بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

سعید کریمی

جو گندمیه موهام، من پیر شدم دختر

در خاطره‌هایی دور، زنجیر شدم دختر

 

نه دلخوش ِ رویام و نه ملعبه‌ی امید

کابوس، فقط کابوس، تعبیر شدم دختر

 

من وعده‌ی خوشبختی در سیر ِ زمان بودم

هی دور شدم از خود، هی دیر شدم دختر

 

یک دشت پر از صبح و خورشید و غزل بودم

در شهرِ شب‌آمیزان، تکفیر شدم دختر

 

این دشت که می‌بینی، انبوه ِ فراموشی‌ست

دریای جنون بودم، تبخیر شدم دختر

 

من آینه‌ی بغضم، صد بار تَرَک خورده

در حسرت و دلتنگی، تکثیر شدم دختر

 

جو گندمیه موهام، جو گندمیه دنیام

تبعید شدم از رنگ، من پیر شدم دختر

 

 

 

 

از : سعید کریمی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

گروس عبدالملکیان

گلوله ای از گردنم عبور می کند

و خون در پرهایم

به حرف در می آید

 

شکارچی نمی داند

شامی که می خورند

همه را غمگین خواهد کرد

 

شکارچی نمی داند

که بچه هایم همین حالا گرسنه اند

و من به طرز احمقانه ای

به پروازم ادامه خواهم داد

 

شکارچی نمی داند

که سالها در درونشان بال بال خواهم زد

و کودکانش کم کم

به قفس بدل می شوند …

 

 

از : گروس عبدالملکیان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

حامد ابراهیم پور

سکوت کردم و تنهایی‌ام به حرف میامد

تو رفته بودی و در پشت شیشه برف میامد …

تو رفته بودی و بوی تو بود در تن داغم

تو رفته بودی و آتش گرفته بود اتاقم

تو رفته بودی و طعم تو داشت خون دهانم

تو رفته بودی و …

دنیا گذاشت زنده بمانم …

تو رفته بودی و….من مانده بودم و تن خیسم

تو رفته بودی و می خواستم تو را بنویسم

تو را نوشتن در عمق رنج‌های صعودی

تو را نوشتن…وقتی تو هیچ وقت نبودی

تو را نوشتن در پرده های پاره ی این سن

تو را نوشتن در سمفونی آخر هایدن

تو را نوشتن در ذهن شب ، حوالی پانتون

تو را نوشتن در نادیای آندره برتون

تو را نوشتن در شعرهای مخفی عینی

تو را نوشتن در متروی امام خمینی

تو را نوشتن در خرده های خونی شیشه

تو را نوشتن در التماس های همیشه

تو را نوشتن در پاره‌های این تن قرمز

تو را نوشتن در بسته‌های بهمن قرمز

تو را تقاطع آزادی و حجاب نوشتن

تو را اوایل میدان انقلاب نوشتن

تو را نوشتن

تا این کتاب سرخ نباشد …

تو زنده باشی و

چاقو

در آب

سرخ

نباشد

تو زنده باشی در پیش فرضِ این تز خونی

(تو زنده باشی بیرون این پرانتز خونی)

.
.
.

تو را روایتی از نرگس و فرود نوشتم

تو را اواخر آتش بدون دود نوشتم

تو را نوشتم و این شعر مرده رام نمی شد

تو را نوشتم و جان کندنم تمام نمی شد

تو را نوشتم و شکل تو بود صورت داغم

تو را نوشتم و تب کرده بود مغز اتاقم

تو را نوشتم… تا آسمان به حرف بیاید

تو را نوشتم تا پشت میله برف بیاید …

 

 

از : حامد ابراهیم پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

حمید امیدی

تو جشن تکلیفش راهم ندادن

باباش می گفت : اینه اعتقادم

منم لج کردمو بعد از بیس(ت) سال

هنوزم تیله هاشو پس ندادم

 

تو ذهنم نقش بسته، وقتِ رفتن

مث یه خواب خوب کوتاه بودی

شبو پیچیده بودن دور موهات

چقد تو شالِ مشکی ماه بودی

 

همش فک می‌کنم اون جشن ما رو

واسه یه روسری از هم جدا کرد

مگه عشق و می‌شه با روسری کشت؟

یا توی جا نماز دنیاشو تا کرد؟

 

همیشه یه درخت سرو بودم

که با سر سختیاش پاییز و سر کرد

مثِ یه بچه ی لج باز و شر که

مامان باباشو غرق درد سر کرد

 

مامان حرفامو می فهمید اما

بابام می‌گفت  این کارا گناهه

من از موهای مامانم گرفتم

زمستون بلندی توی راهه

 

یه عمرِ ریشه ها مون آب خورده

تو مردابی که تغییری نداره

یه جنگل وقتی تن میده به پاییز

یه دونه  سرو تاثیری نداره

 

«بهار» و از تو ذهنم پاک کردن

با جادو جنبل و صدتا بهونه

منم شاعر شدم بلکه یه روزی

یکی دیوونگی هامو بخونه

 

همین دیشب عروسیش بود تو کوچه

مثِ دیوونه ها غمگین و شادم

همه چیزو فراموش کردم اما

هنوزم تیله هاشو پس ندادم

 

 

 

 

از : حمید امیدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

جلیل صفربیگی

خودم را به فروش گذاشته ام

چوب حراج زده ام به رویاهایم

کسی بیاید مرا بخرد

برنگرداند …

رودخانه ای درسرم دارم

پر از قرل آلای دیوانه

خواب هایی

که خواب شان را حتی کسی ندیده …

درخت انگوری درسینه دارم

مست …

سر از شانه هایم درآورده

دختران همسایه از انگورهایش می چینند …

چند تا کلمه دارم

که بیشترشان دوستت دارم است

چند شعر

که هنوز جایی نخوانده ام …

و چتری که هیچ بارانی بغلش نکرده

در سرم رویاهای زیادی دارم

اتاقی کوچک

و یک تنهایی بزرگ

آنقدر بزرگ

که همه ی اینها را درخود گم کرده است …

 

 

از : جلیل صفربیگی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

عباس معروفی

چرا وقتی می‌روی

همه جا تاریک می شود ؟

انگار از اول مرده بودم

و ترسیده بودم

و تو هم نبودی…

نه اینکه گریه کنم، نه

فقط دارم تعریف می‌کنم چرا بغض کرده بودم

و آرام نمی‌گرفتم …

چه آرزوی دل‌انگیزی‌ست !

نوشتن افسانه‌ای عاشقانه

بر پوست تنت

و خواندن آن

برای تو …

چه آرزوی شورانگیزی‌‌ست !

تملّک قیمتی‌ترین کتاب خطی جهان

ورق ورق کردنش ،

دست به آن کشیدن ،

و همین نوازش ساده

که زیر نگاهم لبخند بزنی …

چه افسانه‌ی قشنگی

به تنت می‌نویسم

بانوی من !

چه قشنگ به تنت افسانه می‌خوانم

سراسیمه آمدن

و دستپاچه بوسیدن

با تو

زیر نگاهت افسون ‌شدن

با من …

می‌دانی ؟

حتی صدای قلبم هم نمی‌آمد

انگار همه‌اش را برای نفس‌هات شمرده باشم

حالا تمام شده بود …

نه اینکه ترسیده باشم ، نه

فقط می‌خواستم بگویم چرا نصف شب پاشدم

و رفتم زیر تخت خوابیدم که خدا مرا

بی تو نبیند …

 

 

 

 

از : عباس معروفی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

بدون ساک بدون بلیط در ترنم

نشسته غربت تاریخ در خطوط تنم

«قبای ژنده خود را کجا بیاویزم؟!»

به گریه پسرم یا به دست‌های زنم

چقدر بوسه که پشت لبان دوخته است

چقدر بغض که در حال منفجر شدنم

که عاشقانه‌ترین شعر روزگار تویی!

که گریه‌دارترین مرد این قبیله منم!

منی که قفل‌شده دست‌هام در زنجیر

چگونه دست به تصمیم بهتری بزنم؟!

هزار راز نگفته‌ست در میان سرم

هزار ردِ کبودی نشسته بر بدنم

مرا به نورِ پسِ ابرها امید نده!

که از سیاهی پایان قصه مطمئنم

که سایه‌ها ته کوچه چنان مرا بکشند

نه قبر می‌ماند! نه جنازه! نه کفنم

نه می‌شود که در این اضطراب سر بُکُنم

نه می‌­شود که از این آب و خاک دل بِکَنم

که گریه می‌کنمت مثل بچه‌های طلاق

که فکر می‌کنمت… تلخ می‌شود دهنم!

نه شوق رفتن و نه انتظار برگشتن

خرابه‌ای‌ست به جا از غرورم و وطنم

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

یاسر قنبرلو

حلق خود را چهار پاره کنی

شعر تنها رسانه ات باشد

توی شهری که بی ادب شده است

ادبیات خانه ات باشد

دستمالی سیاه برداری

چیزی از صلح و جنگ بنویسی

متناقض نمای غم باشی

زشت ها را ــ قشنگ ــ بنویسی

پیشگو باشی و بفهمانی

که غروب از طلوع معلوم است

به کجا می روم که در این راه

ته خط از شروع معلوم است …

«تلخ» ، مثل همین که می نوشی

واقعیت برای غمگین هاست

فال من را نگیر .. میدانم

زندگی قهوه ای تر از این هاست !

گفتی از غـــــُـصّـــه دست بردارم

از گل و عشق و خانه بنویسم

تو خودت را به جای من بگذار

با کدامین بهانه بنویسم

در سرم درد ِ شب نخوابی هاست

درد ِ « شک می کنم به … پس هستم ! »

اِفه ی شاعرانه ی من نیست

دستمالی که بر سَرَم بستم

دست بردار از سرم لطفا

حرف هایت فقط سیاهی داد

وقتی از «من» سوال می پرسند

«تو» جواب ِ مرا نخواهی داد

شعر تنها جوابگوی من است

نوزده سال و این همه سختی !؟

مثل دالی بدون مدلول است

شعر گفتن بدون بدبختی !

حلق خود را چهار پاره کنی

شعر تنها رسانه ات باشد

توی شهری که بی ادب شده است

ادبیات خانه ات باشد !

 

 

از : یاسر قنبرلو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

میلاد روشن

با برگ های خسته از تقویم می ریزم

در چشمهایت این فقط رویای پاییزیست

تبخیر دریا را ندیدی تا بفهمی که

زیبایی باران چه ترکیب غم انگیزیست

وقتی جهانت چارچوب دیدنت باشد

پایان دنیا هم نوک بینی‌ات خواهد شد

باور کن از من چیزهایی را که می گویم

روزی درخت باغچه کبریت خواهد شد !

تصویر اول- خنجری در آستین دارد

تصویر بعدی- بر مزارش گریه خواهد کرد

پایان تلخ دوستی با دوستان این است

گرگی که بر دوش شکارش گریه خواهد کرد…

هر کس “یهودای ” خودش را در خودش دارد

دستی که در خون می کشاند دست دیگر را

من تازه می فهمم چرا هر شب پدر می گفت

از نو بخوانم ماجرای “شام آخر” را

در فصل پایانی این سریال تکراری

قبل از غروب این کوچه را تاریک خواهد کرد

می دانم آن دستی که در اعماق جیبم بود

روزی به من از پشت سر شلیک خواهد کرد

باور کن از من چیزهایی را که می گویم

آیینه ها اینجا تو را با کینه می بینند

وقتی که حتی استخوانت را برادرها

هیزم برای آتش شومینه می بینند!

دنیای ناهنجار ما دنیای خوبی نیست

سگ پشت سگ این کوچه ها را گال می گیرد

زخم عمیقم را چگونه درک خواهد کرد؟

دنیا که از هضم خودش اسهال می گیرد

هر چند سر تا پا پرم از حرف هایی که…

با هیچ کس جز سایه ام صحبت نخواهم کرد

من در شلوغی خیابانها نخواهم مرد

تنهایی ام را با کسی قسمت نخواهم کرد

دیوانه ام دیوانه می فهمی که یعنی چه؟

یعنی برایم هیچ خطی خط آخر نیست

من آخرین نسل از تبار بی تبارانم

اهل جهان دیگری هستم که دیگر نیست

من عاشق دردم خود ِ عشقم خود ِ دردم

عشقی که باید در طوافش دور باطل زد

دل را به دریا می زنم هرچند می دانم

گاهی شبیه موجها باید به ساحل زد

هرچند دنیا بودنم را فحش می داند

خالی نخواهم کرد در این قصه جایم را

هرجا که حرفی جز حقیقت در میان باشد

با خاک یکسان می کنم اسطوره هایم را

افسانه ها را خخخخخخ تف در جوب خواهم ریخت

مشت تمام پوچ ها را باز خواهم کرد

من شاعرم در هیچ جایی جا نخواهم شد

هر جا که عشقم می کشد پرواز خواهم کرد

دیوانه ام مجنون بدخیمم که لیلا را

پیش از شروع اولین دیدار …

من سوگلی بارگاه ناصرالدین را

در پیشگاه حضرتش صد بار …

من شاعرم یعنی همیشه ساز ناکوکم

از خاک بیرون می کشم جد را پدر جد را

هر باوری لایق به فهم احترامم نیست

من با لگد وا می کنم درهای معبد را

 

 

 

از : میلاد روشن

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

ناصر ندیمی

یک دکمه از پیراهنت وقتی که وا میشه

میشه تموم آدمای شهرو شاعر کرد

با دکمه­‌ی دوم بدون هیچ تردیدی

دستور قتل خیلیا رو میشه صادر کرد

آغاز جنگای جهانی توو همین لحظه­‌اس

پس دکمه­‌ی سوم شروع ِ رسمی ِ جنگه

من تحتِ تاثیر ِ نوار ِ غزه‌­ام، قطعاً

توو مشت ِ من با دکمه­‌ی بعدی دو تا سنگه

ویروسهای مستقر در دکمه‌­ی پنجم

تغییر میده سیستم­های دفاعی رو

با رقص کردی میکشونه تا سر ِ کوچه

جانباز ِ خیلی درصد ِ قطع ِ نخاعی رو

یک جنگ نرمه دکمه­‌های بعدی و بعدی

پیراهنت یک مجلس ِ شورای تشویشه

با اتهامات زیادی روبرو هستی

اخلال در نظم عمومی شاملش میشه

انگیزه­‌ی یک انقلاب کاملاً شخصی!

در من چریک ِ تازه کاری فکر تخریبه

اشغال تو بی درد و خونریزی که ممکن نیست

طرح نخستین کودتا در دست تصویبه

 

 

از : ناصر ندیمی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

مهدی اخوان ثالث

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

گردی نستردیم و غباری نستاندیم

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز

از بیدلی آن را ز در خانه براندیم

هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است

ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما

پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم

و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر

سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند

ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم

ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت

بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم

از نه خم گردون بگذشتند حریفان

مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم

طوفان بتکاند مگر “امید” که صد بار

عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

 

 

 

از : مهدی اخوان ثالث (م.امید)

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

حافظ موسوی

عید که آمد

فکری برای آسمان تو خواهم کرد

یادم باشد

روزهای آخر اسفند

دستمال خیسی روی ستاره هایت بکشم

و گلدانی کنار ماهت بگذارم

 

زندگی که همیشه اینجور پیچ و تاب نخواهد داشت

بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی

بایستی کنار پنجره

و با درخت و باغچه صحبت کنی

 

پنهان نمی کنم

که پیش از این سطرها

“دوستت دارم” را می خواستم بنویسم

حالا کمی صبر کن

بهار که آمد

فکری برای آسمان تو

و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد …

 

 

 

از : حافظ موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

اشرف گیلانی

سال آینده خسته و اخمو

سال آینده خنده کم دارد

سال آینده جنگلی خشک است

که درخت و پرنده کم دارد

سال آینده سال غمگینی ست

که دلش را به هیچ خوش کرده

سال در یک گذشته چسبیده

پای قرص رونده کم دارد

سال تحویل ما به چوبه ی دار

سال تحویل ما به زندانبان

سیصد و شصت و پنج تا شاعر

سیصد و شصت و پنج تا زندان

سیصد و شصت و پنج تا رویا

کهنه و خسته و بلاتکلیف

سال رویای در به در مانده

گوشه ای از حقارت میدان

سال انبوه چشم ها خاموش

سال انبوه دست ها تنها

سال پست دروغگوی کثیف

“راستی” لال و بی صدا تنها

سال آغاز راه رنج شدن ِ

عاشقانی که عشقشان دور ست

سال تقلیل ما به یکدیگر

سیصد و شصت و پنج تا تنها

سبزه ها را نچین ستاره ی من!

وحشت و رنج و دردسر کم نیست

در دل ازدحام خاموششان

ترس تنهایی و خطر کم نیست

سیصد و شصت و پنج تا عابر

در مسیر عبور می میرند

توی این راه تا ابد هموار!!!

تیغ تیز و لب تبر کم نیست!

سال آینده عشق بیمار است

عشق بیمار، شین نمی خواهد!

سفره مان لب به لب پر از “خ” بود

سفره ی ما که سین نمی خواهد

خون و خاک و خزان و خط خوردن

خار و خاشاک و خواری جنگل

اشرف راه های بی برگشت!

پای دل کنده مین نمی خواهد!

از سر خط که جنگلی سبز است

تا ته شعرهای گیلانی

آسمان جهان ما ابری ست

ابر بی هیچ اشک و بارانی!

سال آینده سال پر شوری ست

سال جنگ و جدال و خون بازی

سال تبدیل ما به اعدامی

سال تبدیل ما به زندانی

من پر از بغض کهنه ام دیوار!

از تو یک گوش امن می خواهم

می روم سر به نیست تر بشوم

از تو پاپوش امن می خواهم

سیصد و شصت و پنج تا جانی

در جهان یکه تاز و همدستند

اشرف سال بعد هم تنهاست

از تو آغوش امن می خواهم…

 

 

از : اشرف گیلانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

ساناز بیرانوند

بعد از تو حالم رو به ویرانی است، باور کن

هر لحظه‌ام یک مرگ پنهانی است، باور کن

 

دارم به پایان می‌رسم از این خود آزاری

اوضاع من بدجور بحرانی است، باور کن

 

می‌رفتی و من خیره بودم رو به یک تردید

ای کاش یک لحظه نگاه تو مرا می‌دید

 

می‌دید اگر شاید مرا انکار می‌کردی

این را که “دیگر نیستم” تکرار می‌کردی

 

شاید دوباره نیشخندی سهم من می‌شد

کاری که تو با قلب من هر بار می‌کردی

 

یک زندگی وصله به چشمان عجیبت بود

می‌رفتی و انگار دستت توی جیبت بود

 

بعد از تو من بودم، زمستان بود و سگ لرزه

من بودم و یک قلب از سرتابه پا هرزه

 

من بودم و دیوانه‌گی‌های بدون تو

در باتلاق زندگی‌های بدون تو

 

من بودم و زاییدن یک غصه تازه

شب زنده داری در اتاقی غرق خمیازه

 

من بودم و چشمی که هی هر روز تر می‌شد

با زوزه‌ی دردی که در من گرگ تر می‌شد

 

من، این من ِ بی‌خود، من ِ بی‌معنی ِ عاصی

با فکرهایی بعد تو یکریز، وسواسی

 

ماندم که هی سلاخ باشم خنده‌هایم را

هی گم کنم در خاطرات تو خدایم را

 

بعد از تو دنیا را به خود نا مهربان کردم

“با هر که می‌شد، هر چه می‌شد امتحان کردم”

 

 

 

از : ساناز بیرانوند

 

 

پ . ن :

ــ مصراع آخر شعر از “سیدمهدی موسوی”

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

گروس عبدالملکیان

با لوله‌ی تفنگ چای را هم می‌زند

با لوله‌ی تفنگ جدول را حل می‌کند

با لوله‌ی تفنگ فکرهایش را می‌خاراند

 

گاهی هم

روبه‌روی خودش می‌نشیند

و ترکش‌های خاطره را

از مغزش بیرون می‌کشد

 

در جنگ‌های زیادی جنگیده است

اما حریف تنهایی‌اش نمی‌شود

 

قرص‌ها

کم‌رنگ‌ترش کرده اند

آن‌قدر که سایه‌اش بلند می‌شود

می‌رود، برایش آب می‌آورد

 

باید قبول کنیم

که هرگز

هیچ سربازی

زنده از جنگ برنگشته است…

 

 

 

 

از : گروس عبدالملکیان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

سعید کریمی

بیا که روز بروزد! بیا که شب بشبد!

بیا که عشق و جنون، طرزِ تازه می‌طلبد

بیا صدام گرفته، دلم گرفته، هوا_

گرفته، درد گرفته، نفس گرفته، بیا

بیا، بیا، نود و هشت درصدم بغض است

که نیستی و خیابان قدم قدم بغض است

شبیهِ مرثیه‌ام، هر چه رج زدم بغض است

محرمم، صفرم، رفت و آمدم بغض است

دو روز پیش تو را زُل زدم، نبودی که

و بعد گریه شدم، گریه، در سرودی که_

نتی نداشت، صدایی نداشت، اصلاً هیچ

که نیستی و نمانده‌ست ردی از من هیچ

تو گم شدی! همه‌ی خاطراتِ من شاهد

سطورِ درهمِ مرگ و حیاتِ من شاهد

تو گم شدی، که گمم کردی و گمم کردند

میانِ این همه تقویم‌های بی‌لبخند

سکوت کردی و من نا امید از کلمات

چراغ دست گرفتم، به جست و جوی صدات.

 

 

از : سعید کریمی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

حامد ابراهیم پور

تنها تر از شمعی که از کبریت می ترسد

غمگین تر از دزدی که از دیوار افتاده

بی اعتنا پاکت کنند از زندگی ، مثل ِ

خاکستر سردی که از سیگار افتاده …

بی تو دلم می افتد از من … باز می خشکد

مثل کلاغی مرده که از سیم می افتد

این روزها هر بار که یاد تو می افتم

یک خطّ دیگر روی پیشانیم می افتد …

می خواهی از من رو بگیری ، دورتر باشی

مانند طفلی مرده می پیچم به آغوش ات

سر درد می گیری و من تکرار خواهم شد

مانند یک موسیقی ِ غمناک در گوش ات …

بی تو تمام کوچه ها سرد است … تاریک است

انگار خورشید این حدود اصلاً نتابیده

تو نیستی و زندگی انگار تعطیل است

تو نیستی و ساعت این شهر خوابیده …

تو نیستی و خاطراتی شور در چشمم

چون ماهیان مرده ای در رود … می پیچند

تکرارها من را شبیه زخم می بندند

سیگارها من را شبیه دود می پیچند …

بی تو شبیه ساعتی بی کوک می خوابم

در لحظه هایی که برای شعر گفتن نیست

در خانه ای که پرده هایش بی تو تاریک است

در خانه ای که روزهایش بی تو روشن نیست …

اینجا کنارم هستی و آرام می خندی

آنجا کنار هم بغل کردیم دریا را

تو رفته ای … باید همین امشب بسوزانم

این یادها ، این عکس ها ، این آلبوم ها را …

 

 

از : حامد ابراهیم پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

یا ارّه باش بر تنِ سختم

یا تیغ نصفه، داخل تختم

یا سم بریز پای درختم

وقتی تبر وجود ندارد

وقتی در انتهای زمینی

وقتی که جز دروغ نبینی

وقتی که در قفس بنشینی

انگار پر وجود ندارد

گفتند پشت هر درِ بسته

آزادی است و قفلِ شکسته

گفتند پشت هر درِ بسته…

دیدیم در وجود ندارد!

گفتیم: شُکر! چشمِ تری نیست

گفتیم: شُکر! که خبری نیست

از این شکنجه بیشتری نیست

چون «بیشتر» وجود ندارد!

حرف از نگاه شعله ورش زد

از آرزوی بال و پرش زد

یک روز یک نفر به سرش زد…

آن یک نفر وجود ندارد

یک تیتر: صبح تازه دمیده!

یک تیتر: مرده است سپیده!

در روزنامه ای که رسیده

متن خبر وجود ندارد

یا گریه های وقتِ فراریم

یا صبر و انتظار بهاریم

از هر نظر وجود نداریم

از هر نظر وجود ندارد

چیزی بگو از آتش و آغاز

آزادی پرنده و آواز

یعنی به من امید بده باز

حتی اگر وجود ندارد …

 

 

از : سیدمهدی موسوی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

محسن عاصی

بهمن بکش! شب‌های من لبریز بی‌خوابی‌ست !

بهمن بکش! که «کِنت»ها امروز قلّابی‌ست !

بهمن بکش! بی‌خوابی‌ام مدیون سردرد است

بهمن بکش! شب‌های بی‌سیگار نامرد است !

بهمن بکش! که جیب‌مان خالی‌تر از خالی‌ست

بهمن بکش! سیگار ارزان واقعا عالی‌ست !

بهمن بکش! که فکر را درگیر خواهد کرد

بهمن بکش! بویش زنان را سیر خواهد کرد !

بهمن بکش! از فلسفه لبریز خواهی شد

بهمن بکش! نوروز من، پاییز خواهی شد

بهمن بکش! که چایِ بی‌سیگار، بیماری‌ست !

بهمن بکش! دنیایمان یک زیر سیگاری‌ست

بهمن بکش! دلبند این آغوش خواهی‌شد

بهمن بکش! که زیر پا خاموش خواهی شد

بهمن بکش! وقتی که در را بر همه بستی

بهمن بکش! در بین گریه، از سر مستی !

بهمن بکش! این آخرین نخ‌های این درد است

بهمن بکش! خِس خِس برای سینه‌ی مرد است !

بهمن بکش! که سرفه‌هایم باز می سوزند

بهمن بکش! لب‌هایمان را زود می‌دوزند !

بهمن بکش! که غصه را از یاد خواهی برد

بهمن بکش! بهمن بکش !

که زود خواهی مُرد !

 

 

 

از : محسن عاصی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

غرور

صورت بی‌تفاوت مردی است

که سالها پیش

در انتهای خیابانی خیس

زندگی

از نوک انگشتانش فاصله گرفت

و مرگ

از همان نقطه در جانش ریشه دواند …

 

غرور

سرمای دستهای مردی است

که با هیچ آتشی گرم نمی‌شوند

و او در جهنمش زندگی آرامی دارد …

 

مردی که

حتی مرگ هم او را به هیجان نمی‌آورد

تنها

از روبروی همان خیابان همیشگی که عبور می‌کند

قلبش اندکی نمی‌زند…

 

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

گروس عبدالملکیان

می خواهمت

چنان که همین حالا تکه تکه ام کنی

بعد

روحم را می دهم بسوزانند

روحم را بگذار خاک کنند

من استخوان هایم را

از گورستان فراری داده ام

 

می خواهمت

و از چهار جهت به جنوب میروم

به آن جا

که ماه شک برده بود

به آخرین اتاق آن مسافرخانه ی کوچک

به آنجا

که رد حرفهات هنوز

بر لاله ی گوشم زخم است

به آنجا که خون

از ‍‍‍‍‍‍‍‍ پنج انگشتم جلوتر آمده بود

که چنگ بیندازد به رفتنت

 

من

چمدانت را گرفته بودم

موج ها را گرفته بودم

هفت و ده دقیقه ی غروب را گرفته بودم

تو اما

از درون راه افتادی

 

بوی خونم

چرا تو را برنمی گرداند

کوسه ی آب های گرم ؟

 

 

 

از : گروس عبدالملکیان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

پرتو پاژنگ

گریه نمی کنم که نفهمد کسی مرا!

بی های و هوی دست دلم رو نمی شود!

گریه نمی کنم که نفهمد کسی، ولی

این حرف ها برای دلم “او” نمی شود!

دارد دوباره در دلم این بغض لعنتی

با یاد چشم های تو تکرار می شود

انگار قلب شیشه ای ام در هجوم عشق

با رفتن تو بر سرم آوار می شود!

عشقت سراب بود ؛ ولی قلب من نخواست

باور کند که عشق و جنون فرق می کند

دارم در این سراب تهی می روم فرو!

دارد مرا درون خودش غرق می کند!

با تیک تاک عقربه ها دور می شوی

با رفتن تو ثانیه ها درد می کشند

در من دوباره خاطره ها می شود ردیف…

بی تو تمام قافیه ها درد می کشند!

می ایستم؛ به درد خودم تکیه می کنم

تا که نبینم عشق چه آورد بر سرم!

می ایستم دوباره ولی مطمئن نباش

یک لحظه هم بدون تو طاقت بیاورم!

حالا به یاد عشق تو لبخند می زنم

در انتظار حادثه هایی خیالی ام!

آخر تو نیستی که، بفهمی بدون تو

روزم چطور می گذرد؟! در چه حالی ام؟!

من باختم، قبول! تو بردی، قبول تر!!

بگذار در جنون خودم زندگی کنم!

با رفتن تو مُردم و باید از این به بعد

این قصه را بدون خودم زندگی کنم…

 

 

از : پرتو پاژنگ

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

مژگان عباسلو

در کنج ایوان می‌گذارد خسته جارو را

در تشت می‌شوید دو تا جورابِ بدبو را

 

با دست‌های کوچکش هی چنگ پشتِ چنگ

پیراهن چرکِ برادرهای بدخو را

 

قلیان و چای قندپهلو فرصت تلخی ‌ست

شیرین کند کام پدر، این مرد اخمو را

 

هر شب پری‌های خیالش خواب می‌بینند:

یک شاهزاده، ترک یک اسب سفید او را

 

یک روز می‌آیند زن‌ها کِل‌ کشان، خندان

داماد می‌بوسد عروس گیج کم‌ رو را

 

یک حلقه از خورشید هم حتی درخشان ‌تر

ای کاش مادر بود و می‌دید آن النگو را

 

او می‌رود با گونه‌هایی سرخ از احساس

یک زندگیِ تازه‌ ی گرم از تکاپو را …

 

او زندگی را سال‌های بعد می‌فهمد

دستِ بزن را و زبانِ تند بدگو را

 

روحش کبود از رنج و جسمش آبرودار است

وقتی که با چادر، کبودی‌های اَبرو را

 

اما برای دخترش از عشق می‌گوید

از بوسه‌ ی عاشق که با آن هرچه جادو را

 

هرشب که می‌خوابند، دختر خواب می‌بیند:

یک شاهزاده، ترک یک اسب سفید او را

 

 

 

از : مژگان عباسلو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

حامد ابراهیم پور

به فرو رفتن دود از دهنت..خسّ و خس ات

به جدا کردن موهای سفید از برس ات

 

به صدا کردن یک عشق فراموش شده

به تماس تو و یک گوشی خاموش شده

 

به شب پخش شده توی اتاق خفه ات

به همین نعش فرو ریخته در ملحفه ات

 

به دلت : برکه ی بی جوش و خروش افتاده

به خودت : این شبح در تله موش افتاده

 

به خودت : مرده ی در گور خودش جا نشده

به دلت : مین تکان خورده ی خنثی نشده

 

به فرو رفتن فواره ی خون از نفس ات

به سکوت وطنت..خانه ی تنگت..قفس ات

 

خانه ی درهم و یک مشت کتاب ولو ات

به خبر های سر و ته زده از رادیو ات :

 

… اعترافات سراسیمه یک اعدامی

… عق زدن بعد از یک آبجوی اسلامی

 

به عرق کردن در رخوت شب بیداری

به علامت های جدی یک بیماری

 

وسط چاه به تعبیر خودت فکر نکن

به عوض کردن تقدیر خودت فکر نکن

 

تو همینی و همان تقویمت..خودکارت

با همان سیگار و اخم و کت و شلوارت

 

تو همینی و همان دلهره ی طولانی

با همان اخم فروریخته در پیشانی

 

تو همانی و همین خانه خاموش شده

تو همینی … یک آهنگ فراموش شده

 

تو همینی و همان سردردت..تشویشت

تویی و موی به هم ریخته ات..ته ریشت

 

تو همانی و همین تنهایی..بی پولی

تو همانی با یک اندام معمولی !

 

تویی و بغض ترک خورده ی سنگین شده ات

تو همانی و همین خانه نفرین شده ات

 

تویی و اخم گره خورده به ابروی چپت

تویی و سوزش هر روزه ی بازوی چپت

 

تو همانی و همین زندگی دود شده

تو همانی و همین پیله ی مسدود شده

 

تو همینی و همان وحشت بی فردایی

تو همانی و همین تنهایی…تنهایی…

 

 

 

 

از : حامد ابراهیم پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

دو زن داشتم از دو تا مرد که…

دو تا گریه ی تحت پیگرد که…

دو تا خواب ِ آماده ی پا شدن

شبی گم در آغوش ِ پیدا شدن

یکی خسته از آنچه بود و نبود

سفیدی سیگار با طعم دود

سفیدی کاغذ به سرخوردگی

سفیدی قرصی در افسردگی

بریده شده از تمام ِ خوشی

سفیدی صورت پس از خودکشی

سفیدی یک نامه ی ناتمام

سفیدی زن، قاطی ِ دست هام

سفیدی یک گـَرد در وهم من

سقوطی در آغوش بی رحم من

زنی خسته از آنچه دید و ندید

سفید ِ سفید ِ سفید ِ سفید

یکی لذت ِ قبل ِ وابستگی

سیاهی شب در دل ِ خستگی

سیاهی بغض ِ کلاغی که نیست

فرو رفتن از باتلاقی که نیست

جنون در جنون از جنون، تابدار

سیاهی یک دامن چاکدار!

تتن تن تتن در تنم در تنت

سیاهی یک خال بر گردنت

ذغالی که قرمز شده از عطش

سیاهی یک سایه در حرکتش

حضور ِ غریزی ِ بی اشتباه!

سیاه ِ سیاه ِ سیاه ِ سیاه

دو زن داشتم توی یک قلب با…

دو زن مثل دو قطب آهنربا!

سه تا خواب ِ خوشبخت در تخت من

سه تا تخت در خواب خوشبخت من

سه غیرطبیعی ِ زیر ِ سرُم!

سه دیوانه در عصر بمب و اتم

بدون «حسودی» و «مال کسی»

دو زن مثل پایان دلواپسی

دو زن داشتم توی یک خانه که…

سه تا آدم ِ نیمه دیوانه که…

سه تا حل شده در تن ِ دیگری

سه رؤیای ِ خوشبخت ِ خاکستری

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

محمدرضا حاج رستم بیگلو

تهران من ازتوهیچ نمی خواهم

جز تکه پاره های گریبانم

نوستالژیای مرگ مکرر را

تزریق کن دوباره پریشانم

تهران دلت همیشه غبارآلود

رویای سنگ خیز تو وهم آلود

پهلوی پهنه های تو خون آلود

پس یا بمیر یاکه بمیرانم

من زخمی ازتوام توچرا زخمی

ابروشکسته خسته پرازاخمی

ای پایتخت بخت چه سرسختی؟!

انکارکن بگو که نمی دانم

امّ القرای غربتی و دیزی

ای باغ دشنه! باغچه ی تیزی!

گور اقاقی و ون وتبریزی

حالا تورا چگونه بترسانم؟

ای سرزمین آدمک ومردک

الّا کلنگ دوزوکلک بی شک

چاه درک مخازن نارنجک

فندک بزن بسوز وبسوزانم

شمس العماره های پر از ماری

دیوآشیان بی در ودیواری

سردابی از جنازه ومرداری

از عشق های بی سرو سامانم

ای شهرشحنه خیزچه مشکوکی

چه کافه های خلوت متروکی

گردوی سرنوشت چرا پوکی؟

از روز و روزگار گریزانم

ده ماه سال عاطلی وتعطیل

قانون تو قواعد هردمبیل

ای جنگل زنان و صف و زنبیل

هم میهنان مرد پشیمانم

قاجار غرق سوروسرورت کرد

صاحب قران تنوربلورت کرد

دارالفنون قرین غرورت کرد

درفکر پیش از این وپس از آنم

مشروطه شهرشعر وشعورت کرد

شاهی دوباره ازهمه دورت کرد

تا کودتا که زنده بگورت کرد

خون می خورم هرآینه می خوانم

دیدی که دختر لر از اینجا رفت

حتا امیر دلخور از اینجا رفت

دل نیز با دل پر از اینجا رفت

من دل شکسته ام که نمی مانم

شریان فاضلاب ترین هایی

شن زاری از سراب ترین هایی

ویران تر از خراب ترین هایی

من روح رود های خروشانم

هرشنبه سوری تو پر از کوری

مامورهای خنگ به مزدوری

با لحن خشک و جمله ی دستوری

اما به من چه من نه مسلمانم

قحطی زد و دیار دمشقم سوخت

خانه به خانه لانه ی عشقم سوخت

در پلک خود کفن شد و ازغم سوخت

هردختری که شد دل و شد جانم

 

 

از : محمدرضا حاج رستم بیگلو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

رویا ابراهیمی

حال من حال و روز خوبی نیست

خسته ام، خسته او نمی فهمد

این طبیعی ست ببر زخمی را

ببرِ روی پتو نمی فهمد

 

بین ما مرز درد فاصله بود

مثل یک رشته کوه پیوسته

مثل یک صهیونیست غمگین که

به زنی توی غزه دل بسته

 

زندگی در لباس شعبده باز

سر گرفت و کلاه را پس داد

در ازای جهان رنگارنگ

دست اخر سیاه را پس داد

 

من به پایان خویش معترفم

جفت پرواز او نخواهم شد

من همین جوجه اردک زشتم

حتم دارم که قو نخواهم شد

 

خسته ام مثل تیربار از جنگ

مثل تیغ غلاف گم کرده

مثل مردی که نصف دینش را

در میان طواف گم کرده

 

حال من حال تخت جمشید است

حال یک مرزبان ایرانی ست

آخرین تیر آخرین سرباز

آخرین لحظه قبل ویرانی ست

 

ترس قبل از شکست را تنها

مرد در حال جنگ می فهمد

حال یک کوه رو به ریزش را

اولین خرده سنگ می‌فهمد

 

زندگی! روزهای خوبت هم

مثل این شعر تلخ و دلگیرند

قبل رفتن فقط بلندم کن

شاعران ایستاده می میرند

 

 

از : رویا ابراهیمی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

ناصر ندیمی

تو فقط بیست و چند سالت بود

سرخ بودی اگرچه زرد شدی

این علیرغم میل مادر بود

که تو آماده نبرد شدی

 

بر سر ِ رفتن و نرفتن ِ تو

عاقبت مادرم مُجاب شد و

رفتی و از حیاط (ت) رد شدی و

مادرم پشت پات آب شد و

 

شیرزن، پشت پات اشک نریخت

تو به رفتن ادامه می‌دادی

رفتی و بی‌خبر گذاشتی‌اش

لااقل مرد، نامه می‌دادی

 

تو نباید اجازه می‌دادی

همسرت از تو ناامید شود

گوش‌هایش؛ به زنگ یک تلفن

چشم‌هایش؛ به در سفید شود

 

عملیاتتان شکست که خورد

خانه‌مان غرق التهاب شد و

خبرت را به خانه آوردند

جگر شیرزن کباب شد و

 

بعدِ تو کوچه‌مان به نام ِ تو شد

در همان کوچه بود، گرگ شدم

روی خون تو پا گذاشتم و

روی پای خودم بزرگ شدم

 

مادرم را چقدر زُل بزنم؟!

آسمانی تهی شده از ماه

گیس‌هایش؛ اگرچه ابرِ سفید

رخت‌هایش؛ همیشه ابرِ سیاه

 

بعدِ تو من چه ناخلف شدم و

مادرم بی تو می‌خورَد هاشور

سهمش از تو “حقوق بنیاد” و

سهمم از تو “قبولی ِ کنکور”

 

من پس از تو چه چیز کم دارم؟

زندگی که به کام من شده است

اسم تو در شناسنامه‌ی من

همه جا نردبام من شده است

 

شیرزن پیر می‌شد و حالا

پیرزن در خودش مچاله شده

سالها از نبودن تو گذشت

پسرت بیست و چند ساله شده

 

 

از : ناصر ندیمی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

محمدرضا حاج رستم بیگلو

پشت این چشمهای شوخی که، رو به مردان روبه‌رو داری

دو عدد چشم داری از داخل، دوعدد چشم رو به تو داری

چشم بیرونی ات مونالیزاست، اخم و لبخند مبهمی دارد

غم نبینی، همان غمی دارد که تو از ترس آبرو داری…

غم تلخی که مثل قند و شکر، حل شده لای چای چشمانت

وگره خورده است با بغضی، که تو عمری ست در گلو داری

دو عدد چشم مثل دریاچه، آستین خیس، غرق خون پاچه

از یکی شان ارس یکی جیحون، رودباری به هر دو سو داری

آبشاری عمود بر سینه، گرد حسرت غباری از کینه

مثل پاییزهای تهمینه … با خودت هم بگو مگو داری؟!

چشم های درونی ات مجنون، چشم بیرون دوتا زن مظنون

از دوتا نیل و از دوتا کارون، چارسنگ آب در سبو داری

چارسنگ آب در سبوهایت، مردها مست های بوهایت

یا (صد و بیست و یک ) پسر خاله … (هوووو) صد و ده پسر عمو داری

روی قرنیه های بیرونی، همچنان ماهی و پلنگم من

یا که دریایی و مرا بر دوش، روز میلاد و مرگ قو داری

آنطرف در قرینه ها اما … تو پلنگی و من پر از ماه‌ام

هی! تو که می روی شکار ماه! آب داری پتو متو داری؟

یا که مثلِ همیشه های هنوز، با لب خشک و تشنه، سیر اشکی

یا منیژه شدی و صد بیژن در پناه دو لاخِ مو داری؟

ماه‌ام اما نه قرص و مهتابم، عکس ماهی در آب مردابم

تو چه ای؟ تو چگونه ای؟ چندی؟ خبر از راه و چاه او داری؟

 

از : محمدرضا حاج رستم بیگلو

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

فاطمه اختصاری

شهر شلوغی که خودت را گم کنی تویش

شهری که هی زیر دماغت می زند بویش

خاموش، ته سیگارها افتاده هر سویش

دارد نگاهت می کند چشمان ترسویش

 

دیگر چرا غم می خوری؟ حالا که تهرانی

بر پشت بام خوابگاهم، ساعتِ ۸ است

پیراهن و شلوار خیسم داخل طشت است

دنیایم از چیزی لزج انگار آغشته ست

چیزی که در من به زمان حال برگشته ست

هی فاطمه! از اینکه اینجایی پشیمانی؟

 

پشت طناب رخت ها با برج میلادم

مثل زنی که خواستی، بغضم ولی شادم!

یک روسری ِ بی خیال ِ رفته بر بادم

رو شد تمام دست، با برگی که افتادم

 

پاییز هم خوب است با شب های بارانی

از بندهای شهر «تو» خود را می آویزم

چسبیده به یک گوشه ی دنیا همه چیزم

چسبیده ام به واقعاً «تو» با همه چیزم!

دلتنگی ام را توی آغوش «تو» می ریزم

 

دیگر نباید «تو!» مرا با شک بترسانی

یک مشت بغض و خاطره با عشق در جنگ است

تنهایی ام با غربت تهران هماهنگ است

نه! برنمی گردم به شهری که پر از سنگ است

هرچند مشهد هم دلش مثل دلم تنگ است

اما چه باید کرد با این شهر سیمانی؟!…

 

 

 

از : فاطمه اختصاری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

رویا زرین

زیبایی ِ زوال همین است عزیزم

که شاید این آخرین عزیزمی باشد

که وزن دنیا را

به منقار پرنده می‌رساند

و جهان به تعادلی می‌رسد

که ما تنها دو ماهی ببینیم

در حوض مدوّری

 

وقتی می‌گویم عزیزم

نمی‌دانم که منظور من کدام پرنده است

بر کدام درخت

رو به کدام پنجره …

وقتی می‌گویم عزیزم

نمی‌دانم که تو از کجای منظورم آغاز می‌شوی

نمی‌دانم که تمام شدن تو هم ربطی دارد به زوال ِ زیبایی؟

من از کجا بدانم؟

پتو را می‌پیچم به خودم

به لیوان چای…

 

 

از : رویا زرین

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

علیرضا روشن

فندق‌ چانه

لیمو لب

گردو چشم

انار گونه

زنبیل میوه‌‌های پاییزی

                             ای سارا

تو گونه‌هایت باغ به است

تو لب‌های قشنگت تمشک جنگلی‌ست

از نگاه تو دو قمری پر می‌گیرد

بر شانه‌های درخت پیری که منم

چشم‌های تو

                 ای درختم /  ای دخترم

                    آبگینه‌ی شاهبانویی‌ست که مرا گفت:

                    در من هزارعاشق بی‌قراری می‌کنند

بشنو سارا

باران در زادگاه تو

جیره‌ی فاضلاب‌هاست

کاش درخت سیب گلوی تو

آشیانه‌ی هزار قناری شاداب باشد

ما بی فایده باریدیم

                 دختر ِدرخت‌ ِقهوه!

                                 ما بیهوده باریدیم…

 

 

از : علیرضا روشن

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

ناهید عرجونی

و ساده لوحی در خانه ی ما موروثی است

پدر تار می زد

و می گفت جهان به آواز زنده است

برادرم برای جنگ نامه می نوشت:

“تمامش کنید ابله ها

مگر نمی بینید

انسان کشته می شود”

و من فکر می کنم 

خاور میانه را

شعر نجات می دهد…

 

 

از : ناهید عرجونی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

احمد امیرخلیلی

دروغه… دروغه… دروغه… دروغ

با نسلم چرا هیچکی رو راست نیست

برای سوالای نسلی که سوخت

جوابی به غیر از” خدا خواست”، نیست!

دروغه… دروغه… دروغه… دروغ

ببین این دیگه اوج بی رحمیه

یه عمری بپرسم، جوابم ولی

تو چیزی نگو! تو نمی فهمیه!!

با اینکه تو این قصه رو ساختی

ته قصه با من، فقط گوش کن

من از نسلتون ضربه خوردم، بشین

“زدی ضربتی، ضربتی نوش کن”

تو گفتی که من یوسف قصه ام

نگاهت ولی مثل یعقوب نیست

بیا حالمو از خود من بپرس

تو می گی که خوبه، ولی خوب نیست!

توو این قصه اصلاً عزیزی نبود

زلیخای این قصه زندونیه

لباسِ برادر تن گرگ بود

برادر همون دشمن خونیه 

توو این وضعیت من به چی دلخوشم؟

به نسلی که بدبختیاش ثابته؟

به نسلی که آب از سرش رد شده؟

به نسلی که می سوزه و ساکته؟

توو این وضعیت من به چی دلخوشم؟

نیازی به تعبیر و ایهام نیست

به نسلی که توو عشق ناکام هست؟

به نسلی که فک می کنه خام نیست؟!

به اینکه دروغارو چیدن یه وقت

مبادا حقیقت مشخص بشه؟

به تاریخ جعلی ِ توی کتاب

که هرهفته هم زیر ویرایشه…؟!!

نه حال سوالی، نه فکر جواب

به چی دلخوشی که خوشی می کنی؟

بیا ما خودی هارو دشمن نکن

به قرآن داری خودکشی می کنی!!!

با اینکه تو این قصه رو ساختی

ته قصه با من…فقط گوش کن

من از نسلتون ضربه خوردم،بشین

“زدی ضربتی، ضربتی نوش کن”…

 

 

از : احمد امیرخلیلی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

 

دندان ِ کرم خورده، سرت روی صندلی

کرم کتاب خواندن و تا صبح خر زدن

چک کردن ِ ایمیل و تمام کامنت ها

دنبال هیچ چیز، به هر سمت سر زدن

لیوان ِ چای، چُرت ِ پس از بحث فلسفی

بی حوصله به هر چه و هرکس تشر زدن

دل درد، خوردن ِ ژلوفن با نبات داغ

با هم اتاقی ات وسط تخت عَر زدن

با چشم های بسته رسیدن سر ِ کلاس

اسمی که «هست» بین حضور و غیاب ها

اسمی که حرف های فروخورده دارد و

از درد ِ درد گم شده لای کتاب ها

دستی بلند می شود و سعی می کند…

آماده اند قبل سؤالت جواب ها

با هم کلاسی پَکرت می روی فرو

با چشم های باز، فرو، توی خواب ها

کرمی درون جمجمه ات وول می خورد

از لرزش موبایل به دنیا می آیی و

در مرکز اتاق شلوغی نشسته ای

هی سعی می کنی که بفهمی کجایی و

با هرچه هست دُورو برت، با خود ِ خودت

با هرکه زل زده به تو ناآشنایی و

حس می کنی که سوخته کلّ تنت، ولی…

پایت که خورده است به لیوان چایی و…

ردّ ِ تماس کن! نگرانت نمی شوند!

ول کن کمی گلوی زنی را که خسته ای

افتاده ای به جان خودت مشت می زنی

دندان کرم خورده ی خود را شکسته ای

با لکه های تازه ی خون پشت پیرهن

روی کتاب های نخوانده نشسته ای

و بسته می شود وسط شعر، چشم هات

و باز می کنی چمدان را که بسته ای…

 

 

از : فاطمه اختصاری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

امید روزبه

آسمون روى شهر افتاده

کوچه ها رختِ برف تن کردن

منو هیشکى نمیشناسه توى

کوچه اى که به اسمِ من کردن

 

رد پاهامو برف پُر کرده

انگارى توى میدونِ مینم

بعد ٨ سال … خونه رو دارم

با پلاکِ جدید می‌بینم

 

خونه اى که تا آسمون رفته

خونه اى که دیگه کلنگى نیست

خونه اى که چشامو تر کرده…

چش به راهِ یه مردِ جنگى نیست

 

بعد هش سال جنگ با مُردن

بعد هش سال بغضِ تحمیلى

یه جنازه م ولى نفس دارم

صورتم سُرخه اما با سیلی

 

اون کسى که تموم این هش سال

غم دوریش پشتمو خم کرد

تا منو دید زانواش شل شد

گره روسریشو محکم کرد

 

روزى که آب ریخت پشت سرم

توى چشماش چشمه ى غم بود

تو سرم این سوال میچرخه..

که بهم چند ماه محرم بود

 

توى لاک خودم فرو میرم

شاید از خوابِ زندگى پا شم

اما سخته برام تا ته عمر

که واسه دخترم عمو باشم

 

من یه چشمِ به خواب محکموم

یه اسیرِ پلاک گم کرده

من یه سربازِ بى پناهم که

باز باید به جنگ برگرده…

 

 

از : امید روزبه

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

حامد ابراهیم پور

فکر می کنم

به اندازه

پیر شده باشیم!

آنقدر که تو

روی صندلی ات

چرت بزنی

و من

خاطراتمان را

تقسیم کنم :

۱)

در همان غار

زاده شدم

(نمی دانم

حالا کجاست!)

ما ۱۷ نفر بودیم

من

کوچک ترینشان بودم

پدر

ــ بعدها دانستم

نام او پدر است ــ

خورشید را سجده می کرد

مادر

مجسمه کوچک گِلی را

که از جان ما ۱۷ نفر

دوست تر می داشت

ما

برگهای زیتون را

به شرمگاهمان می چسباندیم

و با سنگ ریزه

قورباغه شکار می کردیم!

تو

در غار دیگری

زاده شدی

ــ با ترس چشم های درشتت ــ

شما

همسایه مان بودید!

روزی

بالای کوه

نشسته بودی

با ترس

آسمان را نگاه می کردی

صدایت کردم

خندیدی

عاشقت شدم!

آدم های اولیه

همیشه زود

عاشق می شوند !

۲)

بعد

آن روزهای بد آمدند

هوا سرد بود

برادرت می گفت

قحطی شده است

و شاید هم جنگ

می گفت

اگر جنگ باشد

می روم!

دیگر او را ندیدم

می گفتند به جنگ رفته است …

هوا سرد بود

من چماقم را

بر سر خواهرانت می کوبیدم

تو گم شده بودی

من عاشقت بودم

و اگر می خواستم تو را بکشم

به خاطر

دستور بت کوچک بود!

تو اما

گم شده بودی …

مادر

دستهایش خونی بود

و پیشاپیش ما

به قهقهه می خندید

ما فریاد می کشیدیم

و بت شما را

سنگ می زدیم!

به غارتان غذا نبود

به جنگل گریخیتیم …

برادر دهم را

خرس خورد !

فریاد می کشید

و بت کوچک را دشنام می داد

پیراهنش را

پوشیدیم و گذشتیم …

برادر سیزدهم

همان جا ماند

می گفت

می تواند با خرس ها دوست باشد

صلح

آخرین راه ِ

آدم های اولیه است!

برادر سیزدهم

روشنفکر بود

به او خندیدیم و گذشتیم …

برادر یازدهم

شاعر بود

کنار چشمه ای نشست

و با ماهی کوچکی

دوست شد

حرف های عجیبی می زد

و می خندید

گریستیم و گذشتیم …

مادر امّا

بقیه را با خود به شرق برد

می گفت آنجا

بت های بزرگتری هست!

من

خود را

زیر برف ها

پنهان کرده بودم

می خواستم تو را پیدا کنم

وگرنه این عمر دراز را

فایده چه بود …

برف آمد

سه قرن تمام …

به غاری پناه گرفته بودم

و تخم های

تیرانازاروس مرده ای را می خوردم

که خودزنی کرده بود

صبح ها

عرق کشمش

می خوردم

و اشنو می کشیدم

شب ها

دفتر خاطرات او را می خواندم

و می گریستم

آن سال ها

دنبال تو می گشتم …

۳)

بزرگتر شدم

ریش سپیدان را می شد

هر سویی پیدا کرد

تمامی

موعظه داشتند

و معجزه …

من آن روزها

در معبدی ظرف می شستم

شب ها

زیر درختی می خوابیدم

که جذامی ها را شفا می داد

شبی

زمین به هم آمد

و دیوار معبد

آوار شد …

خانه ها

خراب شده بودند

ریش سپیدان می گفتند

کار ماست !

قرن ها بعد دانستم

زلزله چیست

معجزه چیست!

آن شب امّا

ترسیده بودم

در خرابه ها

دنبال تو می گشتم …

فردا روز

با مسافر کوچکی

دوست شدم.

به من

تکه ای نان جو داد

و قدری عرق خرما

نمک گیرش شدم

افسار خرش را گرفتم

و راه افتادیم

از آسمان می گفت

و این که روزی

بت بزرگ را خواهد کشت

می دانستم دیوانه است

امّا او را

بسیار دوست داشتم

برایش از تو گفتم

با هم گریستیم

و اشنو کشیدیم

یک شب که خواب بودیم

قرار گذاشتیم

دنیا را عوض کنیم!

انگشت هایمان را بریدیم

و خون مان را

قاطی کردیم …

هنوز خون او

روی دست هایم است

همان شب

او را کشتم

و خرش را

دزدیدم!

۴)

مادر

زاییدن را دوست داشت

که زهدانش هر بار

سربازی جدید را

به بت کوچک پیشکش می کرد

او در شرق

کاهنی بزرگ شده بود

با کشتی

به شرق رسیدم

روزها

تسبیح می گرداند

شباهنگام

زیر پای بت بزرگ

می خوابید

هر ماه آبستن بود

می گفتند معجزه ی بت بزرگ است!

هزار سال آنجا بودم

تار می زدم

و شراب نارنج می خوردم

آنجا بود

که تو را دیدم

در نجیب خانه ای آواز می خواندی

و سپاهیان

در دهانت سکّه می انداختند

و بازوانت را

نیشگون می گرفتند

مرا که دیدی

گریختی

می گفتند به غرب رفته ای

تا دینی جدید را تبلیغ کنی …

آمدم

تا کناره های ایرتیش کبود

بزرگترین برادرانم

آن جا بود

مرا نشناخت

نامش را

چنگیز گذاشته بودند

شکار کردن را یاد نداشت

به کمان

گنجسکی را انداختم

بسیار گریست

و سوگند خورد

به خون بهای هر گنجشک

انسانی را بیندازد

شانه بالا انداختم

و گذشتم …

در جنوب

با فیل دیوانه ای دوست شدم

از جنگ گریخته بود

می گفت

اگر او را بیابند

تیر باران می کنند!

با هم شعر می گفتیم

و چپپق می کشیدیم …

روزی

او را لو دادم!

تیر بارانش کردند

هزار سال

ران هایش را می خوردم

نیمه شب ها می گریست

روی چشم هایش

سنگ گذاشتم

هنوز هم آن جاست

از چشم هایش اشک می آید

زیارتگاهش کرده اند …

۵)

به غرب آمدم

دنبال تو می گشتم

وگرنه

این عمر دراز را

فایده چه بود …

روزها

روسو می خواندم

و دوئل می کردم

شبها

دزدکی

خانه کـُنتسی می رفتم

که چهار بچه داشت

خسته که می شدیم

مرا باد می زد

و برایم

آوازهای محلّی می خواند

انقلاب که شد

سرش را بریدند

آن را

به دو سکه خریدم

هنوز هم دارمش

شب ها آه می کشد

و برایم

آوازهای محلی می خواند …

آن جا بود که تو را دیدم

بر شانه های طوفان نشسته بودی

و گیسوان خونین آنوانت را

شانه می کردی

خُردترین خواهران آنجا بود

سانسون پرهیزکار

شارلوت صدایتش می زد

هزار ژاکوبن

به هزار زحمت

دندانهای را

از گلوی مارا

بیرون کشیدند

در سنت اونوره پیدایش کردم

بر پله ها دست تکان می داد

دست تکان دادم

و گذشتم …

می گفتند

آمده ای

برای جنگ های استقلال

آن جا بود که پدر را دیدم

فحش هایش

طعم ودکا می داد

سبیل هایش

بلند شده بود

و پای راستش را

گلوله ی توپ

با خود برده بود

لنگ لنگان می آمد

و تفنگی قدیمی را

به دوش می کشید

با سر نیزه

روده هایش را بیرون کشیدم

و از رویش رد شدم

مرا شناخت

امّا چیزی نگفت

شاید نتوانست

گلوله ای در دهانش خالی کردم

تو اما

روی زانوی ژنرال واشنگتن

نشسته بودی

و دود سیگارت را

به صورتم فوت می کردی

خواهرانم آنجا بودند

پیر شده بودند

و به سکّه ای

با سرخپوست های کچل

گم شدند

بوی بوفالو می دادند

و رطوبت بچه

مرا دیدند

پیراهنشان را

تکان داند

سکّه ای انداختم

و گذشتم …

۵۰ سال

در بیشه ای پناه گرفتم

با سرخ پوستی چاقی

دوست شده بودم

که نام عجیبی داشت

روزها

دعوا می کردیم

و شب ها

چپق صلح می کشیدیم!

از چشم های تو

برایش گفتم

زبانم را نمی فهمید

امّا سرش را تکان می داد

و می گریست …

روزی

لطیفه ای قدیمی

برایش تعریف کردم

سرش را تکان می داد

و می گریست!

سرش را کندم

و توی رودخانه انداختم

تکان می خورد

و می گریست …

۶)

ردّات را گرفته بودم

آمده بودی شرق

برادر سیزدهم آنجا بود

ریش هایش را بلند شده بود

خانه اش سوخته بود

و زنش رفته بود پایتخت

برای دست فروشی

خودش امّا

تاپ می خورد

و با انگشت

مسیر تو را نشان می داد

جنگلی شده بود

دارش زده بودند

چهل سال تمام

در غاری پناه گرفتم

با عنکبوت لاغری

دوست شده بودم

شکار را

برایش آسان می کردم

ــ از سر نیاز

دوست شده بودیم ــ

نیمه شب ها

خفّاشی الکی

به دیدارمان می آمد

چای می خوردیم

و کنت پایه بلند می کشیدیم

از همسرش می گفت

که روزی

با عقابی عیّاش فرار کرد

از روز بدش می آمد!

آمدم پایتخت

روز ها

از دکان های سبزه میدان

پرتقال می دزدیدم

شب ها

قلچماق کافه ای شده بودم

بد مست ها را

بیرون می انداختم

دوباره تو را دیدم

قرآن می خواندی

و ضرورت مبارزه ی مسلحانه !

در کوچه ای

پیدایت کردم

چشم چپت

تیر خورده بود !

نعشت را انداختند

پشت کامیون

روسریت را انداختند

پشت جاده

الله اکبر می گفتی

و جیغ می کشیدی …

۷)

ندیدمت دیگر

تا تابستان آن سال …

صورتت را

سیاه بسته بودی

چماق را که

بر سرت کوبیدند

آن جا بودم

بلندت کردند

بردندت نمازخانه

دنبالت که آمدم

بیمارستان را

نشانم دادند

مادرت آن جا بود

با لباس سپید مرده شویی

به من خندید

می گفت :

من هیچ وقت

فرزندی نداشته ام !

من اما

همان جا ماندم

می دانستم

تو را پنهان کرده بودند

آخر)

دیگر

به هیچ کس نمی گویم

تو این جایی

وگرنه

این پرستار دیوانه

سرنگی دیگر

در دست هایم

خالی می کند!

دیروز

مادر

به دیدارم آمد

می خواست مرا

با خود به غار ببرد

مجسمه کوچکش را

به صورتم می مالید

و می گفت :

سجده کن!

سجده کن!

او تو را شفا می دهد!

امّا من

می خواهم این جا بمانم

این دیوانه ها تو را نمی بینند

امّا تو

کنارم نشسته ای

و با ترس

آسمان را نگاه می کنی!

سیگاری دیگر بگیران!

فکر می کنم

دیگر

پیر شده باشیم

آن قدرها که تو

روی صندلی ات

چرت بزنی

و من

خاطراتمان را

تقسیم کنم …

 

 

از : حامد ابراهیم پور

پ . ن :

ــ این شعر با نام “منظومه آدم اولیه” در کتاب “به هزار دلیل دوستت دارم” به چاپ رسیده است.

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

رویا زرین

سرزمین بی‌حاصلی می‌بینم

بناهای سست و حصارهای بلندی

تابوت های زیادی که بدرقه می‌کنی

و آرزوهای زیادی، که به گور نمی‌بری.

 

در فنجان‌ات آب بزرگی می‌بینم

که می تواند از اشک و فاصله باشد

و آب، روشن اگر بود روشنی‌ست

و آبِ مکدر اندوه است

و ریشه های کنده می‌بینم

یعنی سفر می کنی که مردمان زلالی ببینی

نمی بینی

 

می‌بینم که محبوبی داری

با سری سبز و قدی متوسط و قلبی بزرگ

و چه پیشانی فراخی دارد این مرد!

که زبان چه گوارا را می‌فهمد

و چه پیشانی روشنی دارد این مرد!

که زبان ناظم را می‌فهمد

و زبان شاعران دیگری را

و زبانش را دخترم

در بوسه‌ای بلند، می‌فهمی.

 

هی!

روزگار سختی می‌بینم

دشوارتر از خیانت پدرانی

به کودکانشان

دشوارتر از خیانت کودکانی

به مادرانشان

و عمری دراز می‌بینم

که برای تو نیست

که برای محبوب تو نیست.

 

عمری دراز و لعنتی ابدی

که برای سرزمین بی‌حاصلی است

با بناهای سست و

حصار های بلند …

 

 

از : رویا زرین

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

ازدمیر آصاف

دیگر همانند گذشته دل تنگ ات نمی شوم

حتی دیگر گاه به گاه گریه هم نمی کنم

در تمام جملاتی که نام تو در آنها جاری ست

چشمانم پُر نمی شود

تقویم روزهای نیامدنت را هم دور انداخته ام

کمی خسته ام

کمی شکسته

کمی هم نبودنت، مرا تیره کرده است

اینکه چطور دوباره خوب خواهم شد را

هنوز یاد نگرفته ام

تنها “خوبم” هایی روی زبانم چسبانده ام

مضطربم.. فراموش کردن تو

علی رغم اینکه میلیون ها بار

به حافظه ام سر می زنم

و نمی توانم چهره ات را به خاطر بیاورم

من را می ترساند

دیگر آمدن ات را به انتظار نمی کشم

حتی دیگر از خواسته ام

برای آمدنت گذشته ام

اینکه از حال و روزت باخبر باشم

دیگر برایم مهم نیست

بعضی وقت ها به یادت می افتم

با خود می گویم: به من چه؟

درد من برای من کافی ست

آیا به نبودنت عادت کرده ام؟

از خیال بودنت گذشته ام؟

مضطربم..

یا اگر

عاشق کسی دیگر شوم؟

باور کن آن روز

تا عمر دارم

تو را نخواهم بخشید …

 

 

از : ازدمیر آصاف

ترجمه از : سیامک تقی زاده

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

پرتو پاژنگ

محکمم مثل سنگ ، با این حال

روی قلبم کمی ترک دارم

با سکوتم برای هر زخمی

در دلم کوهی از نمک دارم!

 

الکی فکر می کنم هستم!

نیستم. خسته ام از این الکی…

خسته ام از خودم و این دنیا

که نداریم وجه مشترکی!

 

پای من روی مین ابهام است

پای من دیگر از “من” اش خسته ست

پای من تا کجا ادامه دهد؟!!!

ته دنیا همیشه بن بست است!

 

ته دنیا همیشه این بوده:

“کاغذی با دو سطر تنهایی،

در ورق پاره های یادنداشت(!)

با سکوتت کنار می آیی…

 

گاهی از بس که در خودت هستی

به خودت سخت میشوی محکوم!

بعد… این اتهام اجباری

می کند از خودت تو را محروم!

 

توی آینده ای رقم خورده

می نشینی و جات “مفعول” است

بعدِ یک عمر زندگی کردن

می شوی فاعلی که مجهول است!”

 

زندگی درد های اجباری ست

زندگی یک حقیقت محض است

زندگی لحظه ی تولد توست

زندگی اشتباه یک لحظه ست!

 

خسته ام از حقیقت، از دنیا

خسته ام از جریمه ای که منم!

پای یک نیمه بسته از رفتن…

رفته و نیست نیمه ای که منم.

 

 

از : پرتو پاژنگ

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

زهرا فرهنگی صفا

بیست و نه تا بهار پی در پی

زندگی کرده ای و غمگینی

سخته … باور نمیکنی اما..

عاشقی هم نداشت تضمینی

 

بیست و نه سال با خودت گفتی

که به درد و غمت بها دادی

قدر امروز با خودت لج کن

دست دنیا چه آتو ها دادی

 

تووی شعرت نگفته ای اینکه:

عاشقی هم همان سماور بود

“اینکه جیزه،تو دست نزن”، اما..

مادر انگار بچه ات کر بود!

 

عاشقی اتفاق حتمی بود

رو به روی همان خیابان که…

نبض تو اندکی نمیزد آه

زیر بار عذاب وجدان که…

 

نسلتان گر گرفته، می بینی؟!!..

درد ها هم فقط بهانه شده

هر دو پای غرور می لنگد

قصه حالا کمی زنانه شده

 

داری از دست میروی برگرد

فاصله قصه ی جدیدی نیست

احتمالی که داده ای حتمی ست

حرف من آنچه تو شنیدی نیست

 

      *************

 

شصت وپنج و هوای تابستان

آخرین تیرو، رو به رو مرداد

من هنوزم به فکر اینم که…

چه کسی خنده‌ی تو را پر داد

 

 

از : زهرا فرهنگی صفا (سوگند)

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

محسن نظری

ای که دنیا بی تو ، هرشب می شود دشوارتر

از تو بیزارم ! ولی … از زندگی بیزارتر

 

بعد از این حتی غزل با من غریبی می کند

احتمالا مدتی را ، می شوم کم کارتر

 

قرص هایم ، باعث تسکین اعصابم که هیچ !

می کند این قرص ها ، آخر مرا بیمارتر

 

قلب تـنگت بیش از این جایی برای من نداشت

صبر کن ! شاید که پیدا شد ، دلی جادارتر

 

سرو بودم ، چون که از چشم تو افتادم ، دریغ

کاج باید می شدم ، … وقتی شدم پربارتر

 

حیف شد بانو ! که پیش از این تو را نشناختم

دلبــر مـه پیـــکرـ ، از اژدهــا خونخوارتر

 

 

 

 

از : محسن نظری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

حامد ابراهیم پور

درختان جوان را در خیابان دفن می کردیم

برادرهایمان را زیر باران دفن می کردیم

زمین از اضطراب کفش هامان باخبر می شد

هوا تاریک می شد، بعد از آن تاریک تر می شد

درختان بریده زیر باران گریه می کردند

برادرهایمان در گورهاشان گریه می کردند

هوا دم داشت، با تکرار خِس خِس بازدم می شد

صدای جیغ می آمد …دو کفش از جمع کم می شد

- هزاران سایه پشت سایه پنهانند (کم گفتیم!)

- صدایت را ببُر! ( با پچ پچی در گوش هم گفتیم )

میان شهرِ خالی می دویدیم و هوا بد بود

صدای تیر، سهم هرکسی که حرف می زد بود

به نوبت زخم هایی گوشه ی تصویر می خوردیم

به نوبت گریه می کردیم و در صف تیر می خوردیم

کسی هربار می افتاد و در خون دست و پا می زد

صدایی نام مان را پیش از افتادن صدا می زد

صدا روی درخت ِ پیر انجیر معابد۱ بود

صدا مثل صدای کشتن ِ مرغ مقلّد۲ بود

نفس با هر دویدن تنگ تر می شد، هدر می رفت

زمان تکرار می شد ،خانه هامان دور تر می رفت

زمان تکرار می شد ، در مسیر ابرها بودیم

دوباره در کنار نعش ها و قبرها بودیم

درختان شکسته زیر باران گریه می کردند

برادرهایمان در گورهاشان گریه می کردند

-تو بودی ؟ – نه!

– تو بودی ؟ – نه !

هوا بد بود ، دم کردیم

به هم سیلی زدیم و دیگران را متهم کردیم

کسی می شُست آنسو دست های سرخ رنگش را

کسی آن گوشه پر می کرد با سرعت تفنگش را

کسی را دیگران سمت طناب دار می بردند

کسی را چشم بسته سینه ی دیوار می بردند

جهان با ترس هایش زیر چشمان درشتت بود

صدایم کردی و چاقوی سرخی توی مشتت بود

مرا در اشک هایت مثل ماه‌ی تلخ۳،حل کردی

مرا چاقو زدی و لحظه ی آخر بغل کردی

صدایت کردم و زنگ صدایت در صدایم بود

تو را بوسیدم و خون تو روی دست هایم بود

دو تا ماهی ِ مرده داخل یک طشت ِ خون بودیم

دو شاخه روی نعش ِ یک درخت واژگون بودیم

درختان جوان را زیر باران دفن می کردند

جوان بودیم و ما را در خیابان دفن می کردند…

 

 

از : حامد ابراهیم پور

 

 

پ.ن:

۱- درخت انجیر معابد: آخرین رمان منتشر شده ی احمد محمود- چاپ ۱۳۷۹

۲- کشتن مرغ مقلد: ساخته رابرت مالگین، محصول ۱۹۶۲-براساس رمانی به همین نام اثر هرپر لی

۳- ماه تلخ: ساخته رومن پولانسکی، محصول ۱۹۹۲- براساس رمانی به همین نام اثر پاسکال بروکنر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

شهریار نراقی

رفتنش آخرین عذابم بود

شاکی ام از خودم از او از درد

شاکی ام از خدا که میدانست

درد خواهم کشید و خلقم کرد

 

سکه ی اختیار و جبر مرا

بر زمین پرت کرد و جبر آمد

اول آسان نوشت بختم را

ناگهان عطسه کرد و صبر آمد

 

از همان روز شوم میلادم

در دلم سوز سرد پاییز است

نه نمیخواهم عمر برگردد

کودکی های من غم انگیز است

 

پدرم حاتم مجسم بود

توی اوضاع درهم مالی

سهممان از کرامتش تنها

دل پر بود و سفره ای خالی

 

حسرت چیزهای کوچک هم

در نگاهم همیشه پیدا بود

نسبت قلکم به رویاهام

نسبت قطره ای به دریا بود

 

سرخی صورت پدر از شرم

دیدم و فکر حال او کردم

هرشب از آسمان عروسک را

قبل خوابیدن آرزو کردم

 

حال اگرچه گذشته آن دوران

عقده ها سخت کرده سنگینم

عقده هایی که گل کند وقتی

کودکی بر دوچرخه میبینم

 

تاس من بد نشست و من با درد

از همان کودکی خود جفتم

بگذریم از گذشته ای که گذشت

داشتم از عذاب میگفتم

 

رفتنش آخرین عذابم بود

شاکی ام از خودم از او از درد

شاکی ام از خدا که میدانست

درد خواهم کشید و خلقم کرد

 

سکه ی اختیار و جبر مرا

بر زمین پرت کرد و جبر آمد

اول آسان نوشت بختم را

ناگهان عطسه کرد و صبر آمد

 

صبر یعنی که عقل آخر به

راضی ام هرچه شد که شد برسد

صبر یعنی گذشتم از حسم

تا که عشقم به عشق خود برسد

 

صبر کردم که جفتم از قفسم

برود آسمان و پر بزند

آن درختم که منتظر ماندم

هر زنا زاده ای تبر بزند

 

صبر کردم خیال میکردم

میشود رد شوم از این بلوا

تف به ذات کسی که با من گفت

قصه ی صبر و غوره و حلوا

 

قاتلم اعتماد کورم بود

حس پوچی که کار دستم داد

قوتش روی نقطه ضعفم بود

از همان نقطه او شکستم داد

 

گفتم ای عقل شیطنت هایش

شور و حال جوانی اش بوده

گیرم اصلا غریبه را بوسید

از سر مهربانی اش بوده

 

زخم خوردم و اعتمادم را

روی زخمم ضماد میکردم

کاش عقلم زمامدارم بود

تا به شک اعتماد میکردم

 

هرچه او کرد با دلم ماندم

من که پایم غریبه با سفر است

تف به ذات کسی که با من گفت

حاصل صبر عاقبت ظفر است

 

گریه میکرد بگذرم از او

دم آخر عذاب وجدان داشت

شهریاری که نیمه ی من بود

نفسش قطع شد ولی جان داشت

 

اشک هایی که وقت رفتن ریخت

دیدم و فکر حال او کردم

باز برگشتنش کنارم را

قبل خوابیدن آرزو کردم

 

بخت من آسمان بی خورشید

پای من از زمین گریزان است

عقده هایم اگر ستاره شود

آسمانم ستاره باران است

 

هرشب از آسمان بخت بدم

عقده را چون ستاره میچینم

عقده هایی که گل کند وقتی

بوسه ای عاشقانه میبینم

 

زندگی جورچینی از غم بود

حل آن سالیان اسیرم کرد

کودکی تلخ و نوجوانی تلخ

و جوانی نکرده پیرم کرد

 

دردهایی به سینه دارم که

هرچه گشتم نبود درمانش

شکل دردم فقط عوض شده است

خر همان خر ، اگرچه پالانش

 

پشت سر تا که چشم کار کند

ردپاهای جبر میبینم

چون که راهی برای مردن نیست

چاره را توی صبر میبینم

 

پیش رویم هزارتوی مخوف

ترس از آینده ی غبارآلود

حسرت مرگ در دلم ماند و

مرگ تنها به حسرتم افزود

 

آه از انواع غصه های جهان

دل بی صاحبم یکی دارد

شب به شب با مرور او مردم

خاطره سم مهلکی دارد

 

درد دارد که هرچه بنویسی

نتوانی که شرح غم بدهی

درد دارد به طفل احساست

شب به شب قبل خواب سم بدهی

 

رفت و حالا هزار و یک شب شد

یاد او میکشد به تن تب را

جز تو ای شعر هیچ کس نشنید

قصه های هزار و یک شب را

 

پای ایمان من نمی لنگد

کفرم از بخت بد درآمده است

زندگی ناز شست تو…! بردی

صبر ایوب هم سر آمده است

 

دست تقدیر من کج است انگار

هرچه دزدید ، نوشش الا او

مرگ تنها رفیق راه من است

وحده لا شریک الا هو

 

 

از : شهریار نراقی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

رویا باقری

برگشته بودی بشکنی من را، شکستی!

این زخم ها جز بانمک درمان نمیشد

ممکن نبود اصلا مرا از نو بسازی

تا این خرابه کاملا ویران نمیشد!

 

کارش به طغیان میکشد رودی که یک سد

راه وصالش را به دریا بسته باشد

اما اگر دریا نخواهد رود خود را…

اما اگر رود از دویدن خسته باشد…

 

می ترسم و اصلا برای تو مهم نیست

لعنت به این دلشوره های دخترانه!

حالا کجایی با تعصب پس بگیری

بغض مرا از دیگران شانه به شانه؟!

 

دیگر حواس پرت من پیش خودم نیست

یادم نمی ماند تمام حرف ها را

مادر نمی داند که دلتنگ تو هستم

وقتی نشسته می گذارم ظرف ها را

 

ازخانه بیرون می زنم در کوچه ها هم

دنبال ردپای تو دربرف هستم

گم می شوم دربین عابرهای این شهر

اینروزها یک دختر کم حرف هستم

 

هر بار بادی آمد از شهر تو گفتم،

شاید همین از بین موهایش گذشته

تومثل دنیای منی، هرچند دنیا

اینروزها از خیر رویایش گذشته

 

شاعر شدم تا درخیابان های این شهر

با این جنون لعنتی درگیر باشم

آهو همیشه در پی یک تکیه گاه است

ترجیح دادم درنبودت شیر باشم!

 

 

 

 

از : رویا باقری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

سیدمهدی موسوی

من ﻫﺎﺷﻤﻢ ! ﮐﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ

ﺑﺎ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ، ﭼﻨﺪ ﺩﺧﺘﺮِ …

ﺑﯽ ﺍﺗّﻔﺎﻕ ﺧﺎﺹ ﺑﻪ ﺟﺰ ﻣﺮﮒ ﻣﺎﺩﺭﻡ

ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻭ ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺧﺎﻃﺮﻩ

ﺩﺭ ﻣُﺮﺩﮔﯽ ﺩﺍﺋﻤﯽ ﺧﻮﺩ ﺷﻨﺎﻭﺭﻡ

ﺍﺯ ﺫﺭّﻩ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﻩ ﯼ ﺧﻮﺩ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ

ﺗﺎ ﺷﺐ، ﻏﺮﻭﺭ ﻟﻪ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ

ﺗﺎ ﺻﺒﺢ، ﭘﺸﺖ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ

 

ﻣﻦ ﺁﺗﻨﺎﻡ ! ﺳﺎﻝِ ﯾﮏِ ﺭﺷﺘﻪ ﯼ ﺣﻘﻮﻕ

ﺧﺸﻢِ ﺳﮑﻮﺕِ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺗﺤﺼّﻨﻢ

ﻣﻦ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻧﺴﻞ ﺟﻮﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﻫﺴﺖ

ﺍﺯ ﺩﺭﺩﻫﺎﯼ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ

ﻣﺸﺘﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻓﻠﺴﻔﯽ ﺍﻡ ﻻﯼ ﺟﺰﻭﻩ ﻫﺎ

ﺑﺤﺜﯽ ﺳﺮِ ﭼﮕﻮﻧﮕﯽ ﺭﺷﺪ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩ

ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﺭﺃﯼ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ

ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ!

 

ﻣﻦ ﮐﻮﮐﺒﻢ! ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺯﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﺍﻡ !!

ﮐﻪ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﺳﺖ ﺣﺮﻑ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺳﻠﯿﻘﻪ ﺍﻡ

ﻣﺨﺘﺺ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﺁﻗﺎﯼ ﺷﻮﻫﺮ ﺍﺳﺖ

ﻫﺮ ﻣﺎﻩ ﻭ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﻡ!

ﯾﺎ ﭘﺎﯼ ﻣﺎﻫﻮﺍﺭﻩ ﻋﺪﺱ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ

ﯾﺎ ﻓﮑﺮ ﺑﭽّﻪ ﺩﺍﺭ ﺷﺪﻥ ﺩﺍﺧﻞ ﺻﻔﻢ

ﯾﺎ ﭘﺎﯼ ﯾﮏ ﺍﺟﺎﻕ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺷﺎﻡ

ﻣﻦ ﯾﮏ ﺯﻧﻢ ﮐﻪ ﻗﺎﺑﻞ ﻫﺮﺟﻮﺭ ﻣﺼﺮﻓﻢ

 

ﻣﻦ ﺻﺎﺩﻗﻢ! ﮐﻪ ﻋﻀﻮ ﺑﺴﯿﺞ ﻣﺤﻠّﻪ ﺍﻡ

ﺁﺯﺍﺩﯼِ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺍﻧﻘﻼﺏ!

ﯾﮏ ﺟﺎﻧﻤﺎﺯ ﺧﺴﺘﻪ ﮐﻪ ﭘﻬﻦ ﺍﺳﺖ ﺳﻤﺖ ﻧﻮﺭ

ﭘﯿﺮﺍﻫﻦِ ﺳﻔﯿﺪِ ﯾﻘﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﻭ ﮔﻼﺏ

ﻣﺪّﺍﺡ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻏﺮﯾﺐِ ﻣﺤﺮﻣّﻢ

ﺁﻭﺍﺯ ﻃﺒﻞ ﻭ ﺳﻨﺞ ﺷﺮﯾﮑﻨﺪ ﺩﺭ ﻏﻤﻢ

ﺩﺭ ﻫﺮﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﻭ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﻟﻌﻨﺘﯽ

ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺭﺩّ ﭘﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﺟﻬﻨﻤّﻢ

 

ﻣﻦ ﮐﺎﻭﻩ ﺍﻡ! ﮐﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﮐﺎﻓﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻭﺯ

ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﺤﺚ ﻭ ﻗﻬﻮﻩ ﻭ ﺳﯿﮕﺎﺭﻡ ﻭ ﺣﺸﯿﺶ

ﮐﯿﻔﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘُﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﻓﯿﻠﻢ، ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺏ

ﻣﻮﯾﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﯾﮏ ﻣﺘﺮ ﻭ ﻧﯿﻢ ﺭﯾﺶ

ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺮﮒ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ ﺍﺯ ﺩﺭﺩِ ﻧﯿﺴﺘﯽ

ﯾﺎﺩِ ﻫﺰﺍﺭ ﺁﺩﻡِ ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﺩﺭ ﺳﺮﻡ

ﺩﺭ ﮐﻞّ ﺷﻬﺮ ﺗﻮﯼ ﺩﻟﻢ ﻓﺤﺶ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ!

ﺗﺎ ﺷﺐ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺑﻐﻞ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﻡ

 

ﻣﻦ ﺍﺻﻐﺮﻡ ! ﮐﻪ ﻻﺕ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﺤﻠّﻪ ﺍﻡ

ﺗﻨﻬﺎ ﺭﻓﯿﻖ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﻡ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﻤﻪ!

ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺯﻭﺭﮔﯿﺮﯼ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺗﺠﺎﻭﺯﻡ!

ﺑﯿﺰﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ، ﺍﺯ ﻫﻤﻪ

ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭼﺮﺥ ﺑﺎ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﻭ ﺩﺯﺩﯼِ ﯾﻮﺍﺵ!

ﺷﺐ ﻫﺎ ﺑﺴﺎﻁ ﺑﻨﮓ ﻭ ﻗﻤﺎﺭ ﻭ ﻋﺮﻕ ﺧﻮﺭﯼ

ﺍﻣّﺎ ﻣﯿﺎﻥ ﺳﯿﻨﻪ ﯼ ﻣﻦ ﻗﻠﺐ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺳﺖ

ﺩﻝ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻤﺮﻭﯼ ﭼﺎﺩﺭﯼ …

 

 

ﺑﺤﺚ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ

ﺗﺎﺑﻮﺕ ﻫﺎﯼ ﭼﯿﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺗﻮﯼ ﻗﺒﺮﻫﺎ

ﻣﻬﻤﺎﻧﯽِ ﺑُﺨﻮﺭْ ﺑُﺨﻮﺭِ ﮐﺮﻡ ﻭ ﻣﻮﺭﭼﻪ !!

ﺩﺭ ﭘﺲ ﺯﻣﯿﻨﻪ، ﮔﺮﯾﻪ ﯼ ﯾﮑﺮﯾﺰِ ﺍﺑﺮﻫﺎ …

 

 

 

از : سیدمهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

میلاد دارابی

بیست و هش ساله دارم می جنگم

جنگ با دشمنی که فرضی نیست

من یه عمره که توی محاصرم

بین من با دشمنم مرزی نیست

همه چی تو زندگیم زیادی بود

اما من واسه خودم کم بودم

من یه عمره که همیشه انگار

وسط خط مقدم بودم

از همون بچگی ترکش خوردم

دست و پای من و همبازیم کو؟

من همه روحمو از دست دادم

پس بگو مدرکِ جانبازیم کو !؟

من یه عمره که توی محاصرم

شبا از ترسِ خودم بیدارم

پشت سر پـُلا رو نابود کردم

سر رام میدونِ مین می کارم

من اسیرم توی فکرای خودم

من سرِ راهِ خودم سد می شم

واسه ی اینکه به جایی برسم

از روی جنازمم رد می شم

بیست و هش ساله دارم می جنگم

جنگ با دشمنی که فرضی نیست

دشمن اصلی من خودِ منم!

بین من با دشمنم مرزی نیست

 

 

از: میلاد دارابی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

محمدسعید میرزایی

نگاهم کن که دلتنگ توام بانـــوی من لطفاً

پریشانم بیا دستی بکش بر موی من لطفاً

 

تو سردت می شود خوابت میآید استرس داری

سرت را زودتـــر بگذار بـــر بازوی من لطفاً

 

بد است ایـــن نـــور، نور ِ مستقیـــمِ آفتــابِ بد!

تو خورشیدم شو و چشمی بچرخان سوی من لطفاً

 

چرا این مبلها اینقدر بی رحمانه دور از هم…؟

بیــا بنشین کمـــی نزدیکتـر پهلــوی من لطفاً

 

شبیه کوچه ای بی عابرم انگشتهایت را

بگو تا رد شوند از لابلای مـــوی من لطفاً

 

ندارد بالش اصلاً این هواپیما تو مثل ماه

سرت را باز هم بگذار بر زانوی من لطفاً

نمی خواهم بخوابم دوست دارم دستهایت را-

ببینم، این پتــو را هی نکش بر روی من لطفاً

 

من از استاد دانشگاه بودن خسته ام بنشین

به جای این همه شاگـــرد رویاروی من لطفاً

 

بیــــا و در لبـــاس میهمـــاندار هـــواپیمــــــــــا

بگو: این چشم! این لبهام! این گیسوی من! لطفاً…!

 

خودت خم شو نگاهم کن ببوس آهسته نازم کن

بگو امشب بنوش از قهــــوه با لیمـــوی من لطفاً

 

ببر با خود درون باغ یک افسانه خوابم کن

بگو خنجر بساز از گوشۀ ابروی من لطفاً

 

…شکارت می کنم گم می شوی…با گریه می گویم:

پری! برگــرد سمت شیشـه ی جادوی من لطفاً!

 

شکارت می کنم خون تو را در کاســه می نوشم

تنت مِه می شودکم کم…بخواب آهوی من! لطفا…

 

من از این «ارتفاع پست» می ترسم تو با من باش

شبیه ماه بنشین تا سحـــر پهلـــــوی من لطفاً…

 

 

 

از : محمدسعید میرزایی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

چارلز بوکوفسکی

همیشه کسی در اتاق کناری هست

که کنار دیوار فال‌گوش می‌ایستد.

همیشه کسانی در اتاق کناری هستند

کسانی در حیرت این‌که شما آن‌جا بدون آن‌ها

چه‌ می‌کنید.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

کسی که فکر می‌کند شما به کس دیگری فکر می‌کنید

یا کسی که فکر می‌کند برای شما هیچ‌کس اهمیت ندارد

به‌جز خودتان در آن اتاق دیگر.

همیشه کسانی در اتاق کناری هستند

کسانی که دیگر برای‌شان مهم نیستید

به‌همان اندازه که قبلن برای‌شان مهم بودید.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

کسی که عصبی می‌شود وقتی شما چیزی را پرت می‌کنید

یا کسی که از سرفه‌کردن شما ناراحت می‌شود.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

که وانمود می‌کند

درحال خواندن کتاب است.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

که برای ساعت‌ها با تلفن حرف می‌زند.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

و شما کاملن به‌خاطر نمی‌آورید، کیست

و شگفت‌زده می‌شوید وقتی او سروصدایی می‌کند

و یا از پله‌ها پایین می‌رود برای رفتن به دست‌شویی.

اما همیشه هم کسی در اتاق کناری نیست

چون گاهی اتاق دیگری در کار نیست

و اگر اتاق دیگری نباشد

گاهی اصلن کس دیگری در کار نیست.

 

 

 

از : چارلز بوکوفسکی

ترجمه از : حسام ولیدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

علیرضا روشن

فندق‌ چانه

لیمو لب

گردو چشم

انار گونه

زنبیل میوه‌‌های پاییزی

                             ای سارا

تو گونه‌هایت باغ به است

تو لب‌های قشنگت تمشک جنگلی‌ست

از نگاه تو دو قمری پر می‌گیرد

بر شانه‌های درخت پیری که منم

چشم‌های تو

                 ای درختم /  ای دخترم

                    آبگینه‌ی شاهبانویی‌ست که مرا گفت:

                    در من هزارعاشق بی‌قراری می‌کنند

بشنو سارا

باران در زادگاه تو

جیره‌ی فاضلاب‌هاست

کاش درخت سیب گلوی تو

آشیانه‌ی هزار قناری شاداب باشد

ما بی فایده باریدیم

                 دختر ِدرخت‌ ِقهوه!

                                 ما بیهوده باریدیم…

 

 

از : علیرضا روشن

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

مهدی فرجی

ابری خبر کن قاصد باران ، پرستو جان !

عطری بیفشان بر حیاط خانه ، شب بو جان !

 

من میهمان دارم مبادا خاک برخیزد

حالا که وقت آبرو داری ست جارو جان !

 

این قدر بی تابی نکن پیراهن نازم !

هی روی پیشانی نیا با شیطنت ، مو جان !

 

وقتی تو می آیی در و دیوار می رقصند

انگار چیزی خورده باشد خانه بانو جان !

 

عاشق شدن را داشتم از یاد می بردم

این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان !

 

در چشم هایت شیشه ی عمر مرا داری

وقتی که می بندیش دیگر مُرده ام … کو جان ؟

 

 

از: مهدی فرجی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

رویا زرین

جای یک چارگوش

سپید

جای یک میخ کوچک و تیز

مانده روی سینه ی دیوار

شاید این خالی

عکس بادی در قفس بوده است

رو به روی جوخه ی خاموش سنگی سخت

شاید این

تصویر گور مرد گمنامی

در زمستان است

 

 

 

از: رویا زرین

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

زهرا معتمدی

بی‌تفاوت شدم به زندگی‌ام

مثل یک «تیر ِ بی‌هدف» بودن

دارم از انتظار می‌میرم

همه‌ی عمر توی صف بودن

 

غار غار کلاغ‌ها بودم

زیر یک ژاکت زمستانی

طعم تلخ «خدا نگهدار» و

بوسه‌ای سرد روی پیشانی

 

نه به خود فکر می‌کنم نه به او

کـارد تا اسـتخوان مـن رفته

ظرف شامی که بی تو لب نزدم

ظرف شامی که بی تو یک هفته…

 

هستی‌ام زیر کفش‌های کسی

هی لگد می‌شد و لگد می‌شد

به خودم هم دروغ می‌گفتم

حالم از هر چه بود بد می‌شد

 

گم شدم مثل تکه‌ای از برف

لـبه‌ی پشت بام مـتروکی

آخـرش اتـفاق… افـتـادم

[مرگ یک زن به طرز مشکوکی…]

 

 

دارم انگار می‌روم حتی

از خیالات خویش هم کم کم

نگرانـم نکن عزیز دلـم

من خودم را به زور می‌فهمم

 

گـیج چرخیـدم و فـرو دادم

دود یک شهر ِ خسته‌ی خفه را

آخـرش انتخاب می‌کردم

خواب راحت به جای فلسفه را

 

خواب دیدن چه چیز غمگینی‌ست

خواستن با تمام شوق و عطش

بودن ِ با کسی بدون خودت

بودن ِ با کسی بدون خودش

 

 

عاشقانه به فووت‌های کسی

پشت گوشی جواب می‌دادم

تا سحر گریه‌های زیر پتو

به شبم قرص خواب می‌دادم

 

جبر می‌گفت که فرو بروم:

چکمه‌ای نا امید در گل باش!

برف یکریز و سرد می‌بارید

مادرم گریه کرد: عاقل باش!

 

بادبادک فروش غمگینم!

هستی‌ام را به باد دادم… باد…

کاری از عشق بر نمی‌اید

مرگ ما را نجات خواهد داد

 


از : زهرا معتمدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

احسان افشاری

چه استراحت خوبی است در جوار خودم

خودم برای خودم با خودم کنار خودم

 

همین دقیقه که این شعر را تمام کنم

از این شلوغ ِ شما می روم به غار خودم

 

به سمت هیچ تنم را اشاعه خواهم داد

به گوش او برسانید رهسپار خودم

 

چه لذتی است که یک صبح سرد پاییزی

کنار پنجره باشم در انتظار خودم

 

گلی نزد به سرم زندگی اجازه دهید

خودم گلی بگُذارم سر مزار خودم

 

اگرچه این همه سخت است نازنین بپذیر

دلم به کار تو باشد سرم بکار خودم

 

 

 

از : احسان افشاری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

آرزو نوری

وسایل خانه

تو را به خاطر دارند

بر لبه لیوانها

تاریخچه لبهایت

نقش بسته

خاطراتت را نمی­ توان شست

یا نادیده گرفت

مگر اینکه

خانه را عوض کنم

یا به سرزمین دیگری

کوچ کنم.

 

 

از : آرزو نوری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

احسان افشاری

چه استراحت خوبی است در جوار خودم

خودم برای خودم با خودم کنار خودم

 

همین دقیقه که این شعر را تمام کنم

از این شلوغ ِ شما می روم به غار خودم

 

به سمت هیچ تنم را اشاعه خواهم داد

به گوش او برسانید رهسپار خودم

 

چه لذتی است که یک صبح سرد پاییزی
کنار پنجره باشم در انتظار خودم

 

گلی نزد به سرم زندگی اجازه دهید

خودم گلی بگُذارم سر مزار خودم

 

اگرچه این همه سخت است نازنین بپذیر

دلم به کار تو باشد سرم بکار خودم

 

 

 

از : احسان افشاری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

زهرا معتمدی

بی‌تفاوت شدم به زندگی‌ام
مثل یک «تیر ِ بی‌هدف» بودن
دارم از انتظار می‌میرم
همه‌ی عمر توی صف بودن

 

غار غار کلاغ‌ها بودم
زیر یک ژاکت زمستانی
طعم تلخ «خدا نگهدار» و
بوسه‌ای سرد روی پیشانی

 

نه به خود فکر می‌کنم نه به او
کـارد تا اسـتخوان مـن رفته
ظرف شامی که بی تو لب نزدم
ظرف شامی که بی تو یک هفته…

 

هستی‌ام زیر کفش‌های کسی
هی لگد می‌شد و لگد می‌شد
به خودم هم دروغ می‌گفتم
حالم از هر چه بود بد می‌شد

 

گم شدم مثل تکه‌ای از برف
لـبه‌ی پشت بام مـتروکی
آخـرش اتـفاق… افـتـادم
[مرگ یک زن به طرز مشکوکی…]

 

 

دارم انگار می‌روم حتی
از خیالات خویش هم کم کم
نگرانـم نکن عزیز دلـم
من خودم را به زور می‌فهمم

 

گـیج چرخیـدم و فـرو دادم
دود یک شهر ِ خسته‌ی خفه را
آخـرش انتخاب می‌کردم
خواب راحت به جای فلسفه را

 

خواب دیدن چه چیز غمگینی‌ست
خواستن با تمام شوق و عطش
بودن ِ با کسی بدون خودت
بودن ِ با کسی بدون خودش

 

 

عاشقانه به فووت‌های کسی
پشت گوشی جواب می‌دادم
تا سحر گریه‌های زیر پتو
به شبم قرص خواب می‌دادم

 

جبر می‌گفت که فرو بروم:
چکمه‌ای نا امید در گل باش!
برف یکریز و سرد می‌بارید
مادرم گریه کرد: عاقل باش!

 

بادبادک فروش غمگینم!
هستی‌ام را به باد دادم… باد…
کاری از عشق بر نمی‌اید
مرگ ما را نجات خواهد داد

 


از : زهرا معتمدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

مهدی فرجی

ابری خبر کن قاصد باران ، پرستو جان !

عطری بیفشان بر حیاط خانه ، شب بو جان !

 

من میهمان دارم مبادا خاک برخیزد

حالا که وقت آبرو داری ست جارو جان !

 

این قدر بی تابی نکن پیراهن نازم !

هی روی پیشانی نیا با شیطنت ، مو جان !

 

وقتی تو می آیی در و دیوار می رقصند

انگار چیزی خورده باشد خانه بانو جان !

 

عاشق شدن را داشتم از یاد می بردم

این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان !

 

در چشم هایت شیشه ی عمر مرا داری

وقتی که می بندیش دیگر مُرده ام … کو جان ؟

 

 

از: مهدی فرجی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

رسول یونان

قول بده که خواهی آمد

اما هرگز نیــا !

اگر بیایی

همه چیز خراب می شود

دیگر نمی توانم

اینگونه با اشتیاق

به دریا و جاده خیره شوم

من خو کرده ام

به این انتظار

به این پرسه زدنها

در اسکله و ایستگاه

اگر بیایی

من چشم انتظار چه کسی بمانم

 

 

 

از: رسول یونان

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

بهمن صباغ زاده

عاشق که باشی شعر شور دیگری دارد
لیلی و مجنون قصه‌ی شیرین‌تری دارد

دیوان حافظ را شبی صد دفعه می‌بوسی
هر دفعه از آن دفعه فال بهتری دارد

حتی سوالات کتاب تست کنکورت
عاشق که باشی بیت‌های محشری دارد

با خواندن بعضی غزل‌ها تازه می‌فهمی
هر شاعری در سینه‌اش پیغمبری دارد

حرف دلت را با غزل حالی کنی سخت است
شاعر که باشی عشق زجر دیگری دارد

 

 
از : بهمن صباغ زاده

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

رضا طبیب زاده

حول چشمان تو لا قُوّهَ الّا بالله

قُل غزلخوانی و شیدایی و مستی لـِلّه

 

آخرالامر غزلهای تو گمراهم کرد

هر که دارد هوس در به دری بسم الله:

 

باد می آید و موهات پریشان شده است

باد با توست… همین است که طوفان شده است!

 

آخرش خلق رطب ختم به لبهای تو شد

مثلا معجزه ها: ختم به قرآن شده است

 

طعم لبهات عسل: “فیهِ شِفاءٌ لٍالنّاس”

کافر از آیه ی لبهات مسلمان شده است…

 

شب یک روز کذایی به خیابان رفتی

بعد از آن شب همه ی شهر خیابان شده است

 

زل زدی سمت افق… بغض شدی… فهمیدم

پشت چشمان تو یک فاجعه پنهان شده است

 

“جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه”

جنگ از دوری چشم تو فراوان شده است

 

رگ زدی… خون دلم ریخت به “گرمابه ی فین”

فرض کن یک شبه شیراز تو کاشان شده است

 

خون به پا کرده ای و شال به سر کرده ای و

راه افتاده ای و جاده هراسان شده است

 

جاده ها حسرت گیسوی تو را می خوردند

پیچ هر گردنه در موی تو “حیران” شده است

 

این! همین کوه فرو ریخته اندام من است

ترک آغوش تو کرده ست که ویران شده است

 

یوسف مصر! به برگشتن خود فکر نکن

مدتی هست که کنعان تو زندان شده است…

 

 

 

از : رضا طبیب زاده

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

طاهره خنیا

بجنگ، از سرِ تاریخ، ــ این شکنجه گرت ــ

که خارــ پشت شدی، بسکه نیزه در سپرت …

 

شتر، “نفر” شد و قانون به نیمه کردن تو

مقیّد است و شمرده است نصف ِ یک نفرت!

 

ادامه‌ی رود و ریملی که سر رفته است…

شب ِ کشیده شده روی گونه های ترت…

 

چقدر تخم کبوتر شکسته در رحم‌ات !

چقدر ماهی آزاد، حبس ِ در کمرت…

 

بلا، مثلث ِ رنج است، با سه ضلع جوان!

شبیه چادر مشکی که آمده به سرت!

 

تولد ِ تو، به تقویم ِ خانه، آس ِ دل است

که جان ِ مادری و پاره‌ی تن ِ پدرت…

 

بزرگ کرده و پر داده و خیالش تخت

که شعله ور شود عشقی بزرگ، در اثرت!

 

گرفته است نفس های اعتراضت را

دعای خیر ِ جهان ِ از این قشنگ ترت!

 

که جفت خوردی و جفتت به جفت‌گیری گرم…

دلی که یخ زده را برده ای به دووور ترت…

 

عذاب ِ دائم‌ات از “آخرش که چی” در پیش…

عذاب دائم‌ات از “قسمت است” پشت سرت…

 

عذاب دائم‌ات از بچه ای که در شکم‌ات

عذاب دائم‌ات از غذه ای که توی سرت…

 

عذاب دائم‌ات از دفن کردن آواز

عذاب دائم‌ات از سایه های پشت درت…

 

عذاب می کشی از دیدن ِ عروسک ها

عذاب می کشی از روزهای شعله ورت…

 

که آتش است و گرفته است و می برد با خود

پرنده ای که پناهنده بود زیر ِ پرت…

 

بخواب و آبستن شو، اگر جگر داری!

درخت باش و تعارف بکن که از ثمرت…

 

درخت باش و ببین بعد از این ِ رنجت را!

که سهم ِ کی بشود باز پاره ی جگرت…

 

 

 

از : طاهره خنیا

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

حامد ابراهیم پور

فرصت قد کشیدنت را باز

روی قانون جنگ ها خوردند

ماده آهوی دیگری بودی

مادرت را پلنگ ها خوردند

 

جنگ از پایه های دینت بود

جنگ داماد سرزمینت بود

جنگ هرشب به حجله ات می برد

سینه ات را فشنگ ها خوردند

 

دوستان تو گرگ ها بودند

رنگ آدم بزرگ ها بودند

کودکی های مرده ات را باز

روی الّاکلنگ ها خوردند

 

زیر دست جهان نخوابیدی

با امیر ارسلان نخوابیدی

حق فرخ لقایی ات را باز

پشت شهرفرنگ ها خوردند

 

آرزو کردی و پسر نشدی

قصه ی ساده ات فرشته نداشت

به خودت هم دروغ می گفتی

پدرت را نهنگ ها خوردند

 

زیر دندان مرز جان کندی

خاطرات تو تیرباران شد

در دهان خلیج هضم شدی

وطنت را تفنگ ها خوردند

 

مرده بودی و فکر می کردی

خاک مانند مرگ یکرنگ است

کفنت پرچم سپیدی شد

پرچم ات را سه رنگ ها خوردند

 

روی سرهایتان اذان گفتند

شهر آنقدرها مناره نداشت

سجده کردی و سرزمینت را

باز تیمور لنگ ها خوردند

 

**

 

وای شاعر…دوباره پرت شدی …

پر سیمرغ روی قاف شکست

جگرت پاره بود ،خونت را

تک تک قلوه سنگ ها خوردند

 

توی زندان قصر ،شاه شدی

توی زندان ولی هوا کم بود

آرزو داشتی هوا بخوری

نفست را سرنگ ها خوردند…

 

 

 

 

‏از : حامد ابراهیم پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

حسین پناهی

در انتهای هر سفر

در آینه

دار و ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره، این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه، آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در آخرین سفر

در آینه به جز دو بیکرانه کران

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است

گم گشته ام، کجا ؟!

ندیده ای مرا ؟

 

 
از : حسین پناهی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

حسین پناهی

مادربزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند ِ سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی ِ من

در اولین حمله ناگهانی ِ تاتار عشق

خمرۀ دلم

بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای ِ راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم

 

 

از : حسین پناهی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

علیرضا آذر

لهجه ات را غلاف کن ای عشق

زخمــی ام از زبان نـوک تیزت

شمس مولای بی کسی ها باش

بی خیــــال  شکــوه  تبریزت

 

مثنوی ، زخم های تدریجی است

مرگ آرام در تحمل بستر

مثل ققنوسِ شمس برگشتن

در مسیحایِ سردِ خاکستر

 

دست هایم به کار کشتنم اند

این جنایت به پاس بودن هاست

شهرِ بی شعر نوش جان شما

شاعر اینجا جنازه ای تنهاست

 

دوست دارم به آسمان بزنم

تا نگاهم به ماه برگردد

می فروشم خدای نورم را

روزگار ِ سیاه برگردد

 

بیت، من را گرفته از خویشم

اولم شعر بوده، عشق آخر

شعر یعنی تمام آدم ها

عشق یعنی علیرضا آذر

 

عشق اما نهایتی مجهول

بی حضورش اگر چه شب عالی است

در تن فکرهای هر شبه ام

باز هم جای خالی اش خالی است

 

پشت ذهنم دهان سوراخی

به خیال کلید وا مانده

یا کلیدی به فکر سوراخی

توی جیب جلیقه جا مانده

 

آنور قفل های تکراری

می پذیرم عمیق چاهم را

دوزخت از بهشت آبی تر

می کشم وزنه ی گناهم را

 

چشم هایت کنار ماشین ها

زیر پاهای شهر جان بدهند

عابرین شلوغ بی سر و ته

رد شوند و سری تکان بدهند

 

جفت گیری گاو-آدم ها

پای تابوت کرکسی مُرده

ماهیانی که دیر فهمیدند

کوسه از رنج بی کسی مُرده

 

باز روزی شریک جرمت را

توی تار عنکبوت می بینی

دست و پای ظریف جفتت را

روی میز نهار می چینی

 

توی بشقاب های مهمان ها

تکه های غرور خون بارت

زیر چشمی تعارفی بزنی

به لب و لوچه ی پرستارت

 

مفصل و ساق استخوانت را

به سگ هرزه ای نشان بدهی

استخوان را به نیش خود بکشی

رو به خود هم دمی تکان بدهی

 

بعداز عمری خر خودت باشی

یک نفر گردن کلفتت را

مفت دریا به تخم ماهی ها

یک نفر در طویله جفتت را…!!!

 

از دهان تو خسته تر باشم

زیر فحش تو جان به جان بدهم

زیر فحش تو خوار مادر را

به درک!! روی خوش نشان بدهم

 

عشق یعنی علاج واقعه ای

قبل از افتاد و بعد از افتادن

عشق یعنی که نامه ای خوش خط

به زن هیتلر فرستادن

 

و بگویی که عاشقش هستی

بچه ها هم تفنگ می گیرند

عشق یعنی به تخم ماهی ها

که هزاران نهنگ می میرند
غرق در انتهای یک باور

در تمنای صید مروارید

زیر آبی و غافل از اینکه

بچه میگو به هیکلت میرید!

 

بی نفس از فشار یک پوچی

در سراشیب تن پس از سیگار

زیر لب آرزو کنی هر شب

دست از این مَردِ بی پدر بردار

 

مثل کبریتِ بی خطر باشی

هیزمی از تو گـُر نگیرد بعد

مثل آتشفشان سردی که

برف را ساده می پذیرد بعد…

 

عشق یعنی بغل کنم زن را

فکر زن جای دیگری باشد

عشق یعنی زنی بغل کُندم

فکر من جای دیگری باشد

 

جان این ایستگاه متروکه

زنده کن لاشه ی قطارم را

هیچ عشقی به مقصدم نرسید

پس بده مهره های مارم را

 

ضامنم را بکش که منتظرند

بمب هایی که در مدار منند

رو به صفری که می رسد بشمار

لحظه در لحظه انتظارم را

 

تشنه ی قطره های خون آبم

در تکاپوی مرگ ِ من بودی؟

نوش جان کن مرا حلال توام

سر بکش موج انفجارم را

 

تیک تاک تمام ساعت ها

تاک تیک دقیق مرگ من است

رو به صفر زمان تماشا کن

حرکت ثانیه شمارم را

 

نه به تقویم اعتقادی نیست

فصل فصلم به زرد معتقد است

مثل پتیاره ای که در بستر

می فروشم تن بهارم را

 

حیف از تو که آسمانِ تو هم

سوت و کور از خسوف ماهی که

حیف از من غلط کنم که دگر…

باز تکرار اشتباهی که…

 

عشق یعنی به تخم ماهی ها

آبی از آب تکان نخواهد خورد

با به بوق بلند آدم ها!!!!

یک نفر توی آب دارد… مُرد!

 

مثل جغرافیای نامحدود

هر زبانی شکنجه ای بلد است

مجمع الدردهای در نوسان

مثل نبضی که خط ممتد بست

 

کوچه راهم قدم قدم باشم

هیکلت توی چشم های من است

در من ابری به جوش می آید

از بهاری که پشت پیرهن است

 

من مسلمانم و نمازم را

در کلیسای داغ اندامت

مسخ ناقوس های آویزان

گوژپشتم که در نوتردامت

 

پوزخندی تمسخری لطفاً

یک بغل حبه قند کم دارم

باغ من از گیاه تکمیل است

لاله ای از هلند کم دارم

 

کوه و دریای نور یک عمر است

پشت یک سینه بند بیدارند

صف به صف نطفه های بودایی

زیر پوتین چرم افشارند

 

حرف های نگفته ای دارد

این مهاراجه اسب ابلیس است

پیرمردی که با شب ادراری

تخت طاووس هر شبش خیس است

 

حرف های نگفته ای دارم

مثل هر آدمی که در شهر است

مردمانی عبوس در بن بست

اجتماعی که با خودش قهر است

 

حرف های نگفته ای دارم

گوش هایی که سوت از سیلی…

منگولانی که شعر می فهمید!!

چرخه ی ازدواج فامیلی!!!

 

حرف های نگفته ای دارم

گوش خود را به چشم من بدهید!

اوج تنها ویار مردان نیست

اندکی هم به جنس زن بدهید

 

من کجای جهان من بودم

که سر و کله ی تو پیدا شد؟

عرشه را آنقدر دعا کردم

تا خدا نا خدای دریا شد

 

من زبان مزخرفی دارم

واژه ها در سرم الک شده اند

شکل هایی عجیب و بی معنا

بر تنم با کلنگ حک شده اند!

 

عشق یعنی تو را کسی از دور

به خیابان بی کسی بکشد

مثل دستی که حجم مُردن را

شکل یک بوته اطلسی بکشد!!

 

عشق من را دوباره بازی داد

سینه ام در محاق زندان است

توی چشمم شیار ناخن هاست

بر تنم جای زخم و دندان است

 

در سرم رد پای اقیانوس

مرغ های سفید ماهی گیر

سینه ام داغ کهنه ای اما

قلبم اندازه ی بیابان است

 

نا امید از تمام داروها

ناامید از دعای هر ساعت

چشمم اما خلاف پاهایم

رو به دروازه ی خراسان است

 

حس یک ماه مُرده را دارم

توی تابوت خیس دریاچه

چهره ی تکه های مواجم

زیر انگشت های باران است

 

آه سرها که در گریبانید

آسمان سرخ و برف می بارد

اسکلت-باغ ها بلور آجین

های بگشای در، زمستان است!

 

گور خرها دوباره زندانی

کره خرها دوباره زندان بان

لهجه ات را غلاف کن ای عشق

هرزه است این جهان بی تنبان

 

 

 

از : علیرضا آذر

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

فاضل نظری

پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند

 

شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند

 

برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را
دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند

 

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند

 

بر من به چشم کشته عشقت نظر کن
پروانه‌های مرده با هم فرق دارند

 

 

از : فاضل نظری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

سعید زارع محمدی

آبان سلام! لعنتی سال های دور
ای شاهراه فاجعه ، ای مسلخ عبور

 

ای هر شبت بلند تر از روده های سگ
ای روزهات مثل شبِ تار ، سوت و کور

 

اینکه مدافع الفی ، خود دو رنگی است!
چون سایه هیچ جا نشده پاسبانِ نور

 

یک وصله ای به پیکره ی سال و ماه ها
جا باز کرده ای به حضورت ولی به زور

 

پاییز پای آمدنت زار میزند
می آیی و نگاه می اندازی و غرور

 

می بارد از هوای فجیعِ رسیدنت
آبان به روز دومش از درد مرده بود

 

 

 

از : سعید زارع محمدی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

حسین پناهی

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد 

نه شمارش ستاره ها تسکینم 

چرا صدایم کردی

چرا ؟

سراسیمه و مشتاق 

سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی

نشان به آن نشان 

که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت 

و عصر 

عصر والیوم بود!

و فلسفه بود

و ساندویچ دل و جگر …

 

 

از : حسین پناهی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

علیرضا آذر

زهر ترین زاویـــه ی شوکران

مرگ ترین حقه ی جادوگران

داغ ترین شهوت آتش زدن

تهمت شاعر به سیاوش زدن

هر که تو را دید زمین گیر شد

سخت به جوش آمدو تبخیر شد

درد بزرگ سرطانی من

کهنه ترین زخم جوانی من

با تو ام ای شعر به من گوش کن

نقشه نکش حرف نزن گوش کن

شعر تو را با خفه خون ساختند

از تو هیولای جنون ساختند

ریشه به خونابه و خون میرسد

میوه که شد بمب جنون میرسد

محض خودت بمب منم ، دور تر !

می ترکم چند قدم دور تر !

از همه ی کودکی ام درد ماند

نیم وجب بچه ولگرد ماند

حال مرا از من بیمار پرس

از شب و خاکستر سیگار پرس

از سر شب تا به سحر سوختن

حادثه را از دو سه سر سوختن

خانه خرابی من از دست توست

آخر هر راه به بن بست توست

*

چک چک خون را به دلم ریختم

شعر چه کردی که به هم ریختم ؟

گاه شقایق تر از انسان شدی

روح ترک خورده ی کاشان شدی

شعر تو بودی که پس از فصل سرد

هیچ کسی شک به زمستان نکرد

زلزله ها کار فروغ است و بس ؟

هر چه که بستند دروغ است و بس

تیغه ی زنجان بخزد بر تنت

خون دل منزویان گردنت

شاعر اگر رب غزل خوانی است

عاقبتش نصرت رحمانی است

حضرت تنهای به هم ریخته

خون و عطش را به هم آمیخته

کهنه قماری است غزل ساختن

یک شبه ده قافیه را باختن

دست خراب است چرا سر کنم ؟

آس نشانم بده باور کنم

دست کسی نیست زمین گیری ام

عاشق این آدم زنجیری ام

شعله بکش بر شب تکراری ام

مرده ی این گونه خود آزاری ام

من قلم از خوب و بدم خواستم

جرم کسی نیست ، خودم خواستم

شیشه ای ام سنگ ترت را بزن

تهمت پر رنگ ترت را بزن

سارق شبهای طلاکوب من

میشکنم میشکنم خوب من

*

منتظر یک شب طوفانی ام

در به در ساعت ویرانی ام

پای خودم داغ پشیمانی ام

مثل خودت درد خیابانی ام

“با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام”

مرد فرو رفته در آیینه کیست ؟

تا که مرا دید به حالم گریست

ساعت خوابیده حواسش به چیست ؟

مردن تدریجی اگر زندگی ست

“طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام”

من که منم جای کسی نیستم

میوه ی طوبای کسی نیستم

گیج تماشای کسی نیستم

مزه ی لبهای کسی نیستم

“دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام”

خسته از اندازه ی جنجال ها

از گذر سوق به گودال ها

از شب چسبیده به چنگال ها

با گذر تیر که از بال ها

“آمده ام با عطش سال ها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام”

شعر اگر خرده هیولا شدم

آخر ابَر آدم تنها شدم

گاه پریشان تر از این ها شدم

از همه جا رانده ی دنیا شدم

“ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی ام”

وای اگر پیچش من با خمت

درد شود تا که به دست آرمت

نوش خودم زهر سراپا غمت

بیشترش کن که کمم با کمت

“خوب ترین حادثه میدانمت

خوب ترین حادثه میدانی ام ؟”

غسل کن و نیت اعجاز کن

باز مرا با خودم آغاز کن

یک وجب از پنجره پرواز کن

گوش مرا معرکه ی راز کن

“حرف بزن ابر ِ مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام”

قحطی حرف است و سخن سالهاست

قفل زمان را بشکن سال هاست

پر شدم از درد شدن سال هاست

ظرفیت سینه ی من سال هاست

“حرف بزن حرف بزن سال هاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام”

*

روز و شبم را به هم آمیختم

شعر چه کردی که به هم ریختم ؟

یک قدم از تو همه ی جاده من

خون بطلب ، سینه ی آماده ؛ من

شعر تو را داغ به جانت زدند

مهر خیانت به دهانت زدند

هر که قلم داشت هنرمند نیست

ناسره را با سره پیوند نیست

لقلقه ها در دهن آویختند

خوب و بدی را به هم آمیختند

ملعبه ی قافیه بازی شدی

هرزه ی هر دست درازی شدی

کنج همین معرکه دارت زدند

دست به هر دار و ندارت زدند

سرخ تر از شعر مگر دیده اید ؟

لب بگشایید اگر دیده اید

تا که به هر وا ژه ستم میشود

دست ، طبیعی است قلم میشود

وا ژه ی در حنجره را تیغ کن

زیر قدم ها تله تبلیغ کن

شعر اگر زخم زبان تیز تر

شهر من از قونیه تبریز تر

زنده بمان قاتل دلخواه من

محو نشو ماه ترین ماه من

مُردی و انگار به هوش آمدند

هی ! چقدر دست برایت زدند !

 

 

از : علیرضا آذر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

سهراب سپهری

 

از مرز خوابم می‌گذشتم،

سایه تاریک یک نیلوفر

روی همه این ویرانه فرو افتاده بود.

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
در پس درهای شیشه‌ای رویاها،

در مرداب بی ته آیینه‌ها،

هر جا که من گوشه‌ای از خودم را مرده بودم

یک نیلوفر روییده بود.

گویی او لحظه لحظه در تهی من می‌ریخت

و من در صدای شکفتن او

لحظه لحظه خودم را می‌مردم.
بام ایوان فرو می‌ریزد

و ساقه نیلوفر برگرد همه ستون‌ها می‌پیچد.

کدامین باد بی‌پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
نیلوفر رویید،

ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید.

من به رویا بودم،

سیلاب بیداری رسید.

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم:

نیلوفر به همه زندگی‌ام پیچیده بود.

در رگ‌هایش، من بودم که می‌دویدم.

هستی‌اش در من ریشه داشت،

همه من بود.

کدامین باد بی‌پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

 

 

از : سهراب سپهری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

سهراب سپهری

کفش هایم کو

چه کسی بود صدا زد سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است

و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر.

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک

از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.

بوی هجرت می آید:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست.

صبح خواهد شد

وبه این کاسه ی آب

آسمان هجرت خواهد کرد.

باید امشب بروم.

من که از باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی،عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره میبینم حوری

-دختر بالغ همسایه

پای کمیاب ترین نارون  روی زمین

فقه می خواند

چیزهایی هم هست،لحظه هایی پر اوج

(مثلا شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

وشبی از شبها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور،چند ساعت راه است؟)

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جادارد،بردارم

وبه سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

یک نفر باز صدا زد :سهراب!

کفشهایم کـو؟

 

 

از : سهراب سپهری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

فروغ فرخزاد

 

همه هستی من آیه تاریکیست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم آه

من در این آیه تو را

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 

زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد

زندگی شاید عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

 

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشقست

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه یک پنجره می خوانند

آه …

سهم من این است

سهم من این است

سهم من

آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید

دستهایت را دوست میدارم…

 

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد

کوچه ای هست که قلب من آن را

از محله های کودکیم دزدیده ست

 

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

و بدینسان است

که کسی می میرد

و کسی می ماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که

به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد

من

پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد …

 

 

 

از : فروغ فرخزاد

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

مهدی اخوان ثالث

ای تکیه گاه و پناه

زیباترین لحظه های

پرعصمت و پر شکوه

تنهایی و خلوت من

ای شط شیرین پرشوکت من

 

ای با تو من گشته بسیار

درکوچه‎های بزرگ نجابت

ظاهر نه بن بست عابر فریبنده‎ی استجابت

در کوچه‎های سرور و غم راستینی که‎مان بود

در کوچه باغ گل ساکت نازهایت

در کوچه باغ گل سرخ شرمم

در کوچه‎های نوازش

در کوچه‎های چه شبهای بسیار

تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن

در کوچه‎های مه آلود بس گفت و گو ها

بی هیچ از لذت خواب گفتن

در کوچه‎های نجیب غزلها که چشم تو می خواند

گهگاه اگر از سخن باز می‎ماند

افسون پاک منش پیش می‎راند

 

ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک

ای شط زیبای پر شوکت من

ای رفته تا دوردستان

آنجا بگو تا کدامین ستاره است

روشن‎ترین همنشین شب غربت تو؟

ای همنشین قدیم شب غربت من

 

ای تکیه‎گاه و پناه

غمگین‎ترین لحظه‎های کنون بی‎نگاهت تهی مانده از نور

در کوچه‎باغ گل تیره و تلخ اندوه

در کوچه‎های چه شبها که کنون همه کور

آنجا بگو تا کدامین ستاره است

که شب‎ فروز تو خورشید پاره است؟

 

 

از : مهدی اخوان ثالث

 

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

حسین پناهی

خورشید

جاودانه می درخشد در مدار خویش

ماییم که پا جای پای خود می نهیم و

غروب می کنیم هر پسین

آن روشنای خاطر آشوب

در افق های تاریک دوردست

نگاه ساده فریب کیست

که همراه با زمین

مرا به طلوعی دوباره می کشاند

ای راز

ای رمز

ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین

 

 

از : حسین پناهی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

علیرضا آذر

 

روز میلاد من است آمده‌ام دست کشم

به سر و گوشِ عرق کرده‌ی دنیای خودم

قول دادم که در این شعر فقط من باشم

تا خودم با همه خود باشم و تنهای خودم

 

ردِ انگشتِ تو بر سینه‌ی سیب است هنوز

من غلط کرده و مغضوبِ خداوند شدم

بعد از آن هم که تو با سنگ زدی شیشه شکست

من خریدارِ تن و جای کمربند شدم

 

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن

باز با این همه هروقت غمی شِیهه کشید

من همین نبشِ چنار و چمنم،فکر نکن

 

قول دادم که در اندیشه‌ی خود حبس شوم

دل به بالا و بلندای خیالی ندهم

دوست دارم که خودم پشت خودم باشم و بس

به تنِ هیچ عقابی پَر و بالی ندهم

 

تو که رفتی پیِ تاب و طپش رود، برو

به قدم‌های اسیرِ لجنم فکر نکن

من به دستان خودم گورِ خودم را کندم

به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

 

من محالم، تو به ممکن شدنم فکر نکن

و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن

گرچه رو زخمی ام و دست‌کج و تند زبان

به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

 

تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز

هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده

به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن

 

نفسی تازه کن و اره بکِش، شاخه بریز

به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی‌ من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

 

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن

باز با این همه هر وقت غمی شیهه کشید

من همین نبشِ چنار و چمنم، فکر نکن

 

یا که خاکی به سرِ آینه‌ی بکر کنید

یا از اینجا به غبارِ سخنم فکر کنید

 

شانه بر شانه‌ی هم پشت به هم ساییدند

خرده شن‌ها صف و صف پشت هم انبوه شدند

مثل واگیرترین حادثه دورم کردند

قطعه‌های بدنم بافتی از کوه شدند

 

قد کشیدم سرِ دوشم به لبِ ابر رسید

سر برآوردم و دیدم که چقدر الوندم

عهد کردم که اگر پای کسی فتحم کرد

قامتش را سرِ سبابه ی خود می‌بندم

 

عهد کردم که اگر دست کسی لمسم کرد

کولیِ دشت شوم معرکه آغاز کنم

در دلم آهنِ تَف‌ دیده‌ی بسیاری هست

وای از آن دَم که بخواهم دهنی باز کنم

 

آنچنان مست کنم روح بچرخد در من

آنچنان نعره زنم سقفِ زمین چاک شود

آنچنان شانه به لرزانم و هی هی بکنم

که برای همه‌ی دشت خطرناک شود

 

این تهوع که مرا هست تو را خواهد کشت

آنچه من خورده‌ام از حدِ خودم بیشتر است

می‌رود بمبِ دلم فاجعه آغاز کند

هر کسی دورتر است، عاقبت‌ اندیش‌تر است

 

ناگهان شد که زمین نبضِ جنونش زد و بعد

خونم از حلق به جوش آمد و نابود شدم

در جهانی که پُر از فرضیه‌های شدن است

واقعا سوختم و باختم و دود شدم

 

آن که جان کَند و خطر کرد و به بالا نرسید

آن که دائم هوسِ سوختنِ ما می‌کرد

آن که از هیچ نگاهی به تماشا نرسید

کاش می‌آمد و از دور تماشا می‌کرد

 

زیر خاکسترم انگار دری باز شد و

ساقه‌ی سیب شدم، حسرتِ حوّا برخواست

سیبِ دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک

گرد و خاک از لبه‌ی عِقدِ ثریا برخواست

 

شاخه در شاخه فریبم،سبدی سیب بچین

دامنی از تبِ گندم ببر و نانش کن

با سکوتی که تو داری سرِ زا می‌میری

بغضِ اندوخته را لو بده عصیانش کن

 

شاخه‌هایم هوسِ پنجه‌ی چیدن دارند

من درختم، تو به اندازه‌ی من انسانی

من اسیرم، تو برو شاخِ زمین را بشکن

گور بابای سر و این همه سرگردانی

 

منطقِ جاذبه در فلسفه‌اش پنهان بود

تا که تقدیر به دستانِ من افتاد از دست

جذبه‌ی ذهنِ زمین زیر معما می‌ماند

پاسخ از دامنِ من بود اگر کشفی هست

 

میوه از دامن من بود اگر روزِ هبوط

آدم از وسوسه افتاد زمین انسان شد

آه اگر سیب نبود عشق چه باید می‌کرد

من رسیدم که دل از بندِ دل آویزان شد

 

ردِ انگشتِ تو بر سیلیِ سیب است هنوز

من غلط کردم و مغضوبِ خداوند شدم

بعد از آن هم که تو با سنگ زدی شیشه شکست

من خریدارِ تن و جای کمربند شدم

 

ردِ انگشتِ خودت بود ولی ما خوردیم

شوکران از لبِ لیوانِ تو خوردن دارد

موجِ کف کرده‌ و طوفانی و بی‌ماه و نگاه

دل به این ورطه‌ی تاریک سپردن دارد

 

رد انگشتِ تو بر گودیِ فنجان من است

از کجا دست به آینده‌ی فالم بردی

همه دیدند که یک سیبِ معلق دارم

لعنتی پیش خودم زیر سوالم بردی

 

رد انگشت تو بر پیرهنِ پاره‌ی من

بر تنم جز اثرِ مرگ مگر چیزی هست

در لباسی که از این معرکه‌ها می‌گذرد

سایه‌ی بی‌سر و پایی‌ست اگر چیزی هست

 

رد انگشت تو بر حلق من و حلق خودت

هر دوتامان سرِ کیفیم که مرگ آمده است

کفن گرم به تن کن که در این قبرِ غریب

پیش پای من و تو باز تگرگ آمده است

 

پشت یک میز خزیدیم که بازی بکنیم

رو به رو بودنِ با عشق جگر می‌خواهد

این قمار عاقبتش جانِ مرا می‌بازد

با تو سرشاخ شدن دستِ قدَر می‌خواهد

 

زنده‌ام،هر چه زدی تیغه به شریان نرسید

خیز بردار ببین هم‌خطری هم داری

زخم از این تیر و تبر تا که بخواهی خوردم

عشق من،اره‌ی تَن‌تیزتری هم داری؟

 

تند و کُندی،همه‌ی مساله این است،فقط

خنجرت کُند و عجولی که رگی باز کنی

مثل پایان غم‌انگیزترین کرمِ جهان

سعی داری که پس از مرگِ خود آغاز کنی

 

مثل گاوی که زمین خورد،خودم را خوردم

تو در اندیشه‌ی آن پیله به خود چسبیدی

قصه از کوه به این گاو رسیده، تو بگو

غیرِ پروانه شدن خوابِ چه چیزی دیدی؟

 

پایِ در کفشِ جهان رفته زمین خواهد خورد

قدِ پاهای خودت کفش به پا کن گلِ من

فکرِ همزیستیِ با منِ بیگانه نباش

جا برای خودِ من باز نکرد آغل من

 

نره گاوی که در اندیشه‌ی نشخوارِ خود است

پای بشقابِ هزاران زنِ هندو خوابید

گاوِ کف کرده‌ و خرنا‌س‌کِشِ قصه شدم

تا دهان و شکمی هست مرا دریابید

 

شقه‌هایم سرِ میخ است، به آتش بکشید

زیر خاکستر این شعر کبابش بکنید

این بُتی را که به دستانِ خودم ساخته‌ام

مفصل از هم به در آرید و خرابش بکنید

 

زیر خاکستر این شعر کبابم بکنید

مابقی را بگذارید که سگ‌ها ببرند

مردهایی که به دل حسرتِ دختر دارند

شاخ‌ها را بفروشند و عروسک بخرند

 

نره گاوی که منم، پای خودم مسلخِ من

گوشه‌ی همین ذهن زمین خواهم خورد

ترسم این است اگر جبر به ماندن باشد

مرگِ بی‌حوصله از یاد مرا خواهد برد

 

ترسم این بود همان بر سرِ شعرم آمد

سینه‌ی کوه و تنِ باغ خیابان شده بود

کوه و حیوان و درختان همه خاموش شدند

وقتِ سوسو زدنِ حضرتِ انسان شده بود

 

قدسیان بر سرِ هم‌صحبتی‌ام چانه زدند

بوسه بر قامتِ این نوبرِ بیگانه زدند

ریسه از تاک کشیدند و به کاشانه زدند

“دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند

گِلِ آدم بسرشتند و به پیمانه زدند”

 

گم شدم، پرت شدم، تار تنیدم به سکوت

چشمِ کف کرده و تَف دیده در عمقِ برهوت

ناگهان زد به سرم دست رسانم به قنوت

“ساکنانِ حرمِ سِتر و عفاف ملکوت

با منِ راه‌نشین باده‌ی مستانه زدند”

 

من بد آورده‌ی دنیای پُر از بیم و امید

نامه دادم نخوری سیب ولی دیر رسید

سیبِ ممنوعه به چنگ آمد و دستانت چید

“آسمان بارِ امانت نتوانست کشید

قرعه‌ی کار به نام منِ دیوانه زدند”

 

وقتِ لب بستن خود همهمه را عذر بِنه

سگ که با گرگ بجوشد،رَمه را عذر بنه

حق و ناحق شدنِ محکمه را عذر بنه

“جنگِ هفتاد و دو ملت،همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت،رهِ افسانه زدند”

 

آخ اگر زودتر از من به زمین می‌افتاد

برگِ همزادِ من او بود که در مسلخِ باد

دست بردم که نجاتش بدهم، دست نداد

“شکر آن را که میانِ من و او صلح افتاد

حوریان رقص‌کنان ساغرِ شکرانه زدند”

 

گرچه خوب است که با شعله بپیوندد شمع

بی‌حضورِ نفسِ نور نمی‌گندد شمع

پای دل را به دلی سوخته می‌بندد شمع

“آتش آن نیست که از شعله‌ی آن خندد شمع

آتش آن است که در خرمنِ پروانه زدند”

 

من سوالم پُرِ پرسیدن و بی‌هیچ جواب

مرده‌شورِ شب و روزِ من و این حالِ خراب

دل به دریاچه‌ی حافظ زدم از ترسِ سراب

“کس چو حافظ نکشید از رخِ اندیشه نقاب

تا سرِ زلفِ سخن را به قلم شانه زدند”

 

مثل من چشم به قلابِ جهانت داری

ماهیِ کوچکِ گندیده‌ی دریاچه‌ی شور

مثل من منتظر تلخ‌ترین ثانیه‌ای

جغدِ ویرانه‌نشین، بوفِ زمین‌خورده‌ی کور

 

گرچه دستان تو سیب از وسطِ خاطره چید

گرچه از خونِ خودم خوردی و فتحم کردی

شانه بر شاخ کشیدی و شکستم دادی

هر بلایی که دلت خواست سرم آوردی

 

گرچه داغم زده‌ای باز زَنیت داری

پرچم عشق همین گوشه‌ی پیراهن توست

من که آبستن دنیای پُر از تشویشم

خوش به حالِ تو که آسودگی آبستنِ توست

 

 

از : علیرضا آذر

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

علیرضا آذر

خوب من! اضطراب کافی نیست

جسدم را برایت آوردم

هی بریدی سکوت باریدم

بخیه کردی و طاقت آوردم

 

در تنم زخم و نخ فراوان است

سر هر نخ برای پرواز است

تا برقصاندم، برقصم من

او خداوند خیمه شب باز است

 

از تبار خروش و طغیان بود

رشته آتشفشانِ بر موهاش

چشم هایش عصاره خورشید

زیر رنگین کمان ابروهاش

 

با صدایش ترانه هایم را

یک به یک روبراه می کردم

مرده دست پاچه ای بودم

تا به چشمش نگاه می کردم

 

بدنش را چگونه باید گفت

ساده نیست آنچه در سرم دارم

من که در وصف یک سرانگشتش

یک لغت نامه واژه کم دارم

 

زندگی اتفاق خوبی بود

آخرش با نگاه بهتر شد

چشم هایت همیشه یادم هست

هر نگاهی به مرگ منجر شد

 

چشم هایت عقیق اصل یمن

گونه ها قاچ سیب لبنانی

تو بخندی شکسته خواهد شد

قیمت پسته های کرمانی

 

نرم رویاست جنس حلقومت

حافظ از وصف خسته خواهد شد

وا کن از دکمه دکمه ها بدنت

چشم شیراز بسته خواهد شد

 

سرو خوش قامت تراشیده

شاخه هایت کجاست پر بزنم؟

حیف از آن ساق پا که با بوسه

زخم محکم تر از تبر بزنم

 

از کدامین جهان سفر کردی؟

نَسَبَت از کجای منظومه است؟

که به هر دانه دانه سلولت

جای یک جای دور معلوم است

 

مردم از دین خروج می کردند

تا تو سمت گناه می رفتی

شهر بی آبرو به هم می ریخت

در خیابان که راه می رفتی

 

زندگی کردمت بهانه من

غیر تو هر چه زنده را کشتم

چند سال است روزگار منی

مثل سیگار لای انگشتم

 

دور تا دورم ابر مشکوکی است

جبهه های هوای تنهایی

فصل فصلم هجوم آبان هاست

تف به جغرافیای تنهایی

 

مثل دوران خاله بازی بود

مثل یک مرد مرده خوانده شدم

ای خدای تمام شیطان ها

از بهشتی بزرگ رانده شدم

 

تو در ابعاد من جوانه زدی

عکس من! قاب بودنت بودم

تو به فکر خیانتت بودی

من به فکر سرودنت بودم

 

چشم خود را به دست خود بستم

تا عذاب سبک تری باشی

تا در اندوه رفتنت باشم

تو در آغوش دیگری باشی

 

دختر کوچه های تابستان

طعم شیرین و داغ خردادی

من خداوند بیستون بودم

تو به فکر کدام فرهادی؟

 

چشم هایت کجای تقویمند؟

از چه فصلی شروع خواهی کرد؟

واژه واژه غروب زاییدم

از چه صبحی طلوع خواهی کرد؟

 

تو نباشی تمام این دنیا

مملو از مردهای بیمار است

تو نبودی اذیتم کردند

زندگی سخت کودک آزار است

 

خانه ام را مچاله ات کردم

جای خالیت روی تختم ماند

حسرت سیب های ممنوعه

روی هر شاخه درختم ماند

 

هر دو از کاروانِ آواریم

هر دوتا از تبار شک، یا نه؟

ما به فریاد هم قسم خوردیم

هردوتا درد مشترک، یا نه؟

 

گیرم از چنگ، جان به در ببری

گیرم از تن فرار خواهی کرد

مثل من هم فدای چشمانت

با جنونم چه کار خواهی کرد؟

 

سی و یک روز درد دربدری

سی و یک هفته خودکشی کردن

سی و یک ماه خسته ام کردی

سی و یک سال طاقت آوردن

 

در تکاپوی بودنت بودم

زخم های همیشه ام بودی

بت سنگین سنگ در هر دست

دشمن سختِ شیشه ام بودی

 

می روی نم نم و جهانم را

ساکت و سوت و کور خواهی کرد

لهجه کفش هات ملتهب اند

بی شک از من عبور خواهی کرد

 

در همین روزهای بارانی

یک نفر خیره خیره می میرد

تو بدی کردی و کسی با عشق

از خودش انتقام می گیرد

 

خبرم را تو ناشِنیده بگیر

بدنت را به زنده ها بسپار

کودکت هم مرید چشمت شد

نام من را بروی او بگذار

 

بعد مرگم سری به خانه بزن

زندگی تر کنی حضورم را

تا بیایی شماره خواهم کرد

ردپاهای دُور گورم را

 

آخرم را شنیده ای اما

در دلت هیچ التهابی نیست

با تو مرگ و بدون تو مرگ است

عشق را هیچ انتخابی نیست

 

 

از : علیرضا آذر

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

رویا باقری

به هر مصیبت و جان کندنی که سر می‌شد،

دوباره گونه اش از دیدن تو تر می‌شد!

 

زنی که آتش عشق تو در دلش می‌سوخت

و با نسیم نگاه تو شعله ور می‌شد

 

به دور ریخت شبی قرص‌های خوابی را

که رفته رفته بر این درد بی اثر می‌شد

 

همیشه مست و پریشان، همیشه آخر خط

همیشه از همه جا راهی سفر می‌شد…

 

نشد کنار تو باشد! چه تلخی محضی

نشد، نشد که بماند، ولی اگر می شد…

 

خودش به فکر پریدن نبود از این بام

همان زنی که برای تو بال و پر می‌شد

 

«در»ی به روی غرورش، «در»ی به دلتنگی!

همیشه آخر این قصه «دربه در» می‌شد

 

 

از: رویا باقری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

مریم ملک دار

بوی صبح می ‌دهی

و گنجشک‌ ها،

در خنده ‌هایت پرواز می ‌کنند

 

حسودی ‌ام می ‌شود

به خیابان‌ ها و درخت ‌هایی که هر صبح،

بدرقه ‌ات می ‌کنند

حسودی‌ ام می ‌شود

به شعرها و ترانه‌ هایی که می ‌خوانی

خوشا به حال کلماتی

که در ذهن تو زیست می ‌کنند

 

دلم می ‌خواهد یک ‌بار دیگر

شعر را،

خیابان را،

تمام شهر را،

با کودک مهربان دست‌ هایت

از اول

قدم بزنم

 

 
از : مریم ملک دار

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

حسین پناهی

حق با تو بود

می بایست می خوابیدم

اما چیزی خوابم را آشفته کرده است

در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام

با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان

 

کاش تنها نبودم

فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟

کاش تنها نبودی

آن وقت که می تواستیم

به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند

بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند

 

می دانی ؟

انگار چرخ فلک سوارم

انگار قایقی مرا می برد

انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و

مرا ببخش

ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت؟

 

می شنوی؟

انگار صدای شیون می آید

گوش کن

می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد

اما به جای آن

می توانم قصه های خوبی تعریف کنم

گوش کن

یکی بود یکی نبود

زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه

به جای خواندن آواز ماه خواهر من است

به جای علوفه دادن به مادیانهای آبستن

به جای پختن کلوچه شیرین

ساده و اخمو

در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند

 

صدای شیون در اوج است

می شنوی؟!

 

برای بیان عشق

به نظر شما

کدام را باید خواند ؟

تاریخ یا جغرافی ؟

 

می دانی ؟

من دلم برای تاریخ می سوزد

برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند

برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند

 

گوش کن

به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت…

 

حق با تو بود

می بایست می خوابیدم

اما مادربزرگ ها گفته اند

چشم ها نگهبان دل هایند

 

می دانی ؟

از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است

کودک، خرگوش، پروانه

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که

بی نهایت بار

در نامه ها و شعر ها

در شعله ها سوختند

تا سند سوختن نویسنده شان باشند

 

پروانه ها

آخ !

 

تصور کن

آن ها در اندیشه چیزی مبهم

که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را

در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند

یادم می آید

روزگاری ساده لوحانه

صحرا به صحرا

و بهار به بهار

دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم

 

عشق را چگونه می شود نوشت ؟

در گذر این لحظات پرشتاب شبانه

که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت

دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است

وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند

من تو را

او را

کسی را دوست می دارم…

 

 

 

از : حسین پناهی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

امید روزبه

ای قلب ِ سر به مـُهر، ازت سیرم

ای چشم سر به زیر، تماشا کن

ای سایه ی همیشه عزادارم

غم اومده، بلندشو درو وا کن

 

ای چشم سر به زیر تماشا کن

تو روزگار مارو سیا(ه) کردی

ساک و وسیله هاشو جلوت جمع کرد

یک ساعت ِ تموم نگاه کردی

 

ای سایه ی همیشه هوادارم

با صاحبت یه ذره مدارا کن

تا من میارم آلبوم عکسامو

فوراً بساط گریه رو بر پا کن

 

از اعتراف هر دو سبک میشیم

تحقیر ِ تو، شکستن ِ من … خوبه

گاهی یه ذره مرد شدن بد نیست

گاهی یه خـُرده خورد شدن خوبه

 

از دختری بگم که دلش خون شد

از دختری که قاصد ِ بارون شد

دیوونه ای که عاشق ِ مجنون شد

از شهرمون که رفت … زمستون شد

 

رفت و یه عمر خاطره باقی موند

رفت و یه عمر خاطره واسم ساخت

شاید اگه به گریه می افتادی

روی تورو زمین نمی انداخت

 

می شد نذاشت عازم ِ رفتن شه

ای کاش زیر بار نمی رفتی

من پشت در به گریه می افتادم

تو از جلوش کنار نمی رفتی

 

کوهم ولی … دروغ چرا، خسته ام

ماهم ولی یه ماه ِ زمین گیرم

این بغض های تلخو تحمل کن

این آخرین نخه… بکشم، میرم!

 

 


از : امید روزبه

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

احمد شاملو

لبانت

به ظرافت شعر

شـ*ـوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند

که

جاندار غار نشین از آن سود می جوید

تا به صورت انسان دراید

 

و گونه هایت

با دو شیار مّورب

که غرور ترا هدایت می کنند و

سرنوشت مرا

که شب را

تحمل کرده ام

بی آن که به انتظار صبح

مسلح بوده باشم،

و بکارتی سر بلند

را

از روسپیخانه های داد و ستد

سر به مهر باز آورده م

 

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست

که من به زندگی نشستم!

 

و چشمانت راز آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

 

و

آغوشت

اندک جائی برای زیستن

اندک جائی برای مردن

و گریز از شهر

که با هزار انگشت

به وقاحت

پاکی آسمان را متهم می کند

 

کوه با نخستین سنگ ها

آغاز می شود

و انسان با نخستین درد

 

در من زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد –

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

 

توفان ها

در

رقص عظیم تو

به شکوهمندی

نی لبکی می نوازند،

و ترانه رگ هایت

آفتاب ِ همیشه را طالع می کند

 

بگذار چنان از خواب برآیم

که کوچه های شهر

حضور مرا دریابند

دستانت آشتی است

ودوستانی که یاری می دهند

تا دشمنی

از یاد برده شود

 

پیشانیت آیینه ای بلند است

تابناک و بلند،

که خواهران هفتگانه در آن می نگرند

تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت

در سینه ات آوازمی خوانند

تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید

تا

عطش

آب ها را گوارا تر کند؟

 

تا در آیینه پدیدار آئی

عمری دراز در آن

نگریستم

من برکه ها ودریا ها را گریستم

ای پری وار درقالب آدمی

که پیکرت

جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!

حضورت بهشتی است

که گریز از جهنم را توجیه می کند،

دریائی که مرا در خود غرق می کند

تا از همه گناهان ودروغ

شسته شوم

 

وسپیده دم با دستهایت بیدار می شود

 

 

 

از : احمد شاملو

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

علیرضا کیانی

وقتی دو بیت از تو سرودن مرا بس است

دیگر عزیز دل بنویسم رمان که چه؟!

آبی سفید چشم، لب سرخ، موی زرد

دیوانه ام روم پی رنگین کمان؟؟ که چه؟!

 

دنیای من دوقسمت ناعادلانه بود

بسیار در خیالت و کمتر کنار تو

وقتی خیالت از خود تو مهربان تر است

از دوری ات گلایه کنم همچنان که چه؟!

 

خوشبخت آنکسی ست که یکروز با شما

جغرافیای مشترکی را قدم زده

همراهی تو یک دو سه گامی مرا بس است

از این اضافه تر بشوی مهربان که چه؟؟

 

من آسمان ندیده ام..این خنده آور است

هر سمت را که می نگرم رنگ چشم توست

در ذهن من که چشم تو را ثبت کرده است

آبی چرا شود صفت آسمان ؟؟ که چه؟!

 

شب گریه های تلخ گدا بود و شعر من

این بیتها نتیجه ی یک عمر دوری است

حالا بخند شعر مجسم ولی مپرس

شب گریه چیست؟؟ شاعر بی آب و نان که چه؟!

 

 

 
از : علیرضا کیانی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

بیتا امیری

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست

 

می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی

چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست

 

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟

باز میخندم که خیلی…!گرچه میدانی که نیست

 

شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند

یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست

 

چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی

دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟

 

وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو

پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست

 

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

 

#

 

رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است

باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

 

 

 

از : بیتا امیری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

سارا محمدی اردهالی

به سویت می آید

لیوانت را می اندازد

می شکند

دندان در زخمت فرو می کند

می گزد تو را

می خندد

نوازشت می کند

آب دستت می دهد

می رود

 

 

 

از : سارا محمدی اردهالی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

مجتبی سپید

بازشیطان برمن دیوانه دام آورده بود

برسرم فهرستی ازافکارخام آورده بود

 

ظاهرا از قبل میدانست تنهایم که شب

برمن یک روز بی همخانه شام آورده بود

 

روی سینی کاسه ای پرآش وآنسوی بخار

با خودش تصویری ازیک جفت جام آورده بود

 

در ترافیک عجیب کوچه ی صدچشمها

بردر همواره مشکوک اتهام آورده بود

 

دخترهمسایه ی دیواربردیوارکاش

مثل سابق آش را ازپشت بام آورده بود

 

هم شکارش کرده بودم هم شکارم کرده بود

فرض کن صیاد برصیاددام آورده بود

 

مشتبا بودم برایش حال آقا مجتبی

باخودش تا میتوانست احترام آورده بود

 

نذر دارد یا نظر الله واعلم مانده ام

دخترک این تحفه را محض کدام آورده بود

 

باطناً دلتنگ هم بودیم اما ظاهراً

قلب او از قلب من کمتردوام آورده بود

 

 

 

از : مجتبی سپید

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

حسین پناهی

جا مانده است
چیزی
جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد…
نه موهای سیاه و
نه دندان‌های سفید…
 
 
 
 
از : حسین پناهی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

فرامرز راد

مثل پیکانى که خسته ست از اتوبان

خسته ام خسته تر از فرمان پیکان

 

مثل آن راهم که “رفت” و برنگشته

حال آن “فعلم” که مانده در گذشته

 

مثل آن ابرم که بالاى سرم بود

فکر کن دیوارها دور و برم بود

 

مثل ابرى که مرا آبستنت کرد

شکل بارانم که چترش را تنت کرد

 

مثل سیگارم که من را دود کرده

که نبودت را برایم بود کرده

 

کافه اى خلوت تر از هر صندلیشم

صندلىِ مشترىِ اولیشم

 

قهوه اى که میخورى و میبَریشم

صندلىِ مشترىِ آخریشم

 

فکر کن جاى کسى هستى که “من” بود

جاى دکمه ت دکمه اى بر پیرهن بود!

 

فکر کن به دکمه اش در یک اپیزود

چشمهاى دکمه هایش باز میشد!

 

گریه کن بر جاى بوسه بر تنى که

یک نفر عاشق تر از تو به زنى که

 

گریه کن هر ثانیه به ساعتى که

گریه کن با دکمه ى پیراهنى که !!!

 

دوختى چشمان خود را روى دکمه

خیره بودى خیره بودى توى دکمه

 

فکر کن دست کسى در کار باشد

جاى چشمم عینک من تار باشد!

 

فکر کن من الکلم که مستِ او بود

جاى من دست کسى در دست او بود

 

جاى پارو که دو دست قایقش بود

فکر کن یک رودخانه عاشقش بود

 

فکر کن در فکرهایش گریه کرده

چشمهاى تو به جایش گریه کرده

 

فکر کن چشمت نشسته رو به چشمش

چشمهایت پا به پایش گریه کرده

 

فکر کن غیر از تو مردى عاشق اوست

فکر کن او هم برایش گریه کرده

 

فکر کن فاعل نباشى فعل باشى

جاى مفعولى که “رایش” گریه کرده

 

فکر کن تو لا به لاى فکر اویى

لااقل در لابه لایش گریه کرده

 

فکر کن تو گریه و او گریه دارد…

 

 

از : فرامرز راد

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

سهراب سپهری

کنار مشتی خاک

در دور دست خودم، تنها، نشسته ام.

نوسان ها خاک شد

و خاک ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت.

شبیه هیچ شده ای !

چهره ات را به سردی خاک بسپار.

اوج خودم را گم کرده ام.

می ترسم، از لحظه بعد، و از این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شد.

برگی روی فراموشی دستم افتاد: برگ اقاقیا!

بوی ترانه ای گمشده می دهد، بوی لالایی که روی چهره مادرم نوسان می کند.

از پنجره

غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم.

بیهوده بود ، بیهوده بود.

این دیوار ، روی درهای باغ سبز فرو ریخت.

زنجیر طلایی بازی ها ، و دریچه روشن قصه ها ، زیر این آوار رفت.

 

آن طرف ، سیاهی من پیداست:

روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام، شبیه غمی .

و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام.

روی این پله ها غمی ، تنها، نشست.

در این دهلیزها انتظاری سرگردان بود.

“من” دیرین روی این شبکه های سبز سفالی خاموش شد.

در سایه – آفتاب این درخت اقاقیا، گرفتن خورشید را در ترسی شیرین تماشا کرد.

خورشید، در پنجره می سوزد.

پنجره لبریز برگ ها شد.

با برگی لغزیدم.

پیوند رشته ها با من نیست.

من هوای خودم را می نوشم

و در دور دست خودم، تنها، نشسته ام.

 

 

انگشتم خاک ها را زیر و رو می کند

و تصویر ها را بهم می پاشد، می لغزد، خوابش می برد.

تصویری می کشد، تصویری سبز: شاخه ها ، برگ ها.

روی باغ های روشن پرواز می کنم.

چشمانم لبریز علف ها می شود

و تپش هایم با شاخ و برگ ها می آمیزد.

می پرم ، می پرم.

روی دشتی دور افتاده

آفتاب ، بال هایم را می سوزاند ، و من در نفرت بیداری به خاک می افتم.

کسی روی خاکستر بال هایم راه می رود.

دستی روی پیشانی ام کشیده شد، من سایه شدم:

“شاسوسا” تو هستی؟

دیر کردی:

از لالایی کودکی ، تا خیرگی این آفتاب ، انتظار ترا داشتم.

در شب سبز شبکه ها صدایت زدم، در سحر رودخانه، در آفتاب مرمرها.

و در این عطش تاریکی صدایت می زنم : “شاسوسا”! این دشت آفتابی را شب کن

تا من، راه گمشده ای را پیدا کنم، و در جاپای خودم خاموش شوم.

“شاسوسا”، وزش سیاه و برهنه!

خاک زندگی ام را فراگیر.

لب هایش از سکوت بود.

انگشتش به هیچ سو لغزید.

ناگهان ، طرح چهره اش از هم پاشید ، و غبارش را باد برد.

رووی علف های اشک آلود براه افتاده ام.

خوابی را میان این علف ها گم کرده ام.

دست هایم پر از بیهودگی جست و جوهاست.

“من” دیرین ، تنها، در این دشت ها پرسه زد.

هنگامی که مرد

رویای شبکه ها ، و بوی اقاقیا میان انگشتانش بود.

روی غمی راه افتادم.

به شبی نزدیکم، سیاهی من پیداست:

در شب “آن روزها” فانوس گرفته ام.

درخت اقاقیا در روشنی فانوس ایستاده .

برگ هایش خوابیده اند، شبیه لالایی شده اند.

مادرم را می شنوم.

خورشید ، با پنجره آمیخته.

زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگ هاست.

گهواره ای نوسان می کند.

پشت این دیوار، کتیبه ای می تراشند.

می شنوی؟

میان دو لحظه پوچ ، در آمد و رفتم.

انگار دری به سردی خاک باز کردم:

گورستان به زندگی ام تابید.

بازی های کودکی ام ، روی این سنگ های سیاه پلاسیدند.

سنگ ها را می شنوم: ابدیت غم.

کنار قبر، انتظار چه بیهوده است.

“شاسوسا” روی مرمر سیاهی روییده بود:

“شاسوسا” ، شبیه تاریک من!

به آفتاب آلوده ام.

تاریکم کن، تاریک تاریک، شب اندامت را در من ریز.

دستم را ببین: راه زندگی ام در تو خاموش می شود.

راهی در تهی ، سفری به تاریکی:

صدای زنگ قافله را می شنوی؟

با مشتی کابوس هم سفر شده ام.

راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسید، و اکنون از مرز تاریکی

می گذرد.

قافله از رودی کم ژرفا گذشت.

سپیده دم روی موج ها ریخت.

چهره ای در آب نقره گون به مرگ می خندد:

“شاسوسا”! “شاسوسا”!

در مه تصویر ها، قبر ها نفس می کشند.

لبخند “شاسوسا” به خاک می ریزد

و انگشتش جای گمشده ای را نشان می دهد: کتیبه ای !

سنگ نوسان می کند.

گل های اقاقیا در لالایی مادرم میشکفد: ابدیت در شاخه هاست.

کنار مشتی خاک

در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام.

برگ ها روی احساسم می لغزند.

 

 

از : سهراب سپهری

 

 

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

نرگس کاظمی زاده

من روی گازم، مثل سوپی سرد از دیشب

در تختخوابت هستم و می سوزمت در تب

 

من در پذیرایی، اتاق ِ خواب، حمام ات

در شعر های بی مجوز، بی سرانجام ات

 

من روح سرگردان توی خانه ات، شاید

می بینمت در انتظاری و نمی آید

 

می بینمت در حسرت آن ارتباطی که…

می بینمت در مه، در آن تصویر ماتی که…

 

می بینی ام ؟! حس می کنی اصلا حضورم را ؟!

این نامه های نانوشته راه دورم را ↓

 

تنها بخوان من فرق دارم با من ِ قبلی

این دوست تازه کجا و دشمن قبلی؟!

 

قبل از تو من مغرور بودم، سخت بودم، حیف

در عمق دنیای خودم خوشبخت بودم، حیف

 

من شعر بودم، درد بودم، زن نبودم مرد

آن زن که با تو بود اصلاً من نبودم مرد

 

بعد از تو من هی زن شدم، هی درد می خوردم

هی عاشق ات بودم و از این عشق می مردم

 

انگشتهایم می شکست و مشت می ماندم

من خنجرت را دیدم و از پشت می راندم

 

من رو به رویت بودم و او پشت خط ات بود

تو مشترک بودی و من غرق حسادت بود

 

روی لباست تار موهای زیادی هست

بین من و تو حرف “او” های زیادی هست

 

حالا اگرچه دیر، می فهمم پشیمانی

من برنمیگردم، خودت هم خوب می دانی

 

من هستم و می بینی و می خوانی ام هر شب

من آتشی ویران که می سوزانمت در تب

 

تو نیستی و بی تو من سیگاری و مستم

من با تو زن بودم ولی بی تو خودم هستم …

 

 

 

از : نرگس کاظمی زاده

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

سهراب سپهری

 

در تاریکی بی آغاز و پایان

دری در روشنی انتظارم رویید.

خودم را در پس در تنها نهادم

و به درون رفتم:

اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد.

سایه ای در من فرود آمد

و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد.

پس من کجا بودم؟

شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت

و من انعکاسی بودم

که بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زد

در پایان همه رویاها در سایه بهتی فرو می رفت.

 

من در پس در تنها مانده بودم.

همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام.

گویی وجودم در پای این در جا مانده بود،

در گنگی آن ریشه داشت.

آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟

 

در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود

و من در تاریکی خوابم برده بود.

در ته خوابم خودم را پیدا کردم

و این هشیاری خلوت خوابم را آلود.

آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟

 

در تاریکی بی آغاز و پایان

فکری در پس در تنها مانده بودم.

پس من کجا بودم؟

حس کردم جایی به بیداری می رسم.

همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم:

آیا من سایه گمشده خطایی نبودم؟

 

در اتاق بی روزن

انعکاسی نوسان داشت.

پس من کجا بودم؟

در تاریکی بی آغاز و پایان

بهتی در پس در تنها مانده بودم

 

 

 

از : سهراب سپهری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

مهدی مظفری ساوجی

 

دیوانه نیست

که می ترسد

به صورت درختان

اسید بپاشند

 

دیوانه نیست

که یک عدد قرص دیازپام را

در لیوانی آب

حل می کند

و می دهد به شمعدانی ها هر شب

 

دیوانه نیست

که باتری ساعت را

درآورده

و سالهاست

از کار انداخته زمان را

 

دیوانه نیست

که دلباخته

به گلدانی

که پنجره را

پژمرده کرده است

 

دیوانه نیست

که دوست گل هاست

که دوست گربه هاست

و پناه برده

به آخرین اتاق جهان

در انتهای زمین

در آپارتمانی که آن را

پر کرده اند راه پله ها

در آپارتمانی که گیر کرده

در آسانسور

 

دیوانه نیست

که زندگی را

تبعید کرده اند به او

و هر روز

غم های جدیدی اختراع می کند...

 

دیوانه نیست

که هر شب

زنگ میزند به پلیس

و می خواهد دردهایش را

دستگیر کنند

 

دیوانه نیست

که فکر می کند دیوارها

پشت او

پنهان شده اند

که شلیک می کند به تاریکی

و می خواهد شب را

از پا درآورد

 

دیوانه نیست که می ترسد

یک روز قرص هایش

از کار بیفتد

و بهار

مثل ساعت دیواری

از کار بیفتد

و تابستان

دیگر کار نکند

و ماهی های قرمز ِ زنده

دیگر کار نکنند

و شیشه عینک مادر

دیگر کار نکند

و روز

شب ها در خیابان بخوابد و

شب

روزها ادامه دهد او را

و غم ها

دیگر کار نکنند

و هفت سالگی

دیگر کار نکند

و خوشه انگور

دیگر کار نکند

و ساقه گندم

دیگر کار نکند

و آینه

مثل ساعت دیواری

از کار بیفتد

و گریه

مثل خنده

از کار بیفتد

و تنهایی

سرش را پایین بیندازد

و دور شود ...

 

دیوانه نیست

که می خندد

دیوانه نیست

که خوشبختی را

حبس کرده اند در او

که خودکشی را با طناب

به او بسته اند

 

دیوانه نیست

که مرگ

در تعقیب اوست

که سال هاست

زندگی را

معطل خود کرده است

 

 

 

از : مهدی مظفری ساوجی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

علیرضا آذر

این روزها

اینگونه ام:

فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است

آغاز انهدام چنین است

اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان

یاران

وقتی صدای حادثه خوابید

بر سنگ گور من بنویسید:

– یک جنگجو که نجنگید

اما …، شکست خورد

 

نصرت رحمانی

 

 

می روم تا درو کنم خود را

از زنانی که خیس پاییزند

از زنانی که وقت بوسیدن

غرق آغوشت اشک میریزند

 

میروم طرح غصه ای باشم

مثل اندوه خالکوبی هاش

میروم تا که دست بردارم

از جهان مخوف خوبی هاش !

 

مثل تنهایی ِ خودم ساکت

مثل تنهایی ِ خودم سر سخت

مثل تنهایی ِ خودم وحشی

مثل تنهایی ِخودم بد بخت !

 

هر دوتا کشته مرده ی مردن

هر دوتا مثل مرد آزرده

هر دوتا مثل زن پر از گفتن

هر دوتا پای پشت پا خورده

 

ما جهانی شبیه هم بودیم

آسمان و زمینمان با هم

فرقمان هم فقط در اینجا بود

او خودش بود و من خودم بودم

 

در نگاهش نگاه میکردم

در نگاهش دو گرگ پنهان بود

نیش تیز کنار ابروهاش

او هم از توله های آبان بود

 

با تو ام قاب عکس نارنجی

با تو ام زر قبای پاییزی

در نگاهت حضور مولانا است

پا رکاب دو شمس تبریزی!

 

توی چشمت دوباره ماهی ها

توی چشمت عمیق اقیانوس

توی چشمت همیشه دعوا بود

بین هر هشت دست اختاپوس

 

توی چشمت چقدر آدم ها

داس ها را به باغ من زده اند

سیب بکری برای خوردن نیست

تا ته باغ را دهن زده اند

 

در سرت دزد های دریایی

نقشه ام را دوباره دزدیدند

اجتماعی که سارقت بودند

از تو غیر از بدن نمیدیدند

 

از تو غیر از بدن نمیخواهند

کرم هایی که موریانه شدند

عده ای هم که مثل من بودند

ساکنان مریض خانه شدند

 

ساکنان مریض خانه شدیم

حال ما را اگر نمیدانی

عقربی را دچار آتش کن

اینچنین است مرد آبانی !

 

ماده جغد سفید من برگرد !

بوف کورم ، چقدر گمراهی ؟

من هدایت شدم..خدا شاهد !

بار کج هم به منزلش گاهی ….

 

بار کج هم به منزلش برسد

آه من هم نمیرسد به تنت

قاصدک های نامه بر گفتند

شایعه است احتمال آمدنت

 

عشق من در جنون خلاصه شده

دست من نیست ، دست من ، عشقم !

دست من ناگهان به حلقومت !

مرگ من ،دست و پا نزن عشقم !

 

من مریضم که صورتم سرخ است

شاعری که چقدر تب دارم

اندکی دوست رو به رو با من

یک جهان دشته از عقب دارم

 

در سرم درد های مرموزی است

مغزم از شعر مرده پر شده است

خط و خوط نوار مغزی گفت

شاعر این شعر هم تومور شده است

 

من سه تا نطفه در سرم دارم

جان من را سه شعر میگیرد ؟

خط و خوط نوار مغزی گفت :

فیل هم با سه غده میمیرد !

 

بیت هایی که آفریدمشان

در پی روز قتل عام منند

هر مزاری علیرضا دارد

کل این قبر ها به نام منند

 

مرگ مغزی است طعم ابیاتم

مزه ی گنگ و میخوشی دارم

باورم کن که بعد مردن هم

حس خوبی به خود کشی دارم !

 

کار اهدای عضو هایم را

به همین دوستان اندکم بدهید

چشم و گوشم برای هر کس خواست

مغز من را به کودکم بدهید

 

در سرم رنج های فر هاد است

یک نفر بعد من جنون باید!

تیشه ام را به دست او بدهید

بعد من کاخ بیستون باید ..

 

وای از این مرد زرد پاییزی

وای از این فصل خشک پا خوردن

وای از این قرصهای اعصابی

وقت هر وعده بیست تا خوردن

 

مرد آبانی ام بفهم احمق!

لحظه ای ناگهان که من باشم

هر چه ضد و نقیض در یک آن

کوچک بی کران که من باشم

 

مرد آبانی ام که قنداقی

وسط سردی کفن بودم

بعد سی سال تازه فهمیدمس

جسدی لای پیرهن بودم !

 

جسد شاعری که افتاده

از نفس از دوپا از هر چیز

سال تحویلتان بهار اما

سال من از اواسط پاییز

 

زردی ام از نژاد فصلم بود

سرخی ام از تبار برگی که

روز میلادم از درخت افتاد

زیر رگباری از تگرگی که

 

از تبار جنون پاییزی

کاشف لحظه های ویرانی

عقربی در قمر تمرکیدیم

وای از این اجتماع آبانی

 

 

من تو ام من خود تو ام شاید

شعر دنبال هردومان باشد

نیمه ای از غمم برای تو تا

خودکشی مال هر دومان باشد

 

 

 

از : علیرضا آذر

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

سهراب سپهری

پس از لحظه های دراز

بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید

و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند.

و هنوز من

ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم

که براه افتادم.

پس از لحظه های دراز

سایه دستی روی وجودم افتاد

ولرزش انگشتانش بیدارم کرد.

و هنوز من

پرتو تنهای خودم را

در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم.

که براه افتادم.

پس از لحظه های دراز

پرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتاد

و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت

و هنوز من

در مرداب فراموشی نلغزیده بودم

که براه افتادم

پس از لحظه های دارز

یک لحظه گذشت:

برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد،

دستی سایه اش را از روی وجودم برچید

و لنگری در مرداب ساعت یخ بست.

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

که در خوابی دیگر لغزیدم

 

 

 

از : سهراب سپهری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

حسن تافی

 

حل می کنی در آب دریا آسمانت را

رد می شوی از کوچه هر شب امتحانت را

تلخی شعری می برد پرز زبانت را

پر می کنی از نیستی هر دو جهانت را

 

دلتنگی و هی پشت هم سیگار میدودی

دلتنگی اما تشنه ی یک قطره از رودی

 

کز می کنی کنج خودت این عادت مرد است

با دستمال بسته بر این سر که پر درد است

سر می کشی لیوان چایی را که اه…سرداست

با پشه ای که توی چایت خودکشی کرده ست

 

عق میزنی و زندگی بالا نمی آید

توی گلویت گیر کرده پشه ای شاید

 

چت می کنی با غصه بر گلهای قالی و

حس بلاتکلیفی لیوان خالی و

مادر برایت پوست کنده پرتقالی و

توی نگاهش مانده است اما سوالی و

 

میخندی و خوش می کنی با زور حالت را

با بغض می بلعی تمام پرتقالت را

 

جوری تظاهر می کنی انگار خرسندی

لای کتاب باز را آرام می بندی

تحویل دنیا می دهی با اخم لبخندی

جا مانده از لیوان چایت حبه ی قندی

 

این اشکهای توی چشمت هم که ترسویند

توی دلت خاله زنکها رخت می شویند

 

از بسکه خود را خورده ای از زندگی سیری

جنگ روانی با خودت داری و درگیری

با سوسکهای توی مغزت خسته و پیری

لیوان خالی را دوباره دست می گیری

 

خم می شوی سیگار و فندک را که برداری

اشکی که چکه می کند در زیر سیگاری

 

 

از : حسن تافی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

یاسر قنبرلو

 

شعر ، پیر جوانی ام شده است

گریه ی ناگهانی ام شده است

گونه ی استخوانی ام شده است

آنکه من عاشق خودش هستم

عاشق شعرخوانی ام شده است

 

نه به من میل بیشتر دارد

نه از این حال من خبر دارد

نه به سر فکر دردسر دارد

به عیان عاشق من است ولی

به بیان حالتی دگر دارد

 

آنچه من دیده ام سبوست فقط

آنچه او دیده آبروست فقط

دوستم بوده است ، دوست فقط

هر چه دارم به هر کسی برسد

چشم هایم برای اوست فقط !

 

او که چشمش خدای باران است

بودنش ، رفتن ِ  زمستان است

رفتنش ، مثل ِ رفتن ِ جان است

خنده هایش قطاب کرمان و

گریه هایش گلاب کاشان است

 

او که از دست من سبو نگرفت

او که تیرم  به بال او نگرفت

حُقه هایم  به هیچ رو نگرفت !

مُهر بودم ولی به سجده نرفت

آب بودم ولی وضو نگرفت !

 

او که تنهایی اش خرابم کرد

دل هر جایی اش خرابم کرد

زشت و زیبایی اش خرابم کرد

داشت می رفت از سرم  امّا

«تو نمی آیی؟» اش  خرابم کرد !

 

آه … این شعرهای  روو  چه به من

عشق های هزار توو  چه به من

پیچش مو و موی او چه به من

من دیوانه را بگو  چه به تو

توی دیوانه را بگو چه به من

 

شعر گفتم  که شاعرش …… نشدم !

هرچه کردم  مُعاصرش نشدم

هیچ چیزی به  خاطرش نشدم !

باید این “اسم” را عوض بکنم

آخرش  نیز  یاسرش …..

 

 

از : یاسر قنبرلو

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

حامد ابراهیم پور

 

چه ﺑﻮﺩ؟ ﺟﺰ ﺧﻔﻪ ﮔﯽ، ﺟﺰ ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺑﯿﻢ ﻧﺒﻮﺩ

ﺷﺒﯿﻪ ِﺧﺎﻧﻪ … ﻭﻟﯽ ﺧﺎﻧﻪ ی ﻗﺪﯾﻢ ﻧﺒﻮﺩ

 

ﻣﯿﺎﻥ ﺑﺮﻑ، ﭘﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺳﻬﻤﻤﺎﻥ ﭼﯿﺰﯼ

ﺑﻪ ﺟﺰ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﺷﻠﯿﮏ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻧﺒﻮﺩ

 

ﺗﮕﺮﮒ می زﺩ ﻭ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ

ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺩﻭ ﮔﻨﺠﺸﮏ ﺭﻭﯼ ﺳﯿﻢ ﻧﺒﻮﺩ

 

ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﮔﺮﺑﻪ  ﻧﺰﺩﯾﮏ ِ ﺗُﻨﮓ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﺮﺩ

ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﻭ ﺗﺎ ﻣﺎﻫﯽ ﯾﺘﯿﻢ ﻧﺒﻮﺩ …

 

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻗﺴﻢ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩ، ﺁﻥ ﺑﻮﺳﻪ

ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻧﺒﻮﺩ

 

ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩ

ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﯾﻢ ﻭ ﺧﺪﺍ ﮐﺮﯾﻢ ﻧﺒﻮﺩ …

 

 

 

از : حامد ابراهیم پور

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٤
comment نظرات ()