربِ فاخته­‌یی ترسو بود
 
دختری رفت که اخم و غضبش شیرین بود
زنی آمد که لبِ خنده‌ ­زنش غمگین بود
 
دختری بست به بازوی درختی، تابی
زن سرازیر شد از سُرسُره‌­ی بی­تابی
 
قلعه‌­ی زخمی در حال فرودی انگار
پُل تن ­باخته در بستر رودی انگار
 
گُلِ پژمرده‌­ی ناکامِ قراری شاید
دستِ آشفته­‌ی مستی به قماری شاید
 
بنشین از منِ بی­‌حوصله شعری بشنو
قدرِ یک لحظه از آن فاصله شعری بشنو
 
بعدِ تو برگ زمین خورده به طوفان زد و رفت
یک شب از خانه به آغوش خیابان زد و رفت
 
دل به دریا زد و هی همسفرِ جوها شد
زنگ بیداری او، دسته­‌ی جارو­ها شد
 
آه دیر آمدی ای بغض فرو­بُرده‌­ی من!
آه دیرآمدی ای اشکِ زمین خورده‌­ی من!
 
سخت ماندم که عذاب تو زمینم نزند
سینه‌­ام سنگ شود مثل تو، سینم نزند
 
سخت ماندم که نیایی و خرابم نکنی
قصّه خواندم نزدم پلک که خوابم نکنی
 
پلّه­‌ها با کف پای تو محبّت نکند
درِ این خانه به این پاشنه عادت نکند
 
رفتی و دور شدی، این­همه دیرم کردی
مو به مو، رو­به­‌روی آینه پیرم کردی

گیرم این فاصله را با دو قدم رد بکنیم
آه! با عُمرِ هدر رفته چه باید بکنیم
 
عشق دورم! فقط آن خاطره­‌ها سهم من است
بسته درها و همین پنجره‌­ها سهم من است
 
در همین شعر که گفتم به تو جان خواهم داد
از همان پنجره‌­ها دست تکان خواهم داد...
 
 
 
 
از : مهدی فرجی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

رویا باقری

تو گفته بودی می کشد دریا به هرسویت
من گفته بودم با توام! پارو به پارویت
 
آشفتگی های خودم را یاد من انداخت
هربار بادی بی هوا پیچید در مویت
 
تنها به لطف چشم هایت بود تلخی ها،
شیرین اگر شد مثل چای قندپهلویت
 
روزی که می رفتی رها باشم نمی دیدی
این گرگ هارا در کمین بچه آهویت!
 
ای کاش تصمیمت دم رفتن عوض می شد
تا باز بنشینم کمی زانو به زانویت
 
ای کاش میشد که شبیه تیغ ابراهیم
در لحظه ی آخر نمی برید چاقویت
 
...
 
خورشید باید ماه را روشن کند! بی تو،
گم می شود در این سیاهی ماه بانویت
 
 
 
 
از : رویا باقری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٦
comment نظرات ()

کیانوش خانمحمدی

از بچگی زخمی داشتم که چند سنگریزه را بلعیده بود

بر هر سنگریزه،

نام یکی از دوستانم را گذاشته بودم

ما بچه‌های شادی بودیم

که از انگشت‌های کوچکمان بولدوزرهایی بزرگ می‌ساختیم

از مشتی خاک، کوه هایی بلند

و از کاسه‌ای آب، دریاچه‌هایی عمیق

ما از هم نمی‌رنجیدیم

مثلا من به قلب دوستم شلیک می‌کردم

او بدون دلخوری می‌مرد

و آن قدر به من ایمان داشت

که با قلقلکی زنده می‌شد مبادا چشم‌هایم تر شود

با قلقلکی زنده می‌شد مبادا چشم‌هایم …

چشم‌هایم

تر شده بود

اما

با هر چه تکان زنده نمی‌شد

با هر چه سیلی با هر چه اشک

ما به هم ایمان داشتیم

با هم

دریاچه‌ها را در کاسه ریخته بودیم

و کوه‌ها را در مشت گرفته بودیم

دلخوریش از من نبود

از این بازی بود که در آن

بولدوزرها چنگال‌هایی بزرگ بودند

و خاکریزها زخم‌هایی بر تن زمین

ما هم چیز مهمی نبودیم

شاید چند سنگریزه در یک زخم ….

 

 

 

از : کیانوش خانمحمدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

یاسر قنبرلو

باز کـن ! فــرق نـــدارد چـــه شــرابــی بـاشـــد
از در مــســجــد و مــیــخــانــه نـبایــد تــرســیـد
راز بــد مـســت شــدن در خـُـم می پـنهان است
سر بکش ! از دو ســه پـیـمانــه نباید ترسـیـد
بگذر از مــردم ســجـّـاده نـشـیــنی کـه هــنـوز
نرسـیــدنــد بــه ایـــمـــان ِ "نـبـایـد ترســیـد"
عـاقــلان اهـل سکوت اند اگر حـرفی نـیـســت
از هــیاهــوی دو دیــوانـه نــبــایـد تــرســیــد
گاهــی از حــادثــه ای تــلــخ گـــذشــتــم امّــا
گـاهــی از هــیـچ تـریــن حادثه بـاید تــرسـیــد !
مـن از آن روز کـه قـومم به شب آلـوده شـود
و خــدا حــکــم به طــوفــان نـکــند می ترسم
مــن از آن مــســجــد و مــحراب فـراوانی که
برکــت ســفــره فـــراوان نــکــنــد مــی ترسم
نـه کـه از بـوسه ی معـشـوق بـتـرسم ! هرگز !
از گـنـاهـی که پـشـیـمـان نـکــند مــی ترسـم !
مــن از این زنـدگی ِ ســـخـت اگــر آخرِ کـار
مــرگ را ســـاده و آســان نکــند می تـــرســـم
هــمــه از داشــتــنِ جـان گــران مـــی تــرســند
من ولی بـیـشـتـر از بـار گــران مـــی تـــرســم
افـتـخـارم هــمــه اش زخـمِ جـگر داشـتــن اسـت
چه کسی گـفــتـه که از زخــم زبان می ترسم !؟
دست نانوایی تان نیست خدا روزی ِ ماست
ای که پنداشته اید از غــم نــان می ترسم !
می رسد روز بزرگی کـه نمی دانم چیست ...
من از آن روز ... از آن روز ... از آن می ترسم ... از : یاسر قنبرلو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

رویا شاه حسین زاده

معشوقه ی خواجه ای بوده ام شاید

روزگاری در بلخ یا قونیه

و یا تمام دلخوشی تاجری در ونیز …

 

سوز صدای خنیاگر پیری بوده ام شاید

در بزم پادشاهان جوان

و یا تمام رویای یک سرباز رومی

در چکاچک شمشیرها ی جنگ

 

به گمانم

بازرگانی

از همه ی بندر ها و خلیج ها و بار اندازها

عبورم داده در سینه اش زمانی

 

به گمانم

چوپانی

برای همه ی بره های معصومش

در دره های دور

یادم را نی زده روزی …

 

 

شک دارم

که مر ا تنها تو زاده باشی مادر

معشوق مرا روزی

راهزنان به غارت برده اند

معشوق مرا

روزی، دریایی در خود غرق کرده است

معشوق مرا

روزی چکاچک شمشیر ها … با آخرین

مکتوب عاشقانه ی من در جیبش …

 

بی گمان یک بار سر زا رفته ام

بی گمان یک بار گرگی مرا دریده است

بی گمان یکبار به رودخانه پرتاب شده ام

بی گمان یکباردر زمین لرزه ای …

با اولین نطفه ی یک انسان در تنم

 

یقین که

اینهمه دلتنگی نمی تواند

فقط مال همین عصر باشد

 

 

 

از : رویا شاه حسین زاده

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

احمد امیرخلیلی

نمی خوام بذارم جداشی ازم

می دونم که این فرصت آخره

بهت پیله کردم بمونی ولی

تو میگی که پروانه شم بهتره

 

توو چشمام نگا کن ازم دور شو

که آرامشم توو نگاهِ توئه

منو روبرو کن با آینده ای

که رنگِ چشایِ سیاهِ توئه

 

بدون تو هر روز بی ارزشه

مهم نیس که سرنوشتم چیه

همین که جداشیم و راهی بشی

واسه اینکه نابود شم کافیه

 

تو بدجوری سرگرم رفتن شدی

حواسم به سرمای توو راهِته

همه فکر تو رفتنه، من هنوز

توو فکرم که بارونی همراهته؟

 

بشین آخرین خنده هامو ببین

ولی قبلِ بغضِ دوتامون برو

به آرامشِ آسمون دل نبند

هوا ابریه! قبل بارون برو…

 

 

از : احمد امیرخلیلی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

یاسر قنبرلو

این منم سمّی ِ شکسته شدن
جـیـوه ی ریخته کف سالن
این منم در صفِ خرید کتاب
صرف یک فعلِ لعنتی از بُن
این منم شعرهای تکراری
فاعلاتن مفاعلن فـعــلـُـن
 
این منم : مرد گریه کردن ها
قبل هر قسمت از پس از باران
گریه کردن بخاطر لـیـنـکـُـلــن
در خلال ِ فـرار از زندان
گریه کردن بخاطر چاپـلـیـن
آخر فـیـلـم های عــطاران
 
این منم شیرِ زخم خورده ی جنگ
پسر ِ ســر نداده ی سردار!
آنکه از چشم ِ خواهرش بی دین
وانکه از چشم هـمـسـرش دینـدار
مثل یک خرس تا شفق در خواب
مثل یک جــغــد تا فلق بیدار
 
این منم یک نتیجه ی غمگین
حاصل درد ضرب در مادر
رو به رو هیچ، پشت سـر امّـا
عده ای کوه، عده ای خنجر
من همانم که از گذشته ی من
بگذری بهتر است ... پس بُگـذر !
 
این منم گوشه ی جهانی که
بی قضاوت نشسته ام در حصر
عده ای با اثاث در کوچه
عده ای بی اساس داخل ِ قصر !
به کتابت پناه آوردم
شاید آرام تر شوم .... والعصر ....
 
 
 
از : یاسر قنبرلو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

علیرضا روشن

به خودت نگیر شیشه پنجره

تمیزت می کنند

که کوه را بی لکه ببینند

و آسمان را بی چرک

به خودت نگیر شیشه

تمیزت می کنند

که دیده نشوی …

 

 

از : علیرضا روشن

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

یاسر قنبرلو

عزیزم !
مریضم …
در این بغض ِ الکـَن
کــم آورده ام مــن !
به جز غـصه ی بی شمارم
بــرای تــو چــیــزی نـدارم
ندارم! چنان در کف ِ دسـت ها مـو
نـدارم! چـنان دست هــایت الــنگـو ..
بریز از خودت در حـسـاب ِ من ِ دل سپرده
کـم آورده ام ! مثل چک های بـرگشت خورده
کـم آورده ام مـثـل پـیــر ِ زنی نا امـیــد از خـرافــه
کـم آورده ام مـثـل تـیمی که در وقـــت های اضافــه ...
من امشب به شدت تو را لازمم! در قـماری سَر ِ عـقـل و احـسـاس
بیا که نــدارم تــو را ! ای تـو در آخـریــن بــرگ هــا آخـریـن آس !
عزیز دلم ! بـازی نا بــرابــر هــمـیــن اســت دیــگــر! ــ کــه داور نــدارد
ــ
به ایـن «درد ِ دوّار» دل بسته ام من! کـه ایـن ســکــه آن روی دیـگر نـدارد !
من امشب به شدت تو را لازمم! در قـماری سَر ِ عـقـل و احـسـاس
بیا که نــدارم تــو را ! ای تـو در آخـریــن بــرگ هــا آخـریـن آس !
کـم آورده ام مـثـل پـیــر ِ زنی نا امـیــد از خـرافــه
کـم آورده ام مـثـل تـیمی که در وقـــت های اضافــه ...
بریز از خودت در حـسـاب ِ من ِ دل سپرده
کـم آورده ام مثل چک های بـرگشت خورده
ندارم! چنان در کف ِ دسـت ها مـو
نـدارم! چـنان دـست هــایت الــنگـو ..
به جز غـصه ی بی شمارم
بــرای تــو چــیــزی نـدارم
در این بغض ِ الکـَن
کــم آورده ام مــن !
مریضم
عزیزم ...
 
 
 
از : یاسر قنبرلو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

احمد امیرخلیلی

بوی جنازه، بوی خون میدی
بوی زمین، بوی جنون میدی
بیس ساله که از جنگ برگشتی
بیس ساله که هر روز جون میدی
 
من بچه تم می فهممت بابا!
با خون نمازاتو وضو کردی
خوندم وصیت نامَتو، واسم
روزای خوبی آرزو کردی...
 
از مدرسه برگشتم و دیدم
توو کوچمون روی زمین بودی
مردم بهت خندیدن! اما تو
توو معبرِ میدونِ مین بودی..
 
اینه همون روزای خوبی که
گفتی برامون هدیه آوردی؟
اینه جوابه هشت سالی که
واسش منو از خاطرت بردی؟
 
خوندم وصیت نامتو، گفتی:
وقتی که برگردی من آزادم
حالا برای نسخه های تو
توو نوبت امضای بنیادم!
 
دارم تقاصِ جنگو پس می دم
جنگی که می گفتی مقدس بود
ما هردومون قربانیِ جنگیم
بسه، برا هف پشتمون بس بود
 
انگار مردم یادشون رفته
از این همه تحقیر می ترسم
از اینکه نفرین شی برای جنگ
از بازیِ تقدیر می ترسم
 
من بچه تم، می فهمی حرفامو؟
تویِ جوونی مثلِ تو پیرم
بیس ساله بعد از جنگ، می جنگم
من حقتو از جنگ میگیرم..
 
 
 
از : احمد امیرخلیلی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

مهدی ِ موسوی ِ بدبختی ست

زیر رگ های آبی دستت

مهدی موسوی ترسویی

که رسیده مرا به بن بستت

 

می دود از اتاق خود به کجا؟!

«هیچ» در لحظه اتفاق افتاد

زیر رگ هات مرگ « تیر» کشید

دود سیگار را که بیرون داد ↓

 

دود سیگار را که بیرون داد

رفت آن اسم محو از یادم

دود سیگار را که بیرون داد

دود سیگا… به سرفه افتادم!

 

گریه ات می گرفت در مردی

که تمامی شعرها زن بود

گریه ات می گرفت مثل «غزل»

که جنین دوماهه ی من بود

 

گریه ات می گرفت و می دیدی

قطره های مهوّع خون را

زور هی می زدی و در گریه

می کشیدی یواش سیفون را

 

می کشیدی دوباره درد و درد

توی اندام زیرسیگاری

دست هایی لزج میان تـنت

باز مشغول فیلمبرداری

 

می کشیدی تن مرا بر دوش

گریه ات می گرفت در باران

حرف هی پشت حرف/ می آمد

کسی از دسته ی عزاداران

 

سنج می زد به مغز له شده ام

طبل می کوب کوب کوب بکوب

مهدی موسوی زمین را خورد

تف شد آهسته توی بچه ی خوب

 

تف شد آهسته روی متنی که

شرح ِ درد ِ همیشگی ِ من ِ ↓

خسته ی ِ تکـّه تکـّه ی ِ گیج ِ

خیس ِ درحال ِ منفجرشدن ِ ↓

 

بامب!… در روزنامه ها گفتند

خبر از سمت شرق آمده است

شمع روی تنم ترا می سوخت

ادیسون گفت برق آمده است!!

 

ادیسون قاه قاه می خندید

سیم هایت به هم زدند مرا

مثل «عین القضات» کفر شدم

مثل عین القضات مغز خدا ↓

 

پرت بودم جلوی سگ هاتان

شمع آجین دستهای کثیف

مثل چاقوی خونی ام در حوض

مثل یک اسلحه درون ِ کیف

 

شمع هایی که سوختند مرا

بر سر قبر عشق روشن بود

مثل «عین القضات» غمگینی

که جنین دوماهه ی من بود!

 

دود در متن مضحکم پیچید

دود بود و شدم، ترا مُردم

«تیر» هی می کشید روی لبم

دود سیگار را فرو بردم

 

ماه دیوانه روبرویم بود

مات با آن نگاه غمگینش

توی مغز جهان قدم می زد

«شمس» آرام با تبرزینش

 

عشق می خواند با قرائت نو

داستان های ران و پست#ان را

مولوی های مسخره از تو

دوره کردند درس عرفان را

 

زن نبودم اگرچه مرد نبود

مرد بودی اگرچه زن بودم

«شمس» و «عین القضات» را کشتند

شمس و عین القضات من بودم!

 

خبر از شـــرق در تنم لرزید

پخش می شد درون تلویزیون

کانال چارده… – «تو معصومی

بچّه ی خوب ِ…» قطره های ِ خون

 

مادرم پیتزا/ درســت شــدم

قطره های ِ سس ِ شب ِ قرمز

یک نفر گریه می کند: برگرد

یک نفر داد می زند: هرگز!!

 

به خـودم مثل نرده می چسبم

باد بر خاک می کشد من را

خســته از ازدحام ماشــین ها

در تو تریاک می کشد من را

 

فایل های همیشــه ویروسی

زرورق های حاوی هروئین

توی شلوار تــنگ کبریتی

در هماغوشی تو و بنزین

 

نامه های اداره…

نامه های « اِ…داره/ گریه… عزیز…»

گمشـــده توی بایگانی ها

متن دنــیای پوچ و نامفهوم

زیر انبوه بازخوانی ها

 

فیلسوف بزرگ در فکر ِ

قطعیت یا هویّت چندم

جلوی هر «من ِ شناساگر»

خبر انفجار بمب اتم!

 

ثبت فــرق زبانی مبهم

بین همجنس « باز» یا که « گرا»

خواهرم گریه می کند از درد

فلسفه فکر می کند که « چرا؟؟؟!»

 

در/ به هم می خورد دلم انگار

در تناقـض… و خنده ای عصبی

مثـل تو با وقـار پارسی ات

مضطرب توی چادری عربی

 

مثل یک عقربه اسیر زمان

توی تکرار ِ در پس عادت

خسته ام مثل بچّه از بازی

کاش یک شب بخوابد این ساعت

 

چه شوم جز شدن فقط از جبـر

چه کنم؟ جز کنم فـقط بیخود

«صفر درصد» برای خود عددی ست

احتمالی که واقـعا ً می شد!!

 

احتــمالی که کامپیوترها

سعی کردی محاسبات کنم

سعی کردم خطوط، پاره شوم

خواستم واقعا ً صدات کنم

 

خواســتم اتــّفاق می افتم

در خود ِ لحظه ی «چه کار بکن»

توی یک غار خارج از دنـیام

باز هم زنگ می زند تلفن

 

توی یک غار خارج از دنیام

که مرا می خزد میان تنش

می نویسـم برای خود نامه

فکر کشف دوباره ی آتش!

 

سهم من چیست جز سکوت و سکوت

«من ِ» خود را به دست من دادن

هر شب از درد زندگی مردن

به همین حسّ خوب تن دادن

 

قرصهای همیشه مشکوکی

که شبم را پر از خوشی کرده

مهدﯼ ِ موسوﯼ ِ ترسویی

که در این شعر خودکشی کرده…

 

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

کیانوش خانمحمدی

ما مردها گاهی نیاز داریم بندِ وا شده‌ی یک ساعت را تعمیر کنیم

عوض کردن یک باطری

ما را به آرامشی می‌رساند که از ساعت می‌گیرد …

 

من ساعتهایم را نگه می‌دارم

ساعتی که مادرم

با خودکار برایم کشیده بود هنوز کار می‌کند

۱۰ و ۱۰ دقیقه است و او هنوز نمرده

پدر اما ماهیگیر بود

و ساعت وفادارش بعدِ او فقط زیر آب کار می‌کند

 

فرق گذشته و حال در ساعتها پیداست

هرچه من بزرگتر شدم قیافه‌ی آنها مردانه‌تر شد

 

بچگانه… مردانه …زنانه …

ساعتها هم دنیای خودشان را دارند

 

ویترین ، سینمای ساعتها بود که خیابان را پخش می‌کرد

بازی من و معشوقه‌ام را یک جفتشان پسندیدند

در آخرین سکانس عاشقانه ، ما عکس گرفتیم و جدا شدیم

اما ساعتهای ما برای همیشه ، همانجا ، با همان ژست ایستادند

 

چه‌کسی با چه‌کسی قرار می‌گذاشت ؟

ما با هم ؟ یا ساعت‌های ما با هم ؟

یک ساعتِ مرد،

دست مردی را می‌گیرد و می‌رساند به قراری که یک ساعتِ زن،

زنی را به همان قرار

آن ساعتِ دیوانه را سال‌هاست تنظیم می‌کنم

اما هرسال، در همان لحظه، با همان ژست …

 

ساعت ها با شب و روز تنظیم می‌شوند

اما این یکی زمانی شب و روز را هم تنظیم می‌کرد

من و آفتاب کارگرهای ساده‌ای بودیم

که با هم می‌‌آمدیم و با هم می‌رفتیم

در راه دستم را طوری می‌گرفتم که همه ساعت را از من بپرسند

 

و نمی‌فهمیدم

مردی که ساعتش را در جیب می‌گذارد تا زمان را از غریبه‌ای بپرسد؛

تنهاست…

 

تنهایَم؛

تنها

مثل آن ساعت بچگانه که سالها پیش در جنگل افتاد

و حالا در دست درختی است

کار می‌کنم اما به کار نمی‌‌آیم…

 

ما مردها

گاهی به یک تعمیر ساده نیاز داریم

یک تعویض باطری شاید…

 

اما وقتی مردی با دستهای لرزان ساعتی را تعمیر می‌کند

هیچ تضمینی نیست عقربه‌هایش در جهت درست بچرخند!

 

 

 

 

از : کیانوش خانمحمدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

هوشنگ ابتهاج

دیرست گالیا!

درگوش من فسانه دلدادگی مخوان

دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه

دیرست گالیا! به ره افتاد کاروان…

عشق من و تو؟ … آه

این هم حکایتی ست

اما، در این زمانه که در مانده هر کسی

از بهر نان شب،

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.

شاد و شکفته در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،

امشب هزاردختر همسال تو، ولی

خوابیده اند گرسنه و لُـ-ـخت، روی خاک.

زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو

بر پرده های ساز،

اما، هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان

جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

در تارو پود هر خط و خالش: هزار رنج

درآب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان…

دیرست گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست

هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان

هنگامه رهایی لبها و دست هاست

عصیان زندگی ست.

در روی من مخند!

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!

بر من حرام باد تپش های قلب شاد!

یاران من به بند:

در دخمه های تیره و نمناک باغشاه،در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک،

در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه.

زودست، گالیا!

در گوش من فسانه دلدادگی مخوان

اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه

زودست، گالیا! نرسیدست کاروان…

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت،

روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت،

روزی که گونه و لب یاران همنبرد

رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت،

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها،

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان

سوی تو،

عشق من!

 

 

از : هوشنگ ابتهاج (ه.الف. سایه)

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

فاضل شاهچراغ

تو را به آبادی چشم هات نخند

خنده هات مرض دارد

آدم را بیمار می کند

آخر آدم گناه دارد به خدا …

یک بار حوا

یک بار شیرین

یک بار لیلا

حالا تو …

 

نخند

خنده هات استعداد شگرفی دارند

برای بیمار کردن یک شهر

برای به بیابان فرستادن هزار مجنون

برای تیشه زدن به ریشه ی هزار فرهاد …

 

نخند

خنده هات مرض دارند

آدم بیمار می شود

تو می روی

درد شروع می شود

آدم می پیچد به خودش

تو که برنمیگردی

حالش را نمی پرسی …

 

قهوه ای بدجنس!

شیرین نخند

آدم می بیند

مرض قند می گیرد

قند در دلش آب می شود

هوا برش می دارد

فرهاد می شود

تو میروی

می زند به سرش

سرش به سنگ می خورد

تیشه بر می دارد

می زند به ریشه اش …

 

قهوه ای بدجنس!

من عادت دارم تلخ بنوشم

تلخ شو

شیرین نباش

من که فرهادت نمی شوم !

یک بار مجنون شدم

هفت بیابان عشق را دویده ام

برای هفت پشتم بس است …

 

قهوه ای بدجنس !

با من گرم نگیر

سرد شو

تلخ شو

یک بار شیرین ِ داغ بی هوا سر کشیدم

هنوز گلوی سوخته ام بغض دارد …

… هنوز دلم می سوزد !

 

قهوه ای بدجنس !

نگو عزیزم

گرم نگیر با من

تابستان است

تنور عشق داغ است

به هر واژه میم مالکیت می چسبانی

فردا زمستان می شود

آدم برفی می شوی

تمام میم ها می افتند

روی سرم هوار می شود عشق …

 

قهوه ای بدجنس !

معمولی بیا

معمولی برو

بگذار معمولی دوستت داشته باشم …

 

اصلا بیا فقط هم را

معمولی دوست داشته باشیم

من تو را بی لبخند

تو مرا بی شعر

باشد؟

قهوه ای خوب من …

باشد ؟

 

 

 

از : فاضل شاهچراغ

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

سیداحمد حسینی

سارا نبودی چشم گریان را ببینی

آن قدر باریدم که

ب

ا

ر

ا

ن

را ببینی…

 

وَللَـه که بی تو شهر، خود را حبس می‌کرد

بهتر!

نبودی بغضِ طهران را ببینی

 

تهران مان، طهران نشد

بهتر!

نبودی این راهزن، این راه بندان را ببینی

 

بی‌بی به چشمان تو دل خوش کرده سارا !

کافی‌ست عکس لای قرآن را ببینی

 

رفتی…

لَقـَد…

ماندم…

خَلَقنا….

فی کبد را

از بر شدم

تا رنج انسان را ببینی

 

بی‌بی خودش می‌گفت:

“سارا قسمت توست”

بی‌بی خودش می‌گفت:

“فنجان را ببینی

 

از ترکه‌ها بر پای سارا می‌نویسی

وقتی که کابوسِ دبستان را ببینی”

آن‌قدر پشت پنجره ماندم

که شاید

یک لحظه

این سوی خیابان را ببینی

 

راضی به مرگت می‌شوی مانند سارا

وقتی نخواهی

خانِ چوپان را ببینی

 

وقتی که دیدم زود سرما می‌خوری،

باز

تقویم را بستم

زمستان را نبینی ….

 

 

 

از : سیداحمد حسینی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

یه توپ با تردید می چرخه

توو یه زمین سبز اون دورا

یه حس خوب مشترک شاید

بین من و زندون و مامورا!

 

هر شب بدون شام می خوابی

امشب ولی بی شام بیداری

با اسم ایران اونور دنیا

رویای سبز تازه ای داری

 

بابا نشسته اون طرف، ساکت

مامان توو فکر گریه ای تازه

شاید بهار ما بیاد از راه

امشب با یه گل توی دروازه

 

شب لونه کرده توو دل و چشما

هر جا میری انگار زندونه

شاید یه شوت محکم جوندار

این شهر غمگینو بخندونه

 

واسه یه گل از شوق می میریم

شاید تموم شه این زمستونا

شاید برای بردن ایران

مردم بریزن توو خیابونا

 

بازی تموم میشه ولی مامان

مثل همیشه بالشش خیسه

دیگه کسی نیس توی این خونه

شبها بلند شه شعر بنویسه

 

بازی تموم میشه ولی بابا

بیداره تا فردا کنار تخت

رویای ما جام جهانی بود

توو یه جهان واقعا خوشبخت…

 

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

رویا شاه حسین زاده

من زخمهای بی نظیری به تن دارم اما

تو مهربان ترینشان بودی

عمیق ترینشان

عزیزترین شان 

بعد از تو آدم ها 

تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم 

که هیچ کدامشان 

به پای تو نرسیدند 

به قلبم نرسیدند

بعد از تو آدم ها 

تنها خراش های کوچکی بودند

که تو را از یادم ببرند، اما نبردند 

تو بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی 

و هر بار 

عزیزتر از پیش

هر بار عمیق تر .

 

از : رویا شاه حسین زاده

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

نیلوفر لاری پور

وقتی قرار است بروی ، دل دل نکن …

منتظر نمان

هیچ اتفاقی ماندگارت نمی کند.

وقتی قرار است بروی، حتما دل شوره هایت را مرور کرده ای

یادگاری هایت را ، بغض های پشت سرت را …

یا می روی بی آنکه یادت بیاید کوچه هایی را که قدم زدیم

و باران هایی که بر سرمان بارید

و چراغ قرمز هایی که هنوز نمی دانم چرا دوستشان داشتیم.

بهانه برای رفتن زیاد است

این ماندن است که بهانه نمی خواهد

این ماندن است که دل می خواهد

شهامت می خواهد، عشق می خواهد …

 

حالا هی تو بگو باید بروی ، اصلا همه دنیا را جاده بکش

بگو که عشق به درد شعر ها می خورد

و من می ترسم از کسی که دیگر

حتی شعر هم قلبش را نمی لرزاند

کسی که می داند به غیر از من ، کسی منتظرش نیست

اما دلش ، هوای پریدن دارد …

 

وقتی قرار است بروی، حتی به آیینه نگاه نکن

شاید چشم های کسی که روبروی تو ایستاده

منصرفت کند از رفتن

شاید نم اشکی ببینی ، غباری ،

خیالی دور در آستانه ویران شدن

شاید ناخودآگاه در آینه لبخند بزنی

و به تصویر دیرآشنای محصور در قاب بگویی : سلام …

شاید هنوز روح کودکانه ات از گوشه ای سرک بکشد

و نگران باشد که مبادا فراموشش کنی …

 

تو لبخند بزن !

من غربت پشت آن لبخند را خوب می شناسم

نمی گویم نرو

اصلا مگر چیزی عوض می شود ؟!

فقط یک والله خیرالحافظین می خوانم

و به چهار جهت فوت می کنم …

 

حتی اگر دیگر نبینمت ،

هر شب به خوابت می آیم

تا به یادت بیاورم که بی خداحافظی رفتی …

 

 

 

از : نیلوفر لاری پور

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

رضا بروسان

حرف که می زنی انگار

سوسنی در صدایت راه می رود

حرف بزن

می خواهم صدایت را بشنوم

تو باغبان صدایت بودی

و خنده ات دسته کبوتران سفیدی

که به یکباره پرواز می کنند.

تو را دوست دارم

چون صدای اذان در سپیده دم

چون راهی که به خواب منتهی می شود

تو را دوست دارم

چون آخرین بسته سیگاری در تبعید.

تو نیستی

و هنوز مورچه ها

شیار گندم را دوست دارند

و چراغ هواپیما

در شب دیده می شود

عزیزم!

هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد

از ریل خارج نمی شود.

و من

گوزنی که می خواست

با شاخ هایش قطاری را نگه دارد…

 

 

 

از : رضا بروسان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

ایمان سمرقندی

نه به رتبۀ اول ِ کارنامه‌ات،
نه به صفحه دوم شناسنامه‌ات
من؛
به دکمۀ سوم ِ پیراهنت
حسادت می کنم ...
 
 
از : ایمان سمرقندی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

ایمان سمرقندی

دلم را که مرور می کنم؛
تمام آن
از آن ِ توست
نقطه ای،
از آن ِ خودم.
بر آن نقطه هم
میخ می کوبم و
قابِ عکسِ تو را
می آویزم...
 
 
 
از : ایمان سمرقندی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

فاطمه اختصاری

صدای کوفتی ِ توله سگ درون سرم

صدای کوفتی ِ جیغ و گریه ی پسرم

 

صدای کوفتی ِ بستن ِ در ِ خانه

صدای توی دلم مانده: «با خودت ببرم!»

 

بغل گرفتن ِ یک زندگی به تنهایی

صدای کوفتی ِ چند مهره ی کمرم

 

دو دست ِ آویزان روی دامنی پاره

دو چشم ِ بسته شده در تکان ِ گهواره

 

قدم زدن وسط هال و هی تو را دیدن

تکان تکاندن ِ خود، روی فرش پاشیدن

 

قدم زدم که فراموش تر کنم خود را

میان زندگی ِ مشـ/ـترک تعهّد را!

 

نبودی و دلم از عاشقیت شک برداشت

ترک ترک… همه ی زندگی ترک برداشت

 

و سیب های من از دست آدم افتادند

و مردهای غریبه به یادم افتادند

 

قدم زدم وسط گیجی ِ زمین لرزه

که روی تخت بیفتم از این زن ِ هرزه

 

که خواب ِ سقف می آمد به بسترم می ریخت

عذاب وجدانم، خاک بر سرم می ریخت

 

که گم/ شدم جسدی تازه در تصوّرها

که دفن می کردم بین پاره آجرها

 

بیا بگرد در این خاطرات ِ خاک شده

که حتما از سر ِ تو سال هاست پاک شده

 

بیا جلو! جسدی تازه را بکش بیرون

اگرچه صورتم از ترس، ترسناک شده!

 

بیا بگرد! همین گوشه و کنارم من

صدای کوفتی ِ مرگ و انتظارم من

 

کنار تخت دو تا تیغ تیز پیدا کن

مرا بگرد از این هیچ چیز! پیدا کن!

 

تکان نمی خورد و خالی است گهواره

بگرد!… و پسرت را عزیز پیدا کن!

 

درون جمجمه ی من صدای آژیر است

صدای کوفتی ِ گریه ی سگی پیر است

 

صدای دووور شدن از صدای هر خواهش

و سر گذاشتنت روی سفتی ِ بالش

 

دو چشم ِ زل زده به آسمان، به آن بالا

صدای آرامش بخش ِ لا…لالا…لالا…

 

 

 

از : فاطمه اختصاری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

محمد عابدینی

نگذار زبان غزلم بسته بماند

حیف از دل این بغض که نشکسته بماند

 

تا کی بنشینم سر راهت و نیایی؟

تا کی به هوای تو دلم خسته بماند؟

 

نبضم شده پژواک تپش های تو… بگذار

نبضم به تپش های تو وابسته بماند

 

با چشم سیاهت دل پرهیزگر من

انگار محال است که وارسته بماند

 

بگذار نگویم… نسرایم… ننویسم

بگذار که این مسئله سربسته بماند

 

پیوسته سرش گرم اشارات و نظر هاست

هیهات که ابروی تو پیوسته بماند

 

تقدیر مرا از ازل این گونه نوشتند:

همواره به گیسوی تو دلبسته بماند

 

 

از : محمد عابدینی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

حامد ابراهیم پور

گریه کردیم …دو تا شعله ی خاموش شده

گریه کردیم…دو آهنگ فراموش شده

 

پر کشیدیدم ،بدون پرِ زخمی با هم

عشق بازیِ دوتا کفتر زخمی با هم

 

مرگ پشت سرمان بود ،نمی دانستیم

بوسه ی آخرمان بود ،نمی دانستیم…

 

زندگی حسرت یک شادی معمولی بود

زندگی چرخش تنهایی و بی پولی بود

 

زخم ،سهم تنمان بود ،نمی ترسیدیم

زندگی دشمنمان بود ،نمی ترسیدیم

 

شعر من مزه ی خاکستر و الکل می داد

شعر، من را وسط زندگی ات هل می داد

 

شعر من بین تن زخمی مان پل می شد

بیت اول گره روسری ات شل می شد

 

بیت تا بیت فقط فاصله کم می کردی

شعر می خواندم و محکم بغلم می کردی…

 

پیِ تاراندن غم های جدیدم بودی

نگران من و موهای سپیدم بودی

 

نگران بودی ، یک مصرع غمگین بشوم

زندگی لج کند و پیرتر از این بشوم

 

نگران بودی اندوه تو خاکم بکند

نگران بودی سیگار هلاکم بکند

 

نگران بودی این فرصت ِ کم را بُکُشم

نگران بودی یک روز خودم را بُکُشم

 

آه …بدرود گل یخ زده ی بی کس من

آه بدرود زن کوچک دلواپس من …

 

بغلم کن غمِ در زخم ، شناور شده ام

بغلم کن گل بی طاقت پرپر شده ام

 

بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود

بغلم کن که خدا دورتر ازاین نشود

 

مرگ را آخر هر قافیه تمرین نکنم

مردم شهر تو را ،بعد ِ تو نفرین نکنم

 

کاش این نعش به تقدیر خودش تن بدهد

کاش این شعر به من جرات مردن بدهد…

 

 

 

از : حامد ابراهیم پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

سجاد سوری

راهرو خانه غمگین است

و دستگیره‌ی در خوب می‌داند که

روزهاست به روی دو نفر بسته نشده است…

 

تنهایی‌ام را

به پنجره گره زده‌ام،

زمان می‌گذرد

و از همه بدتر اینکه

تخت،

نجوای دو دیوانه عریان را

که در گوش هم دروغ می‌گویند،

از خاطر برده است؛

 

ولی سیگار ناتمامم خوب می‌داند

تمام که شد

حرف‌ها داریم…

 

درخت خانه خوب می‌داند

این پاییز که بیاید

در کنارم نیستی…

 

قبر خوب می‌داند

امشب

سال‎های نبودنت را جشن می‌گیرم…

 

 

 

از : سجاد سوری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

علیرضا آذر

نقش یک مرد مرده در فالت

توی فنجان مانده بر‌ میزم

خط بکش دور مرد دیگر را

قهوه‌ات را دوباره می‌ریزم

زندگی از دروغ تا سوگند

خسته از زیر و روی رو در رو

زیر صورت هزارها صورت

خسته از چهره‌های تو در تو

چشم بستی به تخت طاووسم

در اتاقی که شاه من بودم

مرد تاوان اشتباهت باش

آخرین اشتباه من بودم”

چشم واکردم از تو بنویسم

لای در باز و باد می‌آمد

از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می‌آمد

مفت هم بوسه‌ام نمی‌ارزد

وای از این عشق‌های دوزاری

هی فرار از دو سوی خود رفتن

آخ از این مردهای اجباری…

مثل ماهی معلق از قلاب

زیر بار الاغ‌ها مردن

بر چلیپای تخت‌ها مصلوب

با خودت در اتاق‌ها مردن

زندگی از دروغ تا سوگند

خسته از زیر و روی رو در رو

زیر صورت هزارها صورت

خسته از چهره‌های تو در تو

بی‌­گناه از شکنجه‌ها زخمی

پشت هم اتهام‌ها خوردن

هق هق از درد و الکن از گفتن

انتهای کلام را خوردن

غرق ِ در موج‌های پیش آمد

گوشه‌ی گوش‌های دور از من

پشت سکان خدا نشست اما

باز هم ناخدا پرستیدن

دل به دریای هر چه باداباد

قایقم را به بادها دادم

ناگزیر از گریز از ماندن

توی شیب مسیر افتادن

بادبان پاره، عرشه بی‌سکان

قایقم رفت و قبل ساحل مرد

پیکرش داشت وقت جان کندن

روی گل‌ها تلو تلو می خورد…

دستم از هرچه هست کوتاه است

از جهان قایقی به گل دارم

بشنو ای شاه ِ گوش ماهی‌ها

دل اگر نیست درد و دل دارم !

چشم واکردم از تو بنویسم

لای در باز و باد می آمد

از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می‌آمد

با زبان، با نگاه، با رفتن

زخم جز زخم‌های کاری نیست

پای اگر بود پای رفتن بود

دست اگر هست دست یاری نیست

از کمرگاه چله‌ها رفتند

از پی تیرها نباید گشت

چشم بردار علیرضا بس کن

“از کمان رفته بر نخواهد گشت”

 

آسمان هیچ ِ سربلندی بود

از صعودی که نیست افتادم

لااقل با تو بال وا کردم

زندگی را اگر هدر دادم

استخوان وفا به دندانم

زوزه از سوز، مثل سگ مردن

زندگی چوب لای چرخم کرد

پشت پا پشت استخوان خوردن

لاشه‌ی باد کرده‌ای بودم

آمد از روبرو ولی نشناخت

صورتی را که دوستش می‌داشت

چهره چرخاند و تف زمین انداخت

این منم مرد تا همین دیروز

مرد پابند آرزوهایت

مرد یک عمر کودکی کردن

لابه‌لای بلند موهایت

خاطرت هست روزگارم را

جایگاه مقدسی بودم

وزن یک عشق روی دوشم بود

من برای خودم کسی بودم

من برای خودم کسی هستم

دور و بر خـُرده عشق هم کم نیست

آنکه دل از تو برد هر کس هست

بند انگشت کوچکم هم نیست

می‌شد از وردهای کولی‌ها

با دعا و قسم طلسمت کرد

می‌شد آن سیب سرخ جادو را

از تو پنهان و با تو قسمت کرد

می‌شد از خود بگیرمت اما

 زور بازو به دست‌هایم نیست

می‌شد از رفتنت گذشت اما

جان در اندازه‌های پایم نیست

زندگی سرد بود اما خوب

خانه و سقف و سایه‌ای هم بود

گهگداری نوشته‌ای چیزی

از قلم دستمایه‌ای هم بود

زندگی سرد بود اما عشق

می توانست کارگر باشد

می توان قطب را جهنم کردم

پای دل در میان اگر باشد

خواب دیدم که شعر و شاعر را

هر دو را در عذاب می‌خواهی

از تعابیر خواب ها پیداست

خانه‌ام را خراب می‌خواهی

خانه‌ام را خراب می‌خواهی ؟

دست در دست دیگری برگرد…

دست در دست دیگری برگرد

خانه‌ام را خراب خواهی کرد!

دیگر ای داغ دل چه می‌خواهی

از چنین مرد زیر آواری

رد شو از این درخت افتاده

می‌توانی که دست برداری

لحن آن بوسه‌های ناکرده است

بیت‌ها را جدا جدا کرده است

گفته بودی همیشه خواهی ماند

سنگ بارید شیشه خواهی ماند

گفته بودی ترک نخواهی خورد

دین و دل از کسی نخواهی برد

گفته بودی عروس فردایی

با جهانم کنار می‌آیی

گفته بودی دچار باید بود

مرد این روزگار باید بود

گفته بودی بهار در راه است

ماه باران سوار در راه است

گفته بودی ولی نشد انگار

دست از این کودکانه‌ها بردار

گفته بودم نفاق می‌افتد

اتفاق اتفاق می‌افتد

گفته بودم شکست خواهم خورد

از تو هم ضربه شست خواهم خورد

گفته بودم در اوج ویرانی

از من و خانه رو بگردانی

هر چه بود و نبود خواهد مرد

مرد این قصه زود خواهد مرد

ماجرا زخم و داستان‌ها درد

نازنین پیچ قصه را برگرد…

نازنین قصه‌ها خطر دارند

نقش‌ها نقشه زیر سر دارند

نازنین راه و چاه را گفتم

آخر ِ اشتباه را گفتم

گفتم اما عقب عقب رفتی

شب شنیدی و نیمه شب رفتی

دیدی آخر نفاق هم افتاد

اتفاق از اتاق هم افتاد

از اتاقی که باز تنها ماند

پر کشیدی و لای در واماند

چشم باز کردم از تو بنویسم

لای در باز و باد می‌آمد

از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می‌آمد

با دعاهای پشت در پشتم

باید این درد مختصر می‌شد

حرف‌ها را به کوه می‌گفتم

قلبش از موم نرم تر می‌شد

بین این ماه‌های هر جایی

ماه من در محاق می‌افتد

قصه در خانه پیش می‌آید

اتفاق از اتاق می‌افتد

در اتاقی که پیش از این‌ها

در سرت فکر و ذکر رفتن داشت

در اتاقی که روی کاشی‌هاش

پشت پاهات آرزو می‌کاشت

لای دیوارها چروکیدن

در نمایی که تنگ‌تر می‌شد

هر چه این دوربین جلو می‌رفت

مرگ من هم قشنگ‌تر می‌شد

خارج از قسمتی که من باشم

در اتاقی که ضرب در مردم

نان از این سفره دور خواهد شد

ده طرف داس و یک طرف مردم

نقش یک مرد مرده در فالت

توی فنجان مانده بر میزم

خط بکش دور مرد دیگر را

قهوه‌ات را دوباره می‌ریزم

چشم بستی به تخت طاوسم

در اتاقی که شاه من بودم

مرد طاوان اشتباهت باش

آخرین اشتباه من بودم

دردسرهای ما تفاوت داشت

من سرم گرم پای بستن بود

نقشه‌های می‌کشید چشمانت

چشم‌ها چشم ِ دل شکستن بود

در نگاهت اتاق زندان است

این طرف سفره‌های اجباری

آن طرف در بساط خود خوردن

هر طرف حکم دیگر آزاری

غوطه ور در سیاه شب بودم

صبح فردای آنچه را دیدن

در خیالم نرفته برمیگشت

هم تورا هم مرا نبخشیدن

جای پاهای خیس از حمام

تا اتاقی که رفتنت را رفت

یک قدم مانده بود تا برگرد

یک قدم مانده تا تنت را … رفت

چشم وا کردم از تو بنوسیم

لای در باز و باد می‌آمد

از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می‌آمد

رفته‌ای،کوله پشتی‌ات هم نیست

رفتی اما اتاق پابرجاست

گیرم از یادِ هردومان هم رفت

خاطراتِ چراغ پابرجاست

شاهدان حرف‌های پنهانند

آن چراغی که تا سحر می‌سوخت

گوشِ خود را به حرفِ ما می‌داد

چشمِ خود را به چشمِ ما می‌دوخت

لای در باز و سوز می‌آمد

قلبم آتشفشانی از غم بود

عقده‌ها حس و حالِ طغیان داشت

کنجِ پاگرد یک تبر هم بود

زیر پلکم تگرگ باران بود

در اتاقم که هوا ابری شد

رو به آینه حرص‌ها خوردم

کینه‌ام سینه‌ی ستبری شد

رو به برفی سپید می‌رفتم

ردِ پاهات رو به خون می‌رفت

مثل گرگی که بوی آهو را

عطرِ موهات تا جنون می‌رفت

با نگاهی دقیق می‌گشتم

هی به دنبال جای پا بودم

ذهنِ هر آنچه بود را خواندم

لای جرزِ نشانه‌ها بودم

تا نگاهی به پشتِ سر کردم

پشتِ هر جای پا درختی بود

این درختان هویتم بودند

من،تبر…انتخاب سختی بود

ترسم از مرگ بیشتر می‌شد

تا تبر روی دوش چرخاندم

هر درختی که ضربه‌ای می‌خورد

زیرِ آوارِ درد می‌ماندم

توی هر برگ،هم تو هم من بود

ساقه‌ها ساقِ پای ما بودند

آن تبر حکمِ قتلِ ما را داشت

این درختان به جای ما بودند …

 

 

از : علیرضا آذر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

محسن مهرپرور

حتما کسی را تازگی ها در نظر داری
لابد به غیر از من کسی را زیر سر داری
 
دیگر سراغی از دل تنگم نمی گیری
با اینکه از حال پریشانم خبر داری
 
بی طاقتی این روزها - جایی دلت گیر است
بو برده ام از شهر من قصد سفر داری
 
بو برده ام از عطر مشکوک تنت شبها
-جایی دگر . عشقی دگر . یاری دگر داری
 
سردی – زمستانی در این گرمای تابستان
لبهای بی رنگ و نگاهی بی ثمر داری
 
آهسته گفتی:- دوستت دارم- و از لحنت
معلوم شد از من کسی را دوست تر داری

 
 
از : محسن مهرپرور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

«حسن» آن گوشه نشسته ست که دودی بکند

خسته بر سیخ رود… بعد صعودی بکند!

«عاطفه» گوشه ی هال است در آغوش کسی

نه که از سـ-ـِ-کس… که «مهشید» حسودی بکند!

«مریم ِ» مست به دنبال «علی» می گردد

باید آن کار که دیر است به زودی بکند!…

ضبط روشن شد و یکباره همه کنده شدند

اسم ها در وسط خانه پراکنده شدند

جام ها رفت هوا… نوش! [صدایی آمد]

خنده در گریه شده… گریه ی در خنده شدند

سر ِ من گیج از اندیشه ی در هستی بود

زن عقدیم کمی آنور ِ بدمستی بود!

لب به لب بود در آغوش کسی کنج اتاق

من پی ِ جاذبه ی فلسفه ام در اخلاق!

عشق آن است که از قدرت «من» می کاهد

لذت آن است که او خواسته، او می خواهد

بوسه می داد به رحمانیت ِ عامش که…!

من، پُر از لذت ِ دیدن وسط آتش که…

خانه از هوش شد و پنجره دیواری شد

زن ِ عقدیم به رقص آمده و ماری شد

بعد پیچید در آغوش زنانی دیگر

من به خود آمدم از طیّ جهانی دیگر

بسته شد، باز شد و بسته ی لذت، مشتش!

مردی آهسته در آغوش گرفت از پشتش

همه راضی و من ِ سوخته بدتر راضی

بعد سیگار درآورد به آتشبازی

آتش فندک دلخسته لب ِ سیگارش

او پی ِ کار خود و جمع، همه در کارش!

بَعد رفتیم به مستی ِ اتاقی دیگر

بُعد تنهایی و لذت وسط ِ ما سه نفر!

شب سه قسمت شده از چشم و لب بیهوشش

عادلانه وسط مرد و من و آغوشش

شب سه قسمت شده از مرد و من ِ در بندش

عادلانه وسط ِ حادثه ی لبخندش

حرکت دست و لبش حالت بازی دارد!

شبِ موهاش سرانجام درازی دارد

همه ی فلسفه ها جمع شده در شادی

زن عقدیم، برهنه! وسط ِ آزادی

گوشه ای پرت شده غیرتم و تن پوشش

عشق در چشمم و در چشمش و در آغوشش…

پچ پچ جمع شده توی اتاق بغلی

حسن و عاطفه و مریم و مهشید و علی

جمع ِ آماده شده، خنده ی آماده شده

پچ پچ و حرکت سرهای تکان داده شده

جمع بیمار، شب ِ بی هدف ِ سرگردان

بحث داغ من و تو باعث ِ خوشحالی ِ شان

بحث بدبختی من، بحث ِ تو ِ هرجایی!

باعث حرف زدن در وسط تنهایی!

تا دم ِ خانه سر ِ ما هیجان و لبخند

تا فراموش کنند اینهمه تنها هستند

بعد مسواک زدن، توی توالت ریدن

بعد بی حرف زدن پشت به هم خوابیدن…

فلسفه خواندن ما در وسط تختی که…

بُهت و ترسیدن ِ از اینهمه خوشبختی که…

نقشه ی فانتزی و تجربه هایی تازه

عشق و دیوانگی ِ درهم و بی اندازه

 

خواب من روی کتاب و صفحات ِ باقی

پایبندی تو به نسبیت ِ اخلاقی!!

خانه ای ساخته از عشق و کتاب و کاغذ

بغلی سفت تر از سفت تر از سفت تر از…

طرح انسانی یک حسّ فرا انسانی

طرح لبخند تو در خواب و شب طولانی…

 

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳
comment نظرات ()

مهدی فرجی

با این همه میدان و خیابان چه بگویم ؟
با غربت مهمان کشِ تهران چه بگویم ؟
 
حرفِ دلِ من شعر و سکوت و سخنم، شرم
با این زن پتیاره­ی عریان چه بگویم؟
 
از این یقه آزادیِ میلاد کراوات
بر اسکلتِ فتحعلی­خان چه بگویم؟
 
از بُغضِ فراموشیِ «همّت» به «مدرّس»
از «باکری» خسته به «چمران» چه بگویم؟
 
با دخترکِ فال­فروشِ لبِ مترو
یا بیوه زنِ بچّه به دندان چه بگویم؟
 
زن با غمِ شش عائله با من چه بگوید؟
من با شکمِ گُشنه به ایمان چه بگویم؟
 
با او که گُل آورده دم شیشه­ی ماشین
از لذّت این شرشر باران چه بگویم؟
 
دامانِ رها، موی پریشان، منِ شاعر
با خشمِ دو مامورِ مسلمان چه بگویم؟
 
تا خرخره شهری به لجن رفته و حالا
ماندم که به یک چاک گریبان چه بگویم!؟
 
 
 
 
از : مهدی فرجی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳
comment نظرات ()

سارا محمدی اردهالی

گل

گاو

زبان را

دمش کنی

با نبات

 

لیمو بچکانی در آن

بنفش‌ها جادو شوند

برقصند در هم

 

از پنجره

پاییز را نگاه کنی

چسبیده کلاهش را

اما دامنش

کنار رفته در باد

 

و

 

فنجانت را سر بکشی

 

گل

گاو

زبان

 

یعنی شعر

 

 

 

از : سارا محمدی اردهالی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳
comment نظرات ()

رویا باقری

خالی شدم از زندگی، از هرچه پایان داشت

حسی شبیه آنچه که یک جسم ِ بی جان داشت

 

می آمد و با هرقدم عطر تو می پیچید

لعنت به شهری که پس از تو باز باران داشت!

 

با حال آن روزم میان خاطرات تو ،

باران نمی بارید… ، اگر یک ذره وجدان داشت!

 

میشد بگیری دست من را قبل از افتادن

اما نشد..

تا من بفهمم عشق تاوان داشت

 

میشد ببندی زخم من را قبل جان دادن

افسوس… من را کشت آن دردی که درمان داشت!

 

من مرده بودم! مرگ با من زندگی می کرد

من مرده بودم.. مرگ در رگ هام جریان داشت

 

وقتی که برگشتی به من، در شهر پرکردند:

برگشتن جان پس به جسمی مرده ، امکان داشت

 

از : رویا باقری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳
comment نظرات ()

حمید امیدی

دردهایی که هست یا بوده
خبر مرزهای آسوده
خسته از حرفهای بیهوده
مادرم چای قصه را دم کرد
 
قصه نخل ها و نهری که
داستان سقوط شهری که
سالهای سکوت و قهری که
کمر مرد خانه را خم کرد
 
قهر و نفرین … نرو، بمان … لطفا !
آنقدر رفت و رفت تا دشمن
و شبی تکه هایی از آهن
پدرم را به خانه محکم کرد
 
پرم از خوابها و تعبیر و
پرم از آیه ها و تفسیر و
پرم از برگه های تقدیر و
چه کسی بی بهانه درکم کرد؟!
 
جنگ نامرد عشق و باور را
خاک هم خنده های خواهر را
بمب و موشک پناه مادر را
همه را از جهان من کم کرد
 
مادرم سهم آب و نانش را
پدرم تکه های جانش را
خواهرم داغ نوجوانش را
به تن لُـ-ـخت کوچه پرچم کرد
 
وان یکاد آخرین طلسمش بود
خاک در انتظار جسمش بود
کوچه در انتظار اسمش بود
و پدر تکه تکه ترکم کرد …
 
پدری رخت جنگ پوشید و
پسرش جام زهر نوشید و
چای قصه همیشه جوشید و
مادری خسته شعله را کم کرد ….
 
 
 
از : حمید امیدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳
comment نظرات ()

لیلا کردبچه

سنگین تر از گوش هایش

مدال های بر سینه اش بود

ژنرال پیری که یادش نمی آمد

سال ها برای کدام جناح جنگیده است

 

دیروز عصر، مرگ از پشت سر صدایش کرد

رفت، مقابلش ایستاد

و مدال ها کلاه از سر مرگ برداشتند

 

مرگ خم شد

دست پیرمرد را بوسید

و باهم از کادر خارج شدند…

 

 

 

از : لیلا کردبچه

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳
comment نظرات ()

یاسر قنبرلو

نگرانم !‌ ولی چه باید کرد؟
عشق، دلواپسی نمی فهمد !
درد من، خطِ میخی است عزیز
درد من را کسی نمی فهمد !
 
بغض کردن میان خندیدن
تکیه دادن به کوه ِ نامرئی
خسته ام از ضوابط عُرفی
خسته ام از روابط شرعی
 
هیچ کس،‌ هیچ کس نمی داند
به نگاهت چه عادتی دارم
هیچ فرقی نمی کند دیگر
اینکه با تو چه نسبتی دارم …
 
تف به هر چه اصول، هر چه فُروع
تف به هرچه ثواب ، هرچه گناه
توی تاریک خانه ی دنیا
عقل، جنّ است و عشق، بسم الله !
 
چشم هایت نگاه خیسم را
مثل ِ برق سه فاز میگیرد
تو برایم جرقه ای وقتی
خانه را بوی گاز می گیرد !
 
زیر آتش فشان ِ‌ جنگ تو
یخ ِ هر چیز آب خواهد شد
مثل یک سرزمین ِ بی سرباز
همه چیزم خراب خواهد شد …
 
تو مرا زجر می دهی عشقم
مــازوخیسمی که دوستش دارم
من به اِشغال تو درآمده ام
صهیونیسمی که دوستش دارم !
 
 
 
 
از : یاسر قنبرلو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳
comment نظرات ()

قاسم صرافان

ﺗﯿﺰﯼ ﮔﻮﺷﻪﻫﺎﯼ ﺍﺑﺮﻭﯾﺖ

ﭘﯿﭻ ﻭ ﺗﺎﺏ ﻗﺸﻨﮓ ﮔﯿﺴﻮﯾﺖ

ﺁﻥ ﺩﻭﺗﺎ ﭼﺸﻢ ﻣﺎﺟﺮﺍﺟﻮﯾﺖ

ﺍﯾﻦ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺵ ﺍﻟﻨﮕﻮﯾﺖ

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ

 

ﻧﺎﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻨﺖ

ﻃﺮﺡ ﺁﻥ ﺩﺍﻣﻦ ﭘﺮ ﺍﺯ ﭼﯿﻨﺖ

« ﻫـ » ﺩﻭ ﭼﺸﻢ ﭘﻼﮎ ﻣﺎﺷﯿﻨﺖ

ﺷﯿﻄﻨﺖ ﺩﺭ ﺗﻠﻔﻆ ﺷﯿﻨﺖ

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ

 

ﮔﯿﺴﻮﺍﻧﺖ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺷﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺭﻭﺷﻨﺎﯼ ﻏﺒﻐﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﻭﺍﻥ ﻣﺬﻫﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﺭﻧﮓ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﻟﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ

 

ﺷﺮﻡ ﺩﺭ ﻟﺮﺯﺵ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻮ و

ﺑﺮﻕ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﻃﻼﯼ ﺗﻮ و

ﺗﻖّ ﻭ ﺗﻖِّ ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﯼ ﺗﻮ و

ﻧﺎﺯ ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺍﺩﺍﯼ ﺗﻮ و …

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ

 

ﺣﺎﻝ ﭘﺮ ﺭﻣﺰ ﻭ ﻣﺒﻬﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﺍﺧﻢ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺩﺭﻫﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﭘﺸﺖ ﺁﺭﺍﻣﺸﺖ ﻏﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺷﻌﺮ ﻋﺎﻟﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ

ﮐﺮﺩﻩﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﺭﻩﺍﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ

ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺷﺪﻡ ﻣﺪﯾﻮﻥ

ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺮﺩﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭼﻮﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ

ﺩﯾﺪﯼ ﺁﺧﺮ …! ﻧﮕﻔﺘﻤﺖ ﺧﺎﺗﻮﻥ!

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﯽ ﺩﺳﺘﻢ

 

 

از : قاسم صرافان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳
comment نظرات ()

مژگان عباسلو

دریا که تو دلبسته‌ی آنی ز تو دل کند

ای رود به این تجربه‌ی تلخ نپیوند!

تنهایی من آینه‌ی عبرت من شد

دلها که شکستند از این آینه هرچند

گفتی نگران منی و روز جدایی

در چشم من اشک است، به لبهای تو لبخند

ای عشق! بگو گرمی بازار تو تا کی؟

ای دل! غم ارزانی بسیار تو تا چند؟

دیدار من و او، چه سرانجام قشنگی:

همصحبتی شعله و باد، آتش و اسفند

 

 

از : مژگان عباسلو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳
comment نظرات ()

حامد ابراهیم پور

فالَـت عجیـب آمد و خنـدیدی

یک گـرگ پیـر جا شده در فنجـان!

پیــرم ولی هنــوز خطــرناکم

نزدیـک تر به من نشو دختـر جان!

تو کوچکی… درست نمی دانم

در شعـرهام بوی تنـت باشـد!

کشـف دوتا پرنـده ی بازیـگوش

پشـت حصـار پیـرهنـت باشـد!

این شعـر نیست… سایه ی صیادی ست-

تیـر و کمـان گرفته… بتـرس از من!

شعـر من آتش است، نخـوان دیـگر

آتـش به جان گرفتـه! بترس از من…

شعـر است پشـت شعـر… نخوان دیگر

دام است پشـت دام… مواظـب باش!

تردیـد کن، بتـرس، نیـا نزدیـک

رویای بی دوام… مواظـب باش!

با من نمـان که راه گریـزی نیست

این ماجـرا تمـام نخـواهد شـد!

حرف از امیـد و شـرم نزن با من

این گرگ پیــر، رام نخواهـد شـد…

در من هنـوز شـوق تصـاحب هست

پرهیـز کن غـزال جـوان از من!

رد می کنم… ولی به تو محتـاجم

نزدیـک باش و دور بمـان از من…

 

 

از : حامد ابراهیم پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

وسط یک خرابه­‌ی بی­‌مرز، شوت محکم به قوطی «رانی»

آن طرف زیر چند مرد جوان، جیغ یک بچّه­‌ی دبستانی

جفت­‌گیری سوسک­‌ها با موش، بالشی را گرفته در آغوش

در کنار بخاری خاموش، گریه توی شبی زمستانی

دلخوشی به کبوتری بادی، فکر یک رأی تا شب شادی

شعر گفتن برای آزادی، پشت تبلیغ­‌های «روحانی»

وسط رقص با دو تا دختر، گریه با خاطرات چند نفر

خوردن پیک اوّل و آخر، نوش با یاد چند زندانی

روی مرز ندیدن و دیدن، بمب در انتظار ترکیدن

دور خود تا همیشه چرخیدن، فکر کردن به خطّ پایانی

نه! به یک اسم توی خاطره­‌ها! روزها گریه­‌ی پیشمانی

ماه‌ها گریه­‌ی پشیمانی، سال­‌ها گریه­‌ی پشیمانی

از معانی شادی و غم‌ها، از جهان بزرگ آدم­‌ها

واقعاً هیچ­‌چی نمی‌فهمی، واقعاً هیچ‌چی نمی‌­دانی

بی­‌تفاوت شبیه یک حشره، می‌­روی توی تخت یک نفره

وسط روزنامه‌ها خبر ِ انقراض ِ پلنگ ِ ایرانی !

 

 

از : سیدمهدی موسوی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳
comment نظرات ()

احمد شاملو

بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رُکسانا با من چه گذشت.

بگذار کسی نداند که چه‌گونه من از روزی که تخته‌های ِ کف ِ این کلبه‌ی ِ چوبین ِ ساحلی رفت و آمد ِ کفش‌های سنگین‌ام را برخود احساس کرد و سایه‌ی ِ دراز و سردم بر ماسه‌های ِ مرطوب ِاین ساحل ِ متروک شنیده شد، تا روزی که دیگر آفتاب به چشم‌های‌ام نتابد، با شتابی امیدوار کفن ِ خود را دوخته‌ام، گور ِ خود را کنده‌ام…

اگرچه نسیم‌وار از سر ِ عمر ِ خود گذشته‌ام و بر همه چیز ایستاده‌ام و درهمه چیز تأمل کرده‌ام رسوخ کرده‌ام؛ اگرچه همه چیز را به دنبال ِ خود کشیده‌ام: همه‌ی ِ حوادث را، ماجراها را،عشق‌ها و رنج‌ها را به دنبال ِ خود کشیده‌ام و زیر ِ این پرده‌ی ِ زیتونی‌رنگ که پیشانی ِ آفتاب‌سوخته‌ی ِ من است پنهان کرده‌ام، ــ اما من هیچ کدام ِ این‌ها را نخواهم گفت لام‌تاکام حرفی نخواهم زد می­گذارم هنوز چو نسیمی سبک از سر ِ بازمانده­ی عمرم بگذرم و بر همه چیز بایستم و در همه چیز تأمل کنم، رسوخ کنم. همه چیز را دنبال ِ خود بکشم و زیر ِ پرده‌ی ِزیتونی‌رنگ پنهان کنم:

همه‌ی ِ حوادث و ماجراها را، عشق‌ها را و رنج‌ها را مثل ِ رازی مثل ِ سرّی پُشت ِ این پرده‌ی ِ ضخیم به چاهی بی‌انتها بریزم، نابود ِشان کنم و از آن همه لام‌تاکام با کسی حرفی نزنم…

بگذار کسی نداند که چه‌گونه من به جای ِ نوازش‌شدن، بوسیده‌ شدن، گزیده شده‌ام!

بگذار هیچ‌کس نداند، هیچ‌کس! و از میان ِ همه‌ی ِ خدایان، خدائی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد.

و به‌کلی مثل ِ این که این‌ها همه نبوده است، اصلاً نبوده است و من هم‌چون تمام ِ آن کسان که دیگر نامی ندارند ــ نسیم‌وار از سر ِ این‌ها همه نگذشته‌ام و بر این‌ها همه تاءمل نکرده‌ام، این‌ها همه را ندیده‌ام…

بگذار هیچ‌کس نداند، هیچ‌کس نداند تا روزی که سرانجام، آفتابی که باید به چمن‌ها و جنگل‌ها بتابد، آب ِ این دریای ِ مانع را بخشکاند و مرا چون قایقی فرسوده به شن بنشاند و بدین‌گونه،روح ِ مرا به رُکسانا ــ روح ِ دریا و عشق و زنده‌گی ــ بازرساند. چرا که رُکسانای ِ من مرا به هجرانی که اعصاب را می‌فرساید و دلهره می‌آورد محکوم کرده است. و محکوم‌ام کرده است که تا روز ِ خشکیدن ِ دریاها به انتظار ِ رسیدن ِ بدو ــ در اضطراب ِانتظاری سرگردان ــ محبوسبمانم…

و این است ماجرای ِ شبی که به دامن ِ رُکسانا آویختم و از او خواستم که مرا با خود ببرد. چرا که رُکسانا ــ روح ِ دریا و عشق و زنده‌گی ــ در کلبه‌ی ِ چوبین ِ ساحلی نمی‌گنجید، و من بی‌وجود ِ رُکسانا ــ بی‌تلاش و بی‌عشق و بی‌زنده‌گی ــ در ناآسوده‌گی و نومیدی زنده نمی‌توانستم بود…

…سرانجام، در عربده‌های ِ دیوانه‌وار ِ شبی تار و توفانی که دریا تلاشی زنده داشت و جرقه‌های ِ رعد، زنده‌گی را در جامه‌ی ِ قارچ‌های ِ وحشی به دامن ِ کوهستان می‌ریخت؛ دیرگاه از کلبه‌ی ِ چوبین ِ ساحلی بیرون آمدم. و توفان با من درآویخت و شنل ِ سُرخ ِ مرا تکان داد و من در زردتابی‌ی ِ فانوس، مخمل ِ کبود ِ آستر ِ آن را دیدم. و سرمای ِ پائیزی استخوان‌های ِ مرا لرزاند.

اما سایه‌ی ِ دراز ِ پاهای‌ام که به‌دقت از نور ِ نیم‌رنگ ِ فانوس می‌گریخت و در پناه ِ من به ظلمت ِ خیس و غلیظ ِ شب می‌پیوست، به رفت‌وآمد تعجیل می‌کرد. و من شتاب‌ام را بر او تحمیل می‌کردم. و دل‌ام در آتش بود. و موج ِ دریا از سنگ‌چین ِساحل لب‌پَر می‌زد. و شب سنگین و سرد و توفانی بود. زمین پُرآب و هوا پُرآتش بود. و من در شنل ِ سُرخ ِ خویش، شیطان را می‌مانستم که به مجلس ِ عشرت‌های ِ شوق‌انگیز می‌رفت.

اما دل‌ام در آتش بود و سوزنده‌گی‌ی ِ این آتش را در گلوی ِ خوداحساس می‌کردم. و باد، مرا از پیش‌رفتن مانع می‌شد…

کنار ِ ساحل ِ آشوب، مرغی فریاد زد و صدای ِ او در غرش ِ روشن ِ رعد خفه شد. و من فانوس را در قایق نهادم. و ریسمان ِ قایق را از چوب‌پایه جدا کردم. و در واپس‌رفت ِ نخستین موجی که به زیر ِ قایق رسید، رو به دریای ِ ظلمت‌آشوب پارو کشیدم. و در ولوله‌ی ِ موج و باد ــ در آن شب ِ نیمه‌خیس ِ غلیظ ــ به دریای ِ دیوانه درآمدم که
کف ِ جوشان ِ غیظ بر لبان ِ کبودش می‌دوید.

موج از ساحل بالا می‌کشید و دریا گُرده تهی می‌کرد

و من در شیب ِ تهی‌گاه ِ دریا چنان فرومی‌شدم که برخورد ِ کف ِ قایق را با ماسه‌هائی که دریای ِ آبستن هرگز نخواهد ِشان زاد، احساس می‌کردم.

اما می‌دیدم که ناآسوده‌گی‌ی ِ روح ِ من اندک‌اندک خود را به آشفته‌گی‌ی ِ دنیای ِ خیس و تلاش‌کار ِ بیرون وامی‌گذارد. و آرام‌آرام، رسوب ِآسایش را در اندرون ِ خود احساس می‌کردم.

لیکن شب آشفته بود و دریا پرپر می‌زد و مستی دیرسیرابی در آشوب ِسرد ِ امواج ِ دیوانه به جُست‌وجوی ِلذتی گریخته عربده می‌کشید… و من دیدم که آسایشی یافته‌ام و اکنون به حلزونی دربه‌در می‌مانم که در زیروزبررفت ِ بی‌پایان ِ شتابنده‌گان ِ دریا صدفی جُسته است.
و می‌دیدم که اگر فانوس را به آب افکنم و سیاهی‌ی ِ شب را به فروبسته‌گی‌ی ِ چشمان ِ خود تعبیر کنم، به بودای ِ بی‌دغدغه ماننده‌ام که درد را ازآن‌روی که طلیعه‌تاز ِ نیروانا می‌داند بهدلاسوده‌گی برمی‌گزارد.
اما من از مرگ به زنده‌گی گریخته بودم.
و بوی ِ لجن ِ نمک‌سود ِ شب ِ خفتن‌جای ِ ماهی‌خوارها که با انقلاب ِامواج ِ برآمده هم‌راه ِ وزش ِ باد در نفس ِ من چپیده بود، مرا به دامن ِ دریا کشیده بود. و زیروفرارفت ِ زنده‌وار ِ دریا، مرا به‌سان ِ قایقی که باد ِ دریا ریسمان‌اش را بگسلد از سکون ِ مرده‌وار ِ ساحل بر آب رانده بود، و در می‌یافتم از راهی که بودا گذشته است به زنده‌گی بازمی‌گردم.
و در این هنگام در زردتابی‌ی ِ نیم‌رنگ ِ فانوس، سرکشی‌ی ِ کوهه‌های ِ بی‌تاب را می‌نگریستم.و آسایش ِ تن و روح ِ من در اندرون ِ من به خواب می‌رفت. و شب آشفته بود و دریا چون مرغیسرکنده پرپرمی‌زد و به‌سان ِ مستی ناسیراب به جُست‌وجوی ِ لذت عربده می‌کشید.

در یک آن، پنداشتم که من اکنون همه چیز ِ زنده‌گی را به‌دل‌خواه ِ خود یافته‌ام.
یک چند، سنگینی‌ی ِ خُردکننده‌ی ِ آرامش ِ ساحل را در خفقان ِ مرگی بی‌جوش، بر بی‌تابی‌ی ِ روح ِ آشفته‌ئی که به دنبال ِ آسایش می‌گشت تحمل کرده بودم: ــ آسایشی که از جوشش مایهمی‌گیرد!
و سرانجام در شبی چنان تیره، به‌سان ِ قایقی که باد ِ دریا ریسمان‌اش را بگسلد، دل به دریای ِ توفانی زده بودم.
و دریا آشوب بود. و من در زیروفرارفت ِ زنده‌وار ِ آن‌که خواهشی پُرتپش در هر موج ِ بی‌تاب‌اش گردن می‌کشید، مایه‌ی ِ آسایش و زنده‌گی‌ی ِ خود را بازیافته بودم، همه چیز ِ زنده‌گی را به‌دل‌خواه ِ خویش به‌دست آورده‌بودم.
اما ناگهان در آشفته‌گی‌ی ِ تیره و روشن ِ بخار و مه ِ بالای ِ قایق ــ که شب گهواره جنبان‌اش بود ــ و در انعکاس ِ نور ِ زردی که به مخمل ِ سُرخ ِ شنل ِ من می‌تافت، چهره‌ئی آشنا به چشمان‌امسایه زد.
و خیزاب‌ها، کنار ِ قایق ِ بی‌قرار ِ بی‌آرام در تب ِ سرد ِ خود می‌سوختند.

فریاد کشیدم: «رُکسانا!»

اما او در آرامش ِ خود آسایش نداشت و غریو ِ من به مانند ِ نفسی که در توده‌های ِ عظیم دود دَمَند، چهره‌ی ِ او را برآشفت. و این غریو، رخساره‌ی ِ رویائی‌ی ِ او را به‌سان ِ روح ِ گنه‌کاری شب‌گرد که از آواز ِ خروس نزدیکی‌ ِ سپیده‌دمان را احساس کند، شکنجه کرد.
و من زیر ِ پرده‌ی ِ نازک ِ مه و ابر، دیدم‌اش که چشمان را به خواب گرفت و دندان‌های‌اش را از فشار ِ رنجی گنگ برهم‌فشرد.

فریاد کشیدم: «رُکسانا!»

اما او در آرامش ِ خود آسوده نبود و به‌سان ِ مهی از باد آشفته، با سکوتی که غریو ِ مستانه‌ی ِ توفان ِ دیوانه را در زمینه‌ی ِ خود پُررنگ‌تر می‌نمود و برجسته‌تر می‌ساخت و برهنه‌تر می‌کرد، گفت: «ــ من همین دریای ِ بی‌پایان‌ام!»

و در دریا آشوب بود
در دریا توفان بود…

فریاد کشیدم: «ــ رُکسانا!»
اما رُکسانا در تب ِ سرد ِ خود می‌سوخت
و کف ِ غیظ بر لب ِ دریا می‌دوید
و در دل ِ من آتش بود

و زن ِ مه‌آلود که رخسارش از انعکاس ِ نور ِ زرد ِ فانوس بر مخمل ِ سُرخ ِ شنل ِ من رنگ می‌گرفت و من سایه‌ی ِ بزرگ ِ او را بر قایق و فانوس و روح ِ خودم احساس می‌کردم، با سکوتی کهشُکوه‌اش دلهره‌آور بود، گفت:
«ــ من همین توفان‌ام من همین غریوم من همین دریای ِ آشوب‌ام که آتش ِ صدهزار خواهش ِ زنده در هر موج ِ بی‌تاب‌اش شعله می‌زند!»

«رُکسانا!»

«ــ اگر می‌توانستی بیائی، تو را با خود می‌بردم. تو نیز ابری می‌شدی و هنگام ِ دیدار ِ ما از قلب ِ ما آتش می‌جَست و دریا و آسمان را روشن می‌کرد…
در فریادهای ِ توفانی‌ی ِ خود سرود می‌خواندیم در آشوب ِامواج ِ کف کرده‌ی ِ دورگریز ِ خود آسایش می‌یافتیم و در لهیب ِ آتش ِ سرد ِ روح ِ پُرخروش ِ خود می‌زیستیم…
اما تو نمی‌توانی بیائی، نمی‌توانی تو نمی‌توانی قدمی از جای ِ خود فراتر بگذاری!»

می توانم

 رکسانا

 می توانم

«ــ می‌توانستی، اما اکنون نمی‌توانی

و میان ِ من و تو به همان اندازه فاصله هست که میان ِ ابرهائی که در آسمان و انسان‌هائی که بر زمین سرگردان‌اند…»

«ــ رُکسانا…»
و دیگر در فریاد ِ من آتش ِ امیدی جرقه نمی‌زد.

«ــ شاید بتوانی تا روزی که هنوز آخرین نشانه‌های ِ زنده‌گی را از تو بازنستانده‌اند چونان قایقی که باد ِ دریا ریسمان‌اش را از چوب‌پایه‌ی ِ ساحل بگسلد بر دریای ِ دل ِ من عشق ِ من زنده‌گی‌ی ِ من بی‌وقفه‌گردی کنی… با آرامش ِ من آرامش یابی در توفان ِ من بغریوی و ابری که به دریا می‌گرید شوراب ِاشک را از چهره‌ات بشوید.
تا اگر روزی، آفتابی که باید بر چمن‌ها و جنگل‌ها بتابد آب ِ این دریا را فرو خشکاند و مرا گودالی بی‌آب و بی‌ثمر کرد، تو نیز به‌سان ِ قایقی برخاک‌افتاده بی‌ثمر گردی و بدین‌گونه، میان ِ تو و منآشنائی‌ی ِ نزدیک‌تری پدید آید.
اما اگر اندیشه کنی که هم‌اکنون می‌توانی به من که روح ِ دریا روح ِ عشق و روح ِ زنده‌گی هستم بازرسی، نمی‌توانی،نمی‌توانی!

«ــ رُک… سا… نا»
و فریاد ِ من دیگر به پچپچه‌ئی ماءیوس و مضطرب مبدل گشته بود.

و دریا آشوب بود.
و خیال ِ زنده‌گی با درون ِ شوریده‌اش عربده می‌زد.
و رُکسانا بر قایق و من و بر همه‌ی ِ دریا در پیکری ابری که از باد به‌هم برمی‌آمد در تب ِ زنده‌ی ِ خود غریو می‌کشید:

«ــ شاید به هم بازرسیم: روزی که من به‌سان ِ دریائی خشکیدم، و توچون قایقی فرسوده بر خاک ماندی
اما اکنون میان ِ ما فاصله چندان است که میان ِ ابرهائی که در آسمان و انسان‌هائی که بر زمین سرگردان‌اند»

می توانم

رکسانا

می توانم

«ـ نمی‌توانی!

 
 

نمی‌توانی»

«ــ رُکسانا…»
خواهش ِ متضرعی در صدای‌ام می‌گریست و در دریا آشوب بود.

«ــ اگر می‌توانستی تو را با خود می‌بردم تو هم بر این دریای ِ پُرآشوب موجی تلاش‌کار می‌شدی و آن‌گاه درالتهاب ِ شب‌های ِ سیاه و توفانی که خواهشی قالب‌شکاف در هر موج ِ بی‌تاب ِ دریا گردن می‌کشد، در زیرو فرارفت ِجاویدان ِ کوهه‌های ِ تلاش، زنده‌گی می‌گرفتیم.»

بی‌تاب در آخرین حمله‌ی ِ یاءس کوشیدم تا از جای برخیزم اما زنجیر ِ لنگری به خروار بر پای‌ام بود.
و خیزاب‌ها کنار ِ قایق ِ بی‌قرار ِ بی‌سکون در تب ِ سرد ِ خود می‌سوختند.
و روح ِ تلاشنده‌ی ِ من در زندان ِ زمخت و سنگین ِ تن‌ام می‌افسرد و رُکسانا بر قایق و من و دریا در پیکر ِ ابری که از باد به‌هم‌برآید، با سکوتی که غریو ِ شتابنده‌گان ِ موج را بر زمینه‌ی ِ خودبرجسته‌تر می‌کرد فریاد می‌کشید:

«ــ نمی‌توانی!

و هرکس آن‌چه را که دوست می‌دارد در بند می‌گذارد.
و هر زن مروارید ِ غلتان ِ خود را به زندان ِ صندوق‌اش محبوس می‌دارد،

و زنجیرهای ِ گران را من بر پای‌ات نهاده‌ام، ورنه پیش از آن‌که به من رسی طعمه‌ی ِ دریای ِ بی‌انتها شده بودی و چشمان‌ات چون دومروارید ِ جان‌دار که هرگز صید ِ غواصان ِ دریا نگردد، بلع ِصدف‌ها شده بود…

تو نمی‌توانی بیائی

 
 

نمی‌توانی بیائی!

تو می‌باید به کلبه‌ی ِ چوبین ِ ساحلی بازگردی و تا روزی که آفتاب مرا و تو را بی‌ثمر نکرده است، کنار ِ دریا از عشق ِ من، تنها از عشق ِمن روزی بگیری…»

من در آخرین شعله‌ی ِ زردتاب ِ فانوس، چکش ِ باران را بر آب‌های ِ کف کرده‌ی ِ بی‌پایان ِ دریا دیدم و سحرگاهان مردان ِ ساحل، درقایقی که امواج ِ سرگردان به خاک کشانده بود مدهوش‌امیافتند…

بگذار کسی نداند که ماجرای ِ من و رُکسانا چه‌گونه بود!

من اکنون در کلبه‌ی ِ چوبین ِ ساحلی که باد در سفال ِ بام‌اش عربده می‌کشد و باران از درز ِ تخته‌های ِ دیوارش به درون نشت می‌کند، از دریچه به دریای ِ آشوب می‌نگرم و از پس ِ دیوار ِچوبین، رفت‌وآمد ِ آرام و متجسسانه‌ی ِ مردم ِ کنج‌کاوی را که به تماشای ِ دیوانه‌گان رغبتی دارند احساس می‌کنم. و می‌شنوم که زیر ِ لب با یک‌دیگر می‌گویند:

«ــ هان گوش کنید، دیوانه هم‌اکنون با خود سخن خواهد گفت.»

و من از غیظ لب به دندان می‌گزم و انتظار ِ آن روز ِ دیرآینده که آفتاب، آبِ دریاهای ِ مانع را خشکانده باشد و مرا چون قایقی رسیده به ساحل به خاک نشانده باشد و روح ِ مرا به رُکسانا ــ روح ِ دریا و عشق و زنده‌گی ــ بازرسانده باشد، به سان ِ آتش ِ سرد ِ امیدی در تَه ِ چشمان‌ام شعله می‌زند. و زیر ِ لب با سکوتی مرگ‌بار فریاد می‌زنم:

«رُکسانا!»

و غریو ِ بی‌پایان ِ رُکسانا را می‌شنوم که از دل ِ دریا، با شتاب ِ بی‌وقفه‌ی ِ خیزاب‌های ِ دریا که هزاران خواهش ِ زنده در هر موج ِبی‌تاب‌اش گردن می‌کشد، یک‌ریز فریاد می‌زند:

«ــ نمی‌توانی بیائی!

 
 

نمی‌توانی بیائی…»

مشت بر دیوار ِ چوبین می‌کوبم و به مردم ِ کنج‌کاوی که از دیدار ِ دیوانه‌گان دل‌شاد می‌شوند و سایه‌شان که به درز ِ تخته‌ها می‌افتد حدود ِ هیکل ِشان را مشخص می‌کند، نهیب می‌زنم:

می شنوید؟

         بدبخت ها

می شنوید ؟

و سایه‌ها از درز ِ تخته‌های ِ دیوار به زمین می‌افتند.
و من، زیر ِ ضرب ِ پاهای ِ گریزآهنگ، فریاد ِ رُکسانا را می‌شنوم که از دل ِ دریا، با شتاب ِبی‌وقفه‌ی ِ امواج ِ خویش، هم‌راه ِ بادی که ازفراز ِ آب‌های ِ دوردست می‌گذرد، یک‌ریز فریاد می‌کشد:

«ــ نمی‌توانی بیائی!

 
 

نمی‌توانی بیائی!»

 

 

از : احمد شاملو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢
comment نظرات ()

یانیس ریتسوس

هر سه مقابل پنجره نشستند خیره بر دریا

یکی از دریا گفت. دیگری گوش کرد.

سومی نه گفت و نه گوش کرد.

او در میانه دریا بود غوطه در آب

از پشت پنجره حرکات او آرام، واضح در آبی رنگ پریده­‌ی آب

درون کشتی غرق شده­‌ای چرخید.

زنگ نجات­‌غریق را به صدا در آورد.

حباب­‌های ریزی با صدای نرم بر روی دریا شکستند

ناگهان یکی پرسید: «غرق شد؟»

دیگری گفت: «غرق شد.»

سومی از عمق دریا نگاهشان کرد.

گویی به دو نفر که غرق شده­‌اند می­‌نگرد.

 

 

از : یانیس ریتسوس

ترجمه از : احمد پوری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢
comment نظرات ()

حامد ابراهیم پور

تنهایی من رنگ غمگین خودش را داشت

یک جور دیگر بود، آیین خودش را داشت

تنهایی من بوی رفتن ، طعم مُردن بود

تنهایی ام ردّ طنابی دور گردن بود

بعضی زمانها پا زمین میکوفت، لج میکرد

وقت نوشتن دستهایم را فلج میکرد

بعضی مواقع دردسر میشد، زیادی بود

بعضی مواقع یک سکوت غیرعادی بود

در سینه مثل نامه ای تاخورده می خوابید

تنهایی ِ من با زنانی مرده می خوابید

تنهاتر از تنهایی یک شهر سنگی بود

غمگین تر از اعدام یک مجروح جنگی بود

گاهی شبیه تنگِ بی ماهی کدر میشد

گاهی مواقع در خیابان منفجر میشد

گاهی شبیه مرگ یک سرباز عاصی بود

گاهی فقط آرامش تیر خلاصی بود

گاهی شبیه بره ی ترسیده ای می شد

یا خاطرات گرگ باران دیده ای می شد

هربار یک آیینه می شد، روبرویم بود

هربار مثل استخوانی در گلویم بود

گاهی مواقع داخل یخچال می خوابید !

بعضی زمانها پشت هم یک سال می خوابید!

گاهی شکار سایه ی بی حرکتی می رفت

گاهی به جنگ آسیاب خلوتی می رفت

به زخمهایم گوش میکرد و نظر میداد

از مکث صاحبخانه پشت در خبر میداد

گاهی مواقع بچه میشد، کار بد میکرد

هی فحش میداد و دهانم را لگد میکرد

گاهی فقط یک سایه ی بی رنگ و لرزان بود

مانند دود تلخ یک سیگار ارزان بود

بعضی مواقع یک سلاح آتشین می شد

بعضی زمانها در دلم میدان مین می شد

مانند مویی داخل لیوان آبم بود

مانند نعشی زنده روی تختخوابم بود

هردفعه در حمام چشمم را کفی می کرد

دیوانه میشد، بحثهای فلسفی می کرد

گاهی مواقع زیر تختم سایه ای میشد

یا بی اجازه عاشق همسایه ای میشد

بعضی مواقع مثل یک کبریتِ روشن بود

مانند یک چاقوی ضامن دار در من بود

مانند سمی توی خونم منتشر می شد

چون گاز اشک آور درونم منتشر می شد

در گوش من از گریه ی افسرده ای می گفت

از غصه های جن مادر مرده ای می گفت

هربار در خاکستر سیگار من پر بود

چون سکه توی جیب کت شلوار من پر بود

بعضی مواقع مست می شد، بد دهن می شد

توی صف نان عاشق یک پیرزن می شد!

به عابران هی ناسزا می گفت و چک میخورد

از بچه های کوچه ی پشتی کتک میخورد …

گاهی امیدی، شانه ای، سنگ صبوری بود

گاهی سکوتِ خودکشی بوف کوری بود

تنهایی من تیغ سرخی توی حمام است

تنهایی من زخمِ شعری بی سرانجام است

تنهایی ام در های و هوی کوچه ها گم نیست

تنهایی من مثل تنهایی مردم نیست …

 

 

 

از : حامد ابراهیم پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢
comment نظرات ()

ستاره جوادزاده

دیوار چین اگر بریزد

و دیوارهایی که ریخته اند

و دیوارهایی که خواهند ریخت …

شبیه تو می شود پدر!

 

و مردمی که می گریند

و مردمی که زیر آوار مانده اند

و مردمی که آواره اند …

منم!

 

 

 

از : ستاره جوادزاده

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢
comment نظرات ()

کامران فریدی

به یک مورد شادی نیازمندیم

ترجیحا پرنده داشته باشد برای تنهاییِِ سوت و کورمان

خبره باشد در امور مربوط به رفع دلتنگی

آشنا به عصر دلگیر جمعهها

به غروبهای دونفرهی آبان

به وقت گریه

به حجم درد

بیاید و در دفترِ دلِ ما، بیبها و اجاره اسباب بچیند

بیاید و کشتیهایمان را از غرق شدن نجات دهد

بیاید و بخندد

عادتمان بدهد به خنده

به یک مورد شادی بیمنت نیازمندیم

بیاید که بماند

حتی اگر گاهی که با اشتیاق

زانوی غم را بغل کرده باشیم !

 

 

 

از : کامران فریدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

پیدا بکن یک آدم آدم‌تری را

و شانه‌های محکم و محکم‌تری را 

آقای خوبی که دلش سنگی نباشد

معشوق‌های دوستت دارم‌تری را

من را رهاکن، هرچه ‌می‌خواهی تو داری

از دست خواهی داد چیز کمتری را

با گیسوانت باد بازی کرد و رقصید

و زد رقـم آینده‌ی درهم‌تری را

تو آخر این داستان باید بخندی

پس امتحان کن عاشق بی‌غم‌تری را

من می‌روم آرام آرام از همه‌چیز

هرروز می‌بینی من مبهم‌تری را

من را ببخش، از این خداحافظ٬ خداحا …

پیدا نکردم واژه‌ی مرهم‌تری را

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢
comment نظرات ()

امیررضا وکیلی

می بوسمت یک روز در میدان آزادی

می بوسمت وقتی که تهران دست ما افتاد

می بوسمت وقتی صدای تیرها خوابید

می بوسمت وقتی سلاح از دست ها افتاد…

 

می بوسمت پای تمام چوبه های دار

وقتی کبوتر روی آنها آشیان دارد

وقتی قفس تابوت مرغ عشق دیگر نیست

وقتی که او هم بال و پر در آسمان دارد…

 

می بوسمت پشت در سلول ها وقتی

بوی شکنجه از در زندان نمی آید!

وقتی که زخمی روی تن هامان نمی خندد!

وقتی که از چشمانمان باران نمی آید…

 

می بوسمت وقتی پلیس ضد شورش هم

یکرنگ با مردم سرود صلح می خواند

وقتی که نان عده ای اعدام گندم نیست!

در مزرعه، گندم سرود صلح می خواند…

 

من آرزوهای خودم را با تو می بینم

وقتی کنارم در خیابان راه می آیی

وقتی که شال سبز تو در باد می رقصد

یک روز می بوسم تو را بانوی رویایی!!

 

آغوش تو بوی بهاری سبز را دارد

تو دختری از جنس باران های خردادی..

می بوسمت!می بوسمت!می بوسمت ای عشق!

می بوسمت یک روز در میدان آزادی…

 

 

 

از : امیررضا وکیلی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

منو جا گذاشتی ته قصّه و

به اینکه داری می رسی، دلخوشم

برای تو که زندگی منی

خودم رو یه روز واقعا می کشم!

تنت اولین بخش تنهاییه

صدات آخرین رمز آرامشه

کسی که هزار ساله مُرده هنوز

داره توی دستات نفس می کشه

تبر توی مغزش قدم می زنه

درختی که در حال عریانیه

واسه من که آغوشتو کم دارم

چقدر این شبا سرد و طولانیه

صدام کن، صدام کن که دیوونتم

توو اعماق قلب و سرم خونه کن

که آشفته کن موی آشفته تو

که دیوونه رو باز دیوونه کن

صدام کن از اعماق شب های شب

صدام کن که مثل صدات خسته ام

جنون تو آغاز آرامشه!

به دیوونگی هات وابسته ام

شبا یاد تو، خاطراتت هنوز

به من مثل کابوس، سر می زنه

داره قلبمو منفجر می کنه

داره توی مغزم تبر می زنه

تویی بی قراری! تویی بی کسی!

تویی معنی خوب دلواپسی!

یه روز می رسم آخر قصّه و

یه روزی به اونکه می خوای می رسی!

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢
comment نظرات ()

نصرت رحمانی

به آب بوسه زدی

خنده در شکاف لبت

آب گشت، جاری گشت …

 

چه می‌توانم گفت ؟

دوباره پرسیدم …

 

_ سکوت _

سکوت درمان نیست .

اگر نهفتن درد التیام واهی بود

لبان خسته‌ی من، قفل آهنین می‌شد !

 

 

 

از : نصرت رحمانی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢
comment نظرات ()

حامد ابراهیم پور

ده بار دیگر خواندن مکبث

صدبار دیگر خواندن کوری

از آخر میدان آزادی

تا اول میدان جمهوری…

ما زندگی کردیم و ترسیدیم

در روزهای سرد پر تشویش

در ایستگاه متروی سرسبز

در ایستگاه متروی تجریش

ما عاشقی کردیم و جان دادیم

در کوچه های شهر بی روزن

در کافه های دُور دانشگاه

در پله های سینما بهمن …

ما زندگی کردیم و ترسیدیم

ما زندگی کردیم و چک خوردیم

ما توی هر چاهی فرو رفتیم

ما توی هر شهری کتک خوردیم

مانند یک باران بی موقع

در روزهای اول خرداد

مثل دو تا کبریت تب کرده

در پمپِ بنزین امیرآباد

مانند یک خنیاگر غمگین

که از صدای ساز می ترسید

مثل کلاغ مرده ای بودیم

که دیگر از پرواز می ترسید

عشق من و تو قطره خونی که

از صورتی نمناک افتاده

عشق من و تو لاک پشتی که

وارونه روی خاک افتاده

عشق من و تو مثل حوضی تنگ

جا کم میاورد و کدر می شد

مانند یک نارنجک دستی

در کوچه گاهی منفجر می شد

عشق من و تو مثل گنجشکی

از لانه اش هربار می افتاد

عشق من و تو قاب عکسی بود

که هرشب از دیوار می افتاد

مثل دو تا اعدامی تنها

تا لحظه ی آخر دعا کردیم

ما لای زخم هم فرو رفتیم

ما توی خون هم شنا کردیم

ما خاطرات مبهمی بودیم

که روز وشب کم رنگ تر می شد

دیوارها را هرچه می کندیم

سلول هامان تنگ تر می شد

مثل دو ماهی قرمز مغرور

تا آخر دریا جلو رفتیم

ما عاشقی کردیم و افتادیم

ما عاشقی کردیم و لو رفتیم

 

 

از : حامد ابراهیم پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢
comment نظرات ()

رویا باقری

من ابر پربارانم اما وقت بارش نیست
بغضم! ولی ترجیح دادم درگلو باشم
ترسیده ام یک عمر از رویای بعد ازتو
باید ولی باترس هایم روبرو باشم

ازرفتنت ترسیدم و فصل زمستان شد
من از تمام روزهای گرم، دلسردم
ترسیدم و دل کندم ازاین عشق ، قبل از تو
تابوده من از ترس مردن خودکشی کردم
 
من گفته بودم کوهم اما کوه ها را هم
یک بغض گاهی می شود از هم بپاشاند
دنیا برای عشق جای کوچکی بوده
بارفتنت شاید به من این را بفهماند
 
من خسته ام ازاینکه دستان شفابخشت
تنها برایم دست های بسته ای بودند
حالا نه اما می رسد روزی که می فهمی
مرداب ها یک روز رودخسته ای بودند
 
بازخم هایت برتنم می میرم اما باز
ازتو کسی این ظلم را باور نخواهد کرد
درمن پس ازتو جا برای زخم خوردن نیست
حال مرا چیزی ازاین بدتر نخواهد کرد
 
صیادمن! دارد به آخر می رسد قصه
دیگر عقاب سرکش خود را نخواهی دید
غم هست باران هست یادت هست زخمت هست
دیگر تو این دیوانه را تنها نخواهی دید
 
آنقدر ماندن را برایش تلخ کردی که
رفتن شده حالا دلیل شادی اش امروز
یک روز دلتنگ قفس جان می دهد اما
هرکس که خوشحال است از آزادی اش امروز




از : رویا باقری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢
comment نظرات ()