بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

مینو نصرت

 

به پیوست این شعر

خود را

در باقیمانده ی سپیدی کاغذ می پیچم

بگو

حضرت مرگ بیاید

دیگر زندگی شعر تازه ای ندارد

 

 

از : مینو نصرت


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

سیما نوذری

 

کمی تفاله ی طعنه میان فنجان هاست

و عشق … وسوسه ای در دل خیابان هاست

 

کنایه از به تو پیوستن است این تقدیر

که هرچه می گذرد بر جهان، از انسان هاست

 

کویر جان من است اینکه عاشقت شده است

چرا که ابر نگاه تو راز باران هاست

 

تو خیس – گوشه ی ابرت فشرده – گریه نکن!

همیشه فاصله ها قسمت هراسان هاست

 

به خوابهای تو ایمان می آورم هر شب

که خوابهای تو تعبیر این زمستان هاست

 

خدا بزرگتر از چشمهای آدمهاست…

 

 

از : سیما نوذری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

سیما نوذری

 

خوب من ! بی بهانه باور کن بی تو اینجا بهار خوبی نیست

من بمانم تو رفتنی باشی؟ این که اصلا قرار خوبی نیست!

 

عید امسال تنگ می چسبم به تن مهربان تنهایی

بی تو تکرار می کنم با خود : دل سیاستمدار خوبی نیست!

 

تو بخند و بخند و باز بخند، جای این اشک ها که می ریزم

خوب شد که تو زود فهمیدی گریه راه فرار خوبی نیست

 

قبر این مردگان خاک آلود التماسی ست از سر اجبار

که خدا هفت بار فرمودند : مرگ، گشت و گذار خوبی نیست!

 

دست کم روزهای آخر را اندکی عاشقانه تر طی کن

تا توانی دلی بدست آور، دل شکستن که کار خوبی نیست!

 

 

از : سیما نوذری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

کلیم کاشانی

 

نه همین می رمد آن نوگل خندان از من

می کشد خار در این بادیه دامان از من

 

با من ، آمیزش او ، الفت موج است وکنار

دم به دم با من و پیوسته گریزان از من

 

گرچه مورم ولی آن حوصله با خود دارم

که ببخشم بود ارملک سلیمان از من

 

به تکلم ، به خموشی ، به تبسم ؛ به نگاه

می توان برد به هر شیوه دل اسان از من

 

قمری ریخته بالم ، به پناه که روم ؟

تا به کی سرکشی ، ای سرو خرامان از من ؟

 

اشک بیهوده مریز این همه از دیده کلیم

گرد غم را نتوان شست به طوفان از من

 

از : کلیم کاشانی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

انونو کوماچی

 

شب پاییزی

تنها به نام بلند و دیرگذر است

ما هنوز

گرم تماشای یکدیگریم و سپیده

سر زده است…

 

 

از : انونو کوماچی

ترجمه : عباس صفاری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

سارا شاهدی

 

عشق آمد و من فرار کردم

آتش زد و من مهار کردم

دیوانه ی او مگر نبودم ؟

من با دل خود چکار کردم …

 

 

از : سارا شاهدی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

محمد ارثی زاد

 

تتق…  که در زدی و دست های من وا شد

زمان به صفر رسید و چه زود فردا شد

سماور از هیجان  قل گرفت بشکن زد

برای رقص سر میز استکان پا شد

همین که شانه به دستت رسید آینه  جَست

همین که شانه زدی در اتاق غوغا شد

تو شانه می زدی و آبشار می شورید

شرابخانه ی چادر نمازت افشا شد

تمام پنجره ها مات روی آینه اند

که روبروی تو هر کس نشست رسوا شد

 

دلت گرفت که دیدی دو ماهی قرمز..

دلت بزرگ شد و تنگ نیز دریا شد

قدم زدی لب قالی گرفت پایت را

تکاند سینه ی خود را و غنچه پیدا شد

بهار داخل این خانه قدعلم می کرد

کلاغ پر زد و گنجشک گفت: “حالا شد”

حضور گرم تو محسوس بود در خانه

که قد خانم یخچال از کمر تا شد

 

تو خواستی که ببوسی مرا معاذالله

میان چشم و لب و گونه هام دعوا شد

غزل به خط لبت آمد و سوالی شد

غزل به روی لبت تا رسید امضا شد

 

تمام قدرت مشکی ِ کردگار چطور

درون دایره ی خال صورتت جا شد ؟؟

 

 

 

از : محمد ارثی زاد


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

بیژن جلالی

 

آرزویم مردن در صدای تو بود

یا رفتن با صدایت

یا خاموش شدن در صدایت

صدای تو چون باد گذشت

و من به دامن تاریکی

آویخته ام

 

از : بیژن جلالی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

مهسا زهیری

 

فضای خسته و پوسیده‌ی زمستانی

و حسِّ مبهم «شاید تو هم پشیمانی»

 

تمام ِ حوصله‌ام را سؤال پیچیده

پر از تو ام و پر از ابرهای بارانی

 

نشسته در اتوبوسی که ایستگاه‌اش را

به هر کجای جهان می‌شود بچسبانی

 

در انتخاب ِ خودم یا تو یا خدایی که …

که بگذریم، از این فکرهای شیطانی

 

ببین مرا وسط ِ جاده‌های بی عابر

بدون قلب ِ تو، با عشق‌های جبرانی

 

تو را قدم زدم آن‌قدر تا که پیوستم

به خط ِ ممتد ِ این جاده‌های طولانی

 

به اعتراف گناهی نکرده افتادم

مرا بلند کن از این دروغ پایانی

 

 

 

از : مهسا زهیری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/۱۸
comment نظرات ()

سارا محمدی اردهالی

 

تلفن زنگ می‌زند

شماره‌ی اوست

مانند جامی زهر

برش می‌دارم

تا ته می‌نوشم

بدون خداحافظی

می‌گذارد مرا

میان جام‌های نیم خورده‌اش

روی میز سالن پذیرایی

 

 

 

از : سارا محمدی اردهالی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/۱۸
comment نظرات ()
← صفحه بعد