بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

ستاره جوادزاده

 

درخت که مثل همیشه است!

چه اتفاقی برای پرنده ها افتاد؟

که امروز، امروز نیست

چه اتفاقی برای آینه افتاد

که من… من… نیست… نیست!

عادت می کنی

به نام فروردین

به نام کوچکت

به نام کوچه ها…

عادت می کنی به کفش های تازه

خیابان های تازه تر…

به تمام شهر عادت می کنی.

اما

فقط

عادت می کنی.

 

 

از : ستاره جوادزاده

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

ابوالقاسم لاهوتی

 

ای کاشکی به عالم ، تا چشم کار می کرد ،

دل بود و آدم آن را قربان یار می کرد

 

زاین خوبتر چه میشد گر هر نفس ، به جانان ،

یک جان تازه میشد عاشق نثار می کرد.

 

دل را ببین که نگریخت از حمله ای که آن چشم

بر شیر اگر که می برد ، بی شک فرار می کرد .

 

جان را به زلف جانان از دست من بدر برد ،

دلبر اگر نمیشد این دل چه کار می کرد ؟

 

گر مرغ دل ز جانان دزدید می چه بودی .

تا شاهباز چشمش از نو شکار می کرد .

 

شورای دولت عشق فاتح اگر نمیشد ،

جمهوری دلم را غم تار و مار می کرد .

 

دلبر اگر دلم را میخواند بنده ، هر چند

آزادی است اینم ، دل افتخار می کرد.

 

باران دیدۀ من در فصل دوری او

صحرای سینه ام را چون لاله زار می کرد .

 

 

از : ابوالقاسم لاهوتی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

الهام دیداریان

 

چگونه شرح دهم بت پرست یعنی چه؟

کسی که دل به تو یک عمر بست یعنی چه؟

 

برای لحظه ی اول که دیدمت ناگاه

نخورده تجربه کردم که مست یعنی چه؟

 

گذشتی و نگذشتم که خاطرت باشد

کسی که پای دلش مانده است یعنی چه؟

 

گلایه می کند از گریه ام خدا اما

زمین نخورده بفهمد شکست یعنی چه؟

 

تو را که ترک کنم تازه بعد می فهمی

که انتقام من و ضرب شصت یعنی چه؟

 

 

 

از : الهام دیداریان

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

هوشنگ ابتهاج

 

یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس

بانگی بر آورم ز دل خسته یک نفس

 

تنگ غروب و هول بیابان و راه دور

نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس

 

خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود

ای پیک آشنا برس از ساحل ارس

 

صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد

ای آیت امید به فریاد من برس

 

از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف

می خواره را دریغ بود خدمت عسس

 

جز مرگ دیگرم چه کس آید به پیشباز

رفتیم و همچنان نگران تو باز پس

 

ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است

سهل است سایه گر برود سر در این هوس

 

 

از : هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

مهدی فرجی

 

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟

دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

 

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌

ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

 

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!

در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

 

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌

گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

 

 

از : مهدی فرجی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

مهتاب بازوند

 

این واژگان هر آنچه که دارند می دهند

تا شعر ها مرا به تو پیوند می دهند

 

حتی برای کشتنم این دشمنان هنوز

تنها مرا به جان تو سو گند می دهند

 

با این گدازه ها چه کنم ؟دردهای من

بوی گدازه های دماوند می دهند

 

از مادرت بپرس که در وادی شما

یک قلب واژگون شده را چند می دهند؟

 

دیوانگی مجال غریبی است عشق من!

زنجیرها مدام مرا پند می دهند  …

 

 

از : مهتاب بازوند

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

قیصر امین ‌پور

 

پیشینیان با ما

در کار این دنیا چه گفتند؟

گفتند : باید سوخت

گفتند : باید ساخت

گفتیم : باید سوخت،

اما نه با دنیا

که دنیا را !

گفتیم : باید ساخت

اما نه با دنیا

که دنیا را !

 

 

از : قیصر امین ‌پور

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()

روح الله موسوی خمینی

 

ما را رها کنید در این رنج بی حساب

با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب

 

عمری گذشت در غم هجران روی دوست

مرغم درون آتش و ماهـــی بــــــرون آب

 

حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی

پیری رسید غرق بطالت پس از شباب

 

از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد

کـــــی می توان رسید به دریا ازین ســـراب

 

هرچـــه فراگرفتم و هرچـــه ورق زدم

چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب

 

هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش

در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خـــواب

 

این جاهلان کــــه دعوی ارشاد مـــی کنند

در خرقه شان به غیر “منم” تحفه ای میاب

 

ما عیب ونقص خویش و کمال و جمال غیر

پنهان نمـــوده ایم چو پیــــــری پس خضاب

 

دم بر نیار و دفتر بیهوده پاره کن

تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب

 

 

از : روح الله موسوی خمینی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد