بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

شهریار

 

سیزده را همه عالم به در از شهر کنند

من خود آن  سیزدهم کز همه عالم به درم…

 

 

از : شهریار

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

درین شبها

که گل از برگ و

برگ از باد و

ابر از خویش می ترسد،

و پنهان می کند هر چشمه ای

سرّ و سرودش را،

در این آقاق ظلمانی

چنین بیدار و دریا وار

توئی تنها که می خوانی

 

درین شب ها،

که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد.

درین شب ها،

که هر آیینه با تصویر بیگانه ست

و پنهان می کند هر چشمه ای

سرّ و سرودش را

چنین بیدار و دریا وار

توئی تنها که می خوانی.

 

توئی تنها که می خوانی

رثای ِ قتل ِ عام  و خون ِ پامال ِ تبار ِ آن شهیدان را

توئی تنها که می فهمی

زبان و رمز ِ آواز ِ چگور ِ نا امیدان را.

 

بر آن شاخ بلند،

ای نغمه ساز باغ  ِ بی برگی!

بمان تا بشنوند از شور آوازت

درختانی که اینک در جوانه های خُرد ِ باغ

در خوابند

بمان تا دشت های روشن آیینه ها،

گل های جوباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را

ز ِ آواز تو دریابند.

تو غمگین تر سرودِ حسرت و چاووش این ایام.

تو، بارانی ترین ابری

که می گرید،

به باغ مزدک و زرتشت.

تو، عصیانی ترین خشمی، که می جوشد،

ز جام و ساغر خیام.

 

 

از : محمدرضا شفیعی کدکنی

به مهدی اخوان ثالث

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

غزل کریمی

 

عادت نکرده ام به حضور غریبه ها

در اجتماع ساکت و کور غریبه ها

 

تو با منی ؛ وگرنه که حتما شکسته بود

این ساده ی تکیده به زور غریبه ها

 

تو با منی ؛ اگرچه خودت منکرش شوی

تو بامنی ؛ اگرچه … به گور غریبه ها !

 

تا حد این حضور صمیمی نمی رسد

هرگز نگاه و دست و شعور غریبه ها

 

عادت نکرده ام – نه که عقلم نمی رسد –

این که پرم گرفته به تور غریبه ها …

 

… آری ! تو شعر روشن هر صفحه ی منی

در لابه لای وهم سطور غریبه ها !

 

 

 

از : غزل کریمی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

م . محمدی مهر

 

نمی دانم ….

تو به آسمان چشم دوخته ای

یا آسمان را به چشمان تو ….

 

 

از : م . محمدی مهر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

واهه آرمن

 

سرود نواخته می شود

همه می ایستیم

لبخند می زنیم

و اشک می ریزیم

 

سرود به پایان می رسد

اما هنوز ایستاده ایم

-صندلی ها را دزدیده اند

زمین را هم فروخته اند-

دیگر جایی برای نشستن نداریم

 

 

از : واهه آرمن

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

عبدالحسین انصاری

 

لم داده یک کفتار در پایان این شعر

با احتیاط آقا! نیا! میدان مین! – شعر-

 

تو لذت آن میوه‌ی ممنوعه بودی

من شاعرِ بی واژه‌یِ بی سرزمین، شعر!

 

یا روی پاکت‌ها خودم را می‌نویسم

یا می‌کشم دور خودم دیوار چین – شعر-

 

تقدیر من یک عمر پرسه در خیابان

با آدمک‌های غلیظ و ته‌نشین، شعر!

 

حالا بیا نزدیک، فالت را بگیرم

حافظ که نه! با خون شاعر بر زمین – شعر-

 

بغض تمام ابرها را من سرودم

باران نمی‌بارد بیایی زیر این شعر!

 

 

از : عبدالحسین انصاری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

عبدالله اسفندیاری

 

درست اول این نوبهار عاشق شد

دلم میان همین گیرو دار عاشق شد

 

زنی که صاعقه وار آمد و ببادم داد

به یک اشاره دلش بیقرار عاشق شد

 

به شوق لحظه دیدار اشک می ریزم

دوباره ساعت شماته دار عاشق شد

 

ببین هماره دو چشمش ز اشک لبریز است

ستار و تار و ترانه و یار عاشق شد

 

بس است این همه بیهودگی دلم خوش نیست

دوباره شاعر این روزگار عاشق شد

 

 

 

از : عبدالله اسفندیاری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

مریم اسکندری گندمانی

 

شبی شناخت دلت را و نی‌لبک برداشت

برای از تو سرودن دلش ترک برداشت

 

چه آسمان سپیدی مقابلش رویید

دو بال سبز به ابعاد شاپرک برداشت

 

در آرزوی بهاری همیشه جاویدان

خیال سبز ترا مثل یک محک برداشت

 

شبیه آدم عاشق گناه را فهمید

وسیب چشم تو انگار بوی شک برداشت

 

درست لحظه‌ی چیدن…چه خواب شیرینی

میان هق‌هق باران دلش ترک برداشت

 

 

 

از : مریم اسکندری گندمانی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد